سلام دوستاي خوبم اميد دارم كه تك تكتون خوب باشيد و تو اين لحظه چه خواب چه بيدار شاد باشيد. من بعد يكماه برگشتم باز تا كمي بنويسم ما تقريبا اينجا جا افتاديم و اينم بگم اختلاف ساعت ما با ايران به ابن صورته كه ما سه ساعت و نيم جلوتريم. اين چند وقتزكشغول خريد وسايل ضروري و اوكي كردن خونه و اب مصرفي مون و كاراي شركت بوديم من و رضا . ولي همه چي همون طوري كه فك ميكردم مطابق ميلمون نيست. ما اگه يادتون باشه با حنا و شوهرش شريك شديم شركت رو به همراه پدرم و اونا رو شركت برامون ويزا قرار شد بگيرن ولي متاسفانه ما بعد از عقد قرار داد و دادن چندين ميليون پول فهميدبم كه خيلي به ما دروغ گفته ما صداش رو در نياورديم و اومديم اينجا تا از نزديك بررسي كنيم و خلاصه اينكه اين اقا درسته كلاهبردار نبود ولي همه وعده هاش الكي بود و فقط يه ادم بلند پرواز بود كه ميخواست يه شبه با پول ما بهزهمه جا برسه و خداروشكر بابام زود دستش رو خوند و چند ماه پيش گفت: من نيستم اين ادم ، ادم درستي نيست. ماهم ديگه الان قطعا مطمءنيم به دروغگو بودنش ولي رو حساب رابطه فاميلي با خانمش داريم استه استه ميريم جلو. تا ريز ويز پولمون( پول ما و بابام) رو پس بگيريم و از دستشون نجات پيدا كنيم به اميده خدا، غير از اونا تنها خانواده ايي كه باهاشون در ارتباطيم يه خانواده ايراني هستند كه خيلي خوبن و نرمال هستند و كلي تو شناختن ابن ادم به ما كمك كردن . و ما كلا تصميم داشتيم طبق گفته هاي ديگران كمتر با خانواده ايراني رفت و ام. كنيم و فعلا تنها خانوادهايي كه ادم حسابين و من و رضا قبولشون داريم اين خانواده هستند كه دوتا دختر پسر بزرگ و تحصيل كرده دارن. و يه بيزنس عالي ايراني گونه هم دارن كه من چيزي نميگم فعلا ازش . اسمشون هم بخشي هست . خلاصه كه اين يك ماهه ارامش نداشتيم از دست اين اقاي شريكه دووغگو و هنوزم نداربم خيلي التماس دعا براي نجات از دست اين ادم بهتون دارم. اينجا خونمون خيلي بزرگ تر از ايرانه و ويلاييه نبما با حياط و ماشين جديد خيلي حال مبكنه خودشم يه ماشين شبيه ماشين پاييه ايرانش زرد رنگ خريده و همش تو خونه و حياط سوارشه و حال ميكنه . اين يكماهه با ماهان پسر حنا و شوهرش كه شريكمونه خيلي بازي كرد و سرگرم بود ولي ماهانزخيلييييي غير قابل كنترل و شيطونه و كلي تاثيراي بد رو نيما داشته و منو رضا از اين بابت هم خيلي نگرانيم و بخصوص وقتي من فهميدم حنا هم كاملا از اول در جريان كاراي مزخرف شوهرش بوده ديگه رسما قاط زدم و دارم تلاشم و ميكنم تا رابطمون خيلي خيلي كم بشه. ديگه اينكه بو خلاف تصورم نيما خيلي خوب با دوري كنار اومده و من هم سعيم رو ميكنم تنها نباشه و بيشتر از قبل براش وقت ميزارم تازه يك اتفاق خوب هم افتاد و اينكه من اطاق نيمارو جدا كردم و الان ديگه دو هفته اس كه پسر خوشگلم شب ها و ظهر ها تو اطاق خودش ميخوابه و هر وقت بيدار شه