X
تبلیغات
من و رضا و نی نی
 
سلام دوستاي عزيز خودم


سال نو رو بهتون تبريك ميگم مهربونا و براتون ارزو دارم تو اين سال ٩٣ بهترين روزاي عمرتون رو تجربه كنيد.


و به هر موردي كه تو ذهنتونه و خيرتون هست برسيد.


من ،رضا ،نيما برناممون براي رفتن قبل عيد به مالزي رديف نشد چون ويزامون نيومده هنوووووز


من موندم و يه عالمه ساك و وسايل جمع شده ولي در عوض خيلي عالي شد كه عيد هم با خانواده هامون هستيم


الان هم رشت ،لاكان شهر هستيم ،من رضا نيما و مامي شوشو


قرار بود با خواهر شوشو و خاله اش باشيم ولي پسر عمه نيما ابله مرغان گرفت و ماهم كه نميخواستيم نيما تو اين هير و وير مريض


بشه جدا اومديم لاكان.


روز اول رو تو خوده شهرك گذرونديم و نيما كلييي با ماشين كوچيك تو شهرك رانندگي كرد و يك  سر هم رفتيم بازار محلي خوشگل رشت


و ماهي و سبزي و خرت و پرت خريديم واسه شب عيد ،ديشب هم كه عيد و سال تحويل بود و مشغول سفره هفت سين چيدن و عكس و عيدي


و اينا بودين مثل همه ،امروز هم بعد از نهار رفتيم ساحل حسن رود 


نيما كمي ماسه بازي كرد ولي همش ميگفت يخ كردم و اين شد كه پيچيدمش لاي پتو و يه يك ساعت بعد برگشتيم خونه.


 الانم كه در خدمت شماااممممم و نيما جونيه عزيزم 


هي خودشو بزور ميندازه بغلم نميزاره با مبايل كار


كنم و ميگه : مامان م...ببر لالاش كن:)


عشقهههههه ديگه اينجاست و من عاشققققققق بايد برم لالاش كنم::))


|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در جمعه یکم فروردین 1393 و ساعت 11:12 بعد از ظهر  
 
يه عالمه نوشتم پريييددددد اه اه 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 و ساعت 1:54 قبل از ظهر  
 256
 

سلام سلام دوست جونیااااا

خوبیییییییییییین

من الان نزدیک 1ماهه نت نداشتم..اونروز از خونه مامانم این پست رو که حاوی عکسای نیما بود ثبت کردم ولی

الان دیدم اصلا نیومدن عکسا پس دوباره میزارم براتون.

ما خوبیم... و مشغول کارا و خریدای سفر.

ویزاهامون هنوز نیومده و بلاتکلیفیم.

مشغول مهمونیای قبل رفتن هستم و دوره های همیشگی..

و سخت مشغول رفتن به دندان پزشکی..عصب کشی و جراحی دندون و روکش و پر کردگی و هر کار کوفتی

دیگه ایی که بگیددددد و من ازش متنفرم.

نیما خیلییییییییی شیرین زبون شده و همه چی میگه..

خوش به حالت رو تازه یاد گرفته و میاد میره میگه : خوش بحالت

تو ماشین همچنان میخواد خودش نانندگی کنه.. کلا عین باباش شدیدددددددددد عشق ماشینه

و هرچی ماشین کوچیکتره بیشتر عاشقش میشه.ماشین های کارتون cars رو براش خریدم چند وقته که خیلی

کوچولو هستن و عاشقشونه و همه جا از رختخواب و ددر و مهمونی و حمام و دسشویی و سر غذا و ..

با خودش میاره.

حالا سر فرصت از وروجک بازی هاش میام و مینویسم.

این مدت خیلی اتفاقات بد برامون پشت هم افتاده که خیلی هم صدقه دادیم ولی خدا ر شکررر همش مالی بوده.

بجز یه سوختگی نسبتا جزئی رو پام.

اخریش هم انداختن ایفون بنده در لباسشویی بود .

بله لباسشویی !!

من از شوشو خواستم کتم رو بندازه تو ماشین پیش بقیه لباسا تا شسته بشه ولی یادم نبود گوشیم تو کتم

هست.. رضا هم سنگینیش رو حس نکرد و این شد که من شوک زده شدم ...

