|
248
سلام سلام دوستای گل گلی خودم
خوبین چه میکنین با این حال و هوای بهاری و خواب الودگییییییییی وای که همش دل ادم خواب میخواد ولی با کار و بچه کوو خوااااب من خیلی وقته نزدیک سه هفته است که از سفر اومدم و میخوام بیام بنویسم ولی باورتون میشه اصلا وقتی ندارم برای نوشتن ؟ از صبح که با نیما بلند میشیم مشغول بازی و غذا و سر کله زدن و کار خونه و اینا هستیم تا 11 شب که جفتمون هلاکیم دیگه. بابا رضا هم که تا 2 میره باغشون و کارگر داره و چند وقتیه داره سیستم ابرسانی و لوله کشی باغ رو درست میکنه چون از 2 یا 3 ماه دیگه که بره سر کار و پروژه خودش دیگه کسی نیست اینارو درست کنه. گاهی میاد خونه و میگه شیطونه میگه خونه ویلایی ایندمون و باغ رفتن جمعه هامونو بی خیال بشیم و کل باغ رو بکنیم یه برج باغ شونصد طبقه و حالشو ببریم.. ولی باز یه روز میاد خونه میگه هیچی باغ نمیشه حیفه باغ رو از دست بدیم اونم یه باغ نزدیک خونمون و تو تهران. خلاصه که در گیر و دار کارای پدری و شونصد هزار مسئولیت بعد باباش درگیر هست و من ارزو میکنم زودتر این بساط ها تموم بشه رضا بره سر کار خودش و زندگیمون برگرده به همون ارامش و روال قبلی. از طرفی دوست دارم که رضا ظهر میاد خونه و هم برای من هم برای نیما تنوع و حال خوبیه.. ولی از طرفی هم زندگیمون یه جوریه احساس میکنم کار خونه ام 2 برابر شده و یه سری مسائل دیگه که اینجا جای گفتنش نیست. الان که فرصت کردم بیام چند خطی بنویسم بابا رضا رفته و داره با نیما بازی میکنه. سوار تاب اتاقش هست و باباش هلش میده و براش شعرای دوران بچگی خودش و میخونه. من داد میزنم و میگم : بابا رضا اخه شعرای دسرت درمون برای بچه بخون.. اونم سریع تپولویم تپلو رو میخونه. بعدم صداشون میاد که دارن با هم ماشین بازی میکنن. از صبح که نیما بیدار شد پمپرزش رو عوض کردم و رفتیم برای صبحانه. لقمه پنیر و کره براش درست کردم که نخورد همه رو رو مالید به بلیز من و هی گفت : آآآآآآخ آآآآخ و زد پشت دست خودش که یعنی چه کار بدی.. منم کره ها رو از رو بلیز مشکیم پاک کردم و براش با ارامش توضیح دادم که این کار بدیه و برای بار صد هزارم ازش خواستم لای لقمه اش رو باز نکنه و همین جوری ارم گاز بزنه و بخوردش و اون برای بار صد هزارم لای لقمه کوچولوش رو باز کرد تا ببینه لاش چیه و بعد یکم ازش خورد و .. دیدم میلش به نون نیست براش بسته چی پفش رو که خیلی دوست داره باز کردم و 6 یا 7 تا از اون رو خورد و بردمش رو تاب اتاقش براش کتاب شعر ناصر کشاورز رو خوندم و تابش دادم. یه بوته و دو بوته وای یه چیزی رو مونه اون خاله عنکبوته نترس کاریت نداره نه عقربه نه ماره.. ... .. نیما هم عشق کرد و خوندید و گوش داد. تو این فاصله لباسای کثیف رو ریختم تو ماشین و روشنش کردم. اخه تا فرصت پیدا کنه پشت من لباسای کثیف رو از ماشین میریزه بیرون کلشو میکنه تو ماشین لباس شویی و من حرص میخورم. ولی اینجوری نمیتونست. به عشق لگو بازی راضیش کردم از تاب بیاد پایین.. یکم لگو بازی ماشین بازی استوانه هوش بازی کردیم و یه کتاب دیگه براش خوندم و رنگ ها رو باهاش کار کردم خسته شد و کتاب رو بست گذاشت تو کشوی کتاب هاش و درش رو بست. بعدم مشغول خیلی ببخشید پی پی شد . رضا هم دیگه اومد خونه و ساعت 12 و نیم بود. سبزی پلو و کوکو رو درست کردم نیما رو شستم و اومدم پای لب تاپ. این بود یه نصفه روز از زندگی ما که خیلی از روزهامون شبیه امروزه. دو روزی میرم خونه مامانم..