266

 

سلام عزیزای مننن

خوبییین

چه خبرررر الان ایران همه یه ارامش نسبی دارن تا حدود یکماه دیگه بعد این یکماه خونه تکونی و خریدای شب

عید باااز شدوع میشن.بی نهاییت زود گذشت نه ؟

برای ما هم نسبتا زود گذشت..

نمیتونم براتون ترسیم کنم حس و حالم که چقدرر مشتاق تموم شدن بهمن ماه و اسفندماه هستم تا

بلیط بگیریم و بیایم..

وایی ذلم میخواد یه دل سیر مامانم و بغل کنم..و داداش و بابا و همه دوستام وووووو

و فامیلاییم رو که دلتنگشون شدم.. از جمله دختر دایی های مهربون و عشقم هما و مبینا..

یکیشون امسال لیسانسش رو میگیره یکی دیگه هم دبستانیه..

بیشترین سوغاتی هم برای این دو تا گرفتم..

تقریبا بیشتر سوغاتی هارو گرفتیم.. امسال استثنا" برای ریز و درشت سوغاتی گرفتیم.. حتی دوستای دورم.

ولی از سال دیگه فقط بچه ها رو شاد زده خواهیم کرد.

البت یه 4 نفری هنوز موندن از جملشون مامان رضاااااا

اوف که خیلی سخته برای مامان ها و مامان بزرگا خریده سوغات.

که ایشالا این چند تارو هم بیگیریم خرید سوغاتیا تمومه. برای تک تک ادم های لیست طول و دراز سوغاتی

یه عالمه راه رفتم فکر کردم و با وسواس خرید کردم به ایمد اینکه سایزشون باشه و بپسندن.

کلی ذوق دادن اونارو دارم.

دیگه یه هفته مونده به رفتنمون هم باید یه سری خرید لباس اینا برای خودمون بکنم که هیچی لباس گرم

همراهمون نیست و نیما میره ایران برای عیدش کاپشن سویشرت اینا میخواد.

الان هم که نزدیک عید چینی هاست اینجا و نسبتا حراج ها هنوز هستن..

البته نه به شدت کریستمس ولی خب بازم قابل قبوله.

19 ماه دیگه عیدشون هست و مالزی برای یک هفته تعطیلههههههه

میخواستیم تو این تعطیلات بریم یه شهر ساحلی و یه هتل رزرو کنیم با مونا و سهیل..

ولی چک کردیم دیدیم اون هتل مورد نظر ما که پارک ابی هم داره فول هست.

و این شد که یه تاریخ دیگه گرفتیم که شد هفته پیش.

و اینطوری ما یه سفر دو روزه نطلبیده 5 تایی رفتیم..

هتل رو از اینترنت بوک کردیم و با ماشین مونا اینا رفتیم به سوی مریب.

هتلمون گلد کست مریب بود..

اونا قبلا زیاد رفته بودن و ما تجربه اولمون بود..

تا رسیدیم ساعت 1 ظهر بود و یکساعتی تو راه بودیم.بعد از چک این کردن  مایو پوشیدیم و رفتیم سمته

عشق و حال تو پارک ابی و استخرررررررررررررررررررررر

تا 6 و 7 اونجا بودیم و بعدم قبل تاریکی هوا رفتیم لب دریا و نیما کلی ماسه بازی کرد..

اولین باری بود که قشنگ قلعه میساخت و بازی میکرد..

بعدم یه موتور ساحلی گرفتیم و همه سوار شدیم که اونم جاتون خالی عالی بود و من اولین بار بود خودم

تنهایی سوار موتور میشدم و تجربش رو دوست داشتم.

بعدم هلاک رفتیم اتاق هامون و شام رو زدیم بر بدن.

بعد هم رفتیم الاچیق های کنار ساحل که روی اب بودن و یه کنسرت زنده بود..

البته بیشتر چینی و مالایی میخوند

با این حال خیلی شب خوبی بود .. و مونا هم قلیونش رو اورده بود و اقایون هم بساط لحو و لعب

ساعت 12 برنامه تمو شد و همگی رفتیم تو ماشین سهیل.

ماشینی که اون شب باهاش اومدن کروک بود یه بی ام دبلیو سفید که هممون خیلی دوسش داریم.

عین خل ها 5 تایی نشستیم تو ماشین سقف رو بازیدیم.

اهنگ house گذاشتیم و رفتیم تو جاده

هوا خووووب خنکککککک تاریک جاده خلوت سرعت خدااااااااااا جیغ و داد و اهنگ..

هر 4 تامون دیوانهههههه

اینقد منو مونا جیغ زدیم و رقصیدیم صدامون دیگه در نمیومد اخر شبش.:))

برگشتنی هم به همین منوال ولی اهنگ ایرانی خز و جوااااد :))

خلاصه حدود 2 رسیدیم هتل و جیش بوس لالا تو اتاقامون.

نیمارو خوابوندیم و باز شدیم من و رضااااااااا

اتاقمون بیشترین فانی که داشت حمومش بود..

یه جکوزی بزرگ داشت ..اونا ابیدیم و یه شامپو مخصوص کف رو توش خالی کردیم و کلی دیوونه بازی :))

بعدم لالاااااا تا صبح

که البته من خیلی خوب نخوابیدم حال تهوع گرفتم نصفه شبی نمیدونم چرا

صبحش هم منو نیما بعد صبحانه خوابیدیم و رضا با سهیل و مونا رفتن استخر و پارک ابی..

من راستش خیلی خواب داشتم و از شب قبل حالم خوش نبود و ترجیح دادم بخوابم

حدود 12 هم اتاق رو تحویل دادیم و راه افتادیم سمته خونه..

خیلی خیلی خیلی سفر خوبی بود و خیلی روحیمون عوض شد همگی با اینکه 2 روز بود.

