وای من چقدر غیبتهام طولانی میشه هااا
خب چیکا کنم تخصیر من نیست این درسا اجازه هیچ کار به ادم نمیدن!!![]()
آره جونههههههههه خودممم![]()
ولی نه جدا هم من امتحانام از چهارشنبه شروع میشه هم شوشو ترم اخرشه و کلییی حیاتیه براش![]()
اولین امتحانمم نظریه های جامعه شناسیه...که کلیی سخت و کوفتیه !
هرچی میخونم کمتر میفهمم..واقعا میترسم از امتحانش..
و 60 درصد احتمال افتادنم رو میدم..
تازه 3 واحدی هم هست...اگه بیفتم شوشو من را میکشد ...خودمم کلیی عذاب وجدان میگیرم !![]()
این چند وقته هی با شوشو برنامه گذاشتیم.و.من رفتم پیشش که خونشون ساکته در س بخونیم..
ولی کو درسسسسسسسسسسسس...زهی خیال باطل !
دو مین درس ۴ ساعت استراحت و شیطونی ![]()
![]()
تازه هیم برا خودمون برنامه های تفریحی بینش میزاشتیم..
یه روزشم بعد درس ( مثلا درسسس
) رفتیم فیلم نقاب که خوشمان امد از فیلمش ![]()
البت من قبلا یه دور با فافا ( دوستم ) دیده بودم ولی چون شوشو ندیده بود یه بار دیگه باهم رفتیم.
خوبیه فیلمش این بود که هی شوشو حدس میزد ولی حدسش اشتباه بود و منم لبخند بدجنسی
میزدم ![]()
هفته پیش فیلم پارک وی رو هم رفتیم دیدیم.ای بد نبود ولی اونجوری که منو شوشو خودمون رو
اماده کرده بودیم بترسیم ، نترسیدیم ![]()
دیروز هم رفتیم باغ برای مراسم استخر رنگ کنون...![]()
شوشو و پسر خاله هاش افتادن به جونه استخر و آیی رنگ زدن..آیی خوشگل شد استخر..آیی
دساشون زخم شد
ملاتشون سیمان و رنگ و چسب بتون بود..برای همین زخم شد![]()
هم شوشو هم یکی از پسر خاله هاش..
انگار پوستاشون از اونای دیگه حساس تر بود کلی سوخت دست هاشون...
شانس آوردیم کرم سوختگی داشتیم..اگرنه..![]()
تازه الانم شوشو باز پاشد رفت باغ با بقیه تا استخر رو اب کن..ولی هنوز دستاش میسوخت..
هی بهش گفتم قبلش برو یه دکتر ولی گفت خودش خوب میشه...
که امیدوارم بشه !
منم نشستم خونه که درس بخونم خیر سرم..ولی کوو درسسسسسسسس
اینقدر سخته که اصلا حسش نیست برم سرش...تازه دلم شور دستای شوشو رو هم میزنه..
یه جوری سوخته بود دستاش انگار دیدین یه جایی با سیگار میسوزه..همون جوریی![]()
اوممم دیگه اینکه جمعه این هفته عروسی دعوت شدیم..دختر عمه شوشو !
و این اولین مجلسیه که بعد نامزدیمون میخوام برم تو فامیل پدریه شوشو .
امیدوارم خوش بگذره ![]()
![]()
بقیه عکسای خوشگل خوشگل شمال رو هم حتما" میزارم تو این هفته.![]()
واییییییییییی همین الان داشتم اینارو مینوشتم..خونمون لرزید...
من مردم از ترس...الان ساعت ۶ و ربعه...
فک کنم زلزله بود...جیغ کشیدم رفتم تو حال...هنوز پاهام داره میلرزه...و اشکام بند نمیاد از ترس...
مامانم کلی بغلم کرد و اب قند بهم داد ولی هنوز..
من خیلی خیلی خیلی میترسم از زلزله..خدا کنه دیگه نیاد...
وای چقدرر مطلبم به روز شد ! لحظه ایی شداااااااااااااااا
واییی خدا کنه دیگه نیاد...![]()

سلام سلامممممممممممممم
حال و احوال شما ؟؟
من که توپه توپمممممم نافرممم![]()
ظهر ساعت ۱ و نیم رسیدیم تهران. یه راست رفتیم باغ همگی برای ناهار جاتون خالی !
الانم ۲ ساعتی هست رسیدم خونه...
واییی که جاتون خالی چقدرررررررررر خوش گذشت.
نمیدونم از کجاش بگم !
از اون شهرک بسیار زیبا و ساحلی ... از اون طبیعت بکر و کوههای بی نظیر نمک ابرود ...
یا از محبت های شوشو و خانواده اش !![]()
یا شایدم باید از لحظه های بسیار بسیار شیرینی که توی اولین سفرم با شوشو داشتم بگم.
نمیدونم واقعا از کجا شروع کنم.
کلیییی عکس گرفتیم.حدودا ۱۰۷ تا ![]()
![]()
الان دیگه چشمام و میبندم فقط جلو چشمم کوه و سبزی و درخت و مناظره خوشگل خوشگل میاد ![]()
تو گوشمم صدای دریا...
آخی ساختمونه ما تو شهرک خیلی نزدیکه به دریا بود...و وقتی شب ها میخوابیدیم صدای موجا کاملا شنیده میشد..
