X
تبلیغات
من و رضا و نی نی
 258

سلام سلاممممممممممممممممممممممممممممممم عزیزای من

خوبیننن

روزتون مبارک خانوما با تاخیررر البتهههه

تولد خودم مبارکککک که 25 فروردین بودددد و 1 سااااال دیگه اومد رو عدد سنم و بسی منو خوشحال کرد.

البته یکم احساس کردم که دارم زیادی بزرگ و پیر میشم ولی وقتی فک کردم که این سال ها به سلامتی

 و نسبتا خوبی گذشته خدارو شکررر کردم و خوشحال شدم برای عدد 28 !

میگم 28 ولی اصلا تو باورم نمیگنجه این عدد...

انگاررر نصفش رو خواب بودم..

هنوز که هنوزه وقتی به نیما میگم : جانم مامان ؟

خودم مغزم فکرم تعجب میکنن و میگن : مامان ؟ تو مامانی و این پسر تو ؟

تو که دبیرستانی هستی درس میخونی.. امتحان داری..انگار زمان برای من تو 16 17 سالگیم وایساده و

من فقط نظاره گر این روزام..از بس که تند میان و از روزگار من میرن این روزهای تکرار نشدنی.

تکرار نشدنی برای زندگی دو نفره من و رضا در سالهای اولیه..

تکرار نشدنی برای کودکی نیمای عزیزم..

تکرار نشدنی برای حس بی تجربه گی های و حرص خوردن های الکی خودم..

تکرار نشدنی برای درک پدر و مادر و خانواده ام..

برای خیلی چیزای دیگه مثل جوونی تازگی انرژی هیجان ذوق و ...!!!

و اینکه فردا سالگرد عروسیمونه..

و پس فردا سالگرد جشن نامزدیمون..

6 ساللل تموم و هورتی پریده میشود در هفت سال.. و همچنان در کمال ناباوری!!

اگه بخوام زندگیمونو به دو بخش تقسیم کنم میشه قبل نیما بعد نیما..

قبل نیما دو تا فنچ کوچک و تقریبا بی دغدغه و کم تجربه و خوشااااالللل (خوشحال نه هااا خوشال ...!! )

بعد نیما همونا با کمی تجربه تلاش برای کسب ارامش و صبررر..حسه مسئولیت بیشتررر..فکر به اینده..

تلاش برای اوردن منطق کنار عشق به زندگی و خیلی چیزای دیگه که مدیون پدر و مادر شدنمون هستیم.

حالا میفهمم که چرا اون اولا من اینقدرر بعد یه مهمونی خسته میشدم..و چرا با یه اهنگ اینقدرر شاد

میشدم که رو هوا بودم.. همه اینا مال این بود که من فقط بیست سال داشتم !

واقعا کوچولو بودم برای یه زندگی مشترک...البته رضا هم همین طور..

ولی خوشحالم که حداقل اشتباه فاحشی انجام ندادیم و به هم فرصت دادیم کنار هم رشد کنیم و بزرگ

شیم..

اینا رو نگفتم که بگم من و رضا خیلی بزرگ شدیم..و خیلی با تجربه شدیم و میفهمیم.

نه!

اینارو گفتم که بگم سالگرد ازدواجمون مبارک..

خیلی برای خودمون خوشحالم که دهه شصتی هایی هستیم که زود زندگیمون رو شروع کردیم و خداروشکر

با همه سختی ها و شیرینی هاش ازش راضی هستیم.. و نمیزاریم هیچ چیز این روزای خوش رو ازمون بگیره

و روزای سخت رو هم گذروندیم و بقیشم هنوز نیومده پس حرصش رو نمیخوریم.

از ته دلم باز ارزو دارم که برگردم به روز عروسیمون..

برای هزارمین بار ترو انتخاب کنم عشق من..

باز با تو زندگی کنم

عاشقی کنم..

و کنارت روزای خوب رو تجربه کنم..

نیما داشته باشیم و برسیم به الان.!

همسر عزیزم..خیلی دوست دارم.. و عاشق خانواده 3 نفریمون هستم..

مرسی که همه این سالها پشتم بودی و دوستم داشتی و برای حفظ زندگیمون تلاشت رو کردی.

از ته دلم ارزو دارم همه دوستام چه واقعی چه مجازی بهترین زندگی رو شروع کنن و لذت ببرن از نعمت

زنده بودن و سلامت بودن !

خیلی تعریفی نوشته دارم..که نمیدونم چرا نمیام بنویسم..

