تبليغاتX
یه دختر 20 ساله
سلام سلام دوست جونااااااااااااااااااا.........................

خوبین که ؟

ما هم خوبیم خدا رو شکررر

و زندگانی مشترک میکنیم...:

روزگار به کامه..

۴ روز در هفته که میرم دانشگاه..شوشو من رو میبره مترو  و میاد دنبالم.. ( آخییی خسته نشی )

بعضی روزها هم شوشو مجبورم میکنه  خودم بشینم و تا مترو بریم..

میگه باید رانندگیت اوکی شه و از هفته دیگه خودت بری و بیا با ماشین

ولی من بعد اون تصادفه ( با دوست مامانم و ..) کمی میترسم..

که سعی دارم به ترسم غلبه کنم..

شوشو میگه خوب میرونی حالا دیگه خدا عالمه !!

دیگه دیگه اینکههههههههههه

اکثرا خونه خودمونیم..

ناهار درست میکنیم...شام درست میکنیم....فیلم میبینیم و تو سر کله هم دیگه میزنیم

در مورد غذا هم اولین شام واسه شوشو کباب ماهیتابه ایی درست کردم..

عکسش رو گذاشتم اون پایین ( چی ؟؟؟ عکس گرفتن نداشت ؟؟؟؟ اِهکیی خوبم داشت !!! اخه اولین

شام زندگانیه مشترکمون بوووووووووووووووووووود )  

خورشت قیمه هم درست کردم...امروز هم خورشت قرمه سبزی

اینارو گفتم که حرقای خاله زنکی هم زده باشم

دیگه دیگه اینکه تمیز کردن خونه خیلییییی سخته...

کف خونمون سرامیکه کرم رنگه..واسه همین خیلی ازار میده..

منم حساسسسسسسسسسسسسسس

یه نقطه کوچولو اشغال میبینم سریع باید جمعش کنم...

من نمیدونم این همه مو و اشغال از کجا میااااااااااااااااااااااااااااااددددد !!

الان جارو میکننم و طی میکشم ۲ ساعت بعد بازم مو ریخته

شوشو هم ادم تمیزیه ..واسه همین سر در نمیارم این اشغال ها و موها از کجا میان !!!

دوستاییم که ازدواج کردن میگن یکی رو بگو بیاد هفته ایی یه بار بتمیزه ولی من فعلا دوست ندارم کسی

 رو  از این قشر تو خونم راه بدم !!

خوووب بسه دیگه این حرفای خاله زنکییییییییییی

اینقد بدم میاددددددددددددددددددددد

دانشگاه رو بگم که ترکوندممممممممممممممممممم

اولا که کلی از غیبت هام رو به خاطر عروسیم رفتم و موجه کردم

بعددد کلی کنفرانس و تحقیق دارم که فقط دو تاش رو تحویل دادم...!

دعا کنید از پسش بر بیام...

خونه داری همراه با دانشگاه ۴ روز در هفته و کلی تحقیق خیلی سخت باهم جور در میاد!!!!

منم که کوچولوام توان و تحملم کم میباشد

دیگه دیگه اینکه جاتون خالی هفته پیش بابا اینا گفتن بیاین بریم فشم..

نمیدونم گفتم یا نه..

ولی خیلی هوا عالی بود..خوش گذشت...بعدشم یه بستنیییییییییی فالوده...

بسی خستگیمون رو در کرد...

بعدددددددددددددددد دیروز هم که باز رفتیم باغ و جاتون خالی بود حسابی...

 

اهاا تازه من این چند روز قبل این ویروس کوفتیه دلدرد رو گرفتم..

همین جدیده !!

خیلی خیلی کوفتیه مراقب باشین نگیرینش...

دلپیچه شدید و ببخشید استفراغ شدید داشتم اونم ۲ رووووووووووووووز پشت هم..

ولی خدا رو شکر رد شد !

بعدددددددددد یه خبر دیگه اینکهههههههههههه بلیط کیش هم ( ماه عسل دیگه باباااااااااااااا)

اوکی شد واسه جمعه همین هفته تااااااااااااااا دو شنبه شب !

هواپیمامون از دفعه قبل بهتره ..هتلمون هم همون شایگان شد !

امیدواریم که بهمون خوش بگذره شما هم امیدوار باشید

تعطیلی های ۱۴ ۱۵ خرداد رو هم قراره با خانواده شوشو اینا بریم شمالللللللللللللللللللل

...همین دیگه خبر خاصییییی نیست........................!!!

 

 

یه چیزی...خداییشش ارامش و خوشبختی  که الان کنار عشقم تو خونه خودمون دارم تو دوران عقد

 نداشتم..

پس زنده باد دوران زندگی مشترک !!!!!!!!!!

خب ! برم دیگه..

برم کمی به همسر داری بپردازم...

شوشو جوووونم هی میاد اینجا میگه کوشیی.................................... چی مینویسی ؟؟؟

فعلا ..با بای

 

پ ن :

اوووم این خونه که اومدیم چون خط های تلفنمون  pcm هست...پهنای باندش کمه و اینترنتمون خیلی

 سرعتش  پایینه...واسه همین دیر عکسا رو گذاشتم..چون خیلی وقت میگیره...

عکس ها :

اتاق خوابمون  ( این رو تختیه اونی نیست که سفارش داده بودیم..این مال دم دستیمونه... عشقه منه

دوسش دارم.. از اون یکی  عکس ندارم )

 یه نما از حمام

تابلوهایی که گفتم از خانه جوان گرفتم

یه نمای کوچیک از سفره عقدمون  ( اون  دامن سفیده که گلای گنده رُز داره ( پشت قرآن معلومه)

یک سوم از دامن لباسمه..هرکاری کردم نتونستم سانسور شده عکس لباسم رو براتون بزارم.. )

یه نما از هال جینگوله خونمون

یه نما از روشویی  ( آیینه هه که من و شوشو درست کرده بودیم یادتونه !!؟؟ همونه )

اولین صبحانه زندگی مشترک

اولین شام عشقولانه قبل از پخت

اولین شام عشقولانه بعد از پخت 

 

پ ن ۲ : من منظورم از اینکه گفتم فعلا نمیخوام از این قشر کسی رو به خونم بیارم این بود که..دوست

ندارم فعلا که خودم در توانمه.. کارم رو به کسه دیگه بدم! چون اولا که کار کسی رو قبول ندارم و

 احساس میکنم اونجوری که خودم واسه خونم و وسایل هام دل میسوزونم کسه دیگه نمیسوزونه...