يا نصفه شب كارم داشته باشه مياد پيشم يا صدام ميكنه بر خلاف تصورم اصلا اذيت نكرد و خيلي منطقي با اين موضوع كنار اومد و خيلي هم دوست داره كه تو اطاق خودش بخوابه و عاشق تختشه با اينكه تختش بزرگساله و رو خونه بوده ولي فضاي اطاق رو با حداقل وسايل براش بچه گونه كرديم چون هنوز تكليفمون كامل مشخص نيست و سعي كرديم زياد هزينه اضافي نكنيم. من ميبرمش تو تختش و وقتي خوابش برد از كنارش بلند ميشم؛) ديگه ديگه اينكه اومدن مامان بابام و برادرم به مالزي كنسله فعلا چون همهزچي بر خلاف تصور پيش اومده، از طرفي به بابام حق ميدم از طرفيم من فقط به خاطر اينكه اونان گفتن ميان قبول كردم بيام يه كشور ديگه و الان خيليييي شرايط برام سخته تنهام و اينكه دلم ميخواد كنارشون باشم :((( نميدونم چي ميشه.. اينجا كه هستيم هر روز با وايبر و تانگو با خانواده هامون در ارتباطيم و عكس ميفرستيم و چت و .. ولي ولي... راستي داداش رضا هم مرداد مياد ايشالا اگه ويزاي خانه، دوم شون اوكي شه . كه البته مال اونا چون سرمايه گذاريه دير و زود داره فقط ، سوخت و سوز نداره. تا حالا به عشق اين بودم خانوادم ماه رمضون ميان ولي الان... توكل به خدا! خيلي دوست دارم بيام و از عشقمون پسركمون بنويسم كه در كمال ناباوري سه ساله ميشه سه چهار ماه ديگه ولي ابنترنت درست حسابي نداريم هنوز و با مبايل مي نويسم. از ساعت ٧ به بعد تا ٩ كه رضا از شركت مياد ديگه از تنهايي ميزنه اون كانال و تا ميتونه شيطوني ميكنه و لجم و در مياره و تا دعواش ميكني در ميره و ميخنده. امروز مستر اطاقش رفته بود و شير توالت فرنگي رو باز كرده بود منم رفته بودم دوش بگيرم وايييي اومدم ديدم حمومش رو اب برداشتهههه بهش ميگم چرا كار بد كردي من ناحارت شدم ميگه: مامان تاثيري نداره منو ميگي شوكه شدم زبون نيست كهههه معلوم نيست از كجا شنيده وروجك ديروز هم لغت هميشه رو ياد گرفته بود هي تو جمله هاش ميگفت هميشه:)) كه بيشترشون همييشه توش بي ربط بود:)) بيشتر روزا هم ميبريمش زمين بازي كوچبكي كه توي مك ، دونالد ٢٤ ساعته نزديك خونمون يه سرسره مسخره است ولي اينقد باهاش حال ميكنه، تو شهرك خودمون دوتا پارك كوچيك هست ولي چون پشه داره كمتر ميبرمش پشه هاي ، مالزي خيلي جونورن و نيش ميزنن تا يك هفته جاش قرمزه و ميخاره كه البته پماد داره ولي من هنوز نگرفتمش! از خريد بگم كه اينجا خريد عاليه و اصلا نبايد عجله كرد چون همه برند ها و مغازه ها بالاخره دير يا زود حراج مبخورن و اون موقع بايد خريد بزرگترين حراج مالزي هم ماه رمضون و مخصوصا عيد فطره كه در راهه. منم جز كمي لباس تو خونه و كفش و مقاديري لوازم ارايش چيزي نخريدم تا ماه رنضون يكهو يه حال اساسي به جيب بابا جون رضا بدم:-p ديگه چيزي فعلا به ذهنم نمياد اينجا ساعت ٣ نصفه شبه و من خوااابم گرفته سعي ميكنم بازم بنويسم عزبزاي من بوس براي همتوووووووون دوست جونيا