کلیم عکسسسسسسسسسس

ما هنوز در کمال جالبیت ایران هستیم.

از یه طرف خوب که کنار خانواده ایم از یه طرف بد که اونجا اجاره خونه میدیم و.. کلی کار رضا داره برای شرکت

ولی متاسفانه کارمون به جایی رسیده مال*زی هم برای ویزا دادن به ایرانی قرررررر میاد اونم بابا کرم!!

ویزامون رو خیلی سخت گرفتن و هنوزززز ندادن.

و داریم با دعوت نامه میریم...ولی کی اش رو هنوز نمیدونم.

سعی میکنم بیام بنویسم از نیما شیرین کاریاش پرو شدن هاش..حرف زدن هاش و    شیطنت هایش !!!!!


همتون رو دوست دارم مرسی که باهام هستین.


|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 و ساعت 11:2 قبل از ظهر  
 
سلام دوستاي عزيز خودم


سال نو رو بهتون تبريك ميگم مهربونا و براتون ارزو دارم تو اين سال ٩٣ بهترين روزاي عمرتون رو تجربه كنيد.


و به هر موردي كه تو ذهنتونه و خيرتون هست برسيد.


من ،رضا ،نيما برناممون براي رفتن قبل عيد به مالزي رديف نشد چون ويزامون نيومده هنوووووز


من موندم و يه عالمه ساك و وسايل جمع شده ولي در عوض خيلي عالي شد كه عيد هم با خانواده هامون هستيم


الان هم رشت ،لاكان شهر هستيم ،من رضا نيما و مامي شوشو


قرار بود با خواهر شوشو و خاله اش باشيم ولي پسر عمه نيما ابله مرغان گرفت و ماهم كه نميخواستيم نيما تو اين هير و وير مريض


بشه جدا اومديم لاكان.


روز اول رو تو خوده شهرك گذرونديم و نيما كلييي با ماشين كوچيك تو شهرك رانندگي كرد و يك  سر هم رفتيم بازار محلي خوشگل رشت


و ماهي و سبزي و خرت و پرت خريديم واسه شب عيد ،ديشب هم كه عيد و سال تحويل بود و مشغول سفره هفت سين چيدن و عكس و عيدي


و اينا بودين مثل همه ،امروز هم بعد از نهار رفتيم ساحل حسن رود 


نيما كمي ماسه بازي كرد ولي همش ميگفت يخ كردم و اين شد كه پيچيدمش لاي پتو و يه يك ساعت بعد برگشتيم خونه.


 الانم كه در خدمت شماااممممم و نيما جونيه عزيزم 


هي خودشو بزور ميندازه بغلم نميزاره با مبايل كار


كنم و ميگه : مامان م...ببر لالاش كن:)


عشقهههههه ديگه اينجاست و من عاشققققققق بايد برم لالاش كنم::))


|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در جمعه یکم فروردین 1393 و ساعت 11:12 بعد از ظهر  
 
يه عالمه نوشتم پريييددددد اه اه 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 و ساعت 1:54 قبل از ظهر  
 256
 

سلام سلام دوست جونیااااا

خوبیییییییییییین

من الان نزدیک 1ماهه نت نداشتم..اونروز از خونه مامانم این پست رو که حاوی عکسای نیما بود ثبت کردم ولی

الان دیدم اصلا نیومدن عکسا پس دوباره میزارم براتون.

ما خوبیم... و مشغول کارا و خریدای سفر.

ویزاهامون هنوز نیومده و بلاتکلیفیم.

مشغول مهمونیای قبل رفتن هستم و دوره های همیشگی..

و سخت مشغول رفتن به دندان پزشکی..عصب کشی و جراحی دندون و روکش و پر کردگی و هر کار کوفتی

دیگه ایی که بگیددددد و من ازش متنفرم.

نیما خیلییییییییی شیرین زبون شده و همه چی میگه..

خوش به حالت رو تازه یاد گرفته و میاد میره میگه : خوش بحالت

تو ماشین همچنان میخواد خودش نانندگی کنه.. کلا عین باباش شدیدددددددددد عشق ماشینه

و هرچی ماشین کوچیکتره بیشتر عاشقش میشه.ماشین های کارتون cars رو براش خریدم چند وقته که خیلی

کوچولو هستن و عاشقشونه و همه جا از رختخواب و ددر و مهمونی و حمام و دسشویی و سر غذا و ..

با خودش میاره.

حالا سر فرصت از وروجک بازی هاش میام و مینویسم.