الان هنوز چیزی نگذشته هوسش روئ کردم. که البته اقای شوشو خان قول دادن که بعد عید باز تکرار شه

ولی این بار سفر به جزایر قشنگ مالزی.

 

دیگه دیگه اینکه ما تصمیم گرفتیم بعد از عید که برگشتیم مالزی بچسبیم فقط به زبان..

قرار شد یه شش ماه عشق و حال و خرید و هرچی خرج اضافه است رو بزاریم کنار و بریم یه کلاس زبان خوب.

چون باید حدود 4 میلیون هر ماه هزینش رو بدیم

 

دیگه دیگه هم خبری نیست...

شنبه که گذشت مریم ( جاریم ) دعوت کرده بود خونش ما و سهیل اینارو..

خیلی حال داد ....اینجا تو غربت یه خانواده از خون خودت یا یه دوسته واقعا خوب بزرگترین نعمته..

همین مونا و سهیل اینا اگه نبودن ما دق کرده بودیم..

ادم های زیادی اینجا برای رفت و امد کردن پیدا شدن ولی منو رضا تنهایی رو به همشون ترجیح دادیم..

جز مونا و سهیل که همخونی دارن با اخلاق و روحیات ما.

شنبه که میاد هم مونا و سهیل ما و داداش رضا رو دعوت کردن..

خلاصه مشغول مهمون بازی هستیم.

این هفته خیلی دیر گذشت... خیلی بیکارم و هر روز خیلی دیر و به سختی میگذره

مغزم زوم کرده رو اخر اسفند و همش دارم انتظار میکشم.شاید واسه این سخت میگذره.

 

روند کاهش وزنم هم خوبه خداروشکر..

از اذر ماه که شروع کردم تا حالا 7 کیلو کم کردم.. و الان یه دو هفتس بدنم استاپ داده و خیلی پایین نمیام.

این هفته غذام رو کم و کمتر کردم و یکم دوچرخه سواری هم به ورزش و جیمم اضافه کردم شاید باز یه

شوک باشه و وزنم بیاد پایین.

من همه تلاشم رو میکنم و باید بکنم تا 15 اسفند به وزنی که میخوام برسم تا شوشو چایزه خفن رو بهم

بده

 

دیگه دیگه فعلا خبری نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

 

پ ن : اینم عکس از مراحل اماده شدن کیک تولد نیما. بقیه عکسای تولدش رو هم تو این هفته رمز دار میزارم.

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه هشتم بهمن 1393 و ساعت 5:51 بعد از ظهر  
 265
 

سلااام

خوبینننننننن دوستای خوبم؟

طبق معمول من رفتم و هزارر سال بعد اومدم..

اینجا خیلییی بیکارم و درگیر کارای روزمره تکراری زندگی ام ولی اصلاا هم حسه اومدن اینجارو نداشتم.

اخرین پستم مال حدود دوماه پیشه ولی امروز فرستادمش رو وبلاگ.

اون روزی که نوشتمش میخواستم تا شب بهش عکس اضاف کنم ولی تنبلی کردم و هی نیومدم و پستش

نکردم..

ما خوبیم و زندگی روال عادی خودش رو داره.

تو خونه خیلی کار خاصی نمیکنیم..

بابا جون رضا یه مدتی کلاس زبان رفت ولی راضی نبود و بعد دوماه ولش کرد و الان خودش داره تو خونه میخونه.

منو نیما هم میپلکیم.

من خیلییییییییییییییییی چاق شده بودم و یه دو ماهیه رژیم گرفتم..و ورزش اساسی یه روز در میون هم میرم

جیم و تردمیل میرم.

یه 5 کیلو کم کردم و بااااید تا عید 10 کیلو دیگه کم کنم که اگه موفق بشم شوشو خااان یه جایزه خیلی توپولی

برام گذاشته..منم که عاشق جایزه همش در تلاشم و باییید تا عید بشم اون وزنه منظووورررر

ایشالا برای اخر اسفند بلیط میگیریم و میایم ایران.

باورتون نمیشه که روز شماری میکنم..

نه برای ایران و کوچه هاش و این شر و ور هااا

فقط برای دیدن ادم های عزیز زندگیم..که خانوادم و دوستام میشن!!

دلم برای همشون لک زده..

در درجه اول هم مامانم که 10 ماهه ندیدیمش...

خیلییییییییییییییییییییییغصه دارم..

بعضی اوقات یهو میزنم زیر گریه..

مخصوصا با اهنگ نگران منی مرتضیی....

دوستی که اینجا داریم و باهاش رفت و امد داریم فقط مونا و سهیلن..

که پایه ورزش همیم..اونم تپلیه :))

البته اونم یک هفته ایی میشه خواهرش اومده پیششون و سرش به اون گرمه و من تنهاتر از قبل شدم.

راستییی داداش شوشو و خانوادش هم دوماه پیش اومدن مالزی با اقامت 10 ساله.

وجود اوناهم برامون نعمته و خیلی خوبه که هستن.. و من خیلی دوسشون دارم و جاریم هم که گفتم خیلی

خانومه و باهم خوبیم الحمدالله..

ولی خب اونا به خاطر مدرسه بچه هاشون اون سره شهر کوالاامپور هستن و خیلی دوریم.

حدود یکساعت و نیم راهه..

وتقریبا هفته ایی یکبار میبینیم همدیگرو...

چون هم راه دوره هم خیلیی هزینه بنزین بالاست..لیتری 2300 تومن بود الان ارزون شد ( تعجب نکنین اینجا

مالزیه و بر خلاف ایران گاهی چیزی ارزون میشه در کمال تعجب ) و قیمتش شده لیتری 1900 تومن.

