263
 

سلام دوستای بهتر از برگ گلم..

کامنتاتون رو خوندم و مثه همیشه که منو از مهربونیتون لبریز میکنین اشک اومد تو چشمام..

خیلی نیرو و انرژی میگیرم ازتون..

و تو یک کلمه خیلی دوستون دارم.

من به عشق شماها باز میام و مینویسم..به عشق کامنتاتون..شاید تعداد کامنتا برام مهم نباشه..ولی

این واضحه که هرچی بیشتر برام بنویسین و ردی از خودتون جا بزارید من دلگرم تر میشم.

شاید  تا همین چند وقت پیش فقط به حکم دفتر خاطرات بود برام این وبلاگ ولی خیلی وقته که احساس میکنم

نیاز دارم به اینجا نوشتن مشورت با شما و تعامل با شما.

فک میکنم حدود 8 ساله که میام و اینجا مینونیسم..پس مسلمه که عاشق اینجا نوشته هام و "شما" هستم.

و این فقط یک عادت نیست بلکه علاقه است!!

از دو روز پیش بگم که رفتیم رستوران ایرانی کلبه*شرقی.ما تقریبا بیشتر رستوران ایرانی های خوب رو

رفتیم اینجا ولی به نظر من و رضا اینجا خیلی خوب بود ..هم کیفیت غذاش هم حس و حالش..

نهار بعد 3 ماههه کوبیده خوردیم و عشق کردیم..دوستامون هم متفاوت بود سفارش هاشون ولی این میون

باقالی پلو با ماهیچه مارال خیلی چشمک میزد:))

مارال دوستمه و متولد 69 هست ..7 سالیه با خانوادش اینجاست و یه رشته خوب خونده تو مالزی

و عاشق ایران و رفتن به ایرانه.. الانم چند ماهیه پاش رو کرده تو ک کفش که میخوام برگردم ایران زندگی کنم.

البته من بهش حق میدم چون خودمم اگه انگیزه ایی به نام اینده نیما نداشتم هیچ وقت مهاجرت نمیکردم.

اونم الان عاشق اینه بره ایران با دوستاش بره بگرده پارتی کنه..سر کار بره اخر هفته هارو عشق گنه و...

ولی در اینده میگه ممکنه به خاطر بچه اش باز برگرده اینجا یا یه کشور بهتر.

بعد رستوران هم با مارال و مامانش و اقای بخشی رفتیم پاوی*لیون و تایم اسکوور و یه شاپینگ سنتر دیگه.

اونا میخواستن برای رفتن به ایران سوغاتی هاشونو بخرن ما هم رفتیم یه دوری زدیم جاتون خالی یه بستنی

مک زدیم بر بدن و شب خسته و هلاک از شاپینگ گردی برگشتیم خونه:دی

دیروز هم کلا با نیما خونه بودیم و بابا رضا دنبال کاراش.

تا شب که دیگه نیما خیلی حوصلش سر رفته بود لباسم و عوض کردم بردمش تو شهرک با ماشینش یکم

بازی کرد..

ویلا روبروییمون چینی هستن و یه دختر کوچولو هم سن و سال نیما داره که گاهی بعداظهر ها که میاد تو کوچه

نیما هم هست و باهم باز میکنن.. البته بازی شون به این صورته که نیما با ماشین خودش رانندگی میکنه اونم

با دوچرخه خودش :)))))

و فقط به هم لبخند میزنن.. و بعد هم که میخواد از نیما جدا شه بره گریه میکنهه:))

چون زبون همدیگرو نمیفهمن و مامان اون هم انگلیسی بلد نیست فقط خاله اش اوکی هست که اونم بیشتر

وقتا نیست سر کاره.

امروز هم که در خانه مشغول دیدن کارتون مورد علاقه نیما هستیم .(منه شرور )

بعداظهر هم که بابا جون رضا عشقم میاد که بریم کی ال .

اها راستی نگفتم ما ایالت سلانگور هستیم و تا کی ال یا همون کوالامپور 1 ساعتی راه داریم.

اینجا خلوت تر از کی ال هست و برعکس کی ال ترافیکش خیلی کمه و یا میتونم بگم اصلا نداره و هواش

هم به طبع بهتره و خونه ها 90 درصد ویلاییه.

یه بسته وسایل کیک پزیه برای دوستم مریم تو ایران گرفتم میخواییم ببریم بدیم کی ال به داداشش که اومده

اینجه سفر تا براش ببره ایران.

وایی یه فروشگاه رفتم اینجا بزرگگگ همش وسایل کیک پزی و شیرینی ..عالی بووود بیهوش شدم :دی

همینا دیگه برم یکم با پسر قررر بدم..اهنگ قری اومده نمیتونم بشینم :))

ساقی  امشب می بده پیمونه پیمونه..