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 و ساعت 11:12 بعد از ظهر  
 
سلاممم اولين سلام من از مالزي ما جمعه دو هفته پيش شب ساعت ١١ و بيست دقيقه پرواز داشتيم و اومديم كوالل يه عالمه گريه كردم روزاي اخر مخصوصا تو فرودگاه ، شب قبل اومدنمون مامان رضا مهموني گرف برامون تو باغ و ٧٠ نفر مهمون رو دعوت كرد و با همه خدافظي كرديم و همه ارزوي خوبي و موفقيت كردند برامون با فاميلاي خودم هم حضوري و تلفني خدافظي كرديم عمه كوچيكم روز اخر اومد خونمون و كلي گريه كرد .. خيلي دوسش دارم و دوسم داره خيلي لحظات بد و غمگيني بود مخصوصا جدا شدن از خانوادم... نميخوام بيشتر بنويسم .. بعدش هم بي دردسر و اضافه بار اومديم تو هواپيما و در نهايت ما و سه تا ساك اومديم مالزي و اخر هم به دليل بسته بودن كارگو نشد بار هامون رو بياريم و همش جز وسايل ضروري كه ٩٠ كيلو شد بقيه اش موند ايران اينجا كه رسيديم محمد اومد دنبالمون و اومديم خونشون حنانه نهار درست كرده بود..نهار خورديم و يه دوش گرفتيم و رفتيم خونمون رو ديدين كه نبمه مبله بود و خالي از وسايل كوچك و ضروري ولي باز چون تخت داشت ترجيح داديم بيايم شب خونه خودمون بخوابيم و گفتبم ما شب بر ميگرديم اينجا من اومدم خونه كه وسيله بردار با رضا 

همين كه رسيديم دم در فهميديم كليد نياوردبم رضا نيما بغلش بود و برگشت به خونه حنا ابنا كه كليد رو بياره

راستي خونه ما و حنا تو به شهركه كه من خيلي دوسش ميدارم همه ويلايي هستيم و  بيشتر چيني هستندو 

تعدادي هم هندي و سه تا خونه ايراني ، كلا فك كنم ٦٠ تا خونه باشيم. 

داشتم ميگفتم ، من همينجور تو حياط خونه قدم ميزدم كه رضا كليد در ورودي رو بياره يهويي ديدم از دور رضا ميدوءه دستش رو گرفته نبما جيغ و گريه بغل حنانه..

حالي شدم كه گفتني نيست..

نگو رضا دم در خونه حنا اينا كه در اثر بارون سر شده بوده پاش ليز ميخوره تو سراشيبي ميره بالا مياد پايين و

براي اينكه نيما چيزيش نشه و از اون محافظت كنه خودش ميفته رو اسفالت رو ارنج راستش...

يعني من ارنجش و ديدم خون خالي پوست كنده ه ه استخوانش سفيد معلوم بود !!

فشارك افتاد پايين نميدونستم چيكار كنم از اون ور نيما دست و پا و صورت زخم ولي نه چندان شديد چون ضربه

رضا رو داغون كرده بود الهي بميرم برا عشقم دلم ريش ميشد قيافه و دستش و ميديدم 

دردسرتون ندم تو روز اول بجاي ديدن اطراف رفتبم بيمارستان تا ساعت ١ شب 

عكس و پامسمان و بخيه و ..

من با بچه ها (نيما و ماهان پسر حنا و محمد كه ٧ سالشه) اومدم خونه اونا هم بيمارستان

شبي بود شبي بود...

ولي خداروشكر دستش نشكسته بود بابا جون رضا و تا ساعت ٣ ديگه برگشتيم خونمون و خوابيديم .

و اينم شد اغاز مهاجرت ما ولي بازم جاي شكرش هزار بار باقيه.

 

اين داستان ادامه دارد تا به حال برسد .