جمعه ها با خانواده شوشو هستیم حالا یا تو باغ یا خونه مامیش. یه روز با گروه 8 نفره فامیلی میریم چارکی جایی.. و خلاصه زندگی میگذره خدارو شکر. پنج شنبه هم با رضا نیما رو بردیم پارک ملت و خیلی برای هر سه مون خوب بود. راستی این چند وقته که نبودم کلی مناسبت هم بود که من ننوشتم.. 25 فروردین تولدم بود و من 1 سال دیگه از زندگیم رفت و کلی پخته تر شدم و کلی تغییر کردم. 6 اردیبهشت سالگرد ازدواجمون بود و زندگیمون رفت تو 6 سال.. و من رضا 1 سال دیگه هم کنار هم و با هم بزرگ شدیم و گذروندیم.. و روز مادر بود که بازم به همتون تبریک میگم هم به دخترا هم به زن ها هم به تمام مادر های عزیز. و من خیلی بیشتر فهمیدم تو این سال که مادر یعنی چی ؟!! و همه اینا وقتی ارزش داره برام که میدونم سلامت هستیم.. هم خودم هم همسرم هم بچم و هم خانواده هامون و هیچی برام از این بیشتر ارزش نداره. دیگه دیگه اینکه امسال برای مامانم و مامی شوشو دمپایی رو فرشی و 2 تا روسری خوشگل هدیه گرفتیم. کادوی تولدم یه بارونی قرمز بود که شوشو برام از مان *گو تر*کیه گرفت. هدیه سالگرد و روز زن هم چیزی نگرفتم و ندادم. چون خیلی هزینه سفرمون شد و قرار شد چند ماه دیگه شوشو یه جا بهم نقدی بده. دیگه دیگه هم خبری نیستتتتتتتت که نیست. ایشالا سعیم رو میکنم تو این هفته از نیما و سفرمون بنویسم و اگه شد عکس بزارم. فعلا بوسسسسسسسسسسسسس و خدا نگهدار همتون. |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 و ساعت 2:2 بعد از ظهر 247
سلام سلام دوستای عزیزم
که دیگه از خیلی هاتون خبری نیست. یاد اون روزا بخیر که همه فعال بودن و مینوشتن.. مخصوصا رامونا.. وای دوست جونی نمیدونم هنوزم منو میخونی یا نه ولی بدون دلم برای خودت و نوشته هات یه ذره شده. دیگه دیگه اینکه من یه عالمه تعریفی داشتم از گر*مه که خیلییییییی خوش گذشت. ما 4 فروردین بعد نوعید با مامانم اینا دو ماشینه رفتیم سمت گرمه. و ساعت 4 رسیدیم. صبحش هم ساعت 7 حرکت کرده بودیم. راه طولانی بود ولی یه جوری سر نیما رو گرم کردم با وسایل و اسباب بازی و اهنگ و غذا و خوراکیییییییی تا رسیدیم. دیگه اونجا که رسیدیم همش با مامانم و بابام و خودم و رضا مشغول گردش بود. ما که رسیدیم فقط خاله ام و یکی از دایی هام بودن با خانوادشون. و دو تا دایی دیگه ام و دختر خاله روزای بعد بهمون پیوستن. چون یکیشون رفته بود مشهد و یکیشون کیش.و بعدش اومدن پیش ما. 6 روزی اونجا بودیم و خیلی روزای خوبی بود خداییش. مخصوصا که کار اشپزی هم با دایی هام بود و خانوما راحتتت فقط ظرف داشتن. من تا نیما نبود و تونستم کمکم میکردم.بنده خدا مادربزرگم هم خیلیییییییی پاهاش درد میکرد و احتیاج به عمل داره ولی میترسه و نمیره از طرفی هم اگه بره عمل کنه کسی نیست ازشون مراقبت کنه. چون هرکی مشکلات خودش رو داره تو این اوضاع مملکتمون. کلییییییی گشتیم و یه روز هم تور دریاچه* نمک رو با ماز*یار رفتیم به همراه همه بروبچچچچز که عکسای خیلی قشنگی گرفتیم. روزای دیگه هم تو خود گرمه گشت و گذار کردیم. نیما هم که تهه عشق و ححححححححححححححااال و کرد. چون همش بیرون تو دشت و گل و لب اب چشمه و پیش ببعی ها و مرغا و اینا گردونده میشد و بچم از نزدیک کلی حییونارو دید و ذوقید. بعد 6 روز هم برگشتیم تهران و مشغول بودیم تا 13 بدر. که رفتیم باغ و تا 11 شب بودیم. اون روز هم عالی بود و کلی عکس گرفتیم اتیش روشن کردیم و بعبارتی اتیش سوزوندیم. دسته جمعییییی همه فامیل شوشو خااااااان بعدش هم یه مهمونی داشتم که مهمون هام دختر دختر دایی شوشو با مادرش و برادرش و بچه اش و مامان بزرگش بودن.. همون که مالز*ی رفتیم خونش ..اومده بود ایران و منم باید حتما میدعوتیدمش. براشون باقالی پلو *با مرغ ...میرزا* قاسمی ...چیکن استرا*گنف...