 

پ ن : امشب چند تایی کامنتارو تایید کردم بقیشم فردا ایشالا

ممنونم از لظطف محبت و دعاهاتون...

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 و ساعت 10:18 قبل از ظهر  
 262
سلام دوستای خوبم

خوبین خوشین سلامتین؟

ما هم خوبیم ..من خیلی وقته ننوشستم.

راشستشس اینقدرررر درگگیر این کلاه بردارا بودیم که جون و حس و حالی برای نوشتن نداشتم..

اره درست شنیدین کلاه بردارا..

حقیقتش ما به فامیل اعتماد کردیم و ضربه اعتماد بی تحقیقمون رو هم خوردیم..

داستان این طوری بود که ما با یه پول زیاد سهام شرکت حنا اینارو شریک شدیم و قرار داد بستیم

ولی بعد این همهههه وقت ویزا نگرفتن و مارو با دعوت نامه اوردن اینجا

هدف اولیه از ایجاد این قرار داد هم گرفتن ویزا و به نام کردن این سهام بود که وقتی اومدیم اینجا دیدم هیچ کدوم از این دو مورد انجام نشده..

و درگیریمون شروع شد..

و چون رضا از من خواست که حرفارو بزنم ( تا خودش درگیر نشه و بتونن در نهایت با بابام به خوبی و خوشی پول

رو ازشون پس بگیرن) و این وسط من شدم بده..و همین طور پشت سر من تو فامیل حرف در اورده حنا و هر روز

مینوشیم که یه چیزی گفته و اعصابمون رو میریزه بهم..

بگذرم از داستان های این 3 ماه اقامت اینجامون..

که واقعا هنوز هیچی از ارامش نفهمیدیم و از هفته اول داستان با زمین خوردن رضا و فهمیدن اینکه همه اون چندین میلیون پول هوتوتو شده شروع شد تا الانننننن که نمیان ماشین خودمون رو به ناممون بزنن..

چون همون جور که قبلا گفتم برامون ماشین و خونه اجاره کردن.

خونه رو با ایجنت ردیف کردیم و خودمون قرار داد اجاره رو به ناممون کردیم ولی نمیان ماشین رو به نام بزنن

و هر روز یه چیزی میگن .. و الانم میگه گذرناممون دستمون نیست..

خیلیییی اذیتمون کردن و این سه ماه رضا فقط حرص خورد و اعصابش خوردو و منم صد برابر بدتر و اینقدرر روحیم

ضعیف شده و گریه کردم که دیگه دوست ندارم در مورد روزای بدمون حرف بزنم..

حتی اونا پول ویزای ما رو که 13 میلیون بوده رو هم خرج شرکت کردن و امانت داری نکردن..

اینجا اینقدررر دوییدیم تا از طریق یه ادم دیگه و یه شرکت دیگه ویزای 2 سالمون رئو اقدام کردیم و اینقدرر

باز اذیتمون کردن و ..تا تونستیم با دوباره پرداخت 13 میلیون ویزا رو گرفتیم.

دو روز از over stay شدنمون گذشته بود که تونستیم ویزا رو بگیریم..

هرچی از این سه ماه بگم کم گفتم..

و هنوز که من اینجام و دارم تایپ میکنم داستان داریم.. و اعصابم خورده..

ولی مجبورم جلو خانوادم که راه دورن خودم و خوب نشون بدم..

و فقط و فقط سپردمشون به خدا که به چشمم تو این دنیا بدبخت شدنشون رو ببینم.

همونطوری که ارامش رو از ما گرفتن خدا ایشالا ارامش رو ازشون بگیره.

نفرینشون نمیکنم چون از 10 تا 9 تا بدیه نفرین به خود ادم برمیگرده..ولی بدترین هارو براشون میخوام..

همون جوری که اونا برا ما خواستن !

الحمدالله که سلامتیم...و همین برای من و زندگیم بسه.

دیگهدیگه اینکه خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییی دلم برای خانوادم و دوستام و خونه ایرانم تنگ شده..

دلم میخواد مامانم و ببینم بپرم بغلش گریه کنم..بگم که اینا با مایی که فقط در حقشون خوبی کردیم چه کردن

و چه میکنن..

ولی یه دفعه که پشت تلفن گریم گرفت و دیدم مامانم چقدر حالش بد شد و غصه دار شد صداش دیگه با خودم

دعواکردم که حق ندارم جلوش اینطوری کنم..

خانواده خودم چون مقادیر زیادی از پول پدرم هم درگیر این داستانه از اول در جریان بودن..

ولی خانواده رضا حدود یکماهه فهمیدن..و بهشون گفتیم..

مامانش خیلییییییی پشتمونه و خیلی نگرانمونه و ایشالا تا نهایت 20 روز دیگه که جواب ویزای خانه * دوم داداشه رضا بیاد با اونا میاد اینجا..