ما بعد 10 حدود  ماه زندگی اینجا تقریبا جا افتادیم و میدونیم چیو از کجا بایدخرید و کلا چطوری باید زندگی کرد.

و اینکه اینجا باید خیلییییییییییی کم دوست داشته باشی مخصوصا دوسته ایرانی.

باید خیلی مراقب خرج کردنت باشی اگرنه پولات یه هفته ایی میشه هوتوتوووووو

هزینه ها در کل خیلی بالاست بر خلاف چیزی که به نظر میاد.

هزینه زندگی که ما اینجا میکنیم میشه بهترین شکل ممکن ایران زندگی کنیم یعنی عالییییییییییییییییی

ولی اینجا یعنی مالزی هزینه پنهان فراووون داره.

هنوز نتونستیم کلاس زبانی که دوست داریم رو بریم.. چون باید 24 ملیون برای دو نفرمون یه جا بدیم..

:((

و اینه که منتظریم بریم برگردیم و بعد یه فکری بکنیم.. مشکل اینجاس به پس اندازامون هم نمیخواییم کاری

داشته باشیم و این کارو سخت میکنه.

فعلا که اسفند باید حدود 5 تومن بلیط ایران رو بدیم...با هزینه سوغاتی ها و ..

اینجا دو تاجشن کریستمس و سال نو رو داشتیم که خیلیی خوب بود وبا داداش اینا رفتیم کی ال * سی سی

اتیش بازی و برف بازی ( برف شادی :دی) بود و بچه ها خیلی حاال کردن.

پسرکمون نیما دیگه کلی بزرگ شده و خیلییییییییییی چیزارو میفهمه و نمیشه گولش زد و کلی برای خودش

نظر داره و زیرکه.

خیلی به کارتون  شان د شیپ ( ببعی ها) و برنارد علاقه داره. جدیدا یه کارتون هم از یوتیوب میبینه که روسی

هست و یه دختر کوچولو با یه خرس قهوه ایهه..اونم خیلی میدوسته.

همچنان عشق اولش ماشین هست و دیوانهه وار ماشین خریدن و ماشین بازی و جاده و کلا هرچییییییییییییییی

که به ماشین مربوط شه عاشقشه عین باباش !!

باهم میشینن از یوتیوب کلیپ های بی ام دبلیو رو میبینم و تصمیم میگیرن که کدوم مدلش رو بخرن

اون هیجانی میشه این هیجانی میشه... داستانیه دیدنییییییییییییییییییییی

امروز نیما صبح که بیدار شد دستش رو ناجووور میخاروند میگم مامانی چی شده؟

میگه : مامان م مگس دستم رو چنگ انداخته

ترجمه : پشه دستش رو نیش زده

مالزی پشه هاش و کلا جونور هاش خیلییی بذجوووورن چون مرطوب و گرمه

منم که در جریانید چقدرر رو جونور ها حساس بودم.

الان اداپته شدم و جونور ها تو خونمون جولون میدننننن

مارمولک جزو لا ینفکه.

جدیدیا یه عالمه هر روز هزارپا میکشم

باغچمون کلیییییییییییییییییییییییییییییی بود که یه عالمشون رو بابا رضا کشته و خیلی هاشون هنوز هستن و

گاهی میان تو خونه

خیلی بدم میاد و میترسم ولی چاره چیه؟

دیگه دیگه هم خبر خاصی به ذهنم نمیاد میخوام برم با اقای شوشو فیلم بیبینیم و سالاد میوه بخوریم:دی

 

 پ ن : الان کامنتارو خوندم فهمیدم چقدرر نگرانم شدین..ببخشید میدونم خیلی کمه ولی ببخشید.

اخه چون دیگه کسی برام کامنت نمیزاشت فک نمیکردم کسی باشه که نگرانم بشه...شرمندم..دلواپس شدین..

ببخشیدد...

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه بیست و دوم دی 1393 و ساعت 7:58 بعد از ظهر  
 
سلام سلامی چو بوی خوش اشنایی :دی

خوبین دوست جونیا

هر وقت میام و شروع به نوشتن میکنم میگم این دفعه دیگه روزانه میام و هرچند کوتاه وقایع اون روز رو ثبت میکنم.

ولی باز فرداش یادم میره و مشغول زندگی و پسرک میشم.

در واقع من بعد نیما دیگه خیلی تو نوشتن تنبل شدم و بیشتر وقتم صرف نیما میشه و باقی مونده اش هم

صرف کارای خونه..

روزها تند و به سرعت میگذرن و نیمای عززیم خیلی زود داره بزرگ و بزرگ تر میشه

و هر روز که یه روز تازه اس برای من و رضا یه حرکت جدید داره که مارو شگفت زده و خوشحال کنه

ماهی که گذشت تولد سه سالگی نیما جونم بود.

طبق هر سال از دوماه قبل کارای تولد رو میکردم.. با این تفاوت که نمیدونستم امسال چه کسایی تو تولدمون

هستن...

امسال تولد نیمارو با تم باب اسفنجی انتخاب کردم..

و یه فرق اساسی با هر سال داشت اونم اینکه تصمیم گرفتم کیکش رو هم خودم درست کنم..

مریم دوسته دبیرستانم که قبل اومدنم هر ماه دوره داشتیم خونه های همدیگه با 5 عدد دوست دیگهمون..

خیلی کیک پزی و اشپزیش خوبه..و این اواخر کلیی کیکای خوشگل درست کرده بود.

با دیدن اون منم به ذوق اومدم که غیر کیک و کاپ کیک که درست میکنم روی یه پروژه جدید به اسم کیک

تولد کار کنم.

کلی مریم بهم نکات رو گفت و وعکس وسایل مورد نیاز رو تو وایبر برام فرستاد و من رفتم دنبالش از اوایل تابستون.