ماکارانی سوسیس و قارچ ( برای نی نیش ) + سالاد کاهو برانی بادمجان اردور ترش و شیرین ژله حبه ایی و تیرامیسو درست کردم. ولی ولیییییییییی رسم کشیده شد هااا با نیمای فسقلی و وروجک. و صد البته مامان شوشو هم اومد کمکم و دستش درد نکنه واقعا خیلی همراهم بود. و خدا رو شکر از خجالتشون در اومدیم و مهمونیمون به خوبی برگزار شد. دیگه دیگه اینکه پنج شنبه هم واکسن 1 سال و * نیم نیمای عزیزمون رو بردیم دکترش زد . تو جفت دستای بچم زد .. و من دلم ریش شد....... دوست داشتم دستامو سوراخ کنن اون لحظه ولی نیما از درد جیغ نکشه..مردم تا تموم شد. گفت وقتی بچه راه میره تو دستش بزنن خیلی بهتره و کمتر اذیت میشه و واقعا هم همین طور بود. نیما از شبش تب کرد تا امروز صبح که دیگه قطع شد. خیلیییییییییی اذیت شد و شدیم و کلی بی قرار بود و گریه میکرد و میچسبید به من و همش شیر خورد. و هرکی میومد بغلش کنه گریه میکرد و پس میزد ادم ها رو. ولی امروز خد ا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی بهتر بود و دیگه تقریبا خوب شده. و خبر اصلی اینکه فردا عصر ساعت 5 مسافریم به کشور * تر*کیه و بعد کلی گشتن و کلی شک به علت گرونی بلیط و تور بالاخره برای فردا بلیط گرفتیم تا یکشنبه دیگه. برامون خیلی دعا کنید که سفر خوبی باشه و نیما اذیت نشه و اذیتمون نکنه تا از سفرمون چیزی بفهمیم. دیگه هم فعلا خبری نیست تا برگردم با عکس و خاطرات سفر ایشالااااااا میبوسمتون..یه دنیا دوستون دارم. |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه هجدهم فروردین 1392 و ساعت 2:35 قبل از ظهر 246
سلام دوست جونیای خودمممممممممممم
سال نو مبارک! امیدوارم سال 92 بهترین سال عمرتون باشه و شروع سالهای خوب زندگیتون در آینده. من امسال سر سال تحویل بر عکس هر سال که کلیییییییی ارزو داشتم فقط و فقط یه ارزو کردم اونم سلامتی خودمون و همه کسانی که میشناسم بود. این چند روز سخت مشغول مهمون داری بودیم خونه مامی شوشو برای نو عیدشون. و خدارو شکر به خوبی و خوشی برگزار شد. خیلی وقتی برای نوشتن ندارم چون فردا صبح زووود ایشالا عازم سفر هستیم . همون گر*مه که گفتم. ساک هامون رو بستیم تقریبا. شوشو و نیمی خوابیدن.منم گفتم سال نو رو بهتون تبریک بگم و برم اخرین کارام رو انجام بدم و بخوابم. ایشالا 5 یا 6 روز دیگه بر میگردیم تهران. همتون رو میبوسم ماااااااااااااچچچچچچچچچچچچچچچچ |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه چهارم فروردین 1392 و ساعت 0:45 قبل از ظهر 245
سلام سلام دوستای مهربونممممممممم
خوبین... چه خبرا.. گفتم مهربون چون واقعا مهربونین و با وجودی که من عین قدیما هر هفته اپ نمیکنم بازم میاین اینجا و بهم انرژی میدین.اخه ما بچه دارا واقعاااااا نمیرسیم زودی زودی اپ کنین. اونایی هم که میرسن من نمیدونم چه جوری ؟ من که دیگه تا کارای خونه رو بکنم و هر روووووووووز نهار و شام جدا درست کنم و نیما رو رسیدگی کنم و کارای روزمره خودم و انجام بدم و هر از گاهی کارای اضافه بر سازمانی که پیش میاد رو انجام بدم دیگه وقتم تکمیله تکمیل میشه و اپسیلون وقتی برام باقی نمیمونه که بیام نت. این روزا و شب ها و هفته ها من همش مشغول بودم و خونه تکونی کوفتی هم بالاخره تموم شد. و البته اینکه میگم تموم شد منظورم کارای خودمه. وگرنه که جمعه تازه سرایدار مامانم میاد که دیوار ها و پنجره هامونو بشوره. و منم شروع کردم شونصد تا زیر پرده و حریری و مخمل و ..