این مدت خیلی اتفاقات بد برامون پشت هم افتاده که خیلی هم صدقه دادیم ولی خدا ر شکررر همش مالی بوده.

بجز یه سوختگی نسبتا جزئی رو پام.

اخریش هم انداختن ایفون بنده در لباسشویی بود .

بله لباسشویی !!

من از شوشو خواستم کتم رو بندازه تو ماشین پیش بقیه لباسا تا شسته بشه ولی یادم نبود گوشیم تو کتم

هست.. رضا هم سنگینیش رو حس نکرد و این شد که من شوک زده شدم ...

دادمش برای تعمیر ولی متاسفانه نشد که تعمیر شه و من بی گوشی شدم رفتتتتتتتتت

خب بسه دیگه برم سراغ عکسا ی تولد.

و من همچنان جزو معدود بلاگرهایی هستم که مقاومت کردم و باز عکسارو بی رمز میزارم.

نیما جوونم

 

 

 

 

 

 

 

 

کادوی من و رضا

 

 

 

نفسم

 

کیک نیما

 

 

 

تزیینات

 

 

 

بستنی رنگین    کمان

 

هدیه ها

 

 

  پ ن : ببخشید دیر شد باز..خیلییییی کار دارم احتمالا ۲۰ باید بریم.میام و یه کوچولو مینویسم.

یه دنیا کار کردم یه دنیا دیگش مونده.الان باید برم جلسه اخر دندان پزشکیم..

بعد برم خشکشویی و پتو هارو بدم.

بعد گواهینامم و بدم دارالترجمه...

بعد داروخانه..

بعد خونه مامانم..

و یه عالمه کار دیگه :((

پ ن ۲ : بچه دوستان خانوما اقایون ایا کسی میدونه برای اینکه بخوام  مبل هارو بیارم کنار هم و یه پارچه روش

بکشم چه نوع پارچه ایی مناسبه ؟

 

چون من عقیدم اینه ادم باید  لذت وسایلش رو بچشه تو این ۵ ساله زندگیمون هیچ وقت رو مبلی نکشیدم.

ولی الان دارم میرم و خاک میشینه و باز هم چون معلوم نیست موندنمون قطعی باشه نمی خوام هزینه رو مبلی

فیکس کنم.. و میخوام پارچه بکشم.اگه نکته ای به ذهنتون میرسه خوشحال میشم راهنماییم کنید.

 

پ ن ۳ : دوستایی که مالزی هستین یا مالزی زندگی میکنین میشه لطفا راهنمایی کنید چه وسایلی و مواد

غذایی بغیر از رب و قند و چایی هست که ما ایرانی ها عادت داریم ولی مالزی نیست.

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 و ساعت 3:14 قبل از ظهر  
 255

سلااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین دوست جونیاییییییییییییییییییی خودم

این سلام من هم بلند بود هم بغل توش بود هم یه عالمههه ماچچچچچچچچچچچچچچ

دلم  براتون خیلییییییییییییی تنگ شده  بود...

ولی روزها پشت هم میگذرن و منم هم کار زیاد دارم با نیمای وروووووووووووووووووووجک  هم نمیتونم

هیچ کاری جز روزمره انجام بدم..

زندگیمون رو رواله

هر جا عشق باشه روبراهه

روبراهه!

اینا به قوله ۲۵ باند بود.. که عاشق اهنگشونم..

تو این مدتی که ننوشتم اتفاقات ریز و درشت و خوب وبد زیاد افنتاده

خیلی هاش یادم نیست یعنی حضور ذهن ندارم..

اونایی که یادم میاد مینویسم..

ممکنه این پستم خیلی جسته گریخته و تیکه تیکه باشه..ولی باید بنویسم..

کلا که خودم میدونم خیلی وقته اونجوری که باید و قبلا مینوشتم نمینویسم..ولی خب مجبورم همینم بنویسم

تا از یادم نره و ثبت بشه.

رضا ۸داذر دوباره رفت مالزی...

برای  کارای شرکت و در حقیقت یک سفر کاملا کاری ! از این مدل کوفتیا که از صبح تا ۱۰ شب تو مذاکره

و جلسه و اینا هستی

ولی سفر خیلبی خوبی بود .برای انجام کارامون.

سر بسته بخوام بگم کاری که با اشنامون شروع کردیم یک شرکت یا اژانس مسافرتی هست با انجام کلیه

کارای اقامتی ویزا و ...

