|
137
سلام سلامممممممممممم
دوست جونیا... خوبین ؟ حتما با ان اوضاع و احوال خوب نیستین... میدونم! کی فک میکرد بعد از انتخا،بات اینجوری بشه... اوضاع بد جوری قاراش میشه... دلم میسوزه برای همه اونایی که بی گناه گرفته شدن.. و لجم میگیره از اونایی که دارن این اشوبا رو به پا میکنن و با همه چی شوخی میکنن ! این چند روزی که نبودم خیلی زود گذشت.. روزای عذا داری که همون محلی رفتیم که هر سال میریم.. خیلی خوب بود.. برای همتون هم دعا کردم.. اگه قابل باشم. بعددددددددددد این هفته و شنبه هفته دیگه اخرین روزایی هست که قبل امتحاناتم کلاسام تشکیل میشه.. و بعدشم باید بشینم درس بخونم تا امتحاناتم.. و اسفند هم که کنکوره ! بعدددددددددددددددد دیگه اینکه دیروز بعد یونی وقت دکتر پوستم بود. رفتم شهرک غرب برای دکترم. شوشو هم از سر کار اومد اونجا.. پوستم و دیدی و گفت خیلی خوب شده و عالیه که اصلا جای هیچ جوشی رو صورتم نمونده. و بازم ویتامین داد و یه کرم دور چشم. بعددددددددددددددد هم با شوشو خان رفتیم میلاد ! اخه قرار بود امروز برم خونه یکی از فامیل های شوشو که نی نی داره. و با شوشو رفتیم یه عروسکی چیزی براش بخریم. ولی چیزی گیرمون نیومد !:( بنابر ای یه شام پیزایی همونجا خوردیمممممم و اومدیم سمته خونه. که از شهر کتاب نزدیک خونمون این دو تا عروسک رو گرفتم . 1 خیلی عشقولین نه ؟ مخصوصا سگه که خیلی چشماش خنگه (اینم دست شوشو خانه که اورد تو کادررررر ) ولی امروز زنگی نزد اون خانومه فک کنم مهمونیش کنسل شده چون قرار بود بزنگه. حالا اگه مهمونیش برگزرار نشه این دو تا عروسک دینگولی ها مال خودمون میشن بعدددددددددددددد دیگه اینکه شوشو جونم سرمای بدی خورده و گلوش اینا درد میکنه. از اونجایی که کلا خانوادگ اهل دکتر رفتن نیستن خودش رفته و قرصا و کپسولایی مربوطه رو گرفته و سر ساعت تجویز شده توسط خودش داره میخوره ! ولی امروز نزاشتم بره سر کار ،با کلییییییییییییی اصرار البته! که بمون تو خونه استراحت کن تا بهتر بشی ! و یک هفته مریض نباشی !!!!!!!!! که موند و منم بستمش به شونصد تا لیوان اب پرتقال و لیمو شیرین و سوپ و فیله و ... الان خیلی حالش بهتره. و داره برنامه مورد علاقه اش رو تو m tv میبینه ! بعدددددددددددد فردا هم بعد یونی قراره با فافا بری ناهار بیرون و ولگردی کنیم. از اونجا هم میرم احتمالا خونه مامی خودم که دلم براش یه ذره شدهههههههههههههههههههههههه اخه یک هفته ایی میشه درست حسابی ندیدمشون جمعه هم طبق معمول همیشه خونه مامی شوشو هستیم و اونارو زحمت میدیم. دیگه هم خبری نیست کههههههههههه باباااااااااااااا اها ! رژیم هم بر قراره ولی چون از نذری ها نتونستم بگذرم یکم زیاده روی کردم از برنامه غذاییم. برای همین الان دوروزه ناهار و شام برنج نخوردم و با سالاد و نهایت یه تیکه مرغ سر و تهش رو هم اوردم بعد محرم و صفر یه عروسی دعوتیم و باید حسابیییییییییییی تلاش کنم اینم عکسای لباسایی که مامیم بافته بود و قولش رو داه بودم : پ ن : دوست جونا من حوصله دارم دلیل اینه زیاد طولانی عینه قدیم نمینویسم.. کمبود وقتمه.. و باید بگم تا اطلاع ثانوی ممکنه نتونم بهتون سر بزنم پس پیشاپیش منو ببخشین اگه کم میام. پ ن۲ : بچه ها عکسارو یکی یکی باز کنین تا درست و کامل باز بشه. چون من چک میکنم میبینم عکسا درسته. پ ن ۳ : باران جونم نمیدونم بلاگفا چه مرگشه... من امروز برای تو و چند تا دیگه از بچه ها کامنت گذاشتم ولی ۲ مین بعدش که رفرش کردم کامنتم نبود که نبود :(:(:( نمیدونم به دستت رسید ؟