اینجا با پرس و جو از خانوم بخشی فهمیدم یه فروشگاه بزرگ برای وسایل قنادی هست.

وقتی رفتم توش بیهوش داشتم میشدم.

اینقدررر که عالی بود و همه چی داشت .گیج شده بودم و دوست داشتم همه شیرینی هارو درست کنم.

خلاصه وسایل مورد نیاز رو خریدم و تا مهر کلییی رسپی هارو امتحان کردم و مریم هم کلی کمکم کرد با وایبر

و بالاخره رسپی شف طیبه رو پسندیدم.

خداییش همه رسپی هاش عالین و به نظرم بهترین وبلاگ اشپزیه.

یه بار کیک و خامه کشی عالی شد و نتیجه اش اینا شدن :

 

 

و بعدش هم کلی برونی و کیکای مختلف درس کردم تااااااا تولد نیما که کیکش رو درستیدم.

و برای فوندانت هم از همون فروشگاه فوندانت اماده گرفتم و عروسکاش رو خودم ساختم و گذاشتم خشک

شدن.

خدا میدونه چقدررر عروسک ساختم خوشم نیومد یا خراب شد باز ساختم..یا دست و پای باب اسفنجی

و مایو ی پاتریک هی خراب شدن و باز از نو ساختم تا اخر سر تموم شد .

ولی در نتیجه کیکش رو تونستم اونی که میخوام بسازم.

و از خودم نسبتا راضیم. حالا عکسارو میزارم در ادامه.

برگردیم به ماه مرداد..

اخرای مرداد بود و ما هنوووز منتظر اومدن داداشه رضا و مامانش.

که فهمیدیم کار اقامت خانه * دومشون یکم طول داره و برای اوایل مهر میان.

از اون طرف هم برنامه مامان بابام و امیر هم جور نشد که تابستون بیان و داداشم چون پیش دانشگاهیه

کلاساش شروع شد و درگیر اونا بود.

و این شد که تهنای تهنا بودیم..

و همچنان نمیدونستم که برای تولد کیا هستن اینجا.

تو همین تنهایی ها بودیم..که مونا و سهیل ( همون زوجی که گفتم دم مغازه اقای بخشی باهاشون اشنا

شده بودیم) از ایران بر  گشتن اخه بعد دوسال رفته بودن ایران پیش خانواده هاشون.

این زوج از وقتی ازدواج کردن اومدن اینجا زندگی میکنن..و هر دو درس میخونن.

باهاشون اشنا شدیم و رفت و امدمون شروع شد.

اینقدرر وابسته هم شده بودیم که هرررر شب برنامه خاله بازی داشتیم.

اونا بچه ندارن ولی مونا خیلییی نیمارو دوست داره و از اونجایی که بچه ها حس های واقعی رو درک میکنن

نیما هم خیلی دو.سش داره و شوهرش سهیل هم با اینکه اصلاااا بچه دوست نداره و رابطه اش با بچه

ها خوب نیست ولی خیلی با نیما خوبه و بهش محبت داره و همش میگه نیما خیلی کیوته و یکسره

براش ماشین  ریز از این هاتو*یلز ها میخره ..اخه خودشم عین رضا و نیما عااااشق ماشینه.
 
که هر شب یا حداکثر  یه شب درمیون جمع میشدیم خونه مونا اینا یا خونه ما شام میخوردیم میرفتیم
 
خونه اونا :))
 
برنامه هم به اینصورت بود که اول شام درست میکردیم شام میخوردیم..نیما کارتون ماشین ها ( فقط همین
 
کارتون رو چون عاشقشههه) رو میدید و بعد من نیمارو تو اتاق میهمان میخوابوندم و میومدم پایین..
 
و برنامه بازی شروع میشد.
 
تا هر وقت که طول میکشید پوکر میزدیم و نوشیدنی میخوردیم و قلیون میکشیدیم.
 
تا 5 و نیم صبح هم رکورد داشتیم که دیگه هممون خواب بودیم از خستگی ولی همچنان میخندیدیم
 
و پوکر میزدیم و غیبت میکردیم و کوری میخوندیم :))
 
بعدم که بازی تموم میشد همه موبایل هارو بر میداشتیم و یه بازی موبایلی به اسم فان *ران رو چهارتایی
 
بازی میکردیم و کلی  جیغ ویغ میکردیم و بعدم خدافظ خدافظ نیمارو بر میداشتیم و میرفتیم خونمون.
 
خونه بچه ها یه  شهرک پایین تر از شهرک ماست و با ماشین دو مین راهه.
 
خلاصه به مدت دو ماه همش برناممون همین بود و خیلیییییییییییی شب های خوبی رو کنار هم داشتیم.
 
همین برنامه ادامه داشت تا وقتی برنامه داداش رضا به مشکل خورد و طوری شد که معلوم نبود
 
دقیقا چه تاریخی میان مالزی.
 
رو همین حساب بابای من و مامان رضا بلیط گرفتن و اومدن اینجاو
 
حدود یکماه پیش. بابای من بیشتر به هوای دیدن نیما و اینکه تولدش رو اینجا پیشمون باشه و هم اینکه
 
یکم به کارای شرکت و این کلاهبردارا رسیدگی کنه..
 
مامان رضا هم برای سر زدن و اینکه بعدش داداش هم بیاد و بهمون بپوینده.
 
خلاصه بابام اومد و تولد نیمارو هم برگزار کردیم و دو هفته ایی پیشمون بود و جاهای دیدنی مالزی
 
رو باهم رفتیم و کلی نیما حال کرد از بودن کنارش و خیلی دوهفته ی خوبی بود..
 
خیلی خوشحال بودم و خیلییییییییییییییی روحیم عوض شد..
 
فقط جای مامانم و داداشم خیلی خالی بود که چاره ایی نبود...
 