رو بشورم تا شوشو خان مهربوووون بده اطوشویی تا اطو بزنه و وقتی اقاهه جمعه به امید خدا دیوار ها و پنجره هارو میشوره پرده های تمیزمونو بزنیم. ولی خب خدا رو شکر کمد ها و اتاق خواب ها و اشپزخونه اوکی شده و من خیالم خیلی راحته. حموم رو هم دیشب باز اساسی شستم و میمونه دسشویی شوری و یه سری کزت گری های دیگه که مربوط میشه به هفته اخر. امسال همونطور که گفتم دو روز اول تهرانیم برای نوعید و بعد به پیشنهاد رضا و موافقت شدید من میریم روستای عزیز مادریم ...گر*مه. هر دومون خیلی خوشحالم و میدونیم که ارامش اونجا برامون خوبه و خستگی این سال مزخرف 91 از تنمون بیرون میره ایشالا. البته اگه فوت بابا جان عزیزمون رو فاکتور بگیریم اتفاق بده دیگه نبود ولی همون کافی بود برای غم سنگینی که هنوززز دلمونو میسابه... و ازارمون میده( این لغت رو هم از خودم در اوردم.) جمعه ایی که گذشت رفتیم بهشت زهرا ..همون برنامه اش هر ساله خانواده خاله شوشو برای دختر خاله اش که تو نوجوونی تومور داشته و فوت میشه ..ولی با این فرق که یکی دیگه هم از جمع پارسالمون کم شده بود و همه یه غم دیگه هم داشتند. برای باباجان هم به پیشنهاد خواهر شوشو..مربا خیرات کردند اخه خدا رحمتش کنه پدر شوهرم خیلی مربا و کلا شیرینی جات دوست داشتند. بابا جان جای خالیت امسال خیلی ازارم میداد.. ولی من یه جور خاصی مطمئن هستم که جات خیلی خوبه. ایشالا اون مرباها برسه به روحت و همیشه در ارامش باشی.. واقعا چه روزگاریه ادم نمیدونه سال دیگه خودش تو این جمع هست یا نه. دیگه اینکه امسال خیلی های دیگه هم اومده بودن مثه خانواده دایی رضا و خانواده خاله بزرگه اش. و در کل خوب بود و خوب برگزار شد. دیگه دیگه اینکه امسال 4 شنبه سوری هم خیلی مسخره شده و چون شب قبل عید هست خیلی هایی که هر سال میومدن و تو باغ باهم بودیم امسال رو نیستن و زودتر میرن برای سفر عیدشون. و معلوم نیست اصلا بریم باغ یا نه ! دیگه دیگه اینکهههههههههه از نیم نیم بگم که کلیییی وروجک تر شده و یه عسلی شده که دوست داریم قلمبه قورتش بدیم. یه روزای و ساعت هایی و دقیقه هایی میشه دیگه از عشقش خل میشم.. دوست دارم بخورمش. و یه جورایی دیگه براش جون میدم.. اینقدر که دوسش دارم. اصلا فک نمیکردم که من و رضا اینجوری عاشق نیما بشیم. همه زندگیمون شده واقعا و یه اداها و صداهایی از خودش در میاره که هممون دیوونش شدیم. بعد من و رضا هم مامانم... وایییی اصلا یه جوری قربون صدقه این بچه میره و به هر سازیش میرقصه که انگار بچه سومشه. گاهی شک میکنم منو بیشتر دوست داره یا نیما رو ؟! نیما هم خیلی بهش وابسته است و وقتی میریم اونجا همش میچسبه به مامانم و یه لحظه ازش جدا نمیشه. هفته پیش من یه مریضی گرفتم در سطح خدایانننننننننن واییییییی رو به موت بودم. همه علائمی هم داشتم و اخر نفهمیدیم انفلوانزا بود چی بود ؟ اول که با تب و لرز و بدن درد و پهلو درد و سوزش *ببخشید ادرار شروع شد.. و حالم خیلی بد بود و هی بدتر میشد. رفتم دکتر و بعد 3 تا دکتر دیدن و ازمایش خون و ادرار گفتن عفونت* ادرار داری و مشوک به اپا*ندیس هستی...و باید بری سونوگرافی. حالا شانس طلایی من اون روز پنج شنبه بود و بعد کلییییییییییییییییی گشتن و هزار تا بیمارستان خصوصی و دولتی و کلینیک و .. رفتن سونوگرافی پیدا نکردیم. اخر سر مستاصل مونده بودیم تو خیابون و نمیدونستیم چیکار کنیم. شوشو اعصابش خورد برای من و .. و من هم داغونننننننننن گوشه ماشین مریض افتاده بودم. که به یکیاز دوستام زنگ زدم و اون خدا خیرش بده یه جارو بهمون معرفی کرد که شبانه روزی بود سونو گرافیش رفتیم اونجا روبروی بیمارستان * جم بود..