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه نهم دی 1388 و ساعت 9:15 بعد از ظهر 136
سلام سلامممممممممم
چی بگم از کجا بگم ؟ خودمم نمیدونم چرا واسه یلدا نیومدم و ننوشتم ! یلدا این شب عزیز و دوست داشتنی برای من و رضا ! شبه شب یلدای سال ۸۵ ! چی شد ؟ اولین روز اشناییه من و تو عشقم ! و امسال سالروز اشناییمون رفت تو ۴ سال ! همون روزی که با یه دسته گل بزرگ و نارنجی رنگ غرق گلای لیلیوم و ارکیده و .. اومدی خونمون! امروز استادمون میگفت یه فاکتور جدید به سنجش ازدواج اضافه شده اونم تفاوت محلیه که زن و شوهر متولد شدن ! و من و تو ! من و تویی که خیلی با هم فاصله نداشته محل تولدمون شاید ۳ یا ۴ کوچه ! شاید بارها هم دیگرو دیده بودیم و از کنار هم رد شده بودیم.. به هم نگاه کرده بودیم و یا نکرده بودیم.. و نمیدونستیم به قوله امروزی ها قسمت هم میشیم ! تو شدی برای من و من شدم برای تو ! روز های زندگیمون یکی یکی دارن میگذرن و من و تو ناراحت از گذشت سریع اون ها ! به هر حال ! خوشحالم عزیزم که یه یلدای دیگه هم اومد و رفت و تو هنوز دربست مال خوده خودمی و من همچنین! و تونستم به خودم و همه اونایی که مثه من فک میکردن ازدواج شبه سنتی مسخره است ثابت کنم که میشه مسخره نباشه ! که اگه با اشنایی ۲ یا ۳ ماه بدون عقد و هیچی و تحقیقات کامل و اعتقاد به کمک خدا باشه میشه که خوب باشه ! نمیگم ایده آل چون وجود نداره ! ولی حداقل خوب باشه ! یلدای سال ۸۸ یعنی دوشنبه شب برای ۴ محرم خونه عمه شوشو مثه هر سال دعوت بودیم برای شام. اول رفتیم اونجا و بعدم رفتیم خونه خاله شوشو. ولی فقط ما و داداش شوشو و بچه های خاله پ اونجا بودیم. بقیه نیومدن. از اولی که نشستیم بحث سبز ها و سیا* ست و اینا بود و این voa یکسره ونگ زد تااااااااااااااااااا ۲ ساعت بعد که به زور خاموشش کردیم و گیر دادیم که بابا بسهههه فال بگیریم دیگه !شب یلداست مثلا ! حالا میخواییم فال بگیریم.. نمیشه که ! این پسر خاله شوشو اینقدررر مسخره بازی و شیطنت کرد سر فال های همه .. که بیا و ببین! داستانییییییییییییییی بود ! همش فال های همه رو به داستان های سیاسی وصل میکردن و بساط هره کره برا بود ! شب بدی نبود.. درسته مثه سال های قبل خوش نگذشت ولی گذشت. ولیییییییییییی اینقدررر دلم برای ۵ یا ۶ سال پیش که یلدا رو تو خونه مادربزرگم میگرفتیم تنگ شده. ما و دو تا عمه هام و عموم. اونجوری هم دوست داشتم ولی چند سالیه که دیگه مامان بزرگم.. پا درد و اینا گرفته و دیگه برای اینکه اذیتش نکنیم نمیریم.. منم که دیگه با خانواده شوشو اینا یلدا رو به در میکنم بعدددددددددددد از اوضاع احوال رژیم بنویسم یکم ! شنبه با مامی بعد ۲ هفته رفتیم پیش دکتر... ! مامی ۲ کیلو کم کرده بود و من ۲ کیلو ۳۰۰ گرم! دکتر کلیی حال کرده بود و میگفت عالیه. گفت تو ریز استخوانی ( ولی اینجوری به نظر نمیاد اا) و اگه همین جوری ادامه بدی اتفاقا مانکن مانکن میشی از تی وی مدا میان سراغم. ولی این روزها همش لجم میگیره از این جمله : تو برای چی رژیم میگیری؟ تو که خوبی احتیاج نداری. اه اه اه متنفرممممممم از این حرف . چرا ماها ایرانیا دوست داریم در مورد همه چی نظر بدیم هوم ؟ خلاصه که فعلا تا عید پیش میرم و امیدوارم به نتایج خوبی برسم. اوضاع درسی هم اوکی هست فعلا.. امروز اخرین تحقیق دوره لیسانسم رو هم دادم . کنفرانسش رو هم دادم و بسییییییییییییی شادم که تموم شد ! یعنی میشه تموم شه ؟ پایان نامم رو هم بنویسم و امتحانامم بدم دیگه یه جیغ بلنددددددددددددددد میزنم ! امشب هم میریم یه جایی که هر سال میریم برای محرم... این ۳ روز اینده هم همون جا میریم...دلم میخواد یه عاللمههههههههه با امام حسین حرف بزنم. کلییییییییییی باهاش کارررررررررر دارم. دیگه اینکههههههههه اینم ۳ تا عکس از یه کدوی *تنبل عروس شده توسط مامیم. راستش یکی از دوستامون تازه عروس دار شده و برای شب* یلدا میخواست برای عروسش کدو تزیین کنه و از مامانم خواسته براش اینکارو بکنه. مامی منم که خداااااااااااای حوصله براش درست کرده. من که عاشقش شده بودم و میگفتم نده بهش که مامانم قول داده بعدا برای زن پسرم درست کنه فکککککککککککک کن اینم عکس عروس* برنزه ما از روبرو پشت و بالا سر. دیگه برم که کلیی کار دارم هنوز نیم ساعت پیاده رویم رو نکردم.. کلیم کار دارم تا حاضر شم و بریم همون جاهه که گفتم
پ ن : مرجان عزیزم حتما حتما یادتم... پ ن ۲ : دو شب در هفته شام سالاد دارم.. مزخرفه یعنی هااااااااااااااااااا عذابه واقعی یعنی شام سالاد خالی بخور
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 6:15 بعد از ظهر 135
سلامممممممممممم
سلام دوست جونیای خودممم خوبین ؟ میدونم میدونم که این روزا دیر به دیر میام اینجا و دیر به دیر مینویسم.. و کم بهتون سر میزنم.. همه رو میدونم! خودم از خدااااااااااامه که همش وقت اضافه داشته باشم و هی تو نت ولبچرخم! ولیییییییییییی وقت نیمیشه به خدااا ارزومه که زودی این درس عزیزم تموم بهش و من بمونم و یه عالمهههههههه وقتتتتتتتتتتتت ۱ ماه و نیم دیگه منم و یه عالمههههههههه وقت ! البت تا قبل از ماه اسفند ! چون ماه اسفند ماه خونه تکونیههه امروززززززززز با فافا قرار داشتم تجریش ساعت ۱۲ و نیم. که بریم ولگردی ( به قوله خودمون و بعدم ناهار بزنیم.به مریم ب هم زنگیدیم ،دلمون براش تنگ شده بود ولی کار داشت نشد بیاد بعدددددددد چون مامی شوشو اینا داشتن میرفتن یه ارایشگاه جدید که اتفاقا نزدیک خونه ما بود.. منم همراهشون رفتم. گفتم ببینم اگه کارش خوب باشه دیگه واسه ارایشگاه خودم نرم تا اوننننننن سره شریعتی ! رفتیم.. رنگ کردم و ابروهامو برداشتم. ابروهام و بد بر نداشت معمولی بود. موهامم رنگه مسی طلایی کردم. اول کپ کردم دیدم قرمز شده ولی وقتی رنگ و شست ..بهتر شد و همه میگفتن خیلی بهت میاد. خودم بدم نیومد.. یه رنگه خاصیه و متفاوت از رنگایی که تا حالا کردم. شوشو و مامی شوش و خاله شوشو و فافا هم گفتن بهت میاد مامی خودمم هنوز ندیده تنوعه دیگه ! منم تنوع طلب دو ماه دیگه میرم یه بلا دیگه سرش میارم بعدددددددددددددد داشت مخم و میزد که بیا کراتینه هم بکن ۲۰۰ تومن ! ولی هنوز اطلاعات کامل راجع بهش ندارم. شماها میدونین چیزی در موردش ؟ خیلی خوبه ؟