دادمش برای تعمیر ولی متاسفانه نشد که تعمیر شه و من بی گوشی شدم رفتتتتتتتتت

خب بسه دیگه برم سراغ عکسا ی تولد.

و من همچنان جزو معدود بلاگرهایی هستم که مقاومت کردم و باز عکسارو بی رمز میزارم.

نیما جوونم

 

 

 

 

 

 

 

 

کادوی من و رضا

 

 

 

نفسم

 

کیک نیما

 

 

 

تزیینات

 

 

 

بستنی رنگین    کمان

 

هدیه ها

 

 

  پ ن : ببخشید دیر شد باز..خیلییییی کار دارم احتمالا ۲۰ باید بریم.میام و یه کوچولو مینویسم.

یه دنیا کار کردم یه دنیا دیگش مونده.الان باید برم جلسه اخر دندان پزشکیم..

بعد برم خشکشویی و پتو هارو بدم.

بعد گواهینامم و بدم دارالترجمه...

بعد داروخانه..

بعد خونه مامانم..

و یه عالمه کار دیگه :((

پ ن ۲ : بچه دوستان خانوما اقایون ایا کسی میدونه برای اینکه بخوام  مبل هارو بیارم کنار هم و یه پارچه روش

بکشم چه نوع پارچه ایی مناسبه ؟

 

چون من عقیدم اینه ادم باید  لذت وسایلش رو بچشه تو این ۵ ساله زندگیمون هیچ وقت رو مبلی نکشیدم.

ولی الان دارم میرم و خاک میشینه و باز هم چون معلوم نیست موندنمون قطعی باشه نمی خوام هزینه رو مبلی

فیکس کنم.. و میخوام پارچه بکشم.اگه نکته ای به ذهنتون میرسه خوشحال میشم راهنماییم کنید.

 

پ ن ۳ : دوستایی که مالزی هستین یا مالزی زندگی میکنین میشه لطفا راهنمایی کنید چه وسایلی و مواد

غذایی بغیر از رب و قند و چایی هست که ما ایرانی ها عادت داریم ولی مالزی نیست.

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 و ساعت 3:14 قبل از ظهر  
 255

سلااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین دوست جونیاییییییییییییییییییی خودم

این سلام من هم بلند بود هم بغل توش بود هم یه عالمههه ماچچچچچچچچچچچچچچ

دلم  براتون خیلییییییییییییی تنگ شده  بود...

ولی روزها پشت هم میگذرن و منم هم کار زیاد دارم با نیمای وروووووووووووووووووووجک  هم نمیتونم

هیچ کاری جز روزمره انجام بدم..

زندگیمون رو رواله

هر جا عشق باشه روبراهه

روبراهه!

اینا به قوله ۲۵ باند بود.. که عاشق اهنگشونم..

تو این مدتی که ننوشتم اتفاقات ریز و درشت و خوب وبد زیاد افنتاده

خیلی هاش یادم نیست یعنی حضور ذهن ندارم..

اونایی که یادم میاد مینویسم..

ممکنه این پستم خیلی جسته گریخته و تیکه تیکه باشه..ولی باید بنویسم..

کلا که خودم میدونم خیلی وقته اونجوری که باید و قبلا مینوشتم نمینویسم..ولی خب مجبورم همینم بنویسم

تا از یادم نره و ثبت بشه.

رضا ۸داذر دوباره رفت مالزی...

برای  کارای شرکت و در حقیقت یک سفر کاملا کاری ! از این مدل کوفتیا که از صبح تا ۱۰ شب تو مذاکره

و جلسه و اینا هستی

ولی سفر خیلبی خوبی بود .برای انجام کارامون.

سر بسته بخوام بگم کاری که با اشنامون شروع کردیم یک شرکت یا اژانس مسافرتی هست با انجام کلیه

کارای اقامتی ویزا و ...

ما تصمیمی گرفتیم و اگه خدا بخواهد میریم ولی همونجور که گفتم اگه قابل موندن و ادامه دادن نباشه برامون به

هر دلیلی..!بر میگردیم ایرانه گل و بلبل سر زندگیمون.

با اینکه وضع ایران روز به روز دقیقه به دقیقه داره بدتر میشه ولی اصلا حاضر نیستیم به هر قیمتی اونجا بمونیم.

شاید این حرفم واسه این باشه که الحمد الله زندگی خوب یا قابل قبولی اینجا داریم.