تا ساعت 10 نشستیم و سونو کردیم و جوابش رو بردیم اورژانس بیمارستان جم و گفت اپاندیس نیست خدا رو شکر ولی احتمالا عفونت کلیه است. خلاصه من لحظه به لحظه حالم بدتر میشد و باز رفتیم سونو کردیم و گفتن عفونت کلیه نیست. حالا شما فک کنین دکتر گفت تب من بالای 40 هست و فشارم 10 رو 6 بود و همین طور بالا میوردم و اصلا یه حححاااااااااااال خیلی بدیییییییییی که همش یاد اور او ن روزای مزخرفت ویار بارداریم بود برام. یهویی دیگه داشتم تو بیمارستان میوفتادم از حال بد و ببخشید تهوع و تب بالا.. که باز خوابوندنم رو تخت و یه سرم دیگه زدم و 2 یا 3 تا امپول نمیدونم چی چی با انتی بیوتیک های قوی. و بعد 1 ساعت 10 درصد بهتر شدم و گفتن باید بستری بشه.. منم نخواستم و شوشو تعهد داد و منو اورد خونه.. اخر سر هم نفهمیدن من مریضیم چی بوده و 10 تا امپول *جنتا*مایسین و کلی دارو و کپسول برای عفونت زدم و خورد ..و تقریبا 1 هفته ایی طول کشید تا سر پا شدم و تمام این مدت خونه مامانم بودم. و مامانه بنده خدام و شوشو کلی زحمت نیما و منو کشیدن تا خوب شدم. ولی باورتون نمیشه هنوزم سر درد هاش رو دارم.. و اصلا نفهمیدم چه کوفتی بود یهویی افتاد به جون من. خلاصه که اینم از روزای گذشته ماااااااااااااااااا شوشو جونم بازم ممنون که اینقدرر اون روز برای من زحمت کشیدی و منو از این دکتر به اون دکتر بردی و نگران من بودی.. عشقه خودمی اخههههههههههههههههههههههههههه عزیز دلم. نیما هم میومد بغلم و بهش میگفتم مامان جون عشقم ..من حالم بده برو پیش مامان جااان. اونم غر میزد و سریع میرفت پیش مامانم و اسم منو نصفه نیمه میگفت و بعدش میگفت : بدهههه یعنی مامانم حالش بده :)) و این وسط من بودم که تو اون حال بد خنده ام میگرفت از حرکتش. جدیدا هم عاشق نقاشی شده و منم دیدم خیلی دوست داره رفتم براش مداد رنگی 6 رنگه از این کوچیکا گرفتم.. تو خونه کلی مداد رنگی نو در تعداد ها و مارک های مختلف داریم که من همه رو از سفر هام به عشق بچه اینده مون اورده بود چون خودمم خیلی نقاشی رو دوست داشته و دارم ولی اونا همشون بلند هستن و احساس کردم براش خطرناکه. برای همین این 6 تایی کوچیکارو گرفتم. از دیروز که اینارو گرفتم کلییییییییی نیما حال کرده همش یه ورق دستشه میده به بابا رضا و میشینه تو بغلش و میگه اااه یعنی برام نقاشی بکش. رضا هم کلی با حوصله براش نقاشی و ادم و گل و جیوانات رو میکشه و نیم نیم هم خیلی حاال میکنه. و بعدش خودش همه رو خط خطی میکنه. خلاصه که داستانی داریم. هفته پیش هم بردیمش اتلیه و اولین عکس پرسنلی رو ازش انداختیم. برای پاس*پورت ش. اینقدرر نفس شده این عکس که نگو.البته از دید منه مادر ..قربون دست و پای... :دی امروز هم گذرنامه اش اومد دم در خونه و با رضا کلی قربون صدقه عکس مسخره و پاسپورت مسخره تر فسقلیش رفتیم.. اخه قربونت برم مامانی که برای خودت ادددددددددم شدی عزیزممممممممم. اها راستی ۱۰ روز پیش هم برای اولین بار نیما رو بردیم ارایشگاه. پیش ارایشگر بابا رضا . که خیلی هم مرد خوبی بود و اسمش بهرام بود. خیلی با نیما دوست شد سریع و بهش ماشین داد و نیما هم بر خلاف اون چیزی که فک میکردم اصلا اذیت نکرد و همش خندید و اصلا نق نزد و سرش رو نکشید و همش میگفت نونه که یعنی همون شونه و اقا بهرام هم با سرعت و مهارت خیلی خوبی موهاش رو حالت المانی زد که خیلی خوب شد و من فک نمیکردم موهای نیم نیم چون خیلی نازکه و زیاد نیست به این خوبی مرتب بشه و شکل بگیره.بابا رضا نگهش داشته بود و حواسش رو پرت میکردیم و اقا بهرام هم تند تند کوتاه کرد. منم ازشون فیلم گرفتم تا به عنوان اولین سلمونی براش یادگاری بمونه. مامان جونی عشقه من ایشالاااااا ارایشگاه دامادیت.. وای فک کن ؟!!!!