بعددددددددددددددددددد هم یهویی دیدم ساعت ۱۱ و.۴۵ و من تازه کارم تو ارایشگاه تموم شده ! فافا زنگید که راه افتادی؟ منم گفتم ارایشگاه فافا .. ساعت ۱ تجریش باش. ولییییییییی تا رفتم خونه و دوش گرفتم و ارایش و حاضرررررر شدم دیر شد برای همین به فافا گفتم بیاددددددددددددددددددددد پاسداران که زودتر میرسم اونجا. این شد که رفتیم مریانج غذا رو زدیم بر بدن .. که شوشو زنگید... و گفتتتتتتتتتتت کپلی سفیدمون اماده تحویله بیا چهار راه بریم تحویل بگیریم منم کلیی شاد شدم اخه ۱۰ روز هم نشد. زود دادن. بعدم با فافا تا کافه آس پیاده رفتیم.نشستیم تو کافه آس کلی حرفیدیم تا ۴.. (فافا جونم دوسته ۷ ساله من.. هر بار یکه باهات میرم بیرون خیلی بهم خوش میگذره.. دوسته با معرفتی که همیشه شادی و غم و همه اخلاقای خوب و بد منو تحمل میکنی.. دوست جونه خودمیی ۴ هم بای بای کردیمممممممممممم و رفتم چهار راه.. و با شوشو رفتیم و بعد شونصد تا امضاااا کپلی سفیدمون رو تحویلیدم جفتمون دوسش داریم. اوردیمش تو باغ و کلییییییی بررسیش کردیم و شوشو خان ته امکاناتش رو در اوردن امیدوارم همه همه ی اونایی که دوست دارن ماشین داشته باشن یا ماشین بهتر داشته باشن خدا براشون فراهم کنه...
بعدم اومدیم کلیی خرید کردیم و اومدیم خونه. بنده هم از ساعت ۶ تا همین الان مشغول کارای کوزت کاریه خونه و شستن شونصد نوع میوه و کاهو و گوجه خیار بودم. شستن من هم که میدونین در چه حده ؟!! این شد که کلیی طول کشید تا همشون براق شدن دیگه هم که خبری نیستتت بابا.. اها یکشنبه هم با دو تا از دخی های فامیل شوشو خان رفتیم سینما فیلم محاکمه *در خیابان. که بس فیلم چرتیییییییییییییییییی بود نه سر داشت نه ته ! یکی از استادامون میگفت این فیلم خیلی عالی بود منتها ما ایرانی ها از بسس فیلمای سطحی دیدیم نمیتونیم فیلمای فلسفی رو بفهمیم من فیلمای فلسفی غیر ایرانی زیاد دیدم ولی این فیلم مزرخرف بود. و دیالوگ های پولاد * کیمیایی مثل دهه فردین و اینا بود . از حامد بهداد بعید بود همچین فیلمی رو قبول کرده .. اه اه اه کلا که بدم اومد دیگه ! اون روز هم خیلی خوش گذشت.ناهار هم به پیشنهاد مریم رفتیم سندباد و بعدم "امید" بستنی زدیم. البتهههههههههههه دوست جونیااااااااا الان با خودتون نگین مگه تو رژیم نیستی دخترر؟ به جونه خودم خیلی کم خوردمممممممممممممممم بعدشم اومدم خونه کلیی پیاده روی کردممممممممم اااااااااااااااااااااااا بابا شنبه وقت دکتر دارم برم ببینم چیزی کم کردم یا نهههههههههه چقدررر حرف زدم.. برم دیگه شوشو شام میخواددددددددددددددددددددد گناه داره بچه ام خستس برای عکسایی که تو پست قبل قول دادم.. چشممممممممم میخواستم عکس بافتنی هایی که مامی بافته بزارم نشد. حتمنی یکشنبه میزارمشون. اینم عکس دیوار کافه آسه ...که تو این کافه همه اسمشون رو مینویسن رو دیوار منم اسم مستعار خودم و اسم فافا رو روش نوشتم... ناجوره نمیشه خوب نوشت روش...