ولی فقط تا وقتی تو خونه خودمون هستیم..بیرون که میری از خونت حرص و جوش و مشکلاتی که همتون

میدونین شروع میشه  و اعصابت رو میریزه بهم.+ اینده نیما که مطمئنم اصلا جالب نخواهد بود در ایرانی که

به این نحو داره پیش میره.

ولی چون نمیدونم ۱۰۰ درصد (یاحداقل درصد بالایی ) اونجا زندگی خودمون و اینده ی بچه هامون بهتر خواهد بود

یا نه ...نمیتونم قطعی صحبت کنم.

اصلا من فک میکنم مهاجرت کردن به یه کشور و فرهنگ دیگه میتونه به یه دلیل حتی خیلییییییی مسخره و جزیی

با شکست مواجه بشه مثل اینکه جوش و فضاش و حسش به حسه ادم نخوره!

این احساس شخصی منه..

و شایدم بر عکسسسسس بری و ببینی ارامش که داری رو با هیچی عوض نمیکنی.

ولی ولی ولی ولی ولییییییییییی همه این ها یه علامت تساوی گنده داره با این موضوع که خانواده من دارن میان

باهامون به امید خدا.

وگرنه من اینقد درگیر خانوادمم از لحاظ احساسی که عمرا بهترین جای دنیارو بدون اونا نمیتونم تحمل کنم.

که البته این اصلا خوب نیست و ناراحتم برای این وابستگی شدیدم.

 

و در حال حاضر نگرانی بعدیمون مادر رضا هست...

که چون پدرش فوت شده تنها میشه. اینم که میگم تنها میشه برای اینه که برادر بزرگ رضا که طبقه پایین مامانش

زندگی میکنه هم میخوااد بیاد مال*ژی

اونا تصمیمشون قطعی برای اینده نه چندان دور روی کاناد*ا بود ولی وقتی ما پیگیر مال*زی شدیم..اوناهم

بررسی کردن و تصمیم گرفتن برای شروع از مالزی شروع کنن.که باز دلایلللل زیادی داره که حس نوشتنش نیست.

اینه که تنها شدن مامی شووشو خیلی رو اعصابمونه.. و من از ته دلم غصه دارم...و من و رضا فک میکنیم

اگه بعد ها نیما این کارو باهامون بکنه چه حالیییییییییی میشیم...

جگر گوشمون...

نمیدونم...فقط اینومیدونم مامی شوشو خوشبختانه شرایطش رو داره هر وقت اراده کنه بیاد پیشمون..

و ماهم اگه موندنی بشیم میایم زودی زودی :)

همه اینارو نوشتم یادم رفت بنویسم.. اگه اسمون زمین نیاد و خدا بخواهد..ماه اینده مسافریم.

مسافریم یک کلمه است که پشتش کلی نگرانی و خوشحالی و ناراحتی و استرس و چی میشه و هیجان

و برنامه های قشنگ و خلاصه کلییی مورد های خوب و بد همراهش داره!!!

فقط دلمون به این گرمه که گفتیم خدایا توکل مون به خودته...همین و بس ..اگه خیره بشه اگه نه..نه!

 

 

دیگه دیگه اینکه دوره فامیل پدریم تموم شد و بالاخره اسم من و رضا هم در اومد از قرعه کشی و من با سهم

خودم یه نیم ست گوگولی گرفتم که خیلی دوست داشتنیه از دید خودم.

زنجیر و واویز و دوتا گوشواره است.

سریعا رفتم خریدمش تا مثل بقیه پس انداز هام ریز ریز خرج نشه و استاد نشه:))

دوره دوستام  هم اخرین بار خونه دوستمون مینا برگزار شد که تازه ازدواج کردن .

دیگه دیگه اینکه این چند وقته سختتتتتتتتتتت مشغول دکتر و چکاب برای انواع و اقسام درد هام بودم:))

گاهی میگم به خودم : اگه مال*زی هم جور نشه حداقل یه نکته مثبت تو زندگی من داشت که باعث شد

مشکلاتم رو شناسایی کنم بعد ۲ سال و ۳ ماه که بیخیال خودم و سلامتیم شده بودم.

اولیش کمرم بود که دردش روانیم کرده بود رفتم پیش یه دکتر خوب و بعد معاینه برام ام ار ای نوشت و تشخیصش

این بود که دیسک مهره ۵ و ۴ در اومده و مهره ۳ هم در شرفه.