هفته پیش هم رفت ایران و من و رضا خیلییییییییییییی غصه داشتیم وقتی از فرودگاه بر میگشتیم..
 
اصلا گریم بند نمیومد..انگار یه تیکه از دلم باز کنده شد و باهاش رفت ایران.
 
اخه عین برق و بادددد این دو هفته گذشت..
 
مامان رضا هنوز پیشمونه و خیلی برای نیما خوبه که هست.
 
روزا نیما کارتون میبینه و بازی میکنه..
 
بعداظهر ها هم که رضا از سر کار میاد میریم بیرون یه چرخی میزنیم..یه خریدی میکنیم و میایم خونه.
 
هم این اشغالا خیلی از پولامون رو خوردن و یه مشکل مالی داریم تو ایران که اگه حل شه کلاس زبان
 
درس حسابی مینویسم تا عید زبان رو ردیف میکنم.
 
و نیمارو هم میزارم مهد صبح ها که هم زبانش ریز ریز خوب بشه هم اینکه تعامل با بچه های دیگه رو یاد
 
بگیره و از همه مهمتر حوصله اش سر نره.
 
البته 7 به بعد که اینجا هوا خنک میشه میبرمش تو شهرک یکم با دوچرخه اش و ماشینش بازی میکنه
 
یه دوست دختر چینی هم داره که ویلا روبروییمونه و گه گاهی با اونم بازی میکنه..
 
دیروز بعداظهر هم با مامان بزرگش اومد تو حیاطمون و بچه ها نشستن رو زیر انداز و کمی لگو بازی کردن
 
ولی چون زبون هم رو نمیفهمن خیلی نمیتونن ارتباط برقرار کنن.
 
 
و من نگرانم نیما بره مهد چطوری باید ارتباط برقرار کنه و امیدوارم اذیت نشه بچم.
 
از تولد بگم که خدارو شکر به خوبی برگزار شد.
 
مهمونامون اقای بخشی ( خانومش رفته بود ایران و همچنین دخترش.. و پسرش هم نتونسته بود بیاد)
 
بود و مونا و سهیل. مامان رضا و بابای من هم بودن.
 
از صبحش تزیینات رو شروع کردیم و برای کیک هم از روز قبل پختم و روز تولد خامه کشی و فوندانت و این
 
کاراش رو کردم و اماده شد.
 
ژله ابری دسر بود . و برای غذا هم الویه   همبرگر خانگی و کشک بادمجون درست کردم با سبزی
 
تازه و مخلفات دیگه ی تولد.
 
همه چی خوب بود خداروشکر و عکس و فیلم هم با من و اقا سهیل بود که دوربین حرفه ایی داره.
 
هدیه هاشم بیشنر ماشین بود چون نیما واقعا عاشق ماشین ریزه و هیچی به انداه ماشین خوشحالش
نمیکنه.
بابا و مامانم براش اولین دوچرخه زندگیش رو گرفتن..
 
مامان رضا هم یه میز صندلی کوچک و یه کامیون پر از ماشین های ریز خریدن.
 
اقا سهیل  و مونا جون هم یک عالمه ماشین هاتویلز خوشگل و یه قاب عکس خیلی بزرگ برای من و رضا
.
یه کریستال و یه گل سینه برای من و یه کیف پول چرم برای رضا هدیه اوردن.
 
ایده شون هم اینه که وقتی یکی تولدشه همه هدیه های نباید فقط برا اون یه نفر باشه باید بقیه
 
هم خوشحال شن :دی
 
 و واقعا هم سلیقه شون عالی بود و خیلی هدیه هامون خوشگل و خوشحال کننده بود.
 
تولد تا 1 بود و خیلی شبه خوبی بود.. فقط جای مامانم بسیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار خالی بود.
 
خلاصه اینکه اینم از این روزامون..
 
دیگه دیگه از نیما بگم.. که همچنان بدغزاست و خیلی اذیت میکنه و خیلی اشتها نداره..
 
من سعی میکنم زیاد بهش سخت نگیرم ولی واقعا عذاب میکشم خودم.
 
فقط هرچی میخوره میره تو عقلش و خیلی میفهمه..و همش مارو متعجب میکنه با کاراش و حرفاش !!
 
الانم رو سر و کله منه و هی چیپس میخوره و یه دونه میکنه دهن من میگه : یه دونه برای تو.
 
دلیلش هم اینه که میخواد مجوز بگیره خودش بخوره چون میدونه نزدیک ناهارشه و نباید چیزی بخوره تا 
نهار...اینجا ساعت 1 ظهره و حدود چهار ساعت و نیم از ایران جلوتره.
 
همینا دیگههههههههههههههههههههههههههه فعلا خبری نیست..
 
من برم نهار پسرک رو اماده کنم تا خودش رو با چیپس سیر نکرده :دی
 
دوستون دارم همتون رو تک تکتون رووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
 
 
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در جمعه دوم آبان 1393 و ساعت 8:3 قبل از ظهر  
 263
 

سلام دوستای بهتر از برگ گلم..

کامنتاتون رو خوندم و مثه همیشه که منو از مهربونیتون لبریز میکنین اشک اومد تو چشمام..

خیلی نیرو و انرژی میگیرم ازتون..

و تو یک کلمه خیلی دوستون دارم.

من به عشق شماها باز میام و مینویسم..به عشق کامنتاتون..شاید تعداد کامنتا برام مهم نباشه..ولی

این واضحه که هرچی بیشتر برام بنویسین و ردی از خودتون جا بزارید من دلگرم تر میشم.

شاید  تا همین چند وقت پیش فقط به حکم دفتر خاطرات بود برام این وبلاگ ولی خیلی وقته که احساس میکنم

نیاز دارم به اینجا نوشتن مشورت با شما و تعامل با شما.