ثانیا اینکه نمیدونم چرا دلم نمیاد  کسی به خاطر اینکه من بهش پول میدم داره واسم کار

میکنه و خونم و تمیز میکنه ! به هر حال نظرمه ! کاریش نمیشه کرد !

تا بعد ببینیم چی پیش میاد !!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

سلام...

یه سلام از دنیایی جدید...

خوبین دوست جونای خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشمام از خوندن کامنتاتون خیس شده ......

این همه حرف ها و کامنتای قشنگ جوری رفته ته دلم نشسته که زبونم بند رفته...

کلیی حرف داشتم قبل از خوندن کامنتاتون ولی الان انگار همش پرید !

یه دنیا ممنونم بابت همه ارزوهای قشنگتون همه ی امیدواری ها و انرژی های + تون...

مطمئن باشین که همش به من و شوشو رسید...

خدا رو هزار مرتبه شکررر همه ی مراسممون به خوبی برگزار شد...

حالا از کجا شروع کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وووییی خیلی زیاده اخه...

عرضم به خدمتتون کهههههههههههه دو روز قبل مراسم بالاخره لباسم رو گرفتم از مزون..

یعنی روز چهارشنبه!

چهارشنبه صبح رفتم ارایشگاه ( ستاره ها رفتم آخر ) برای گذاشتن ناخن و شیو صورتم.

روز عروسی ما ستاره ها ۱۵ تا عروس داشت !!!!!!!!!!

بعددددددددددددد ناخنم رو فرنچ کج کرد ..قشنگ شد دوسش داشتم.

ابروهامم تیغ نزد فقط برداشت ..

خودش میگفت همه عروسا از اینکه ابروهاشون تیغ زده نمیشه خیلی راضین..

بعددددددددددددد شب هم مامان شوشو همه خاله ها و اینا رو با بچه هاشون گفته بود رفتیم اونجا.

ما مراسم حنابندون نداشتیم.

ولی اون شب تو خونه شوشو اینا یه ظرف حنا همین طوری درست کردن و حنا گذاشتن کف دستمون.

من و شوشو هم همش میخندیدیم..

یه دو ساعتی پسرخاله های شوشو و برادرش و ..شلوغ پلوغ کردن و رقصیدن..

غوغایی تو دل من و شوشو بود...

شب قبل از عروسیمون بود ! 

شبی که ۱ سال براش دوییده بودیم و برنامه ریخته بودیم !

اون شب نشد که زود بخوابیم و تا شوشو من رو رسوند خونمون و خوابیدیم ساعت ۱۲ شده بود !!

وای بچه ها حس و حالی بود اون شب...

استرسم بی نهایت شده بود...

از یه طرف یه بغض تو دلم بود...

اخه اخرین شبی بود که خونه مامان و بابام میخوابیدم !!

همه ی زندگیم میومد تو ذهنم...

شب هایی که میترسیدم از تاریکی و زودی میرفتم رو تخت مامانم اینا و خودم و وسطشون جا میکردم

و تا صبح با ارامش میخوابیدم..

چه روزهایی که تو این خونه نگذرونده بودم...

همش داشت تموم میشد..

۲۰ سال زندگی مجردی داشت تموم میشد...

از فردا دیگه همه چی عوض میشد...یه دنیای تازه...

خلاصه تا صبح تو همین فکر رو خیالا چشمام و رو هم گذاشتم..

خیلی خوابم نبرد ولی هرچی بود گذشت !!!!!!!!!

ساعت ۵ و ۳۰ پا شدم یه دوش گرفتم و با مامانم رفتیم ارایشگاه..

اخه گفته بود ساعت ۷ و ۳۰ بیام..

کمی نشستم تا نوبتم بشه...موهام و سشوار کشید و فرستادم پیشه ارایشگرم ( الهام موسوی)

خیلی خوب بود ارامش داشت و باهات حرف میزد و مثل نامزدی روانی نبود !

اخه من نامزدی ارایشگرم خیلی بداخلاق و وحشی بود ! ولی الهام خیلی خونسرد بود و ازت در مورد

رنگه ارایشت و سبکش سوال میکرد... و اصلا ادا اصولی نبود ..

من خیلی ارامش داشتم زیر دستش..

آرایشم تموم شد...خودم تو ایینه نگاه کردم !

بدم نیومد...شکلاتی و طوسی پر رنگ بود پشت چشمام...

یه ارایش ساده و عروس گونه بود همونی که میخواستم !!!!!!!!

اومدم بیرون پیش مامانم...اونم خوشش اومد و هی میگفت : اخی چه خوب شدی

بقیه عروسا هم با مزه و خوشگل شده بودن...

چون میک آپ خفن نمیکرد همه راضی بودن و ملیح شده بودن..

بعددددددددددددددد رفتم واسه شنیون ...

موهام رو پف داد رو به بالا و بعدکمی موهام رو آورد طرف راست سرم رو حالت تیز تیزی کرد و با چسب مو

 و تافت نگهش داشت و سنجاق زد...

بعد....بهمون گفتن اونایی که عروس ساعت ۱۱ هستند بان لباساشون رو بپوشن..

من اولین نفر بودم که بردم تو اتاق...

لباس و در اوردیم و پوشیدم..

واییی حالا داستان شروع شد...

یه دامن داشت این لباس من این هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

گل رزهایی که روش خورده بود هر کدوم اندازه یه قابلمه بود :))

گلاش قاطی شده بود منم بلد نبودم! اخه همیشه خیاطه مزونه خودش پرو میکرد و من یاد نگرفته بود..

خانومه که لباس تن عروسا میکرد خیلی سعی کرد ولی نشد !!

مامانم اومد پیشم و با کلی زنگ زدنبه مزون و اینا بالاخره تنم کردیم و درست شد!!!

وایی خیلی باحال شده بود ارایش و لباس باهم..دوست داشتم قیافم رو..

و امیدوار بودم از نظر دیگران هم خوب باشه...

بعدددد نشستم دیگه تا شوشو بیاد...

ساعت ۹ و نیم بود که من کاملا حاضر بود...

زنگ میزدم به شوشو گلفروشی بود و منتظر بودن تا عکاس از اتلیه بیاد پیششون..