فقط خواستم بگم ما خوبيم و مشغول الانم ساعت ١ شبه مالزيه و منم خستههه يه بارون و رعد و برقين مياد

كه نگو ... اين سگ ديوانه ي همسايه بغلبمون هم بك بند واق واق ميكنه خيليم بيريخت و بد اخلاقه

بر عكس سگ حنا كه سفيد مظلومه.ايشالا ادامه داستان رو مينويسم:دي

بوس براي همتوت دوست جونياي من ...:::***

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه پنجم خرداد 1393 و ساعت 9:27 بعد از ظهر  
 259

سلام سلاممم

من برگشتم که کمکی باز بنویسم از این روزای عجیب غریبم..

از این روزای پر هیاهو و استرس و کار .

بلیط گرفتیم برای جمعه شب ایشالا به مقصد کوالا.

ته دلم غصه است و استرس و هیجان.سر دلم دعا میکنم چیزای خوب و شرایط خوبی در انتظارمون باشه.

هنووووز ویزای اصلیمون جور نشده و فعلا با دعوت نامه تونستیم ویزای 2 ماهه رو بگیریم.

چون هم رضا باید بالا سر کارش باشه در درجه اول و هم اینکه الان 3 ماهه خونه اجاره کردیم و ماشین خریدیم

اونجا و همه اینها ضرر روی ضرر هست اگه نریم.

به همین خاطر فعلا داریم این مدلی میریم تا ببینیم خدا برامون چی میخواد.ایشالا که خیره و ویزامون جور میشه

تا پایان این دو ماه.

بزرگترین مشکل من این هست در حال حاضر که بابام اومدنشون رو به دلایلی فعلا کنسل کرده..

مگر اینکه ما بریم و واقعا موندنی باشیم اونوقت گفته یه فکرایی میکنه..و چون برادرم سال دیگه اخرین سالی

هست که میتونه از کشور خارج بشه باید تصمیم تو این 1 سال گرفته بشه.

من خیلی غمگینم که اونا نمیان تابستون ( طبق قرار قبلی که قرار بود برای همیشه بیان)

ولی چاره ایی نیست ..باید بتونم بدون اونا دووم بیارم تا اینکه ببینیم چی پیش میاد.

برام خیلی سختههههه چون من فقط در حالتی قبول کردم بیام مالزی زندگی کنم که اونا هم میخواستن بیان

ولی الان تو عمل انجام شده قرار گرفتم و نمیدونم چی میشه ..

من شاید بیشترین زمانی که تو کل زندگیم ازشون دور بودم همون 20 روز سفر قبلی مالزیمون بوده..

ولی این دفعه من بزرگترم  و مادرم ! باید بتونم کامل رو پای خودم باشم هر مدتی که طول بکشه تا تکلیفمون

معلوم شه..

شاید پیش خودتون بگین چه لوس یا اینکه بگین این همهههههههههههه ادم که جدا از پدر مادر و خواهر برادرشون

هستن..اره! میدونم! ولی چه کنم من تجربه اینچنینی نداشتم و نمیتونم تصور کنم چه طوریه ؟

خلاصه که را به راه گریم میگیره..

اتوبان بابایی  صدر شیشه پایین..اهنگگگگگگگگگگ های محبوبم..گریه..فکر و استرس حال این روزای من.

این هفته ساک بستیم خونه جمع کردیم..فرشامون رو قبل عید دادیم شستن اونارو نصفه نیمه جمع کردیم

کمی از خدافظی هام رو کردم..

دوره دوستای دبیرستانم رو رفتم که تو پارک جمشیدیه بود همون 6 نفر همیشگی...

خیلییییییییییییییییییییی خوش گذشت و جاتون خالی بساط جوجه کیک چای میوه تنقلات و حررررف براه بود.

پریروز با دختر داییم رفتیم شام بیرون و بعدم بستنی محبوبم عمو   حسین رو زدیم بر بدن..

کلیی حرفیدیم..این دختر داییم 5 سال ازم کوچیکتره و خیلیییییییییییییییی دوسش دارم.