 و من در سن ۲۷ سالگی در کمال ناباوری میپرسیدم دیسک یعنی چی اقای دکتر ؟

بعدشم کلی باید و نباید ها رو بهم گفت به اضافه ورزش و قرص و امپول و ...

کفش پاشنه بلند ممنوع نماز نشسته...جارو طی بلند کردن اشیا سنگین ممنوع...رانندگی طولانی و دست انداز

ممنوع و ...

خلاصه که اینم از این.

دومیش یه چکاب کامل بود که دکتر خانوادگیمون برام نوشت و نتیجه اونم دو تا مشکل بود.

اولیش کمبود شدید ویتامین دی که قرص داد.

دومیش عفونت شدید ادراری.. که بازم قرص داده.

این دومیه پدرم و در اورده یعنی هااااااااااا که گفت خیلی هم خطرناکه و این چند ماهه اخیر تب و لرزها و بدن

درد های ۴ روزه ام برای این موضوع بوده.

دکترای بعدی هم چکاب چشم و زنان و دندون هست.

 

دیگه دیگه اینکه شب یلدا خونه خاله کوچیکه رضا بودیم. و من  به خاطر همین مشکلم تب و لرز شدید داشتم

 و در هپروت بودم..و فک میکردم انفلوانزاست نگو عفونت* ادراری بوده.

و خیلی چیزی از اون شب نفهمیدم با اون حالم.

ولی پنج شنبه قبلش برای یلدا مهمونی دادم و ۳ تا دایی هام و مامان بابابزرگم و خانواده خودم و دعوت کردم.

غذا قرمه * سبزی و سوفله درست کردم با سالا کلم و کاهو.

و برای میز و دسر و ملزومات یلدا خودم و در حدی که توان داشتم با نیم نیم کشتم.

و یکی از بهترین شب یلداهای عمرم رو داشتم و خیلییییییییییییییییییییییییی بهم خوشگذشت.

 و تمام سعیم رو کردم به مهمون هام هم خیلی خوشبگذره.که میگن گذشته..!!

 

دیگه دیگه بقیه خبرا راجع به زندگی خودم و رضاست که الحمداللهه رو رواله و هرازچندگاهیی که بهم میپریم

 و قاطی میکنیم واسه همدیگه سریع ردش میکنم..اونم واسه اینکه واقعا باهم بزرگ شدیم..

و به هیچ قیمتی حاضر نیستیم عشقمون زندگیمون از بین بره..

یا من یا اون کوتاه میاییم. و با صحبت و نوشتن قرارداد و هر روشی که به ذهنمون برسه سعی میکنیم حلش کنیم

و کلا اون بحران ورود بچه به زندگی رو شکست دادیم.به امییییییییییییید خدا.

در حالت عادی هم که وقتی خوشیم بساط لوس کردن همدیگه و قربون صدقه و ماچ براههههه

که اینوسط مسط ها اگه نیما حواسش نباشه که دو نفریم. اگه حواسش باشه سریع یه لبخند شیطنت امیز

میزنه میدوئه سمتمون.. و مثل همیشه یه دستشو من و یه دستشو رضا میگیره میاریمش تو بغلمون و همینطور

که ایستادیم هرکدوم یه لپش رو ماچ میکنیم..

اونم خجالت میکشه میخنده و خودش و سرررر میده از بغلمون پایین و میره دنبال بازیش...

فقط میاد میگه من هستم حواستون و جمع کنید!!! :)))))))

 این روزا نیما جونم خیلییییییی رفنتارش بزرگ شده..

همه چی رو میگه..تقریبا..و بعضی چیزا رو خیلی با مزه میگه و بهش که میخندی میفهمه و اسمم منو کشدار

صدا میکنه که یعنی ادامو در نیار و نخند!

به مامانم میگه ماما الی   به بابا میگه اده جون بعضی مواقع هم میگه اده جون زیبا ( این زیبا هم خودش شخضا

چسبونده ته اسم بابام و خیلی یهویی)

برای صدا کردن من گاهی اسمم رو میگه و گاهی به اضافه مامان میگه و گاهی جو گیر میشه اسمم رو به اضافه

جون میگه.