خلاصه دردسرتون ندم..بعد مدت هااااااااا اقای شوشو خان اومدن

منم نزدیکای اومدنش رفتم تا تاجم رو بزنه..

ازاین تاج های گلیی انتخاب کردم واسم زد...اینا که یه طرف سر میخوره...کج !

تور سرم هم که ماشالا کلیی گنده تر از بقیه بود و کلیی تلاش کرد تا وایساد...

بعددددددددد باز رفتم پیشه ارایشگر و اخرین کاررو هم کرد و میک اپ رو تموم کرد.

رژم کمی تیره بود ازش خواستم شادش کنه...یه کوچولو از رژ رو هم به همه میدادن تا اگه پاک شد

بزنن...

بعددددددددددددد شوشو اومد و جینگولک بازیای فیلمبردار شروع شد..

رفتم بیرون و بعد کلیی عقب جلو ماشین و فیلم برداری رفتیم اتلیه!!

 گفت بیایین اول عکساتونم رو بگیرین بعد برین باغ واسه فیلم و عکس..

رفتن همان و ۲ ساعت با سخت ترین فیگورا عکس گرفتن همان..

واییی کشت مارو..

هی میگفت ولتون نمیکنم..دلم نمیاد بزم برین عکساتون خیلی قشنگ میشه..

انواع و اقسام حالت ها این بدن من و شوشو رو چرخوند و عکس گرفت..

بعد این ۲ ساعت احساس میکردم کمر و گردن و همه جام داره میشکنه

حالا این وسط فیلم برداره همه پشت صحنه میگرفت هی باید ادا در میوردم تو دوربین..

بی خیال باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نامزدی هم همین بساط ها بود ولی این دفعه خیلی سخت تر بود..

چون عکسامون ژورنالی بود محدودیت عکس نداشتیم و عکاس کشت مارووو

بعد شونصد و نود تا عکسسسسسسسسسس رفتیم باغ!

باغش عوض شده بود و خیلی خوشگل بود..تو گلستان دوم پاسداران بود..

یه باغی بود که فقط مخصوص این کارا ساخته بودنش..

یه طرفش آلاچیق بود ..یه سمتش سفره خونه سنتی.. وسطش استخربود و تاب داشت و کلیی گل

 کاریهای خوشگل خوشگل..

کلی عکس هم تو باغ گرفتیم و دیگه انرژی هامون داشت ته میکشید..

این دامن من هم که کلی بساط داشت همش دنباله شونصد متریش و پفش زیر پام گیر میکرد و اذیت

 میکرد..

به غلط کردن افتاده بودم و گفتم دفعه دیگه ( یعنی سالگرد ازدواج باباااا ) مینیژوپ سفارش میدم

خلاصهههه ساعت ۶ بود که سمت سالن راه افتادیم..

اخه عقد سوری داشتیم باززززززززززز

رسیدیم ولی عاقد هنوز نیومده بود..

بعدددددددددددددددددددددددددددددد کلییی وقت عاقد اومد..باز بله گفتیمممممممم

فک کنم بار سوم بود

یه بله ایی به هم گفتیم که زمین و زمون لرزید

بعدش هم کادوها رو دادن..

اکثر کادوها رو از قبل میدونستم..ولی کادوی برادر شوشو خیلی سوپریزم کرد..

یه سرویس طلا با طرح "ورساچه"... خیلی خیلی خوشگله و من چون طرح ورساچه رو خیلی دوست

دارم خیلی خوشم اومد...

عمه و مادربزرگمم سرویس دادن..ماله اوناهم خیلی قشنگ بود...بقیه هم که خیلی خیلی زحمت

کشیده بودن ... و ما حسابی شرمنده شدیم.

بعدش هم باز بساط عکس گرفتن بود ..

با همه تقریبا عکس گرفتیم..

راستی سفره عقدمون هم خیلی قشنگ شده بود راضی بودیم.

مهمونا یکی یکی میومدن ولی هنوز شیرینی رو نفرستاده بود قنادی..

همش مامان شوشو زنگ میزد و حرص میخورد..قنادی هم همش میگفت داره میاد داره میاد..

حدودای ساعت ۸ بود که بالاخره رسید...بازم اون چیزی رو که میخواستیم نداده بود...ولی چاره ایی نبود!

البت بعدا مهمونا گفتن خوشمزه بوده .

بعدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد یه ۱ ساعتی من و شو شو نشتیم تو اتاق

و این عکاس و فیلمبردار عکس و فیلمشون رو سر سفره عقد ازمون گرفتن...

مهمونا هم اکثرا اومده بودن..

عکاس گفت بیایی تو سالن ..

وایی اضطرابی داشتیم که نگو و نپرس...

بالاخره وارد شدیم و میز به میز سلام علیک کردیم..

بعدم رفتیم جایگاه عروس داماد و نشتییم..جایگاه عروس دامادش خیلی خوب بود..

 و کاملا رو همه تسط داشتیم..

با زور و زحمت با اون دامن گندهههههه نشستم..

دوستام تقریبا اومده بودن و کلی از راه دور بهم انرژی میدادن..

مریم بانو و فافا و ننیس و مریم و سبا و مینا اومده بودن...بقیه هم هنوز نیومده بودن ولی من امیدوار بود

که همشون بیان..

کمی فیلم گرفت و موقع بریدن کیک شد..

عکاس گیر داده بود باید رقص چاقو بری بعد شاباش بگیری از شوشو و چاقو رو بدی بهش !

من هرچی گفتم اخه عروس که رقص چاقو نمیکنه تو کتش نرفت..

خلاصههههه چاقو رو از دخی خاله شوشو گرفتم و بعد چند min رقص چاقو و خالی کردن جیب شوشو

جونم چاقو رو بهش دادم و نشستم

کیک و بردیم و دهن همدیگه گذاشتیم....وایی چه خوشمزه بود جاتون خالی..

گشنمون هم بودددددددددددددددد خفن

بعد هم یه اهنگ خوشگل پخش شد و من و شوشو جونه عشقم رقصیدیم..

بارها این صحنه رو تو ذهنم تصور کرده بودم..

ولی الان که وقتش بود خیلی سخت بود برام..اخه لباس خیلی سنگین بود و نمیزاشت اون جور که

میخوام برقصم..

این که میگم اونجور که میگم نه اینکه منظورم تند باشه نه..ولی خب زیاد ازادی عمل نداشتم تو لباس

ولی هرجور بود رقصیدم...