دیگه دیگه هم خبر خاصی نیست و چیزی یادم نمیاد که بنویسم. اگه یادم اومد حتما پی نوشت میزارم. میبوسمتون یه دنیاااااااااا پ ن : چشم حتما از نیما یه عکس میزارم به زودی تو همین پست با لباسایی که برای سال تحویلش گرفتم وعکس انداختم . مرسی که به من و پسرم لطف دارین و عکساشو دوست دارین. پ ن 1: به امید خدا شاید ماه دیگه این موقع بریم تر**کیه و طبق معمول همه سفر هام که منو با راهنمایی هاتون شرمنده میکنن بازم ازتون تقاضا دارم اگه راهنمایی در این رابطه یا تجربه ایی از سفر به این کشور دارین برام بنویسین.. البته مقداری از سایت ها و سفر نامه های مختلف اطلاعات جمع کردم ولی همیشه اطلاعاتی که شما خواننده های عزیزم بهم میدادین یه چیز دیگه بوده. ماااااچ پ ن 2 : این پینوشت رو برای تو مینویسم مامان کوچولو...دخملی عزیز دلم خیلی تبریک میگم برای بدنیا اومدن فرشته کوچولوی زندگیتون کیانای عزیز. نتونستم برات کامنت بزارم برای همین اینجا برات مینویسم که خیلی برات خوشحالم که طعم مادری رو چشیدی.. ایشالا نامدار باشه دختر گلت و زودی برامون عکسش رو بزاری. عزیزم واقعا قدمش مبارکه...ایشالا سایه خودت و همسرت همیشه بالای سر این کوچولو باشه. هزار تا بوسسسسسسسسسس
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 و ساعت 0:34 قبل از ظهر 244
سلام هزار تا سلام بر اهالی وبلاگستان
اینروزا همه تند تند اپ میکنن و برای من سال تنبلی بود از لحاظ اپ کردن و خیلی دیر به دیر نوشتم امسال ایشالا سال دیگه نیما کمی از اب و گل درومده و من فعالتر میشم. اخه واقعا اتفاق خاصی هم نمیوفته که بیام بنویسم. طبق معمول 2 روز هفته رو میرم خونه مامانم و 1 روز رو هم ماشین رو بر میدارم با مامانم میریم خونه مادربزرگ و پدر بزرگم پیشه اونا هستیم. خیلییی خوش میگذره و خونشونو خیلی دوست دارم.عاشققققققق دستپختشم و سیر نمیشم. اصلا اونجا که میرم مغزم فرمان سیری نمیده و فقط چون رژیمم خودم و کنترل میکنم.از بس دستپختش عالیه دیگه اینکه جمعه ها هم خونه مامی شوشو هستیم یا مامی شوشو میاد واحد رو.برومون و خواهر برادر شوشو هم میان اینجا و میگذرونیم. هفته پیش بردار شوهرم سفر کاری بود و جاری و بچه هاش خیلی حوصلشون سر رفته بود که تصمیم گرفتیم رفتیم پارک قیطریه . نیما کلی سرسره بازی کرد. از وسایل پارک عاشق سرسره است اونم از نوع مارپیچش. بابا رضاش هم کلی سوار سرسره اش کرد و خودشم با اون ذوق میکرد خیلی تاب و الاکلنگ رو دو.ست نداره. فقط تاب خونه خودمون که به در اتاقش وصله رو خیلی دوست داره. ولی پارک سرد بود و کلا 2 ساعت بیشتر نبودیم و از اون روز هر سه مون سرماخوردیم. دیگه اینکه تو این مدت که نبودیم یه شب تولد شاد بود باهاشون رفتیم رضا لقمه که هممون هوسش رو کرده بودیم و بعدم رفتیم خونه پیما و شاد و کمی موندیم و کادوش رو بهش دادم. یه عروسک دست دوز بود که خیلی گوگولی بود طوسی رنگ بود و رو شکمش قلب بود و صورتش چوبی بود. خودم خیلی دوسش داشتم. یه شب هم خونه علی پسر خاله شوشو دعوت بودیم هر 8 تامون ( که باهم میریم این ور اون ور تازگیا) اون شب هم خیلییییییی عالی بود..خونشون خیلی کوچیکه ولی یه بالکن با صفایی داشت که اتیش روشن کردن توش.. و حوض داشت و خیلی حاااله خداییش. خونشون هم از اسباب الات موسیقی دیگه جا نداره.اخه علی * معلم موسیقی هست. نیما هم برا خودش حال میکرد و همه چی رو تست میکرد. یه روز هم نیمارو گذاشتیم پیش مامانم و باز 8 تایی رفتیم ابعل*ی برف بازی و تیوپ سواری و این خز بازی ها که خیلییییییییییییییییییی خوش میگذره. اون روز هم واقعا عالییی بود و روحیه ام که زیر صفر بود رفت رسید نزدیک 60 اینا. دیگه ..