فک میکنم حدود 8 ساله که میام و اینجا مینونیسم..پس مسلمه که عاشق اینجا نوشته هام و "شما" هستم.

و این فقط یک عادت نیست بلکه علاقه است!!

از دو روز پیش بگم که رفتیم رستوران ایرانی کلبه*شرقی.ما تقریبا بیشتر رستوران ایرانی های خوب رو

رفتیم اینجا ولی به نظر من و رضا اینجا خیلی خوب بود ..هم کیفیت غذاش هم حس و حالش..

نهار بعد 3 ماههه کوبیده خوردیم و عشق کردیم..دوستامون هم متفاوت بود سفارش هاشون ولی این میون

باقالی پلو با ماهیچه مارال خیلی چشمک میزد:))

مارال دوستمه و متولد 69 هست ..7 سالیه با خانوادش اینجاست و یه رشته خوب خونده تو مالزی

و عاشق ایران و رفتن به ایرانه.. الانم چند ماهیه پاش رو کرده تو ک کفش که میخوام برگردم ایران زندگی کنم.

البته من بهش حق میدم چون خودمم اگه انگیزه ایی به نام اینده نیما نداشتم هیچ وقت مهاجرت نمیکردم.

اونم الان عاشق اینه بره ایران با دوستاش بره بگرده پارتی کنه..سر کار بره اخر هفته هارو عشق گنه و...

ولی در اینده میگه ممکنه به خاطر بچه اش باز برگرده اینجا یا یه کشور بهتر.

بعد رستوران هم با مارال و مامانش و اقای بخشی رفتیم پاوی*لیون و تایم اسکوور و یه شاپینگ سنتر دیگه.

اونا میخواستن برای رفتن به ایران سوغاتی هاشونو بخرن ما هم رفتیم یه دوری زدیم جاتون خالی یه بستنی

مک زدیم بر بدن و شب خسته و هلاک از شاپینگ گردی برگشتیم خونه:دی

دیروز هم کلا با نیما خونه بودیم و بابا رضا دنبال کاراش.

تا شب که دیگه نیما خیلی حوصلش سر رفته بود لباسم و عوض کردم بردمش تو شهرک با ماشینش یکم

بازی کرد..

ویلا روبروییمون چینی هستن و یه دختر کوچولو هم سن و سال نیما داره که گاهی بعداظهر ها که میاد تو کوچه

نیما هم هست و باهم باز میکنن.. البته بازی شون به این صورته که نیما با ماشین خودش رانندگی میکنه اونم

با دوچرخه خودش :)))))

و فقط به هم لبخند میزنن.. و بعد هم که میخواد از نیما جدا شه بره گریه میکنهه:))

چون زبون همدیگرو نمیفهمن و مامان اون هم انگلیسی بلد نیست فقط خاله اش اوکی هست که اونم بیشتر

وقتا نیست سر کاره.

امروز هم که در خانه مشغول دیدن کارتون مورد علاقه نیما هستیم .(منه شرور )

بعداظهر هم که بابا جون رضا عشقم میاد که بریم کی ال .

اها راستی نگفتم ما ایالت سلانگور هستیم و تا کی ال یا همون کوالامپور 1 ساعتی راه داریم.

اینجا خلوت تر از کی ال هست و برعکس کی ال ترافیکش خیلی کمه و یا میتونم بگم اصلا نداره و هواش

هم به طبع بهتره و خونه ها 90 درصد ویلاییه.

یه بسته وسایل کیک پزیه برای دوستم مریم تو ایران گرفتم میخواییم ببریم بدیم کی ال به داداشش که اومده

اینجه سفر تا براش ببره ایران.

وایی یه فروشگاه رفتم اینجا بزرگگگ همش وسایل کیک پزی و شیرینی ..عالی بووود بیهوش شدم :دی

همینا دیگه برم یکم با پسر قررر بدم..اهنگ قری اومده نمیتونم بشینم :))

ساقی  امشب می بده پیمونه پیمونه..

 

پ ن : امشب چند تایی کامنتارو تایید کردم بقیشم فردا ایشالا

ممنونم از لظطف محبت و دعاهاتون...

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 و ساعت 10:18 قبل از ظهر  
 262
سلام دوستای خوبم

خوبین خوشین سلامتین؟

ما هم خوبیم ..من خیلی وقته ننوشستم.

راشستشس اینقدرررر درگگیر این کلاه بردارا بودیم که جون و حس و حالی برای نوشتن نداشتم..

اره درست شنیدین کلاه بردارا..

حقیقتش ما به فامیل اعتماد کردیم و ضربه اعتماد بی تحقیقمون رو هم خوردیم..

داستان این طوری بود که ما با یه پول زیاد سهام شرکت حنا اینارو شریک شدیم و قرار داد بستیم

ولی بعد این همهههه وقت ویزا نگرفتن و مارو با دعوت نامه اوردن اینجا

هدف اولیه از ایجاد این قرار داد هم گرفتن ویزا و به نام کردن این سهام بود که وقتی اومدیم اینجا دیدم هیچ کدوم از این دو مورد انجام نشده..

و درگیریمون شروع شد..

و چون رضا از من خواست که حرفارو بزنم ( تا خودش درگیر نشه و بتونن در نهایت با بابام به خوبی و خوشی پول

رو ازشون پس بگیرن) و این وسط من شدم بده..و همین طور پشت سر من تو فامیل حرف در اورده حنا و هر روز

مینوشیم که یه چیزی گفته و اعصابمون رو میریزه بهم..

بگذرم از داستان های این 3 ماه اقامت اینجامون..

که واقعا هنوز هیچی از ارامش نفهمیدیم و از هفته اول داستان با زمین خوردن رضا و فهمیدن اینکه همه اون چندین میلیون پول هوتوتو شده شروع شد تا الانننننن که نمیان ماشین خودمون رو به ناممون بزنن..