بعد دیگه شوشو جونم و بیرون کردن و دوستام و دخی ها ریختن وسط...

و یه ۱ ساعتی رقصیدیم...

دم همشون گرم که این همه انرژی داشتن..

یه چند تایی از دوست جونام نیومده بودن ..دلم گرفت ..خیلی دوست داشتم همه اونایی که دعوت کرده

 بودم مخصوصا دوستام میومدن..اخه همشون رو گلچین کرده بودم از بین شونصدتا دوست هام...

(ولی همشون بعدا دلایلشون رو گفتند...

یکیشون شوهر عمش فوت کرده بود..یکیشون باباش قبلش درد گرفته بود..

یکیشون سال فوت باباش بود و....)

 

ساعت ۹  خورده ایی بود ارکسر  تو مردونه اومده بود ...

به سر گارسون گفتم : لطفا تصویر مردونه رو پخش کنین

یه دفعه که تصویر اومد همه خانوم ها ساکت شدن و فقط مردونه رو نگاه میکردن

اوه اوه من که عروس بودم هم ....مونده بودم و فقط اونارو نگاه میکردم..

چه خبر بود...: پسی مسی ها همراه شوشوخان در وسط مجلس به امر مهم ترکوندن

میپرداختند...

 

یه دفعه خواننده هه بابا کرم گذاشت و حال من و بد کرد...

داشتم میرفتم بشینم دو دقیقه اخر رو هااااااااااااااااا ولی نذاشت کههههههههههه

اهنگ ۶ و ۸ گذاشت اونم بابا کرم ...

خلاصه که بسیی عروس جلفی بودم و ۱ دقیقه نشستم  فدای سرم  همه حرفایی که زده میشه یا

نمیشه...دوست داشتم نشینمممممممممممممممممممممممممم

 خلاصهههههه وقت شام شد و شوشو جونم باز دوباره اومددددددددددددددددد

رفتیم سر میز شام و گشنمون شد

بعد فیلمبرداری رفتیم تو اتاق بغل اتاق عقد و شام رو برامون اوردن..

اینقدر گشنه و تشنه بودیم که نمیدونستیم از کدومشون شروع کنیم..

ولی تا اخر همه رو خوردیم و دخلشون رو تقریبا اوردیم.

جای هموتون خیلی خیلی خیلی خالیییییییییییییییییییییییییی بود دوست جونای وبلاگی...

اگه دنیا دنیا بود ..دلم میخواست که همتون باشین...ولی..

...بعدد خلاصههههههههههههههه مهمونا شام خوردن و یکی یکی ازم خدافظی کردن و رفتند...

پایه هاش وایساده بودن دم در سالن.. تا دنبالمون بیان...

سالنمون تو خ نیاوران بود و حتما میدونین که ساعت ۱۱ شب تازه اول شبه تو نیاوران..

هم به خاطر پارک هم به خاطر رستوران های متعدد و به عبارتی پاتوق بودن!!

اومدیم پایین و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم..

متاسفانه چون تو پارکینگمون مراسم بود بعدشم باید مراسم دست به دست دادن عروس دوماد انجام

میشد ...امکان ۲ در کردن مهمونا و رفتن به بام ۲ مون ( همون جایی که بعد نامزدی با شوشو جونم

 رفتیم ) نبود...

راه افتادیم و بعد کلیییی گشت زدن و بالا پایین کردن خیابون ها رفتیم خونمون..

خیلی ها پشتمون بودن و پسر عمه خودم و دوستای شوشو هم که اسکورتمون بودن..

و فک کنم اون شب بوقشون سوخت

پشت خ داراباد که بودیم ماشینای ما با ماشینای یه عروس دیگه قاطی شد ..

داستانی بود...

همراه های اون یکی ماشینه هم از این جوادای اصل بود که همه از ماشیناشون اومده بودن بیرون و

میرقصیدن  صدای اهنگ هاشونم که سرسام اور بود..

آی من از این کارا بدم میاد بدم میادددددددددددددد

همون بوقش رو هم دوست نداشتم میگفتم خونه ها چه گناهی کردن ساعت ۱۲ شب از خواب بپرن..

ولی خوب نمیشد کاریش کرد دیگه

بعد کلی دور دور زدن رسیدیم خونمون دیدیم به به همه صندلی های فردا ( ماله پاتختی) رو گذاشتن تو

پارکینگ و نشستن منتظر ما..

فک نمیکردیم این همه ادم بیان :

خلاصه اومدیم و یه دو ساعتی هم تقریبا تو پارکینگ مراسم بود...

دیگه ساعت حدود ۲ شب بود ..یکی لازم بود که بیاد دایی من و پسر خاله شوشو رو از اون وسط جمع

کنن  داییم که دیگه اخریا دخی ۱ سالش رو گذاشته بود رو شونش میرقصید..

پسر خاله شوشو هم فقط رو سرش نچرخید دیگه اخریاااااا

 تو این زمونه عشق نمیمونه...  حالا وای وای ....وای وای وای

اون یه نفر پیدا شد  و یواش یواش بساط جمع شد...

غم تو دلم بود..

مامانم همش گریه میکرد ... و اشکاش چشمای قشنگش و خیس کرده بود..

قلبم درد گرفته بود..

طاقت گریش رو نداشتم..دلم براش تنگ میشد..

 بابام دستم رو تو دست شوشو گذاشت...شوشو هم گفت : مطمئن باشین !!!

دلم محکم بود به عشقم..میدونستم تکیه گاه محکمیه برام..

بابا رو بغل کردم..مامان رو بغل کردم و زار زدم...

مامان بابای  شوشو رو بغل کردم .. بوسیدم ...

کلیی جمعیت بود......شنلم رو کشیدم رو سرم ...شوشو دستم و گرفت..

سوار اسانسور شدیم..

با بسته شدن در اولیه اسانسور هر دومون زدیم زیر گریه و همدیگرو بغل کردیم..

از شانس ما اهنگ اسانسور تهههههههههه غمناک بود...

طبقه ی پنجم ! صدای آسانسور بود..

رسیدم به خونمون...

خونه ی من و شوشو !!

با گریه و زاری و بسم الله وارد شدیم..

دوست نداشتم گریمون بیشتر بشه...با زور خندیدم و نزاشتم عشقم گریه کنه..