یه شب هم خونه دایی بزرگمم دعوت بودیم.که نیما کلیی شیطونی کرد دیگه هم مهمونی چیزی یادم نمیاد. روزگار خونه خودمون هم خوبه خدا روشکررر رضا کمی کارش سبک شده و اعصابای جفتمون اروم تر از قبله خداروشکر. نیما خیلییییییییییییییییییی شیطووون شده و جون منو میگیره بعبارتی. همه کابینت هارو میریزه بیرون ..رومیزی هارو پشت من میکشه و میخنده و کلی فضولی دیگه. منم دیزروز که راح خانوم اومده بود برای کار خونه..وقتی کابینت هارو خونه تکونی عید میکرد..با کلی فکر وسایلاش رو جابه جا کردم طوری که سنگین ها و برقی های بی خطر رو اوردم دم دست پایین که نیما کاریش نتونه بکنه و ظرفای شکستنی و ظرف فریزری ها و ریزه میزه هارو چیدم کابینت بالایی ها. من اشپزخونه ام کوچیکه و این خیلی رو اعصابمه و همه وسایلم چپیده تو هم و این یه قلم خونم رو اصلا دوست ندارم.البته درسته مرتب چیدم همه رو ولی بازم شلوغه و من از شلوغی متنفرم. باورتون نمیشه کلی ظرف مرفای شکلات خوری و ریزه پیزه جهازم رو دادم رفته که یکم جام واشه. شایییییییید سال های آتی اگه خونه رو عوض کنم جاش جدید ترش رو میخرم. البته نه فک کنین کریستال ها و گوگولی هام رو که خیلی دوسشون دارم..نه..همین دم دستی تر هارو که اعصابشونو نداشتم.و الان کلیییییییی احساس سبک بالی میکنم. من یه اخلاق خوبی که دارم دلبسته ی لباسام و وسایلم نیستم خیلی.. و اگه بشکنه و یا اتفاقی براشون بیفته خیلی از اونا نیستم بشینم غصه بخورم.یکم تاراحت میشم زود یادم میره. مگه اینکه یادگاری کسی باشه که اون وقتتتتتتتتتتتتتته که دیگه اعصاب و روانم میریزه بهم :دی دیگه دیگه اینکه کارای خونه تکونی هم هر هفته یکمش رو راح خانم زحمت میکشه انجام میده. و فک کنم تا دو هفته دیگه تموم بشه ریز ریز و بمونه دیوار و پنجره ها که اونم کار همون اقای سرایدار مامانم ایناست که یه روز بیاد بکشه تموم شه.. منم پرده هارو بریزم تو ماشین و بدم اتوشویی. من دو سال اول زندگیم اصلا حوصله نداشتم ریز ریز انجام بدم خونه تکونی رو و دوست داشتم سریع در عرض 1 هفته تمومش کنم..ولی الان دو ساله ریز ریز میکنم میبینم خیلی هم بهترههههههههه دیگه اینکه از خریدای عید هیچ کاری نکردم جز یه مانتو که پارچه خریدم دادم بدوزن برام و روش رو کار کنن. البته کار اسپرت با گل و اینا نه از این مدل حاج خانومیا که متنفرم ازش. کلا من سادگی رو بیشتر دوست دارم ولی چون پارسال خیلیییییییییییییی برای مانتو گشتم و اخر هم چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم ..اینه که امسال دیگه رودست نمیخورم و از 1 ماه پیش اون مدل و رنگ و چیزی که دوست دارم رو فراهم میکنم.شاید قیمتش فضایی در بیاد ولی حداقل هم جنس داره هم قیافه داره هم اونیه که میخوام! رنگش هم یه ابی فیروزه ایی خیلی روشن هست که با طلایی موج میزنه.و فقط میمونه یه کفش روفرشی و شلوار و روسری. دیگه هم چیزی نمیخرم چون اصلا حوصله شلوغی های قبل عید و پاساژ هارو ندارم.