فعلا بوس بوسییییییی برای همتون
پ ن: ع خاکستری...نمیدونم چی بگم..چون چیزی ازتون نمیدونم و بار اوله کامنتتتون رو میبینم.. اخه چرا اونم بعد ۲۳ سال ؟ ...خیلی زیاده.. یه عمره ! بچه دارین حتما نه ؟ خیلی ناراحت شدم...واقعا هیچ راهی نداره ؟ خیلی حیفه.. یه زندگیه...
پ ن۲ : دوستای گلم یکی از بچه ها ازتون میخواد که لطفا برای یه مریض که خیلی حالش بده دعا کنین...میدونم که بی جواب نمیزارین این خواهش منو...
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 9:4 بعد از ظهر 134
سلام سلاممممممممممممممممممم
خوبین عزیزای منننننننن وای واقعا دلم برای تک تک شما ها و وبلاگم تنگ شده بود.. یه مدت که نیومدم برای این بود که حرفی نداشتم ! بعدشم که اصلا نمیدونم چرا وقت نمیکنم دیگه ساعت ها بشینم پای کامی و همه رو ریز به ریز بخونم.. و وبلاگای جدید کشف کنم و کلیییییییییییییی بنویسم از روزگارم. این روزا یی که ننوشتمشون هم خوب بود هم بد.. خوب بود چون کلی مهمونی دعوت شدیم.. و دست مامانم و گرفتم و با هم رفتیم دکتر تغذیه. نزدیک خونه بابامه.. و نه نزدیک خودم! برای همین چون من همیشه از سر کار ( دوشنبه ها ) میرم خونه مامانم از اونجا با مامی میریم دکتر! جلسه اول رو هفته پیش ۴ شنبه رفتیم. خیلی دکتر خوبی بود.. یه دختر جوون بود. یه برنامه خوب داده که فعلا اصلا گشنه نمیشم با اینکه سخته رژیمش. از این سوسولی هاست که ۵ تا قاشق برنج دارم با سالاد و صبح ها کف دست نون و ... ولی جدی گرفتمش و رعایت میکنم .نیم ساعت هم رو ترد میل میرم و بقیش رو هم وول میخورم یا با تی وی قر میدم و از این دینگول بازیا به مامیم هم رژیم داده و اونم سختتتتتتتتتتتتتت داره رعایت میکنه. بابام و شوشو هم هی اذیتمون میکنن و میگن : بی خیالل بخورین باباااااااااااااااا ولی من و مامی عزیزم به هدفمون فک میکنیم ! اینقدررر ادامه میدم تا از تی وی مدا بیان سراغم بعددددددددددددد دیگه اینکههههههههههههههههه کلی مهمونی دعوت شدم دقیقا از وقتی که تصمیم گرفتم به کاهش وزن! اولیش خونه فافا اینا بود.. 5 شنبه بعد یونی رفتم خونشون.. قرار بود بریم بیرون ولی هوا فوق سرد بود برای همین رفتم خونشون.. خواهراش اومدن... خیلی خوش گذشت.. کلی حرفیدیم.. و فیلم عروسیم رو هم میخواستن ببینن... بردم و دیدیم. بعد ناهار هم کمکییییییییییییی با فافا تو اتاقش کوه کتاب هاش رو زیر و رو کردم و 7 تایی جدا کردم و با خودم اوردم خونه.. روزه خوبی بود.. خونشون رو دوست دارم شلوغه.فک کن 5 تا خواهرن ! 3 تاشون تو خونه و 2 تاشون ازدواج کردن ولی زیاد میان اونجا.. خانواده های شلوغ هم حال میده هااااااااا نه ؟ بعدد مهمونی بعدی خونه خاله کوچیکه شوشو بود .. که همه خواهر زاده ها و برادر زاده ها رو دعوتیده بود.. کلیی جبههه های زن و مردا راه انداخته بودیم و کل زنا یه طرف نشستیم و کل مردا یه طرف نشستن.. حدود 40 نفری بودیم.. یه ما زنا به مردا تیکه های فمنیستی مینداختیم و هی اونا تیکه بارمون میکردن.. اخرم دیگه کم اورده بودن اقا فرشاد پا شد و گقت : اصلا میدونی ن چیه ؟ دخترا موشن مثه خرگوشن که هممون ترکیدیم... ما هم بی جواب نزاشتیم و گفتیم پسرا بادکنکن دست بزنی میترکن حالا میگم پسرا و دخترا نه فک کنین همه کم سن و سال نه بابا.. کوچکترین زوجشون من و رضا بودیم.. بعد چون تولد یکی از نوه ها هم بود.. کیک گرفته بودن.. و شوهر خاله شوشو و یکی از پسر خاله هاش با نی و تنبک و اینا موسیقی زنده راه انداخته بودن و اهنگ تولد مبارک و بساط شادی. جاتون خالی.. اون شب هم تا 3 اونجا بودیم.. که خوش گذشت بدک نبود. بعدددد دیشب هم تولد پسر خواهر شوشو بود که میشد 11 ساله فک کنم. براش کیک گرفته بودن.. و خونه مامی شوشو بودیم.. ما هم چون دیر فهمیدیم کادو نشد بگیریم و پول دادیم.. حالا شما حساب کنین که من از بعد از رژیم چند تا مهمونی دعوت شدم !!! خیلی خودم و کنترل کردم و کیک تولد خوشمزهههههههههههههه رو نخوردم.. جدا که خوردن از لذت های بزرگ دنیاست ! بعد یه خبر بد دیگه هم اینکههههههههههه شنبه شوشو تو خ پاسداران تصادف کرد.. اونم چه تصادفی... 5 تا ماشین زدن به هم.. جلوی ماشینمون داغون شده و به قوله خوده شوشو ترکیده. پشتشم از تو جمع شده.. و امروز شوشو همش درگیر بیمه و اینا بود.. و 4 سال تخفیف بیمه ماشینمون فرت شد ولی بازم غصه نخوردم و نزاشتم شوشو غصه بخوره.. درسته بد موقعی بود و میخواستیم کمتر از دو هفته دیگه بفروشیمش.. ولی بازم خدا رو شکر میکنم که خودش سالمه.. چون شدت ضربه زیاد بود و اگه کمربند نبسته بود .... خلاصه که اینم از این !! بعد دقیقا وقتی اینجوری شد شوشو اسم نوشته بود برای ماشین جدید و داشته میرفته بانک که پول واریز کنه برای ماشین که تصادف میکنه.. بعد تازه میخواست به نام من کنه ماشین و برای عید غدیر عیدی بهم بده.. ولی نشد و امروز عیدیم رو داد.. (عزیز دلم مرسی ... ماشین من و تو نداره البته و مال هردومونه.. ولی خب دروغ چرا ؟ خوشحال شدم
ماشین جدید رو سمند ال ایکس گرفتیم. من راستش سمند دوست ندارم.. ولی رضا چون خیلی وقته داره فک میکنه که با 15 تومن چی میشه خرید و بعد کلی بالا پایین کردن و بررسی امکانات و اینا تصمیم گرفت ال ایکس بخره. و خداییش هم هیچ ماشینی تو این رنج قیمت امکانات ال ایکس رو نداره. ولی رنگش رو به انتخاب من سفید گرفت. تو رنگ هم بین خاکستری متالیک و سفید مونده بودیم. چون سفیدش زیاده.. و می ترسیدیم مثه پرشیا سفید که جواد شد اینم همون جوری بشه.. ولی دیگه بعد کلی فک کردن بی خیال شدیم و سفید نوشتیم. که فک کنم اول ماه بعد تحویلمون بدن. تحویل فوریه. اینم از خبر خوش... دیگه هم فعلا خبر خاصی نیست..