بغلش کردم..بغلم کرد تا اروم شدیم..داشتیم تو اون لباسا خفه میشدیم..

یه چند تایی عکس گرفتیم..خستگیمون در نهایتش بود!

پاهامون انگار از زور درد سر شده بود و حسابی خوابمون میومد..

کلیی حسای عجیب غریب رو با دیگه تو وجودمون داشتیم...

یه دوش گرفتیم و تا خود ساعت ۱۰ صبح بیهوش افتادیم...

تموم شد !

کله اون ۱ سال دوندگی و کار و بدو بدو تموم شد !

و خدا رو شکرررررررررررررر که به خوبی تموم شدد....

خدایا شکرت...

 

 

صبحش هم ساعت ۱۱ رفتم ارایشگاه واسه پاتختی...

خیلی خسته بودم واصلا حس نداشتم..دوست نداشتم پاتختی رو ولی گریزی نبود !!

ساعت ۲ و ۳۰ بود که دیگه حاضر بودم...با مزه شده بود ..

میدونین شبیه چی شده بودم ؟؟؟

آناناس

باور کنین...اخه موهام و اورده بود بالای بالا سیخ سیخی کرده بود عینه برگای اناناس:))

یه تور سبز کوچولو هم گرد کرده بود دور موهام..

بقیش رو هم صاف کرده بود کج ریخته بود یه طرف شونه ام...

لباسمم که سبز بود از این مدل عربی ها..

شوشو اومد دنبالم و اومدیم خونه..

پاتختی رو واحد بغلیه خونمون گرفتیم..

مال بابای شوشوئه که به یه پیرزنه اجاره داده و بهش گفته بودن ما پاتختی میخواییم بگیریم..

اونم گفته تو خونه من بگیرید..

خلاصه..تا ساعت ۴ مهمونا اومدن ..یه ۲ ساعتی بازم مراسم رقص بود و منه خسته بازم کم نیاوردم

بعدم مراسم کادو بازی

اکثرا نقد اورده بودن...و کمی هم وسیله...که بیشترش برقی بود مثل تخم مرغ پز و قهوه جوش و جارو

شارژی ..طی برقی و این چیز ها...

بعدم همه اومدن و خونمون رو دیدن..

و کلیی تعریف کردن ..حالا نمیدونم الکی بود تعریفاشون یا دولکی بود !!!!!!!!

وایییی من که دیگه فقط بعد رفتن مهمونا افتادممممممم از خستگییییییییی

از خستیگ زیاد حالت تهول و دل درد گرفته بودم..قرص خوردم و خوابیدم..

دیگه نفهمیدم چی شد تا صبح که با بوسه شوشو جونم بیدار شدم

چشمام و باز کردم..

تو اتاق خودمون تو خونه خودمون بودم..

لحظاتی بود....گذشت.................................

...

.

گشنمون شده بود ..اولین صبحانه زندگی مشترکمون رو درست کردم...

جاتون خالی ...

ارامشی داشتیم هر دومون وصف نشدنی...اخه دیگه همه استرس ها به کلی تموم شده بود..

الانم که دارم براتون مینویسم چیزی به ظهر نمونده...

زندگی مشترک خیلی خیلی شیرینه و به کامه ..

شوشو نشسته اینجا داره لباساش رو که از خونشون اورده مرتب میکنه ..

منم باید برم فکر نون کنم که خربزه آبه !

به عبارتی : نهار ندارییییییییییییییم

 

پ ن : ببخشید که خیلی خیلی زیاد نوشتم...باید مینوشتم..اگه غلط املایی داشتم باید ببخشید...

 تعدادی عکس هست  که خواسته بودین و قول داده بودم بمونه واسه پست بعدی...

دوستون دارم و ممنون واسه  دعاهاتون...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

 

سلام به همه ی دوستای خوبی   که تو این ۱ سال با ما بودن..و خاطرات من و شوشو  رو میخوندن...

خوبین حتما؟ 

من و عشقمم خوبیم..

ممنونم از اون همه کامنتای قشنگ و پر از محبتتون....من رو  ببخشید که اگه بی معرفتی کردم و این

 چند وقته اخیر هیچکدوم رو جواب ندادم...اخه شما میدونین حتما چقدر استرس و کار داشتیم..

حالا رو این همه استرس یه مرضیه سرما خوردگی فجیع رو هم در نظر بگیرین با همه علائم خودش و

همه علائم سمومیت !

این 4 روز خوابوندم.. و حسابی انرژی که جمع کرده بودم رو به صفر رسوند !

ولی خدا رو شکر امروز کمی بهترم..و تا ۵ شنبه باید خوب بشم !!!

 

روتختیه جیگر هم بالاخره از مشهد رسید... (مرسی از اون دوستی که مشهد بود و گفته بود اگه

کاری بتونه برام میکنه..حرفت خیلی بهم قوت قلب داد...)

با اینکه دیر رسید و کلیی من رو حرص داد ولی خیلی خیلی قشنگ شده...

از ظرافت و زیباییه کارش (به نظر خودم ) هرچی بگم کم گفتم ...

جوری که من و شوشو دلمون نیمیاددد روش بخوابیم

 

دیگه دیگه اینکهه....لباس عروس رو هم اوکی کردیم دیشب و امشب بالاخره تحویلمون میده..

اون هم اگه نگید چقدررر  تعریف میکنه..قشنگ شده و شباهت زیادی به مدل تو ژورنال پدا کرده...

 

راستی خونه ی جدید کامپیوتر  شوشو رو میاریم..چون خونه ی ما امیر کام رو میخواد..بنابراین

 معلوم  نیست که کی میتونم اپ کنم..ولی  زودی میام به امید خدا.

 

میوه و کیک و شیرینی هم که سفارش داده شده و اوکی هست !

 فقط مونده لطف خدا شامل حالمون بشه و همه چی به خوبی تموم شه..

دیگه آخرای شمارش معکوسه مراسممون هست...

دقیقا ۱ روز و نصفه دیگه مونده !!!

وای که باورم نمیشه..همش فک میکنم عروسی یکی  دیگس !!

اخی نازی من و شوشو که هر دومون فنچیم

میخواییم بریم تهنا تهنا خودمون دو تایی زندگی کنیم ؟؟

برامون دعا کنید که بتونیم..................

برامون دعا کنید که این همه زحمتِ دو خانواده بی نتیجه نمونه و ما از پسه این شاخ غول بر بیاییم...