هرچی خواستم ایشالا بعد عید که همه جا ارومه میرم سراغش. اها یادم رفت بگم راستی که امسال عید 3 روز اول نو عید پدرشوهرمه و باید همگی در منزل ایشان باشیم تا فامیلا بیان و از این مراسم کلیشه ایی که همه دارن. هنوزم مطمئن نیستم باید مشکی پوشید یا همین مانتوهه رو میشه بپوشم. اخه ما یه نوعید دیگه هم داشتیم عید فطر و این چون عید نوروزه میگن جای خودشه. نمیدونم والا من هنوووووووووز سر از رسم خانواده شوشو جون در نیاوردم. خلاصه که اوضاعیه ! شنبه شب هم منو شوشو عقد خواهر دوست صمیمی دوره راهنماییم دعوت شدیم. سمته شهرک غرب . شوشو رو راضی کردم بیاد و همش میگه من کسی رو نمیشناسم.. منم دوست ندارم تنهایی برم. نیم نیم هم بچم طبق معمول میره پیشه مامانم و زحمتش رو اون میکشه تا ما برگردیم. اینه که من باز باید برم ارایشگاه..برای موهام و این داستان ها. دیگه دیگه اینکه از نیمااااااااااااا جونی نفس مامان بگم. اینقدررر شیرین شده که دوست داریم همه قورتش بدیم. روزبه روز بیشتر جونم به جونش بسته میشه و احساس میکنم زندگیمه. تا شیر میخواد میاد میچسبه بهمو تند تند پشت هم میگه : ماما ماما ماما ماماما تا تشنه اش میشه تند تند و پشت هم بی وقفه میگه : اب اب اب اب اب ( با فتحه بخونین ) به جارو برقی و طی میگه : بوووو و ( واو اخری با فتحه) و تا راح خانوم بد بخت میاد جارو یا طی بکشه اگه بیدار باشه دهنش رو صاف میکنه از بس از دستش بزورر میگیره و یه چیزایی تند تند نا مفهمون ولی خیلیییییییییی با مزه میگه و این جارو و طی رو خیلی حرفه ای عقب جلو میکنه... و میگه بووو و وای میمیرم از خنده از دستش. اون بنده خدا هم هی خواهش میکنه لطفا نیمارو بگیر لیز نخوره..:)) اینقدر هم نیما دوسش داره.. همش براش میخنده و چون راح خانوم هر وقت میخواد بره برای نیما بوس میفرسته ..اونم یاد گرفته هر وقت راح خانوم داره خدافظی میکنه یه ماچ ابدار به دست خودش میکنه و میفرسته برای راح خانوم. خودم و کشتم غیر راح برای هیچ کی دیگه هم نمیفرسته و اصلا اداش رو هم در نمیاره !!!!!!!!!! بوس میکنه منو یا مامانم رو ولی بوس فرستادن هاش فقط برا اونه. دیگه اینکه به عکس پدر پدر بزرگم که خونشونه نگاه میکنه و میگه : آ آآ یعنی اقا ! هر عکس بچه کوچیک نوزاد یا کارتونی هم ببینه میگه : نی نی ( با کسره) به بابابزرگم که اسمش حبیب هست میگه : ابیب هر جایی که ایستاده نتونه رد بشه سریع 4 دست و پا میشه بع بع میکنه و رد میشه. یعنی من ببعی ام نیما نیستم چیزی بهم نگین !! فک کنننننننننننن؟!!! یه روز صبح از خواب پاشدم.. نیما خواب بود..گفتم تا خوابه برم اشپزخونه رو مرتب کنم صبحانه اش رو حاضر کنم..داشتم ظرف میشستم تو دنیای خودم بود و فک میکردم یهویی یکی از پایین پاهام رو بغل کرد... وایییییییییییییییییییییییی سکته کردم..چنان جیغی کشیدم از ترس... نیما و خودم جفتی پریدیم هوااااااااا نگو وروجک بیدار شده و اومده تو اشپزخونه... بی سر و صدا !! بعدش هم نیما خنده اش گرفت از جیغ من و حفتمون خندیدیم.. گاهی فک میکنم این بچه خیلی میفهمه و بعضی کارهاش بهم ثابت میکنه که هوشش خدارو شکر خیلی خوبه. منم سعی میکنم تو اسباب بازی و بازی کردن باهاش کم نزارم که پرورش پیدا کنه. هفته پیش هم رفتم تیراژه و براش اسباب بازی اموزشی گرفتم. استوانه هوش و تخم مرغای فکری و لگو تو سایز خیلی بزرگ. لگو هارو تند تند رو هم میچینه و قدش خودش میشه.تخم مرغ ها رو هم سریع باز میکنه و میچسبونه. ولی استوانه هوش انگاری یکم براش زوده و رو همه اینا نوشته 2 سال به بالا ولی چون میبینم ظرفیتش رو داره باهاش کار میکنم . دیگه دیگه هم خبری نیستتتتتتت جز غم دوری شماها.. برام کامنت بزارین از خودتون بگین خاموش های عزیز.. همتونو دوست دارم چه روشن چه خاموشششششششششش:**** |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 و ساعت 6:18 بعد از ظهر |