ما تصمیمی گرفتیم و اگه خدا بخواهد میریم ولی همونجور که گفتم اگه قابل موندن و ادامه دادن نباشه برامون به

هر دلیلی..!بر میگردیم ایرانه گل و بلبل سر زندگیمون.

با اینکه وضع ایران روز به روز دقیقه به دقیقه داره بدتر میشه ولی اصلا حاضر نیستیم به هر قیمتی اونجا بمونیم.

شاید این حرفم واسه این باشه که الحمد الله زندگی خوب یا قابل قبولی اینجا داریم.

ولی فقط تا وقتی تو خونه خودمون هستیم..بیرون که میری از خونت حرص و جوش و مشکلاتی که همتون

میدونین شروع میشه  و اعصابت رو میریزه بهم.+ اینده نیما که مطمئنم اصلا جالب نخواهد بود در ایرانی که

به این نحو داره پیش میره.

ولی چون نمیدونم ۱۰۰ درصد (یاحداقل درصد بالایی ) اونجا زندگی خودمون و اینده ی بچه هامون بهتر خواهد بود

یا نه ...نمیتونم قطعی صحبت کنم.

اصلا من فک میکنم مهاجرت کردن به یه کشور و فرهنگ دیگه میتونه به یه دلیل حتی خیلییییییی مسخره و جزیی

با شکست مواجه بشه مثل اینکه جوش و فضاش و حسش به حسه ادم نخوره!

این احساس شخصی منه..

و شایدم بر عکسسسسس بری و ببینی ارامش که داری رو با هیچی عوض نمیکنی.

ولی ولی ولی ولی ولییییییییییی همه این ها یه علامت تساوی گنده داره با این موضوع که خانواده من دارن میان

باهامون به امید خدا.

وگرنه من اینقد درگیر خانوادمم از لحاظ احساسی که عمرا بهترین جای دنیارو بدون اونا نمیتونم تحمل کنم.

که البته این اصلا خوب نیست و ناراحتم برای این وابستگی شدیدم.

 

و در حال حاضر نگرانی بعدیمون مادر رضا هست...

که چون پدرش فوت شده تنها میشه. اینم که میگم تنها میشه برای اینه که برادر بزرگ رضا که طبقه پایین مامانش

زندگی میکنه هم میخوااد بیاد مال*ژی

اونا تصمیمشون قطعی برای اینده نه چندان دور روی کاناد*ا بود ولی وقتی ما پیگیر مال*زی شدیم..اوناهم

بررسی کردن و تصمیم گرفتن برای شروع از مالزی شروع کنن.که باز دلایلللل زیادی داره که حس نوشتنش نیست.

اینه که تنها شدن مامی شووشو خیلی رو اعصابمونه.. و من از ته دلم غصه دارم...و من و رضا فک میکنیم

اگه بعد ها نیما این کارو باهامون بکنه چه حالیییییییییی میشیم...

جگر گوشمون...

نمیدونم...فقط اینومیدونم مامی شوشو خوشبختانه شرایطش رو داره هر وقت اراده کنه بیاد پیشمون..

و ماهم اگه موندنی بشیم میایم زودی زودی :)

همه اینارو نوشتم یادم رفت بنویسم.. اگه اسمون زمین نیاد و خدا بخواهد..ماه اینده مسافریم.

مسافریم یک کلمه است که پشتش کلی نگرانی و خوشحالی و ناراحتی و استرس و چی میشه و هیجان

و برنامه های قشنگ و خلاصه کلییی مورد های خوب و بد همراهش داره!!!

فقط دلمون به این گرمه که گفتیم خدایا توکل مون به خودته...همین و بس ..اگه خیره بشه اگه نه..نه!

 

 

دیگه دیگه اینکه دوره فامیل پدریم تموم شد و بالاخره اسم من و رضا هم در اومد از قرعه کشی و من با سهم

خودم یه نیم ست گوگولی گرفتم که خیلی دوست داشتنیه از دید خودم.

زنجیر و واویز و دوتا گوشواره است.

سریعا رفتم خریدمش تا مثل بقیه پس انداز هام ریز ریز خرج نشه و استاد نشه:))

دوره دوستام  هم اخرین بار خونه دوستمون مینا برگزار شد که تازه ازدواج کردن .

دیگه دیگه اینکه این چند وقته سختتتتتتتتتتت مشغول دکتر و چکاب برای انواع و اقسام درد هام بودم:))

گاهی میگم به خودم : اگه مال*زی هم جور نشه حداقل یه نکته مثبت تو زندگی من داشت که باعث شد

مشکلاتم رو شناسایی کنم بعد ۲ سال و ۳ ماه که بیخیال خودم و سلامتیم شده بودم.