 

 اینم  اهنگی  که من عاشقشم و وقتی میشونم ته دلم یه جوری میشه...از ویگن هست.

 

خنچه بیارید
لاله بکارید
خنده بر آرید
میره به حجله شادوماد

بله برونه گل میتکونه
دسته به دسته دونه به دونه شادوماد

چه قشنگه موی بافتش
چه بلنده تازه عروس

چه قشنگه چه خوشرنگه
همه رنگه مثل طاووس

خوش به حاله شادوماد

دست بزنید و شادی کنید نیت به دومادی کنید


رو جحازش خنده ی نازش سینه ی بازش مرمریه
همه دور آینه و شمعدون پرده ی ایوون کرکریه

غنچه بیارید شادان
لاله بکارید خندان

دوماد کجاییه دستاش حناییه
عشقش خداییه گل پسره
ذلفاش گلابه چون لپاش مثال خون
خوش خلق و مهربون شادوماد

غنچه بیارید شادان
لاله بکارید خندان..................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

 

 

سلام سلام حال شماااااااااااااا

 

خوبین دوست جوناا ؟ ما هم خوبیم و مشغول گذروندن روزهای اخرررررررررر

 

شمارش معکوس شروع شده و پر از استرسیم!

 

راسی بی معرفتااا تولدم و یادتون رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

امروز تولدمه هااااااااااااااا

 

25 فروردین 87!

 

21 سالم تموم شد و رفتم توی 22 سال ..

 

اووووووووووووووووووه چقدرر بزرگ شدم بابااااااا

 

 

هرکی یادش نبود شوشوم یادش بود...

 

شوشو رضا همیشه شب تولدم  من رو میبره بیرون و نه روزش !

 

به همین خاطر دیروز کلیی من رو سورپریز کرد..

 

اولش که رفتیم سینما ایران فیلم دایره زنگیی

 

قشنگ بود و تقریبا خنده دار..

 

موضوعش در مورد ماهواره بود و به نظر من نقش اول فیلم باران کوثری بود..

 

بعد سینما ساعت 10 شب شده بود..

 

هی شوشو گفت بگو شام کجاا بریم؟؟؟  ...پارسال من و برد فشم..که خیلی خوش گذشت..

 

امسال هم به پیشنهاد من رفتیم دربند..وایی جاتون خالیییییییییی چه هوایی بود..

 

رفتیم رستوران باغ بهشت ته دربند پای کوه..

 

همون که خیلی چراغونی داره و بزرگه و روی کوه ساخته شده..

 

خیلی خوشگل بود..دیدش هم عالی بود به مناظر پایین..

 

من خیلی وقت بود دربند نیومده بودم شاید 2 سال !

 

شوشو هم همین طور..

 

شام هم که عالی بود..جاتون خالی..

 

اینقدر اون فضا و اب و هوا ادم رو به وجد میاره که سنگ هم بزارن جلوت میخوری..

 

ولی خب غذاش خوب بود و خیلی چسبید..جاتون خالی...

 

بعد هم مثل  پارسال بعد از شام تو ماشین هدیه تولدم رو بهم داد..

 

خیلی خیلی از هدیه خوشم اومد و ذوق کردم..

 

میدونین چی بود ؟؟

 

عطر !

 

حالا جریان داره..اونم این که..اون اوایل اشناییمون..

 

اولین هدیه ایی که شوشو بهم داد یه دونه از همین عطر بود..

 

که طی این 1 سال و خورده ایی ته کشید و یه کمی ته شیشه اش موند..

 

منم عاشق بوش هستم..

 

 و دلم نمیومد بزنم ازش..اخه آخراش بود!

 

به همین خاطر شوشو دوباره برام یکی دیگه گرفت...

 

خیلی خوشحالم کردی رضا..انگار هیچ هدیه ایی جز این خوشحالم نمیکرد..

 

هزاران هزار خاطره دارم از بوی این عطر..که خودت میدونی...

 

رضای عزیزم بازم  یه شب بی نظیر و فراموش نشدنی رو برام ساختی ...

 

خیلی خیلی ممنونم ازت...

 

24 فروردین نه تنها شب تولدم هست ..بلکه یه اتفاق مهم دیگه هم تو این روز افتاد که فقط

 

 خودم و خودت میدونی..

 

مرسی عشقه من....

 

بعدددددددد از دیشب یه چند تا از دوستام هم بهم اس ام اس دادن و تولدم و تبریک گفتن..

 

خیلی هاشونم یادشون رفته انگاری...

 

البت من چون به  ماه شمسی نیمه شعبان به دنیا اومدم مامانم اینا اون روز رو تبریک میگن و بهم

 

هدیه میدن..و بیشتر سال ها هر دو روز رو ( نیمه شعبان و 25 فروردین) ولی امسال سرشون

 

خیلی شلوغه و شاید باید حق بدم که یادشون نیست.

 

البت این جریان به شوشو هم سرایت کرده و هر دو روز رو بهم تبریک میگه..خوش به حالمه

 

 نه ؟

 

بعددددددددددددد حالا بریم سراغ عروسیییییییییییییی    که هفته دیگس !

 

 

هفته دیگه پنج شنبه من و شوشو یه شب بزرگ رو در پیش داریم.

.

شب عروسیمون !! یا روز عروسیمون !

 

من همچنان کلاسای دانشگاه رو میرم و فحشیه که بچه ها بهم میدن

 

میگن تو یه هفته دیگه عروسیته واسه چی پا میشی میای دانشگاه ؟؟؟؟

 

بابا یکی نیست بگه خب چیکار کنمممممممممممممممم؟

 

نیام که حذف میشم وگرنه از خدامه با این حجم کار و استرس نیام کلاسارو !!

 

خلاصه که داستانیهههههههههههه !!

 

 

 

 

هفته پیش رو بگممممم

 

قرار شد که چهار شنبه فامیل های خودم و شوشو بیان خونمون که جهاز رو بچینیم..

 

روز قبلش دوست مامانم اصرار کرد که میخوایین برای تمیزکردن برید من با ماشین میام دنبالتون با هم بریم.

 

گفتیم باشه !

 

صبح ساعت 8 اومد دنبالمون تا بریم خونه ی من و شوشو !

 

یه کوچه مونده بود به خونمون..مامانم به دوستش گفت  سوپر نگه دار که یه دستکش بگیریم..