ولی رضا همیشه بابا جون رصا صدا میشه. و بعضی اوقات هم که زیادی عشقش فوران میکنه میگه:

بابا جون رضا جون  :)))

مامان رضا رو میگه : مامان مهین...

داداشم و میگه : امی نسین (آمیر حسین ) یا دایجون امیر

 خلاصه که بساطی داریم.

هزار ماشالا به بچه های این دوره زمونه همه چی رم میفهمه گوشاش هم برای فضولیییییی تیزه تیزه.

البته بچم همچنان ذاتا مظلومه و مهربون و حساس.

خدایی نکرده با ماشینش بهت بزنه و تو غش کنی و بالای ۳ ثانیه چشاتو باز نکنی نگکراااااااااااااااااااااان میشه

 و از ماشیت پیاده و برای دلجویی و مطمئن شدن از حیاتت میاد بالای سرت و تا مطمئن نشه حالت خوبه

نمیره!!

عادت خوابش ۲ ماهیه خیلی باحال شده..

میاد رو تختمون پشتش رو میکنه به من و میچسبه بهم و میگه : مامان م...بغلش کن لالاش کن..دسشو بگیر

همه فعل هارو این مدلی میگه عشقم.:*****

منم که غش و ضعف جون میدم براش.

همچنان دیونه وار بوش میکنم و دوست دارم قورتش بدم...

و نیما همچنان زیاد تو بغلت نمیمونه و وول میزنه.

راستیییییییییییییییییییی یه مسئله خیلیییییییییییییییییی مهم که نشد بیام و بنویسمش...

این بود که ۱۰ اذر از شیر گرفتم بچم رو..

 و ۲ سال و ۲ ماه شیر خورد عشقم..

سر سینم از این تلخک ها زدم و همون شد که همون شد...دیگه با اینکه دلش ضعف میرفت برای می می حاضر

نشد امتحان کنه فقط میومد میگفت : مامان م...بخورم ؟؟ تخه ؟ ( تلخه؟)

و من میگفتم بیا بیاااااااااااا بخور دهنت تلخ شه بیااااااااااااا و اونم میخندید غصه میخورد و میرفت.

ولی خداییش بچم اصلا اذیتم نکرد..(.خیلی ماهی به خدا نیما...)

 

دیگه دیگه اینکه بدجوررررررررررر عاشق ماشینه..

مخصوصا ماشینی که رضا تولدش گرفت براش.. صبح که بیدار میشه اولین کارش سوار شدن رو ماشین و رانندگیه

و شب هم دم تختش پارک میکنه و میخوابه.

اینقدرر قشنگ فرمون میده دنده عقب میره ادم میمونه...

و کلا عین باباش عشقه ماشینه.. و اسباب بازی های مورد علاقه اش فقط ماشینای ریز و درشت هستن + پازل

و لگو.

و دیگه اینکه همچنان بد غذاست و وزنش خیلی کمه فقط قدش رشد میکنه..

ولی من دیگه حرص خیلی کمتر میخورم و خدارو روزی هزار بار شکر میکنم که سالمه.

از کارهای دیگش اینکه شعر میخونه..سوره توحید و نصف نیمه یادش دادم.کارت های صدافرین رو کامل یاد گرفته

و اسماش رو میگه.عاشقققققققققققققققق کارتون های برنا*رد هست و زندگیشه.

عاشق اینه بشینی باهاش بازی کنی پازل بسازی نی نی رو بخوابونی..و ....

حالا باز هرچی یادم بیاد میام و مینویسم..

کوتاه بگم.دوست ندارم این روزا زود بگذرن.. خیلی خیلی لذت بخشن ومتاسفانه زودی میان و میرن..

نیمای ما زودی داره بززرگ میشه و من در حسرت روز قبل...هرچند که هر روز از قبل برام شیرین تر میشه.

همدم من ...عشق مامان و بابا جون رضا...مهربون...زندگی.....عاشقتمممممممممممممممممممممممم

جون میدم برات نفسم..همیشه خوب بمون.

 

پ ن : خداییش این دفعه دیگه زودی میام عکس میزارم..و شماها هم میدونم میاین میخونین بی هیچ ردی

میرید..:* اشکال نداره دوستون دارم همتون روووووووووووووووووووو میبوسمتون.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه نوزدهم دی 1392 و ساعت 1:59 قبل از ظهر  
 254

سلام سلام دوستای خوب و گلم

خوبین خوشین سلامتین؟

چقدرررر دلم براتون تنگ شده بود برای شماها و اینجا وبلاگ عزیز خودم.