چون همون جور که قبلا گفتم برامون ماشین و خونه اجاره کردن.

خونه رو با ایجنت ردیف کردیم و خودمون قرار داد اجاره رو به ناممون کردیم ولی نمیان ماشین رو به نام بزنن

و هر روز یه چیزی میگن .. و الانم میگه گذرناممون دستمون نیست..

خیلیییی اذیتمون کردن و این سه ماه رضا فقط حرص خورد و اعصابش خوردو و منم صد برابر بدتر و اینقدرر روحیم

ضعیف شده و گریه کردم که دیگه دوست ندارم در مورد روزای بدمون حرف بزنم..

حتی اونا پول ویزای ما رو که 13 میلیون بوده رو هم خرج شرکت کردن و امانت داری نکردن..

اینجا اینقدررر دوییدیم تا از طریق یه ادم دیگه و یه شرکت دیگه ویزای 2 سالمون رئو اقدام کردیم و اینقدرر

باز اذیتمون کردن و ..تا تونستیم با دوباره پرداخت 13 میلیون ویزا رو گرفتیم.

دو روز از over stay شدنمون گذشته بود که تونستیم ویزا رو بگیریم..

هرچی از این سه ماه بگم کم گفتم..

و هنوز که من اینجام و دارم تایپ میکنم داستان داریم.. و اعصابم خورده..

ولی مجبورم جلو خانوادم که راه دورن خودم و خوب نشون بدم..

و فقط و فقط سپردمشون به خدا که به چشمم تو این دنیا بدبخت شدنشون رو ببینم.

همونطوری که ارامش رو از ما گرفتن خدا ایشالا ارامش رو ازشون بگیره.

نفرینشون نمیکنم چون از 10 تا 9 تا بدیه نفرین به خود ادم برمیگرده..ولی بدترین هارو براشون میخوام..

همون جوری که اونا برا ما خواستن !

الحمدالله که سلامتیم...و همین برای من و زندگیم بسه.

دیگهدیگه اینکه خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییی دلم برای خانوادم و دوستام و خونه ایرانم تنگ شده..

دلم میخواد مامانم و ببینم بپرم بغلش گریه کنم..بگم که اینا با مایی که فقط در حقشون خوبی کردیم چه کردن

و چه میکنن..

ولی یه دفعه که پشت تلفن گریم گرفت و دیدم مامانم چقدر حالش بد شد و غصه دار شد صداش دیگه با خودم

دعواکردم که حق ندارم جلوش اینطوری کنم..

خانواده خودم چون مقادیر زیادی از پول پدرم هم درگیر این داستانه از اول در جریان بودن..

ولی خانواده رضا حدود یکماهه فهمیدن..و بهشون گفتیم..

مامانش خیلییییییی پشتمونه و خیلی نگرانمونه و ایشالا تا نهایت 20 روز دیگه که جواب ویزای خانه * دوم داداشه رضا بیاد با اونا میاد اینجا..

ولی مامان بابای خودم..نه.!

چون هم پولشون رفته هم ویزایی براشون گرفته نشده و داداشم هم امسال پیشه..

نمیدونم چرا اینطوری شد..

من بدون خانوادم نمیخواستم مهاجرت کنم و فقط به شرط بودن با اونا شروع به این کار با رضا کردم..

ولی الان من اینجا تو مالزی..تنها و بدور از اونا..

اونا هم اونجا تنها و دلتنگ ما و مخصوصا نیما............................

خب دیگه بسه این پستم پر از منفی و منفی بافی شد..ولی خواستم کمی بنویسم تا یادم بمونه..

دیگه دیگه دیگه هیچ وقت نباید من و رضا به کسی اعتماد کنیم..حالا میخواد اون ادم فامیل درجه دو باشه
یا یک غریبه!!

 

اینجا مالری..کشور خوب و ارومیه همون طوری که فک میکردم..

خرج و هزینه به نظر ما دو برابر ایرانه..برخلاف اون چیزی که فک میکردیم و بررسی کرده بودیم..

چون مالزی در حققیت هزینه های پنهان خیلیییییییییییییی داره.

مثلا ما ماهی 100 رینگت باید برای سکوریتی ( نگهبانی) شهرکمون بدیم.

200 تا هزینه اینترنت داریم ولی خب اینترنتمون خداسسس 10 مگ هست.

هزینه بنزین خیلی زیاااده.

هزینه لبنیات که ما زیاد مصرف داریم زیاااده.مثلا یک و نیم لیتر شیر 7 رینگت .( رینگت حدود هزار تومنه)

گوشت و مرغ ارزون تره.

وخیلی خرجای دیگه که تا زندگی نکنی متوجهشون نمیشی.

ولی برای کسی که اینجا درامد داره هزینه زندگی خیلیم خوبه.

ما فعلا به فکر در مورد اینده کاریمون در اینجا نرسیدیم.. چون فک میکردیم شرکت داریم و درامدمون از اونه.

و رضا هم اونجا مشغول کاره.. ولی به لطف فامیلای گراممیمون نه شرکتی مشغول به کاره نه درامدی نه کاری!

به طور خلاصه بخوام بگم این شریکای ما هرچی پول ما فرستادیم خرج شرکت و وسایل و ماشین 50 میلیونی

و اجاره بالای شرکت و کارمندا کردن و اینقدرر این پول رو ولخرجانه خرج کردن تا تموم شد !

به همین راحتی..

و هرچی بابای من بهشون میگفت اخه شرکت تازه تاسیس نیاز به یه سوناتای جدید و دفتر کار تو طبقه 11

یه هتل معروف و 5 تا کارمند نداره!