 

چشمتون روز بد نبینه .........دوسته مامانم حواسش رفت به سوپر و مستقیم رفت توی تیر

 

برق..............................................

 

مامانم بغل دست راننده ( همون دوستش ) بود ..منم عقب نشسته بودم پشت مامانم..

 

چنان با شدت خورد که همه مون پرت شدیم سمت راست ماشین..

 

من که اینقدررر ترسیده بودم فقط سرم و با دستام گرفته بودم و گریه میکردم..

 

خیلی بد بود..

 

مثه یه خواب بود..

 

تا مامانم گفت : وایییییییییییییییییییی!!!

 

یه دفعه به خودمون اومدیم دیدیم رفتم تو تیر برق..

 

سرم خیلی درد میکرد اخه محکم خورد به شیشه در...

 

مامانم هم با سر انگاری رفته بود تو شیشه جلو و ترک خورده بود شیشه..ولی چیزیش نشد خدا رو شکر...

 

دوستش هم بینیش خورد به فرمون و خون اومد..

 

ولی سالمیم خدا رو شکر..................

 

فقط شدید همه مون تو شوک بودیم که چی شد و چرا اینجوری شد ؟؟

 

مایشنش پژو بود...

 

سمت راست ماشین که به تیر خورد داغون شد...............................

 

و حالا در هم نمیومد...توی تیر گیر کرده بود...

 

بعد مدتی گریه زاری ...که هم از درد سرم بود هم از ترس...

 

زنگ زدم به شوشو تا بیاد کمکمون..

 

که دیگه شوشو اومد و رفتیم جرثقیل گرفتیم و ماشین دوست بنده خدای مامیم رو بردیم تعمیرگاه..

 

ولی خدا خیلی خیلی به هممون رحم کرد!


نزدیک بود عروسی بی عروس بشه

 

.خلاصه با کلیی تاخیر اومدیم و خونه رو تمیز کردیم ...

 

فرداش هم اومدیم و با فامیلای شوشو و فامیلای خودم خونمون رو چیندیم..

 

خیلی خوشگل و جینگیلی شد از نظر خودم..

 

باورم نمیشد که بالاخره چینده شد و اون همه اسباب و اثاثیه سر وسامون گرفت !!

 

حمام و دستشویی و اتاق خواب و حالمون خیلی جینگیلاسیون شده...:دی

 

پذیرایی هم خوب شد و خدا رو شکر فضا کم نیاوردیم واسه چیندن مبل ها و میز ناهارخوری..

 

اشپزخونه رو هم جاری و زن پسر خاله شوشو زحمتش رو کشیدن و چیندن..

 

قشنگ شد.... دوسش دارم.

 

فقط الان تنها چیزی که مونده از خونمون روتختی و خورده وسایلی هست که به اون خانومه تو مشهد سفارش

 

 دادیم..

 

هنوز نفرستاده زنیکه...

 

و شدیدا رو اعصابه منه این موضوع!!!!!!!!!!!

 

بهمون قول داده بود 20 روز قبل از مراسم میفرسته ولی هنوز خبری نیست..

 

کلیی از دستش حرص خورم..متنفرم از ادم های بد قول !!

 

دعا کنید که به موقع بفرسته اگر نه اون همه هزینه و برو بیا.... باد هواست !!

 

 

 

دیگه دیگه اینکه گل فروشی رو هم رفتیم و انتخابیدیم..با سالن و عکاسی هم تصفیه حساب کردیم.

 

فردا هم روزیه که باید برم مشاوره ی ارایشگاه عروسیم.

 

برای تست تاج و تور و رنگ مو و ....

 

لباسم هم نیمه امادس و هنوز کار داره..

 

وای واقعا واقعا 10 روز بیشتر به روزه موعود که این همه منتظرش بودیم نمونده...

 

کلی  واسه همه این ها استرس دارم.. ولی سعی میکنم ارامش خودم رو حفظ کنم.

 

شما هم لطفا دعا کنین همه چی جور بشه..........

 

خیلی نیازمند دعاتون هستیم...

 

فعلا میرم دیگه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

سلام به دوستای گل وبلاگییییییییی

عیدتون مبارک دوست جوناااااااااااا

ارزو میکنم تو این سال ۸۷  به همه ارزوهای دست یافتنی و نیافتنی روزگارتون،  برسید !!!

من رو به خاطر تاخیرم ببخشید اخه تازه چهارشنبه از شمال برگشتیم

قبل شمال رفتنمون که حسابی درگیر بودم اگه یادتون باشه نامزدی دوستم لیلا بود..

رفتم جاتون خالی..خوب بود..لیلا خیلی ناز شده بود ..لباسشم معرکه بود...همسرش هم خیلی بهش

 میومد..و کلیی خوشحال بودم بابت اینکه دوستم رو خوشحال میدیدم..امیدوارم خوشبخت بشن.

بعددددش هم که رفتیم شماللللللللللللللللل

بازم جاتون خالیییییییییییییییییییییییییییی

۹ روز در شمال بسر بردیم...همراه خانواده شوشو جووونم

۲۸ اسفند راه افتادیم ساعت ۲ بعداظهر...

۳ تا ماشین بودیم..وسطای راه ماشین شوشو جوونم پنچر شد و داستان ها داشتیم...

بعد تازه نزدیکای بندر انزلی هم مه شدیدی جاده رو گرفته بود و چون به تاریکی خورده بودیم

خیلی خیلی سخت میشد جاده رو دید..گاهی هم اصلا دیده نمیشد !!

خلاصه رسیدیم بندر و مستقر شدیممم

۳ روزی که بندر بودیم (  شوهر خواهر شوشو جا گرفته بود رفتیم اونجا)

به گشت و گذار تو بازار هاش و دیدن اسکله و دریا رفتن گذشت...

داستان ها هم سر چیدن سفره هفت سین داشتیم..

اخه نه ماهی داشتیم نه تخم مرغ رنگی..

که هر دو تاش رو من و شوشو و پسر خواهر شوشو ( ۷ سالشه ) درست کردیم..

که اخر پستم عکسش رو براتون میذارم

تخم مرغمون خیلی جیگر شد شکل عمو نوروز درستش کردیم..با اولیه ترین و محدود ترین  امکانات!

بعدددددددددد سال تحویل هم که کلی باحال بود برای من و شوشو..

چون اولین عیدی بود که من و شوشو کنار هم دیگه بودیم..