برای ارشد هم هنوز هیچی نخوندم.. فقط یکی از پروژه هام رو تحویل دادم..حدود 30 صفحه درباره روانشناسی رنگ ها. و دارم روی پایان نامه ام کار میکنم چون اونم تا اخر سال فرصت دارم و کلیش مونده. امیدوارم فردا که میرم یونی انتشاراتیه کتابای ارشد رو که بهش سفارش کردم اورده باشه. یه چیز جدید هم شنیدم.. میگن اننگار قراره یه قانونی تصویب شه که میخوان برای متاهل ها برای ارشد سهمیه بزارن.
دیشب هم مامان خودم مهمون داشت و با کلیی غذا داره میاد الان خونمون.. منم دیگه برم تا نرسیدن ! چند تا عکس مختلف هم هست که در اسرع وقت میام و به همین پست اضافه میکنم. دوستون دارم ماچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ
رضا نوشت : وقتی دلم تنگه توئه در پی بودنه صدات اینجا منم روحم جدا خواسته که باز بشه فدات خستگیم و مرحم فقط دیدنه روی ماهته درد منو درمون فقط نگاه عاشقونته... عزیزم... خیلی خیلی دوست دارم.. نمیدونم چرا لذتی که از گفتن دوست دارم میبرم از عاشقتم گفتن نمیبرم.. عزیزم دوست دارم دوست دارم دوست دارم تا اخر دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای زندگیم. همون هزار و شونصد و ۶۶ تای خودمون... میدونی که...
پ ن : اینقدررر گوش دادم که شمارش از دستم در رفته..
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 7:20 بعد از ظهر 133
سلام دوست جونیا خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیکار میکنین با زمستون ؟ اره دیگه زمستونه بابا ..این سرماهه کشته منو! با اینکه گرمایی هستم ولی خیلی سردم میشه.. همش دستام سِر میشن از سرما ! امروز که یه بلیز بافتنی و پالتو مشکی پوشیده بودم ولی بازم میلرزیدم. از خودم حرصم میگیره که پشت ماشین ننشستم و رانندگیم خوب نشد و الان پیاده میرم و میام.. اونم تو سرما ! تازه همش میترسم وقتی تو تاکسی اینا میشینم از بس که راننده ها بد میرن و من همش میترسم تصادف کنن.. گاهی حتی چشمام رو میبندم. گواهینامه عزیزم قاب کرده ام و خاک میخورد ! الانم که شوشو میخواد ماشین رو ارتقا بده و من دیگه عمرا جرئت کنم پشت ماشین گرون تر بشینم بگذریم.. چه خبر ؟ من که هیچ خبررررررررررررررررررررر شدید خوشحالم که ۲ ماه دیگه درسم تموم میشه. ولی نه پایان نامه ام حاضره نه پروژه های این ترم رو تحویل دادم و هزار تا کار عقب مونده دیگه ! یعنی میشه تموم شه ؟ بعدشم اینکه دیروز رفتم و یه مهد کودک فرم پر کردم برای معلم زبان و معلم مهد . آخ که من عاشق بچه ها هستم و امیدوارم زودی بهم زنگ بزنن تا برم اونجا کار کنم مهدش خیلی خیلی باحال بود.. کوچیک بود ولی تر تمیز و خوشگل. بیشتر تزییناتشم صورتی رنگه مورد علاقه ام بود.