هر شب میخواستم بیام بنویسم ولی کو وقت

این اقا نیمای ما بزرگ شده و با بزرگ شدنش وقت بیشتری هم از ما میگیره.

وقتی بیداره من اصلا وقت نمیکنم دیگه غیر کارای خونه و نیما و کارای کلاس زبان اینجا هم بیام.

فقط اخر شب 10 مین قبل خواب اف بی رو چک میکنم و لا لاااااا

با اینکه نیما جونم بچه ارومیه در کل و مظلومه نسبتا ولی بر خلاف میل باطنیم خیلی وابسته هست

 بهم و بعضی روزا غر غرووو

 و اینه که نمیتونستم زود زود بیام و بنویسم از روزگارمون.

عرضم به حضورتون من تا اونجایی نوشتم که رضا رفت مال*زی با بابام.

اونا بعد یک هفته برگشتن و خدا رو شکر موفقیت امیز بود سفرشون و قرار داد کاری بستن و

شریکشون که همون شوهر دختر دختر دایی رضا میشه داره کارای اقامتمون رو انجام میده.

ولی تا برگشتن دل من یه ذره شد..

وقتی رضا اومد انگااااااااااااااار ماه هاست ندیدیم هم دیگرو..

خیلی خیلی دلمون برای هم تنگ شده بود خیلی قدر همدیگهرو بیشتر دونستیم.

۱ ساعت همدیگرو عین خل ها سفت بغل کرده بودیم و میبوسیدیم انگار قحطی زده ایم.

من و رضا تا اواسط اسفند با نیما میریم. مامان بابام و داداشم هم تا مهر میان به خاطر اینکه داداشم

مدرسه میره و باید سومش تموم

شه و بعد بیاد اونجا.

تحقیقات کامل شده  تصمیمات گرفته شده و صحبت ها شده و در درجه اول و اخر به خدا توکل کردیم

همگی که هرچی خیره پیش

بیاره برامون.

خونه زندگی و ماشین اینجا سر جاشه .. و ایشالا من و رضا و نیما اگه مشکلی تا اسفند نباشه با

لباسامون و مقادیری از وسایل دم دستیمون میریم اونجا برای یک زندگی با کمی ارامش بیشتر.

ولی خب هیچی هم معلوم نیست که تا کی هستیم و اصلا میمونیم یا نه. فعلا یه تجربه و امتحانه..

حس منم نه خوشحالیه ننه ناراحتی..

مقادیر زیادی دلشوره دارم و مقادیر زیادی امیدواری برای اینده پسرمون.

دیگه دیگه ؟

کجا بودیم ؟ اها رضا با بابام برگشت و کلی تعریفی داشتن و بابای من هم خیلی خوشش اومده بود از

ما*لزی.. و بر خلاف اینکه من

همش فک میکردم بابام تو ذهنش اونجارو مدام با ال*مان مقایسه خواهد کرد و جوابش منفی

میشه   ..خیلی هم خوشش اومده بود از  اونجا و میگفت اگه بریم و حس زندگی اونجا هم راضیم کنه

موندنی میشیم وگرنه بر میگردیم سر  زندگیمون با یه تجربه چند ماهه

زندگی تو اونجا .تا خدا چه خواهد!

سوغاتی ها هم بیشتر به نفعه نیما بود

.لباس و شونصد تا اسباب بازی از طرف بابا رضاش و بازم لباس  که اده جون ( بابام) براش

اورده بود..برای من هم رضا جونی به خواست خودم یه کیف سبز فسفری از nose  و مقادیری و گل

سر و تل سر از جایی که خودم

دوسش داشتم  اورده بود.

 

روزی که رضا و بابا برگشتند عصرش کلاس زبان داشتیم..

رفتیم کلاس و اومدیم سوار ماشین بشیم که دیدیم شیشه سمته عقب شکسته و همه ماشین پره

شیشه خورده است. که البته ماشین من هم

بود و منم چون خیلی با عجله رفته بودیم کلاس کیفم رو روی صندلی عقب جا گذاشته بودم.