یه عید فراموش نشدنی بود...

خیلی حس خوبی داشتم که لحظه سال تحویل عزیز ترینم کنارمه......

بعدش هم عیدی ها دریافت شد از مامان و بابای شوشو نقدا "...و از شوشو جونم هم کادو گرفتم.

یک عدد دستگاه که هم اتو مو هست(iron) و هم بابلیسه درشت ( فر کننده مو دیگه )

خیلی خوشحال شدم از گرفتنش ..چون میخواستم بعدا بخرمش ولی شوشو منو سورپرایز زده

 کرد وسیله ی خیلی بدرد بخوری هست برام..مرسی عشقه من

منم هدیه شوشو رو براش اورده بودم و بهش دادم..یک عدد ریش تراش دیگه که من کاراش رو بلد نیستم

فقط میدونستم شوشو همچین چیزی لازم داره  و میخواد بخره...واسه همین جلو جلو رفتم و خریدم

البت اصلا قابل شوشو گلم رو نداشت

بعددددددددددددددددددد ۳ روز هم رفتیم لاکان شهر ( نزدیک رشت) ویلای داداش شوشو.

و تا اخر ۷ فروردین اونجا بودیم..

که اون چند روز هم خیلی خیلی خوش گذشتتت جاتون خالی..

یه روزش رو رفتیم لاهیجان و تله کابینش رو سوار شدیم که خیلی با صفا بود...

عکسش رو اخر پستم میذارم .

یه روز رو هم من و شوشو دو تایی رفتیم یه جاهای اطراف لاکان شهر ..

یه تیکش خیلی خیلی با صفا بود.. و تقریبا بکر بود !!

که اسمش رو گذاشتیم دریاچه غورباقه ها...

اخه کلییی غورباقه ها سر صدا میکردن ... و حرف میزدن واسه خودشون

عکس اونم میزارم ببینین...

 

یه روز دیگش رو با خانواده رفتیم وسط جنگل و کنار یه دریاچه نشستیم..

 

بقیش هم به بازار رفتن

 ( اخه خانم ها همه جا بازار رو باید برن حالا میخواد چیزی داشته باشه یا نه )

و گشت و گذار تو شهرک گذشت

تو این ۸ -۹ روزی که شمال بودیم یه بار هم بارون نیومد ! و خیلی گرم بود...

ولی با همه احوال شمال خوبی بود

 

اهاااااااااا یه چیز دیگه قبل مسافرت یه پرو دیگه هم رفتم واسه لباس عروس..

کار روی بالا تنه اش رو کرده بود..خوشگل شده بود..

حالا قراره بعد ۱۳ فروردین برم و لباس رو تحویل بگیرم.

 

بعددددد ( وای چقدر حرف میزنی دخترر ...خوبه ۲۰ سالته ...!!!! ۶۰ ساله بشی چقدر حرف میزنی )

دیگه اینکهههههههههههههههههههههههه دیروز هم با خواهر شوشو رفتیم خونمون...

تا خریدای عروسی رو بچینیم.

خواهر شوشو خریدای من رو ..منم خرید های شوشو رضام رو بچینم..

مال من کامل چینده شد..ولی مال شوشو هنوز مونده..

وسایل من که خیلی خیلی خوشگل چینده شد...

یه عالمه کارتون خالی رو با سایز های مختلف کنار هم دیگه چیندیم..بعد یه پارچه ساتن نباتی رنگ

 روش انداختیم... و وسایل رو گذاشتیم..

و با روبان و مهره های رنگی و تورهای زرشکی و پیازی رنگ تزیینش کردیم..

کلی سخت بود ... و نزدیک ۶ ساعت طول کشید تا همش رو چیندیم..

امرزو هم قراره مال شوشو رضا رو بچینیم

 

راسی سرویس خوابمون رو هم  اوردن..گذاشتیم تو اتاق خوابمون..

کلیی ذوقیدیم من و شوشو و همش میرفتیم میومدیم نگاش میکردیم و از سلیقه خودمون تعریف

 میکردیم.

حالا هر کی میدید میگفت زن و شوهر مشکل دارن !

انگاری اینقدرر بزرگ هست که من نصفه شب شوشو رو از تخت پرت نکنم پایین !

اخه من تقریبا بد خواب هستم و خیلی ووول میزنم و این چند باری که کنار شوشو خوابیدم همش

اذیتش کردم ..یا از تخت پرتش کردم پاییین یا اذیت به طریق دیگه !

مثلا بیدارش کردم یه چیزی گفتم و  خودم گرفتم خوابیدم..

و شوشو تا مدت ها بعد خوابیدن من  خوابش نبرده !!

 و کلییی اتفاق دیگه که شوشو بهتر از من یادشه

 

خب دیگه خیلی  حرف زدم برم سراغ کارام دیگه اخه بابا ۲۵ روز دیگه عروسیهههههه!!!

ووووییییییی

 

 پ ن : وبلاگمون یکساله شده...تبریک نمیگین ؟

پ ن ۱ :  عکس ها :

 

۱:   این عکس  مال همون موقعس که تو جاده پنچر شده بودیم...من دیدم اسمون خیلی قشنگه..

اخه دم غروب بود..واسه همین سریع یه عکس انداختم

۲: این عکس یه مرغ دریایی هست بر فراز دریای خزر . شوشو گرفته عکس رو.

۳: این جا  هم خیلی قشنگ بود..این قهوه ایی های عکس رو میبینین ؟ این ها زمین نیست هااااااااا

   آبه!!!!!!!!!

ولی گَرد درخت ها که قهوه ایی هست روش نشسته و عینه زمین خشک شده...! طوری که اگه

کسی ندونه فک میکنه زمینه..و با اولین قدم فرو میره تو آب  شوشو میگفت حالت باتلاقی هم داره

احتمالا...!

 ۴: اینم عکس تله کابین لاهیجان .

۵:اینم عکس  مرداب غورباقه ها که براتون وصفش رو کردم.

۶: این  رو هم بالای تله کابین که بودیم گرفتم .

۷: این هم  شاهکاره عکسیه شوشو جوووونم هست از غروب لاهیجان.

 ۸ :این هم  عکسه تخم مرغ جیگررررر

ما که از زیباییه عکس گرفتنمون این همه به وجد میاییم و تعریف میکنیم از خودمون ..

خالق این همه  زیبایی  چی باید بگه !!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   |