ولی مامان بابای خودم..نه.!

چون هم پولشون رفته هم ویزایی براشون گرفته نشده و داداشم هم امسال پیشه..

نمیدونم چرا اینطوری شد..

من بدون خانوادم نمیخواستم مهاجرت کنم و فقط به شرط بودن با اونا شروع به این کار با رضا کردم..

ولی الان من اینجا تو مالزی..تنها و بدور از اونا..

اونا هم اونجا تنها و دلتنگ ما و مخصوصا نیما............................

خب دیگه بسه این پستم پر از منفی و منفی بافی شد..ولی خواستم کمی بنویسم تا یادم بمونه..

دیگه دیگه دیگه هیچ وقت نباید من و رضا به کسی اعتماد کنیم..حالا میخواد اون ادم فامیل درجه دو باشه
یا یک غریبه!!

 

اینجا مالری..کشور خوب و ارومیه همون طوری که فک میکردم..

خرج و هزینه به نظر ما دو برابر ایرانه..برخلاف اون چیزی که فک میکردیم و بررسی کرده بودیم..

چون مالزی در حققیت هزینه های پنهان خیلیییییییییییییی داره.

مثلا ما ماهی 100 رینگت باید برای سکوریتی ( نگهبانی) شهرکمون بدیم.

200 تا هزینه اینترنت داریم ولی خب اینترنتمون خداسسس 10 مگ هست.

هزینه بنزین خیلی زیاااده.

هزینه لبنیات که ما زیاد مصرف داریم زیاااده.مثلا یک و نیم لیتر شیر 7 رینگت .( رینگت حدود هزار تومنه)

گوشت و مرغ ارزون تره.

وخیلی خرجای دیگه که تا زندگی نکنی متوجهشون نمیشی.

ولی برای کسی که اینجا درامد داره هزینه زندگی خیلیم خوبه.

ما فعلا به فکر در مورد اینده کاریمون در اینجا نرسیدیم.. چون فک میکردیم شرکت داریم و درامدمون از اونه.

و رضا هم اونجا مشغول کاره.. ولی به لطف فامیلای گراممیمون نه شرکتی مشغول به کاره نه درامدی نه کاری!

به طور خلاصه بخوام بگم این شریکای ما هرچی پول ما فرستادیم خرج شرکت و وسایل و ماشین 50 میلیونی

و اجاره بالای شرکت و کارمندا کردن و اینقدرر این پول رو ولخرجانه خرج کردن تا تموم شد !

به همین راحتی..

و هرچی بابای من بهشون میگفت اخه شرکت تازه تاسیس نیاز به یه سوناتای جدید و دفتر کار تو طبقه 11

یه هتل معروف و 5 تا کارمند نداره!

ولی این اقای شوهر حنا فقط یک ادم عقده ایی بود که میخواست کراوات بزنه و سوار ماشین شه و بره شرکت

خنده داره نه ؟

اینقدر این رویه رو ادامه دادن تا وقتی ما رسیدیم اینجا فهمیدیم هیچی پول تو حساب شرکت نمونده و

کارمندارو اخراج کرد چون پولی نداشته بهشون بده و همه طلبکارن حقوقاشون رو..

و فقط مونده دفتر شرکت با وسایلش و ماشین زیر پاش بقیه پولا هوتوتو....!!:((

حالا هم پر رو پر رو میگن باز پول بیارید تا شرکت راه بیفته و تموم تون حرفایی که میزدن که درامد زایی داره و

کارمون گرفته و .. دروغ بوده .و خیال پردازیشون.

وای اصلا فک میکنم اعصابم خورد میشهههههه

فقط ترو خدا دعا کنید برامون از دسشون خلاص شیم..

واقعا احتیاج به دعاهاتون داریم...و اینکه زیاد ادم های نرمالی هم نیست و یه جورایی ما حتی میترسیم

بلا ملایی سرمون بیارن..

یه بار هم تو ماه پیش شوهرش خودکشی کرد و سه تارگش رو زد ..و ..

خیلی داستان که اگه بخوام بنویسم شاید یک کتاب بشه..

فقط خداروشکر دیگه قطع رابطه کردیم باهاشون و منتظریم ماشین هم به ناممون شه و بعد بشینیم صحبت

کنیم و اگه بشه مامان رضا و داداشش اینا که میان بعدش بابای من هم از ایران بیاد تا یه جوری به خوبی

این داستان رو تمومش کنیمم چون اینا اصلا ادمه های نرمالی نیستن.

 

دیگه دیگه اینکه 8 مرداد هم تولد رضا جونی بود..

و من با خانواده اقای بخشی هماهنگ کردم و براش تولد سورپرایزی گرفتیم..

کیک گرفتیم و در زدیم با جیغ و سوت و اهنگ رفتیم تو خونه...