خیلی رفیقیم..

درسش امسال تموم میشه..و در گیر و دار انتخاب نیمه گمشده اشه..!!

خونه هامون خیلی بهم نزدیکه...و اینه که کلی دلتنگش میشم..


امروز رفتم مریم ب رو دیدم..قرارمون تو کافی پاپ بود.. کلی حرفیدیم و بعدم خدافظی.

بعدم رفتم خونه مامان بزرگم و باهاش خدافظی کردم..کلی گریه کرد و کلی نصیحت که چرا میخوای بری

مگه شما اینجا چی ندارین و یه دختر چرا داری میری جدا میشی و از این جور حرفای ناراحت کننده..

من گریه اون گریه..

خلاصه به هر جون کندنی بود تموم شد..

بقیه رو هم باید تلفن بزنم.. جز فافا که فکر کنم فردا ردیف کنم برم ببینمش.

یه مشکلی هم برامون پیش اومد که کارگو ( سیستم حمل بار مسافر با هواپیما) پنج شنبه جمعه تعطیله

و ما امروز ساعت 1 تازه بلیط بدستمون رسید و کارگو تا 2 باز بود.

و خیلی شیک و مجلسی و قشنگگگگگگگگگگگگگگ بارها و کارتون هایی که این 4 ماه جمع و بسته بندی کرده

بودیم مونننند رو دستمون!!

اولش خیلیییییییییییییی اعصابمون خورد شد حرص خوردیم..ولی بعدش به این نتیجه رسیدیم حتما و صد درصد

خیری توش بوده و این شد که همه رئ باز کردیم و وسایل خیلی ضرووری رو برداشتیم.

و داریم سعی میکنیم 90 کیلو ی مسافریمون رو پر کنیم. و اون وسایلی رو که نمیتونیم ببریم یا اونجا بخریم.

یا اینکه یکی چند ماه دیگه برامون بیاره.

الان خونمون دیدنیه..

عین روزی  که جهاز اورده بودم..و نچیده بودیم..

ریخت و پاش..کارتون کارتون..مبلها جمع رومبلی روش.. وایییییییییییییییییییییییییی نگاه میکنم خل میشم.

نیما هم این وسط ها برای خودش رژه میره ..خیلی وروجک شده.

و هر کار و شیطونی که بتوووونه انجام میده !!

بهش میگم بابا رضا ناراحت میشه

نکن دست درد میگیره

غر غر نکن اقای راننده ( تو تاکسی) سرش درد میگیره

الان اگه ناخن هات رو نگیری جوجو های زیرش مریضت میکنن

 اونم در جواب میگه :

مامان م..بابا رضا ناحارت شه

مامان م.. دستم درد بگیره

مامان اقا ناحارت شه سرش درد بگیره

جوجوهاش مریضم کنن مامان م..


وایی یعنی دیگه هیچی نمیتونی بگی !!

همچنان عاشق ماشینه و عشقش روز بروز بیشتر میشه.

خیلی سمند رو دوست داره و همش میگه با ام بی امت ( ام وی ام ) نریم و با سمند بابا جون رضا بریم.

انگار حالا سری 7 بی ام دبلیوئه:))))

چند روزه اسم خیلی از ماشین هارو غیر ماشین بابام و رضا و من یاد گرفته.

ازرا هیوندا پرشیا بی ام و   بنز مزدا  پراید   ال90 رو تو خیابون کامل تشخیص میده و رد میشیم اسماشونو

میگه.

تو اسباب بازی فقططططططططط عاشق ماشین و لگو هست.

اونم لگو رو برای این دوست داره که باهاش پارکینگ بسازه و ماشیناش رو پارک کنه!!

حرف زدن و جمله سازیش در حد لالیگا شده.

و همچین بازخواستت میکنه فکت میاد پایین.

جوجه کباب رو خیلی تو غذاها دوست داره و هرکار میکنم عاشق اینه که با دستاش غذاشو بخوره و اصلا

نمیخواد قاشق بگیره دستش مثل قبل.