و این شد که تو شلوغ ترین خیابون پاسداران که همش در حال رفت و امده نمیدونم چطوری شیشه رو

دزده بی شعور شکسته بود و

کیف عزیز منو با همه ملحقات توش که عطر و کیف پول و عابر باک و موبایل و .. بوده دزده بود.

عابر بانک رو همون موقع سوزوندم ولی سیم کارتم رو شنبه اش چون اون روز 5 شنبه بود و تعطیل

شده بود همه جا.

کلی هم نفرینش کردم .

خلاصه که اینم از این . کلی به بابا رضا جونی ضرر خورد و کلی به نفعه من چون هفته بعدش شوشو

منو برد بازار موبایل و  یک عدد ایفون5 برام خرید و خوشحالم کرد.

و این شد که اقا دزده برای من اووووومد داشت !!

دیگه دیگه اینکه بعد این داستان ها هم تولد نیما بود که 11 مهر بود.

منم مهمون هام  و دعوت کردم و سختتت مشغول تدارکات شدم و تولدش رو خدا رو شکر به خوبی

برگزار کردیم.

خواهر شوشو حج بود و بچه هاش خونه اش گذاشته بود و مامی شوشو رفته بود اونجا.

و عذر خواهی کزرده بود برای اومدن بچه هاش به تولد نیما.

منم خیلی ناراحت شدم چون خیلی دوست داشتم این 4 تا بچه ( 2تا خواهر شوشو 2 تا برادر شوشو)

تو تولد باشن و به عشق اونا که کنار نیما باشن تولد گرفتم.

ولی وقتی دیدم اونا نمیان 3 تا از پسر خاله های شوشو با زن هاشون رو دعوت کردم همون هایی که

همیشه باهم پارک و بیرون  میریم و دوره داریم.

+ داداش شوشو و مامان بابا و داداش خودم.

چون اگه بخوام خانواده خودم و بگم نمیشه یکی رو بگم یکی رو نگم.

مامان بزرگامم سفر بودن  و نشد بیان.

ولی خب در اخر مامی شوشو یواشکی دو تا بچه های خواهر رضا رو اورد تولد و کلیی هم خوش

گذشت هم به اونا هم به ما.

و در اخر 2 تا خاله های شوشو که پارسال هم بودن اومدن.

و مهمون های من حدودا 20 نفری شدن.

امسال تم تولد نیمای عزیزم رنگین*کمان بود.

و من همه تلاشم رو کردم که هم قشنگ بشه و هم خیلی شلوغ نباشه.

حالا سر فرصت عکساشو میزارم براتون.

کیک نیما رو به سارا * کیک* استدیو سفارش دادم. که به نظر خودم بهترین و ژورنالی ترین کیک تولد

های تهران رو درست میکنه و اگه شکلاتی دوست داشته باشید میشه گفت خوشمزه تریننننننننننن

نمونه کارهاش هم تو فیس * بوکشون هست.

غذا هم : تهچین*قالبی ... توپک مرغ  و پنیر ( مارک کاله)  ...سوفله مرغ و قارچ ...حلیم

بادمجون...کلاب پیتزایی..و سالاد و ژله

رنگین کمان درستیدم.

پذیرایی هم اسمارتیز و ژله نفری و پاستیل و میوه و شربت لیمویی و بستنی رنگین کمانی بود.

در کل تولد خیلی خوب برگزار شد..

نیما بزرگ تر شده بود و یه کیف دیگه داشت. ولی همچنان از تزیینات خیلی سر در نمیاره و فقط شادی

میکرد و چون از شلوغی  بیزاره همش میخواست با بابام بره ددر.

میگفتیم شمع و فوت کن به دوربین نگاه میکرد و میگفتیم به دوربین نگاه کن شمع رو فوت میکرد کیک

میخورد و ...

نشد عین پارسال عکسایی که دوست دارم و از بگیرم ولی بازم راضی هستم و خدا رو شکر که به

خوبی برگزار شد.

هدیه ما به نیمای عزیزم یه ماشین بود که عاشقشه و همش تو خونه سوارشه و این ور اون ور میره

باهاش.

مامان بابام و مامان رضا پول دادن.

داداش رضا یه سطل لگو و یه لاکپشت جیجر بهش دادن.

خواهر رضا پول و بقیه هم اسباب بازی و .. براش اوردن.

دست همشون درد نکنه که اینقدرر زحمت کشیدن و مارو خجالت زده کردن.