ولی این اقای شوهر حنا فقط یک ادم عقده ایی بود که میخواست کراوات بزنه و سوار ماشین شه و بره شرکت

خنده داره نه ؟

اینقدر این رویه رو ادامه دادن تا وقتی ما رسیدیم اینجا فهمیدیم هیچی پول تو حساب شرکت نمونده و

کارمندارو اخراج کرد چون پولی نداشته بهشون بده و همه طلبکارن حقوقاشون رو..

و فقط مونده دفتر شرکت با وسایلش و ماشین زیر پاش بقیه پولا هوتوتو....!!:((

حالا هم پر رو پر رو میگن باز پول بیارید تا شرکت راه بیفته و تموم تون حرفایی که میزدن که درامد زایی داره و

کارمون گرفته و .. دروغ بوده .و خیال پردازیشون.

وای اصلا فک میکنم اعصابم خورد میشهههههه

فقط ترو خدا دعا کنید برامون از دسشون خلاص شیم..

واقعا احتیاج به دعاهاتون داریم...و اینکه زیاد ادم های نرمالی هم نیست و یه جورایی ما حتی میترسیم

بلا ملایی سرمون بیارن..

یه بار هم تو ماه پیش شوهرش خودکشی کرد و سه تارگش رو زد ..و ..

خیلی داستان که اگه بخوام بنویسم شاید یک کتاب بشه..

فقط خداروشکر دیگه قطع رابطه کردیم باهاشون و منتظریم ماشین هم به ناممون شه و بعد بشینیم صحبت

کنیم و اگه بشه مامان رضا و داداشش اینا که میان بعدش بابای من هم از ایران بیاد تا یه جوری به خوبی

این داستان رو تمومش کنیمم چون اینا اصلا ادمه های نرمالی نیستن.

 

دیگه دیگه اینکه 8 مرداد هم تولد رضا جونی بود..

و من با خانواده اقای بخشی هماهنگ کردم و براش تولد سورپرایزی گرفتیم..

کیک گرفتیم و در زدیم با جیغ و سوت و اهنگ رفتیم تو خونه...

دو نفر از دوستامون هم که زن شوهر هستن رو هم دعوت کردیم..

شب خیلی خوبی بود و خیلی خندیدیم.

با اینکه جای تک تک خانوادمون خالییییییییییییی بود بدجوری ولی شاید جزو معدود شب هایی بود که احساس

شادی داشتم تو این کشور..

رضا هم خوشحال شد و سورپریزز:دی

برای هدیه هم براش کیف و کمربند polo club  خریدم..که خیلی بهش نیاز داشت و کمربند خوب نداشت.

البته به خواست خودش کیف رو بردیم و باز با یه کمربند دیگه عوض کردیم دو روز بعد و شد دوتا کمربند:دی

کیک رو هم خانواده اقای بخشی از padi  house زحمت کشیده بودن که جاتون خالی فوق العاده بود مزش.

اون یکی دوستامون هم که اسم خانومش مونا است چون نگفته بودیم تولد رضاست و اولین بار بود میومدن

خونمون برامون کتری برقی اورده بودن.که اتفاقا هنوز نگرفته بودیم و خیلی بدردمون خورد.

تا 12 پیش هم بودیم و برای شام هم من به خواست خودشون ماکارانی درست کرده بودم و البته

با کمک مریم دوستم ( کمک وایبری) چند تایی فینگر فود هم درست کردم و کنارش گذاشتم.

 

دیگه دیگه اینکه روزامون میگذره...اینجا خیلی ارومه.. مخصوصا شهرکمون..اینقدرر که ساعت 10 همه درها و

حفاظ هاشون رو بستن و خوابیدن..

مردم معمولا 8 شام خوردن و تموم شده.

البته در مالزی شما هر ساعتی بری رستوران ( قبل 10 که مراکز خرید و بیشتر رستوران ها میبندن) ملت

مالایی و چینی و هندی نشستن و غذا میخورن و کلا میخورن :)) و جالبه چاقم نمیشن...

وای وای هر کدوم هم حداقل 3 تا بچه دارن..حتی تا 5 تا دارن و هم سن و سال منم:((

و بعد حاملگیشون نگاه میکنی میبین شکم صاففففف و یه بچه یک ماهه داره

البته بیشتر چینی ها که هیکل هاشون اوکی هست و پوست هاشون صاااااااااف

خرید تو مالزی اگه جاش رو بشناسی عالیه.

و مراکز خرید ات لت خیلی خوبن برای خرید.

این ماه رمضونی که عالیییی بود و تا 70 درصد اف خورده بوده.هرچند من و رضا به لطف عزیزان کلاه بردار

فعلا خریدکردنمون از جهت لباس و وسایل غیر ضروری تعطیله.

دیگه دیگه منم زدم تو کارای هنری و نقاشی میکشم و کاردست درست میکنم و هر کار هنری که سرم و گرم

کنه !!

نیما هم بچم با ماشیناش و تلویزیون و بازی با من سر خودش رو گرم میکنه.

یه روز در میون هم میبریمش شهر بازی بادی نزدیک خونه یا مک دونالد که زمین بازی داره.

و کلا شب ها هم یه خرید کوچیک برای خونه میریم و این شده تفریحمون :))

امروز هم که شنبس و شب تعطیله.

فردا ظهر هم قراره همگی با خانواده اقای بخشی و دوستامون بریم نهار یه رستوران ایرانی با موسیقی زنده

و از این جنگولک بازیا :دی

همینا دیگه فعلا... چیزی به ذهنم نمیرسه...

سعی میکنم اپ کنم زودی هر چند کوچیک و کم :*

دوستون دارم تنهام نزارید... برام بنویسید...دعا فراموش نشه.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه یازدهم مرداد 1393 و ساعت 9:42 قبل از ظهر