دو نفر از دوستامون هم که زن شوهر هستن رو هم دعوت کردیم..

شب خیلی خوبی بود و خیلی خندیدیم.

با اینکه جای تک تک خانوادمون خالییییییییییییی بود بدجوری ولی شاید جزو معدود شب هایی بود که احساس

شادی داشتم تو این کشور..

رضا هم خوشحال شد و سورپریزز:دی

برای هدیه هم براش کیف و کمربند polo club  خریدم..که خیلی بهش نیاز داشت و کمربند خوب نداشت.

البته به خواست خودش کیف رو بردیم و باز با یه کمربند دیگه عوض کردیم دو روز بعد و شد دوتا کمربند:دی

کیک رو هم خانواده اقای بخشی از padi  house زحمت کشیده بودن که جاتون خالی فوق العاده بود مزش.

اون یکی دوستامون هم که اسم خانومش مونا است چون نگفته بودیم تولد رضاست و اولین بار بود میومدن

خونمون برامون کتری برقی اورده بودن.که اتفاقا هنوز نگرفته بودیم و خیلی بدردمون خورد.

تا 12 پیش هم بودیم و برای شام هم من به خواست خودشون ماکارانی درست کرده بودم و البته

با کمک مریم دوستم ( کمک وایبری) چند تایی فینگر فود هم درست کردم و کنارش گذاشتم.

 

دیگه دیگه اینکه روزامون میگذره...اینجا خیلی ارومه.. مخصوصا شهرکمون..اینقدرر که ساعت 10 همه درها و

حفاظ هاشون رو بستن و خوابیدن..

مردم معمولا 8 شام خوردن و تموم شده.

البته در مالزی شما هر ساعتی بری رستوران ( قبل 10 که مراکز خرید و بیشتر رستوران ها میبندن) ملت

مالایی و چینی و هندی نشستن و غذا میخورن و کلا میخورن :)) و جالبه چاقم نمیشن...

وای وای هر کدوم هم حداقل 3 تا بچه دارن..حتی تا 5 تا دارن و هم سن و سال منم:((

و بعد حاملگیشون نگاه میکنی میبین شکم صاففففف و یه بچه یک ماهه داره

البته بیشتر چینی ها که هیکل هاشون اوکی هست و پوست هاشون صاااااااااف

خرید تو مالزی اگه جاش رو بشناسی عالیه.

و مراکز خرید ات لت خیلی خوبن برای خرید.

این ماه رمضونی که عالیییی بود و تا 70 درصد اف خورده بوده.هرچند من و رضا به لطف عزیزان کلاه بردار

فعلا خریدکردنمون از جهت لباس و وسایل غیر ضروری تعطیله.

دیگه دیگه منم زدم تو کارای هنری و نقاشی میکشم و کاردست درست میکنم و هر کار هنری که سرم و گرم

کنه !!

نیما هم بچم با ماشیناش و تلویزیون و بازی با من سر خودش رو گرم میکنه.

یه روز در میون هم میبریمش شهر بازی بادی نزدیک خونه یا مک دونالد که زمین بازی داره.

و کلا شب ها هم یه خرید کوچیک برای خونه میریم و این شده تفریحمون :))

امروز هم که شنبس و شب تعطیله.

فردا ظهر هم قراره همگی با خانواده اقای بخشی و دوستامون بریم نهار یه رستوران ایرانی با موسیقی زنده

و از این جنگولک بازیا :دی

همینا دیگه فعلا... چیزی به ذهنم نمیرسه...