اولیش کمرم بود که دردش روانیم کرده بود رفتم پیش یه دکتر خوب و بعد معاینه برام ام ار ای نوشت و تشخیصش

این بود که دیسک مهره ۵ و ۴ در اومده و مهره ۳ هم در شرفه.

 و من در سن ۲۷ سالگی در کمال ناباوری میپرسیدم دیسک یعنی چی اقای دکتر ؟

بعدشم کلی باید و نباید ها رو بهم گفت به اضافه ورزش و قرص و امپول و ...

کفش پاشنه بلند ممنوع نماز نشسته...جارو طی بلند کردن اشیا سنگین ممنوع...رانندگی طولانی و دست انداز

ممنوع و ...

خلاصه که اینم از این.

دومیش یه چکاب کامل بود که دکتر خانوادگیمون برام نوشت و نتیجه اونم دو تا مشکل بود.

اولیش کمبود شدید ویتامین دی که قرص داد.

دومیش عفونت شدید ادراری.. که بازم قرص داده.

این دومیه پدرم و در اورده یعنی هااااااااااا که گفت خیلی هم خطرناکه و این چند ماهه اخیر تب و لرزها و بدن

درد های ۴ روزه ام برای این موضوع بوده.

دکترای بعدی هم چکاب چشم و زنان و دندون هست.

 

دیگه دیگه اینکه شب یلدا خونه خاله کوچیکه رضا بودیم. و من  به خاطر همین مشکلم تب و لرز شدید داشتم

 و در هپروت بودم..و فک میکردم انفلوانزاست نگو عفونت* ادراری بوده.

و خیلی چیزی از اون شب نفهمیدم با اون حالم.

ولی پنج شنبه قبلش برای یلدا مهمونی دادم و ۳ تا دایی هام و مامان بابابزرگم و خانواده خودم و دعوت کردم.

غذا قرمه * سبزی و سوفله درست کردم با سالا کلم و کاهو.

و برای میز و دسر و ملزومات یلدا خودم و در حدی که توان داشتم با نیم نیم کشتم.

و یکی از بهترین شب یلداهای عمرم رو داشتم و خیلییییییییییییییییییییییییی بهم خوشگذشت.

 و تمام سعیم رو کردم به مهمون هام هم خیلی خوشبگذره.که میگن گذشته..!!

 

دیگه دیگه بقیه خبرا راجع به زندگی خودم و رضاست که الحمداللهه رو رواله و هرازچندگاهیی که بهم میپریم

 و قاطی میکنیم واسه همدیگه سریع ردش میکنم..اونم واسه اینکه واقعا باهم بزرگ شدیم..

و به هیچ قیمتی حاضر نیستیم عشقمون زندگیمون از بین بره..

یا من یا اون کوتاه میاییم. و با صحبت و نوشتن قرارداد و هر روشی که به ذهنمون برسه سعی میکنیم حلش کنیم

و کلا اون بحران ورود بچه به زندگی رو شکست دادیم.به امییییییییییییید خدا.

در حالت عادی هم که وقتی خوشیم بساط لوس کردن همدیگه و قربون صدقه و ماچ براههههه

که اینوسط مسط ها اگه نیما حواسش نباشه که دو نفریم. اگه حواسش باشه سریع یه لبخند شیطنت امیز

میزنه میدوئه سمتمون.. و مثل همیشه یه دستشو من و یه دستشو رضا میگیره میاریمش تو بغلمون و همینطور

که ایستادیم هرکدوم یه لپش رو ماچ میکنیم..

اونم خجالت میکشه میخنده و خودش و سرررر میده از بغلمون پایین و میره دنبال بازیش...

فقط میاد میگه من هستم حواستون و جمع کنید!!! :)))))))

 این روزا نیما جونم خیلییییییی رفنتارش بزرگ شده..

همه چی رو میگه..تقریبا..و بعضی چیزا رو خیلی با مزه میگه و بهش که میخندی میفهمه و اسمم منو کشدار

صدا میکنه که یعنی ادامو در نیار و نخند!

به مامانم میگه ماما الی   به بابا میگه اده جون بعضی مواقع هم میگه اده جون زیبا ( این زیبا هم خودش شخضا

چسبونده ته اسم بابام و خیلی یهویی)

برای صدا کردن من گاهی اسمم رو میگه و گاهی به اضافه مامان میگه و گاهی جو گیر میشه اسمم رو به اضافه

جون میگه.