دیگه دیگه اینکههههههههه نیمارو برای بار دوم بردم اتلیه * س*ها و ازش کلی عکس انداختیم.

منو رضا با هم بردیمش و ایندفعه دختر دختر خاله رضا هم دو تا بچه هاش رو اورد و رفتن تو سالن 2

اتلیه و همزمان از  بچه هامون عکاسی شد.

عکسارو خیلی دوست دارم و بر خلاف سال قبل که خیلی راحت تر بود پدر و من و رضا و عکاس در اومد

تا نیمارو خندوندیم و نشوندیم تو دکور ها.به عشق جعبه ادامس و منتوس و خوراکی های دیگه و هزار

تا و شکلک و ادااااااااااا چند تایی عکس گرفتیم.

عین دفعه قبلی همش خنده نشد ولی راضی هستیم خدا رو شکر.

و صد بار دیگه هم بخوام اتلیه انتخاب کنم باز میرم سهآ برای نظمشون...اخلاق خوبشون و کیفیت

کاراشون.

دیگه دیگه اینکهههههههه

این چند روز تعطیلی هم با داداش رضا رفتیم شمال رشت.

بعد مدت هااااااااااااااااااااااااا

جاتون خالی خیلی خوشگذشت و هوا هم خیلییییییییی عالی بود و اصلا سرد بدجور نبود.

بابا رضای مهربون هم کلیییییییی بهم کمک کرد و اصلا نزاشت من تو سفر سختم باشه با

بچه کوچیک.

دریا و جنگل و بازار و گلسار هم برنامه هامون بود و در کل خیلی خوب بود برای تعویض روحیه.

 

دیشب هم که باز همه علم ها اومده بودن تو منطقه مون و رفتیم برای دیدن..

و صد حیف که این دهه عزیز تموم شد و من نتونستم مثل هر سال عزاداری برم.

 

دوره ها و مهمونی ها هم این 2 ماه اخیر پا برجا بود و استوار.

خبرای بد هم خب بود... مثل اینکه دوستم حامله شد. (ف ) و تشخیض سندروم براش دادن و سقط

کرد..

و تلنگری بود برای من که اینقدر ناراحتی برای وزن کم نیما نکنم و خدا رو هزاران مرتبه شکر کنم برای

سالم بودن عشقمون.

 

بابا رضا هم خوبه و کاراش نسبتا سبک تر شده و خیلی شوق رفتن داره و به قوله خودش میخواد

سریع تر از این دیوونه خونه بره

بیشتر البته  به نظر من این شوقش برای اینه که این 1 سال و خورده ایی حجم کارهاش زیاد بوده و

خیلی اعصاب خوردی داشته

برای کارای اداری فوت پدرش و دارایی و ...

 

زندگی هم خوبه خدارو شکر و خیلی اروم تر از سال قبله که تازه باباجان عزیزمون فوت کرده بود..

زندگیمون رو رواله

هرجا عشق باشه روبراهه روبراهه..

میشینیم پس واسه موفقیت ها میگیرم جشن هو هو هو هو

عاشق این اهنگ 25 * باند هستم و روزی هزار بار گوش میدم و باهاش بلند بلند عین دیوونه ها تو

ماشین و تو خونه میخونم.

 

دیگه دیگه هم فعلا خبر خاصی نیست.جز اینکه ازتون میخوام برامون دعا کنین هرچی خیره پیش بیاد

برای من.. رضا.. و عشقمون نیما که روز بروز بیشتر دیوونه اش میشیم..مخصوصا که زبون هم واکرده و

هرچی میگی عین

طوطی میگه  و من ضعف میکنم براش...

و روزی هزار بار بهش میگم مامانی تو عمر منی جون میدم  برات...



پ ن : مخاطب خاص  دارد از نوع بدبخت :

فک کردی این شر و ورا رو بنویسی من ناراحت میشم یا میتونی اعصاب منو خورد کنی ؟

کور خوندی بعد 10 سال سابقه وبلاگ نویسی ادم هایی مثل تو برام مثه یه پشه زشت و کوچولو هستن

که فقط وز وز میکنن و صداشونم کسی نمیشنوه. به جای حسادت به زندگی بقیه چشماتو باز کن و

از زندگیه خودت لذت ببر بیچاره!


|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 و ساعت 9:3 قبل از ظهر