سعی میکنم اپ کنم زودی هر چند کوچیک و کم :*

دوستون دارم تنهام نزارید... برام بنویسید...دعا فراموش نشه.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه یازدهم مرداد 1393 و ساعت 9:42 قبل از ظهر  
 261
سلام دوستاي خوبم اميد دارم كه تك تكتون خوب باشيد و تو اين لحظه چه خواب چه بيدار شاد باشيد. من بعد يكماه برگشتم باز تا كمي بنويسم ما تقريبا اينجا جا افتاديم و اينم بگم اختلاف ساعت ما با ايران به ابن صورته كه ما سه ساعت و نيم جلوتريم. اين چند وقتزكشغول خريد وسايل ضروري و اوكي كردن خونه و اب مصرفي مون و كاراي شركت بوديم من و رضا . ولي همه چي همون طوري كه فك ميكردم مطابق ميلمون نيست. ما اگه يادتون باشه با حنا و شوهرش شريك شديم شركت رو به همراه پدرم و اونا رو شركت برامون ويزا قرار شد بگيرن ولي متاسفانه ما بعد از عقد قرار داد و دادن چندين ميليون پول فهميدبم كه خيلي به ما دروغ گفته ما صداش رو در نياورديم و اومديم اينجا تا از نزديك بررسي كنيم و خلاصه اينكه اين اقا درسته كلاهبردار نبود ولي همه وعده هاش الكي بود و فقط يه ادم بلند پرواز بود كه ميخواست يه شبه با پول ما بهزهمه جا برسه و خداروشكر بابام زود دستش رو خوند و چند ماه پيش گفت: من نيستم اين ادم ، ادم درستي نيست. ماهم ديگه الان قطعا مطمءنيم به دروغگو بودنش ولي رو حساب رابطه فاميلي با خانمش داريم استه استه ميريم جلو. تا ريز ويز پولمون( پول ما و بابام) رو پس بگيريم و از دستشون نجات پيدا كنيم به اميده خدا، غير از اونا تنها خانواده ايي كه باهاشون در ارتباطيم يه خانواده ايراني هستند كه خيلي خوبن و نرمال هستند و كلي تو شناختن ابن ادم به ما كمك كردن . و ما كلا تصميم داشتيم طبق گفته هاي ديگران كمتر با خانواده ايراني رفت و ام. كنيم و فعلا تنها خانوادهايي كه ادم حسابين و من و رضا قبولشون داريم اين خانواده هستند كه دوتا دختر پسر بزرگ و تحصيل كرده دارن. و يه بيزنس عالي ايراني گونه هم دارن كه من چيزي نميگم فعلا ازش . اسمشون هم بخشي هست . خلاصه كه اين يك ماهه ارامش نداشتيم از دست اين اقاي شريكه دووغگو و هنوزم نداربم خيلي التماس دعا براي نجات از دست اين ادم بهتون دارم. اينجا خونمون خيلي بزرگ تر از ايرانه و ويلاييه نبما با حياط و ماشين جديد خيلي حال مبكنه خودشم يه ماشين شبيه ماشين پاييه ايرانش زرد رنگ خريده و همش تو خونه و حياط سوارشه و حال ميكنه . اين يكماهه با ماهان پسر حنا و شوهرش كه شريكمونه خيلي بازي كرد و سرگرم بود ولي ماهانزخيلييييي غير قابل كنترل و شيطونه و كلي تاثيراي بد رو نيما داشته و منو رضا از اين بابت هم خيلي نگرانيم و بخصوص وقتي من فهميدم حنا هم كاملا از اول در جريان كاراي مزخرف شوهرش بوده ديگه رسما قاط زدم و دارم تلاشم و ميكنم تا رابطمون خيلي خيلي كم بشه. ديگه اينكه بو خلاف تصورم نيما خيلي خوب با دوري كنار اومده و من هم سعيم رو ميكنم تنها نباشه و بيشتر از قبل براش وقت ميزارم تازه يك اتفاق خوب هم افتاد و اينكه من اطاق نيمارو جدا كردم و الان ديگه دو هفته اس كه پسر خوشگلم شب ها و ظهر ها تو اطاق خودش ميخوابه و هر وقت بيدار شه يا نصفه شب كارم داشته باشه مياد پيشم يا صدام ميكنه بر خلاف تصورم اصلا اذيت نكرد و خيلي منطقي با اين موضوع كنار اومد و خيلي هم دوست داره كه تو اطاق خودش بخوابه و عاشق تختشه با اينكه تختش بزرگساله و رو خونه بوده ولي فضاي اطاق رو با حداقل وسايل براش بچه گونه كرديم چون هنوز تكليفمون كامل مشخص نيست و سعي كرديم زياد هزينه اضافي نكنيم. من ميبرمش تو تختش و وقتي خوابش برد از كنارش بلند ميشم؛) ديگه ديگه اينكه اومدن مامان بابام و برادرم به مالزي كنسله فعلا چون همهزچي بر خلاف تصور پيش اومده، از طرفي به بابام حق ميدم از طرفيم من فقط به خاطر اينكه اونان گفتن ميان قبول كردم بيام يه كشور ديگه و الان خيليييي شرايط برام سخته تنهام و اينكه دلم ميخواد كنارشون باشم :((( نميدونم چي ميشه.. اينجا كه هستيم هر روز با وايبر و تانگو با خانواده هامون در ارتباطيم و عكس ميفرستيم و چت و .. ولي ولي... راستي داداش رضا هم مرداد مياد ايشالا اگه ويزاي خانه، دوم شون اوكي شه . كه البته مال اونا چون سرمايه گذاريه دير و زود داره فقط ، سوخت و سوز نداره. تا حالا به عشق اين بودم خانوادم ماه رمضون ميان ولي الان... توكل به خدا! خيلي دوست دارم بيام و از عشقمون پسركمون بنويسم كه در كمال ناباوري سه ساله ميشه سه چهار ماه ديگه ولي ابنترنت درست حسابي نداريم هنوز و با مبايل مي نويسم. از ساعت ٧ به بعد تا ٩ كه رضا از شركت مياد ديگه از تنهايي ميزنه اون كانال و تا ميتونه شيطوني ميكنه و لجم و در مياره و تا دعواش ميكني در ميره و ميخنده. امروز مستر اطاقش رفته بود و شير توالت فرنگي رو باز كرده بود منم رفته بودم دوش بگيرم وايييي اومدم ديدم حمومش رو اب برداشتهههه بهش ميگم چرا كار بد كردي من ناحارت شدم ميگه: مامان تاثيري نداره منو ميگي شوكه شدم زبون نيست كهههه معلوم نيست از كجا شنيده وروجك ديروز هم لغت هميشه رو ياد گرفته بود هي تو جمله هاش ميگفت هميشه:)) كه بيشترشون همييشه توش بي ربط بود:)) بيشتر روزا هم ميبريمش زمين بازي كوچبكي كه توي مك ، دونالد ٢٤ ساعته نزديك خونمون يه سرسره مسخره است ولي اينقد باهاش حال ميكنه، تو شهرك خودمون دوتا پارك كوچيك هست ولي چون پشه داره كمتر ميبرمش پشه هاي ، مالزي خيلي جونورن و نيش ميزنن تا يك هفته جاش قرمزه و ميخاره كه البته پماد داره ولي من هنوز نگرفتمش! از خريد بگم كه اينجا خريد عاليه و اصلا نبايد عجله كرد چون همه برند ها و مغازه ها بالاخره دير يا زود حراج مبخورن و اون موقع بايد خريد بزرگترين حراج مالزي هم ماه رمضون و مخصوصا عيد فطره كه در راهه. منم جز كمي لباس تو خونه و كفش و مقاديري لوازم ارايش چيزي نخريدم تا ماه رنضون يكهو يه حال اساسي به جيب بابا جون رضا بدم:-p ديگه چيزي فعلا به ذهنم نمياد اينجا ساعت ٣ نصفه شبه و من خوااابم گرفته سعي ميكنم بازم بنويسم عزبزاي من بوس براي همتوووووووون دوست جونيا