ولی رضا همیشه بابا جون رصا صدا میشه. و بعضی اوقات هم که زیادی عشقش فوران میکنه میگه:

بابا جون رضا جون  :)))

مامان رضا رو میگه : مامان مهین...

داداشم و میگه : امی نسین (آمیر حسین ) یا دایجون امیر

 خلاصه که بساطی داریم.

هزار ماشالا به بچه های این دوره زمونه همه چی رم میفهمه گوشاش هم برای فضولیییییی تیزه تیزه.

البته بچم همچنان ذاتا مظلومه و مهربون و حساس.

خدایی نکرده با ماشینش بهت بزنه و تو غش کنی و بالای ۳ ثانیه چشاتو باز نکنی نگکراااااااااااااااااااااان میشه

 و از ماشیت پیاده و برای دلجویی و مطمئن شدن از حیاتت میاد بالای سرت و تا مطمئن نشه حالت خوبه

نمیره!!

عادت خوابش ۲ ماهیه خیلی باحال شده..

میاد رو تختمون پشتش رو میکنه به من و میچسبه بهم و میگه : مامان م...بغلش کن لالاش کن..دسشو بگیر

همه فعل هارو این مدلی میگه عشقم.:*****

منم که غش و ضعف جون میدم براش.

همچنان دیونه وار بوش میکنم و دوست دارم قورتش بدم...

و نیما همچنان زیاد تو بغلت نمیمونه و وول میزنه.

راستیییییییییییییییییییی یه مسئله خیلیییییییییییییییییی مهم که نشد بیام و بنویسمش...

این بود که ۱۰ اذر از شیر گرفتم بچم رو..

 و ۲ سال و ۲ ماه شیر خورد عشقم..

سر سینم از این تلخک ها زدم و همون شد که همون شد...دیگه با اینکه دلش ضعف میرفت برای می می حاضر

نشد امتحان کنه فقط میومد میگفت : مامان م...بخورم ؟؟ تخه ؟ ( تلخه؟)

و من میگفتم بیا بیاااااااااااا بخور دهنت تلخ شه بیااااااااااااا و اونم میخندید غصه میخورد و میرفت.

ولی خداییش بچم اصلا اذیتم نکرد..(.خیلی ماهی به خدا نیما...)

 

دیگه دیگه اینکه بدجوررررررررررر عاشق ماشینه..

مخصوصا ماشینی که رضا تولدش گرفت براش.. صبح که بیدار میشه اولین کارش سوار شدن رو ماشین و رانندگیه

و شب هم دم تختش پارک میکنه و میخوابه.

اینقدرر قشنگ فرمون میده دنده عقب میره ادم میمونه...

و کلا عین باباش عشقه ماشینه.. و اسباب بازی های مورد علاقه اش فقط ماشینای ریز و درشت هستن + پازل

و لگو.

و دیگه اینکه همچنان بد غذاست و وزنش خیلی کمه فقط قدش رشد میکنه..

ولی من دیگه حرص خیلی کمتر میخورم و خدارو روزی هزار بار شکر میکنم که سالمه.

از کارهای دیگش اینکه شعر میخونه..سوره توحید و نصف نیمه یادش دادم.کارت های صدافرین رو کامل یاد گرفته

و اسماش رو میگه.عاشقققققققققققققققق کارتون های برنا*رد هست و زندگیشه.

عاشق اینه بشینی باهاش بازی کنی پازل بسازی نی نی رو بخوابونی..و ....

حالا باز هرچی یادم بیاد میام و مینویسم..

کوتاه بگم.دوست ندارم این روزا زود بگذرن.. خیلی خیلی لذت بخشن ومتاسفانه زودی میان و میرن..

نیمای ما زودی داره بززرگ میشه و من در حسرت روز قبل...هرچند که هر روز از قبل برام شیرین تر میشه.

همدم من ...عشق مامان و بابا جون رضا...مهربون...زندگی.....عاشقتمممممممممممممممممممممممم

جون میدم برات نفسم..همیشه خوب بمون.

 

پ ن : خداییش این دفعه دیگه زودی میام عکس میزارم..و شماها هم میدونم میاین میخونین بی هیچ ردی

میرید..:* اشکال نداره دوستون دارم همتون روووووووووووووووووووو میبوسمتون.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه نوزدهم دی 1392 و ساعت 1:59 قبل از ظهر