خلاصه داستان هااا داریم...

من فک میکنم اپ بعدیم ایشالا از اون ور ابه.پس فعلا خدانگهدارتون..دعا برای ما فراموش نشه.

راستی فک کنم اونجا بیشتر بتونم بنویسم و اپ کنم چون تهنام و وقت ازادم زیادتره.

البته اگه این وایبر و اینستا و فیس بوک و لاین و..  بزاره:))))







|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 و ساعت 1:59 قبل از ظهر  
 258

سلام سلاممممممممممممممممممممممممممممممم عزیزای من

خوبیننن

روزتون مبارک خانوما با تاخیررر البتهههه

تولد خودم مبارکککک که 25 فروردین بودددد و 1 سااااال دیگه اومد رو عدد سنم و بسی منو خوشحال کرد.

البته یکم احساس کردم که دارم زیادی بزرگ و پیر میشم ولی وقتی فک کردم که این سال ها به سلامتی

 و نسبتا خوبی گذشته خدارو شکررر کردم و خوشحال شدم برای عدد 28 !

میگم 28 ولی اصلا تو باورم نمیگنجه این عدد...

انگاررر نصفش رو خواب بودم..

هنوز که هنوزه وقتی به نیما میگم : جانم مامان ؟

خودم مغزم فکرم تعجب میکنن و میگن : مامان ؟ تو مامانی و این پسر تو ؟

تو که دبیرستانی هستی درس میخونی.. امتحان داری..انگار زمان برای من تو 16 17 سالگیم وایساده و

من فقط نظاره گر این روزام..از بس که تند میان و از روزگار من میرن این روزهای تکرار نشدنی.

تکرار نشدنی برای زندگی دو نفره من و رضا در سالهای اولیه..

تکرار نشدنی برای کودکی نیمای عزیزم..

تکرار نشدنی برای حس بی تجربه گی های و حرص خوردن های الکی خودم..

تکرار نشدنی برای درک پدر و مادر و خانواده ام..

برای خیلی چیزای دیگه مثل جوونی تازگی انرژی هیجان ذوق و ...!!!

و اینکه فردا سالگرد عروسیمونه..

و پس فردا سالگرد جشن نامزدیمون..

6 ساللل تموم و هورتی پریده میشود در هفت سال.. و همچنان در کمال ناباوری!!

اگه بخوام زندگیمونو به دو بخش تقسیم کنم میشه قبل نیما بعد نیما..

قبل نیما دو تا فنچ کوچک و تقریبا بی دغدغه و کم تجربه و خوشااااالللل (خوشحال نه هااا خوشال ...!! )

بعد نیما همونا با کمی تجربه تلاش برای کسب ارامش و صبررر..حسه مسئولیت بیشتررر..فکر به اینده..

تلاش برای اوردن منطق کنار عشق به زندگی و خیلی چیزای دیگه که مدیون پدر و مادر شدنمون هستیم.

حالا میفهمم که چرا اون اولا من اینقدرر بعد یه مهمونی خسته میشدم..و چرا با یه اهنگ اینقدرر شاد

میشدم که رو هوا بودم.. همه اینا مال این بود که من فقط بیست سال داشتم !

واقعا کوچولو بودم برای یه زندگی مشترک...البته رضا هم همین طور..

ولی خوشحالم که حداقل اشتباه فاحشی انجام ندادیم و به هم فرصت دادیم کنار هم رشد کنیم و بزرگ

شیم..

اینا رو نگفتم که بگم من و رضا خیلی بزرگ شدیم..و خیلی با تجربه شدیم و میفهمیم.

نه!

اینارو گفتم که بگم سالگرد ازدواجمون مبارک..

خیلی برای خودمون خوشحالم که دهه شصتی هایی هستیم که زود زندگیمون رو شروع کردیم و خداروشکر

با همه سختی ها و شیرینی هاش ازش راضی هستیم.. و نمیزاریم هیچ چیز این روزای خوش رو ازمون بگیره

و روزای سخت رو هم گذروندیم و بقیشم هنوز نیومده پس حرصش رو نمیخوریم.