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 و ساعت 11:12 بعد از ظهر  
 260
سلاممم اولين سلام من از مالزي ما جمعه دو هفته پيش شب ساعت ١١ و بيست دقيقه پرواز داشتيم و اومديم كوالل يه عالمه گريه كردم روزاي اخر مخصوصا تو فرودگاه ، شب قبل اومدنمون مامان رضا مهموني گرف برامون تو باغ و ٧٠ نفر مهمون رو دعوت كرد و با همه خدافظي كرديم و همه ارزوي خوبي و موفقيت كردند برامون با فاميلاي خودم هم حضوري و تلفني خدافظي كرديم عمه كوچيكم روز اخر اومد خونمون و كلي گريه كرد .. خيلي دوسش دارم و دوسم داره خيلي لحظات بد و غمگيني بود مخصوصا جدا شدن از خانوادم... نميخوام بيشتر بنويسم .. بعدش هم بي دردسر و اضافه بار اومديم تو هواپيما و در نهايت ما و سه تا ساك اومديم مالزي و اخر هم به دليل بسته بودن كارگو نشد بار هامون رو بياريم و همش جز وسايل ضروري كه ٩٠ كيلو شد بقيه اش موند ايران اينجا كه رسيديم محمد اومد دنبالمون و اومديم خونشون حنانه نهار درست كرده بود..نهار خورديم و يه دوش گرفتيم و رفتيم خونمون رو ديدين كه نبمه مبله بود و خالي از وسايل كوچك و ضروري ولي باز چون تخت داشت ترجيح داديم بيايم شب خونه خودمون بخوابيم و گفتبم ما شب بر ميگرديم اينجا من اومدم خونه كه وسيله بردار با رضا 

همين كه رسيديم دم در فهميديم كليد نياوردبم رضا نيما بغلش بود و برگشت به خونه حنا ابنا كه كليد رو بياره

راستي خونه ما و حنا تو به شهركه كه من خيلي دوسش ميدارم همه ويلايي هستيم و  بيشتر چيني هستندو 

تعدادي هم هندي و سه تا خونه ايراني ، كلا فك كنم ٦٠ تا خونه باشيم. 

داشتم ميگفتم ، من همينجور تو حياط خونه قدم ميزدم كه رضا كليد در ورودي رو بياره يهويي ديدم از دور رضا ميدوءه دستش رو گرفته نبما جيغ و گريه بغل حنانه..

حالي شدم كه گفتني نيست..

نگو رضا دم در خونه حنا اينا كه در اثر بارون سر شده بوده پاش ليز ميخوره تو سراشيبي ميره بالا مياد پايين و

براي اينكه نيما چيزيش نشه و از اون محافظت كنه خودش ميفته رو اسفالت رو ارنج راستش...