هیچی هیچی درس برای ارشد نخوندم :(:(:(:(:(:( دفترچه های ازاد کی میان راستی؟؟؟؟؟؟؟ هنوز نمیدونم! اه اصلا خستم از هرچی درسه.. احتیاج دارم به یه عالمه استراحتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بدون درس ! ولی کنکور نزدیکه .. و باید خوند ! مهمونی هامون هم که براهه ..هفته پیش خونه یکی از پسر خاله های شوشو دعوت شده بودیم که در حقیقت سور قبولی دخترش تو رشته پزشکی ازاد هم بود. تا ۳ نیمه شب اونجا بودیم همگی..خیلی خوش گذشت و دیگه وقتی اومدیم خونه من و شوشو تو رویا بودیم از خستگی. جمعه هم که خونه مامی شوشو.. دیروز هم خونه مامی خودم. امشب هم که شوشو خان میخواد به من جایزه بده و ببرتم سینما...ببینیم میبره یا نه ؟! فردا هم تلپ هستم خونهههههههههههه شایدم با فافا بریم بیرون. اهااااا یه روز هم تو هفته پیش با فافا رفتیم به یاد قدیم تو ولیعصر پیاده روی و بعدم ناهار رو تو سوپر استار زدیم و بازم کلیییییییییی پیاده اومدیم تا تجریش..خیلی حال داد جاتون خالی... این ۲هفته بترکون بود از لحاظ خرید یه شلوار و یه مانتو و یه کیف خریدم با یه عالمه لوازم ارایش.. کلی روحیم عوض شد . مخصوصا کیفه که خیلی عاشقشم......... اخه این خرید چیه که اینقدرر حال ادم و عوض میکنه ؟ من که سیر مونی ندارم تو خرید مخصوصا کیف. امسال کیف رنگه قهوه ایی روشن و خردلی تو این مایه ها شدید مد شده و اکثر مغازه های خوب این رنگ کیف مغازشونو پر کرده.. اهااا دو تا شال هم خریدم. خلاصه این دو هفته را هفته های خرید مینامیم الانم کلییییییییییی خستم و میخوام برم یکم بخوابم تا رضا جون جونم نیومده. یه چیزیم بگم تا یادم نرفته... بچه ها من تو پست قبل همه حرفم این بود که چرا عمر میگذره و همش منظورم این بود که دوست ندارم بزرگ شم و سنم بره بالا بعد شماها اومدین میگین چرا سنت و میبری بالا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جالب هستین هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بدون اینکه متن منو با دقت بخونین میگین تو ۲۳ سالته نه ۲۴ سال. اول که چه بهترررررررر من که از خدامه اصلا ۱۸ سالم باشه فروردین ۸۹ میرم تو ۲۴ سال. ای بابا
دیروز خونه مامانم بودم دیدم تو تا کاموای خیلی خیلی ناززززززززززززززز گرفته که توش مونجوق و گل های ریز داره یعنی تو خوده کامواهه.. یکیش صورتی ملیح و یکیش هم سفید وای خیلی با نمک بود تا حالا ندیده بودم همچین چیزی.. و داره دو تا ژاکت خیلی خوشگل دخترونه فینگیلی میبافه.. اونم برای کی ؟ برای نی نی گولوی اینده من و رضا جون جونیییییییییییییی اینقدرررر دوسش داشتم... ولی خدا کنه تا ۳ سال دیگه از مد نیفته مطمئنم ما نی نی داشته باشیم مامانم عاشقش میشه... اخه اولین نوه شون میشه ! مامان و بابای منم ضعف میکنن برای بچه . مامانم خیلی اهله بافتن و اینا نیست ولی به عشق نی نی گولو داشت میبافت. دیروز کمی قلقلکم شد نی نی بیارم ولی در عرض ۲ ثانیه پشیمون شدم !
اوکی اوکی پس فعلا با بایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مراقب خودتون باشین دینگولی هاااااااااااا
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 4:44 بعد از ظهر |
|