از ته دلم باز ارزو دارم که برگردم به روز عروسیمون..

برای هزارمین بار ترو انتخاب کنم عشق من..

باز با تو زندگی کنم

عاشقی کنم..

و کنارت روزای خوب رو تجربه کنم..

نیما داشته باشیم و برسیم به الان.!

همسر عزیزم..خیلی دوست دارم.. و عاشق خانواده 3 نفریمون هستم..

مرسی که همه این سالها پشتم بودی و دوستم داشتی و برای حفظ زندگیمون تلاشت رو کردی.

از ته دلم ارزو دارم همه دوستام چه واقعی چه مجازی بهترین زندگی رو شروع کنن و لذت ببرن از نعمت

زنده بودن و سلامت بودن !

خیلی تعریفی نوشته دارم..که نمیدونم چرا نمیام بنویسم..

کلیم عکسسسسسسسسسس

ما هنوز در کمال جالبیت ایران هستیم.

از یه طرف خوب که کنار خانواده ایم از یه طرف بد که اونجا اجاره خونه میدیم و.. کلی کار رضا داره برای شرکت

ولی متاسفانه کارمون به جایی رسیده مال*زی هم برای ویزا دادن به ایرانی قرررررر میاد اونم بابا کرم!!

ویزامون رو خیلی سخت گرفتن و هنوزززز ندادن.

و داریم با دعوت نامه میریم...ولی کی اش رو هنوز نمیدونم.

سعی میکنم بیام بنویسم از نیما شیرین کاریاش پرو شدن هاش..حرف زدن هاش و    شیطنت هایش !!!!!


همتون رو دوست دارم مرسی که باهام هستین.


|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 و ساعت 11:2 قبل از ظهر  
 
سلام دوستاي عزيز خودم


سال نو رو بهتون تبريك ميگم مهربونا و براتون ارزو دارم تو اين سال ٩٣ بهترين روزاي عمرتون رو تجربه كنيد.


و به هر موردي كه تو ذهنتونه و خيرتون هست برسيد.


من ،رضا ،نيما برناممون براي رفتن قبل عيد به مالزي رديف نشد چون ويزامون نيومده هنوووووز


من موندم و يه عالمه ساك و وسايل جمع شده ولي در عوض خيلي عالي شد كه عيد هم با خانواده هامون هستيم


الان هم رشت ،لاكان شهر هستيم ،من رضا نيما و مامي شوشو


قرار بود با خواهر شوشو و خاله اش باشيم ولي پسر عمه نيما ابله مرغان گرفت و ماهم كه نميخواستيم نيما تو اين هير و وير مريض


بشه جدا اومديم لاكان.


روز اول رو تو خوده شهرك گذرونديم و نيما كلييي با ماشين كوچيك تو شهرك رانندگي كرد و يك  سر هم رفتيم بازار محلي خوشگل رشت


و ماهي و سبزي و خرت و پرت خريديم واسه شب عيد ،ديشب هم كه عيد و سال تحويل بود و مشغول سفره هفت سين چيدن و عكس و عيدي


و اينا بودين مثل همه ،امروز هم بعد از نهار رفتيم ساحل حسن رود 


نيما كمي ماسه بازي كرد ولي همش ميگفت يخ كردم و اين شد كه پيچيدمش لاي پتو و يه يك ساعت بعد برگشتيم خونه.


 الانم كه در خدمت شماااممممم و نيما جونيه عزيزم 


هي خودشو بزور ميندازه بغلم نميزاره با مبايل كار


كنم و ميگه : مامان م...ببر لالاش كن:)


عشقهههههه ديگه اينجاست و من عاشققققققق بايد برم لالاش كنم::))


|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در جمعه یکم فروردین 1393 و ساعت 11:12 بعد از ظهر