يعني من ارنجش و ديدم خون خالي پوست كنده ه ه استخوانش سفيد معلوم بود !!

فشارك افتاد پايين نميدونستم چيكار كنم از اون ور نيما دست و پا و صورت زخم ولي نه چندان شديد چون ضربه

رضا رو داغون كرده بود الهي بميرم برا عشقم دلم ريش ميشد قيافه و دستش و ميديدم 

دردسرتون ندم تو روز اول بجاي ديدن اطراف رفتبم بيمارستان تا ساعت ١ شب 

عكس و پامسمان و بخيه و ..

من با بچه ها (نيما و ماهان پسر حنا و محمد كه ٧ سالشه) اومدم خونه اونا هم بيمارستان

شبي بود شبي بود...

ولي خداروشكر دستش نشكسته بود بابا جون رضا و تا ساعت ٣ ديگه برگشتيم خونمون و خوابيديم .

و اينم شد اغاز مهاجرت ما ولي بازم جاي شكرش هزار بار باقيه.

 

اين داستان ادامه دارد تا به حال برسد .

فقط خواستم بگم ما خوبيم و مشغول الانم ساعت ١ شبه مالزيه و منم خستههه يه بارون و رعد و برقين مياد

كه نگو ... اين سگ ديوانه ي همسايه بغلبمون هم بك بند واق واق ميكنه خيليم بيريخت و بد اخلاقه

بر عكس سگ حنا كه سفيد مظلومه.ايشالا ادامه داستان رو مينويسم:دي

بوس براي همتوت دوست جونياي من ...:::***

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه پنجم خرداد 1393 و ساعت 9:27 بعد از ظهر  
 259

سلام سلاممم

من برگشتم که کمکی باز بنویسم از این روزای عجیب غریبم..

از این روزای پر هیاهو و استرس و کار .

بلیط گرفتیم برای جمعه شب ایشالا به مقصد کوالا.

ته دلم غصه است و استرس و هیجان.سر دلم دعا میکنم چیزای خوب و شرایط خوبی در انتظارمون باشه.

هنووووز ویزای اصلیمون جور نشده و فعلا با دعوت نامه تونستیم ویزای 2 ماهه رو بگیریم.

چون هم رضا باید بالا سر کارش باشه در درجه اول و هم اینکه الان 3 ماهه خونه اجاره کردیم و ماشین خریدیم

اونجا و همه اینها ضرر روی ضرر هست اگه نریم.

به همین خاطر فعلا داریم این مدلی میریم تا ببینیم خدا برامون چی میخواد.ایشالا که خیره و ویزامون جور میشه

تا پایان این دو ماه.

بزرگترین مشکل من این هست در حال حاضر که بابام اومدنشون رو به دلایلی فعلا کنسل کرده..

مگر اینکه ما بریم و واقعا موندنی باشیم اونوقت گفته یه فکرایی میکنه..و چون برادرم سال دیگه اخرین سالی

هست که میتونه از کشور خارج بشه باید تصمیم تو این 1 سال گرفته بشه.

من خیلی غمگینم که اونا نمیان تابستون ( طبق قرار قبلی که قرار بود برای همیشه بیان)

ولی چاره ایی نیست ..باید بتونم بدون اونا دووم بیارم تا اینکه ببینیم چی پیش میاد.

برام خیلی سختههههه چون من فقط در حالتی قبول کردم بیام مالزی زندگی کنم که اونا هم میخواستن بیان

ولی الان تو عمل انجام شده قرار گرفتم و نمیدونم چی میشه ..

من شاید بیشترین زمانی که تو کل زندگیم ازشون دور بودم همون 20 روز سفر قبلی مالزیمون بوده..

ولی این دفعه من بزرگترم  و مادرم ! باید بتونم کامل رو پای خودم باشم هر مدتی که طول بکشه تا تکلیفمون

معلوم شه..

شاید پیش خودتون بگین چه لوس یا اینکه بگین این همهههههههههههه ادم که جدا از پدر مادر و خواهر برادرشون

هستن..اره! میدونم! ولی چه کنم من تجربه اینچنینی نداشتم و نمیتونم تصور کنم چه طوریه ؟

خلاصه که را به راه گریم میگیره..

اتوبان بابایی  صدر شیشه پایین..اهنگگگگگگگگگگ های محبوبم..گریه..فکر و استرس حال این روزای من.

این هفته ساک بستیم خونه جمع کردیم..فرشامون رو قبل عید دادیم شستن اونارو نصفه نیمه جمع کردیم

کمی از خدافظی هام رو کردم..

دوره دوستای دبیرستانم رو رفتم که تو پارک جمشیدیه بود همون 6 نفر همیشگی...

خیلییییییییییییییییییییی خوش گذشت و جاتون خالی بساط جوجه کیک چای میوه تنقلات و حررررف براه بود.

پریروز با دختر داییم رفتیم شام بیرون و بعدم بستنی محبوبم عمو   حسین رو زدیم بر بدن..

کلیی حرفیدیم..این دختر داییم 5 سال ازم کوچیکتره و خیلیییییییییییییییی دوسش دارم.

خیلی رفیقیم..

درسش امسال تموم میشه..و در گیر و دار انتخاب نیمه گمشده اشه..!!

خونه هامون خیلی بهم نزدیکه...و اینه که کلی دلتنگش میشم..


امروز رفتم مریم ب رو دیدم..قرارمون تو کافی پاپ بود.. کلی حرفیدیم و بعدم خدافظی.

بعدم رفتم خونه مامان بزرگم و باهاش خدافظی کردم..کلی گریه کرد و کلی نصیحت که چرا میخوای بری

مگه شما اینجا چی ندارین و یه دختر چرا داری میری جدا میشی و از این جور حرفای ناراحت کننده..

من گریه اون گریه..

خلاصه به هر جون کندنی بود تموم شد..

بقیه رو هم باید تلفن بزنم.. جز فافا که فکر کنم فردا ردیف کنم برم ببینمش.

یه مشکلی هم برامون پیش اومد که کارگو ( سیستم حمل بار مسافر با هواپیما) پنج شنبه جمعه تعطیله

و ما امروز ساعت 1 تازه بلیط بدستمون رسید و کارگو تا 2 باز بود.

و خیلی شیک و مجلسی و قشنگگگگگگگگگگگگگگ بارها و کارتون هایی که این 4 ماه جمع و بسته بندی کرده

بودیم مونننند رو دستمون!!

اولش خیلیییییییییییییی اعصابمون خورد شد حرص خوردیم..ولی بعدش به این نتیجه رسیدیم حتما و صد درصد

خیری توش بوده و این شد که همه رئ باز کردیم و وسایل خیلی ضرووری رو برداشتیم.

و داریم سعی میکنیم 90 کیلو ی مسافریمون رو پر کنیم. و اون وسایلی رو که نمیتونیم ببریم یا اونجا بخریم.

یا اینکه یکی چند ماه دیگه برامون بیاره.

الان خونمون دیدنیه..

عین روزی  که جهاز اورده بودم..و نچیده بودیم..

ریخت و پاش..کارتون کارتون..مبلها جمع رومبلی روش.. وایییییییییییییییییییییییییی نگاه میکنم خل میشم.

نیما هم این وسط ها برای خودش رژه میره ..خیلی وروجک شده.

و هر کار و شیطونی که بتوووونه انجام میده !!

بهش میگم بابا رضا ناراحت میشه

نکن دست درد میگیره

غر غر نکن اقای راننده ( تو تاکسی) سرش درد میگیره

الان اگه ناخن هات رو نگیری جوجو های زیرش مریضت میکنن

 اونم در جواب میگه :

مامان م..بابا رضا ناحارت شه

مامان م.. دستم درد بگیره

مامان اقا ناحارت شه سرش درد بگیره

جوجوهاش مریضم کنن مامان م..


وایی یعنی دیگه هیچی نمیتونی بگی !!

همچنان عاشق ماشینه و عشقش روز بروز بیشتر میشه.

خیلی سمند رو دوست داره و همش میگه با ام بی امت ( ام وی ام ) نریم و با سمند بابا جون رضا بریم.

انگار حالا سری 7 بی ام دبلیوئه:))))

چند روزه اسم خیلی از ماشین هارو غیر ماشین بابام و رضا و من یاد گرفته.

ازرا هیوندا پرشیا بی ام و   بنز مزدا  پراید   ال90 رو تو خیابون کامل تشخیص میده و رد میشیم اسماشونو

میگه.

تو اسباب بازی فقططططططططط عاشق ماشین و لگو هست.

اونم لگو رو برای این دوست داره که باهاش پارکینگ بسازه و ماشیناش رو پارک کنه!!

حرف زدن و جمله سازیش در حد لالیگا شده.

و همچین بازخواستت میکنه فکت میاد پایین.

جوجه کباب رو خیلی تو غذاها دوست داره و هرکار میکنم عاشق اینه که با دستاش غذاشو بخوره و اصلا

نمیخواد قاشق بگیره دستش مثل قبل.

خلاصه داستان هااا داریم...

من فک میکنم اپ بعدیم ایشالا از اون ور ابه.پس فعلا خدانگهدارتون..دعا برای ما فراموش نشه.

راستی فک کنم اونجا بیشتر بتونم بنویسم و اپ کنم چون تهنام و وقت ازادم زیادتره.

البته اگه این وایبر و اینستا و فیس بوک و لاین و..  بزاره:))))







|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 و ساعت 1:59 قبل از ظهر