دریا این چند روز همش طوفانی بود . پر از موج..
تو دریا که نرفتیم هیچ کدوم...فقط پاهامونو کردیم تو آب و یکم راه رفتیم ...واسه اینکه دلمون نخواد![]()
اینقدررر ارامش پیدا کردم این چند روز که خدا میدونه.
یه ۲ سالی بود نرفته بودم شمال. چراش رو نمیدونم ....![]()
فقط بد اوردیم تو لاه رفتنی..
جاده چالوس که رودخونه یه قسمتیش رو برده بود ( طبق معمولللل) بسته بود .
جاده هراز فقط باز بود ...که کلیییییی ترافیک بود. ما ۸ راه افتادیم ساعت ۱ هنوز جاجرود بودیم ![]()
ساعت ۷ شب هم رسیدیم به مقصد. یعنی حدودا ۱۲ ساعت تو راه بودیم و یه راه ۴ ساعته رو
۱۲ ساعته اومدیم![]()
قربونشون برم همه پلیساشونم رفته بودن قُمممممممممممممممم ![]()
برای رضای خدا یه دونه پلیس ( جز پلیس راه های هر شهر ) تو جاده نبود که راه رو باز کنه .
واقعا به قوله خاله جون مملکت اداره کردن قدرت میخواد و عقل !
بگذریم...
صبح ها ساعت ۱۰ از خواب پا میشدیم ( اصلا فیک نکنین که ما خواب آلوییم هاااا
).
صبحانه رو فَله میزدیم ( به قوله شوشو) بعد هم لب دریا ... تاااااااااااااااااا ظهر...بعدم ناهاره
فلههه...بعدم..عصری به گشت گذار و از این مغازه به اون مغازه..![]()
میگمااا چقدررر تو شمال ( ما سمته نمک آبرود بودیم ) از این مجتمع تجاریا زدن.
تار و پود....ایران تافته...جهان بافت ...لایکو ....و کلییییییییی مجتمع های دیگه.
البت همشون جنساشون ماله تهران بود و گرونتر از تهران میفروختن به خوده تهرونیا![]()
من که چیزی نخریدم جز یه عینک که شوشو خرید برام
اخه عینکم و یادم رفته بود .
اومممم بعدشم یه روز دیگه عصر هم رفتیم یه روستا همون اطراف کلار آباد .
خیلی قشنگ بود روستائه..از همه قشنگ تر ویلاهایی بود که توش ساخته بودن .
بی نهایت دنج و بکر بود مناظرش ![]()
منم که خوره جنگل هی مناظر رو نگاه میکردم حال میکردم.
واقعا در مقایسه با زندگی مردم اون روستا ، ما تو جهنم زندگی میکنیم.
ولی در بحث هایی که منو شوشو کردیم نتیجه حاصل شد که واسه زندگی خوب نیست![]()
فط خوبه یه چند روز بیای خستگی در کُنی ، انرژی بگیری و برگردی ![]()
یه بعداظهر دیگه شم که به بالا پایین کردن نمک ابرود و لذت بردن از ویلاها و مناظرش گذشت.
شب ها هم بعد شام ... بساط حُکم و هَفت کثیف
، هله هوله خوری
، غیبت![]()
و تاب سواری ادم گنده ها تو پارک شهرک بود ![]()
یه شب هم با اجازه شهرک رو گذاشتیم رو سرمون.![]()
شوشو و نودی ( پسر خاله شوشو ) سوار چرخ و فلک پارک بودن ( همیناکه یه میله وسط داره با دست
میچرخونی ) یه دفعه منو اون یکی پسر خاله شوشو نقشه شیطانی کشیدیم و بی سر صدا رفتیم جلو
آییییییییییییی چرخوندیمشون...![]()
دادی بود که این دوتا میزدن
( البت شوشو من گُله هاااااااااااا زیاد داد نمیزد
)
من و پسر خاله شوشو هم که مرده بودیم از خنده...
هیچ جوره نمیخواستیم کم بیاریم ولی دیگه اخر سری از خنده نشستیم رو زمین و نشد دیگه
بچرخونیمشون..
یه دورم نودی و شوشو مارو گیر انداختن و آیییییییییییی چرخوندن..
ولی واقعا ترس داشت...هر آن میگفتم پرت میشم بیرون ![]()
![]()
اخرشم پام گیر کرد لاش و درد گرفت و زخم شد یه کوچِلو![]()
اوووووووووووووممم دیگه اینکه ...دلم خیلی خیلی برای مامانم و داداشم و بابام تنگیده بود..
ولی احساس تنهایی نمیکردم...شوشو که کنارم بود...دستم و که میگرفت...همه چی یادم میرفت..
و احساس میکردم که یکی مثل خانوادم هست که هوام و داره ![]()
خانواده شوشو هم که یکی از یکی ماه تر ...جدی میگم چرا اونطوری نگاه میکنین اِههههههه
مگه نمیشه قوم شوشو خوب باشن ![]()
به نظر من مادر شوهر و خواهر شوهر فقط اسمه
وگرنه خوب باشی و احترام بزاری
ادم ها خوبن و احترامت رو دارن.
به امید خدا تا همیشه همین جوری خوب و خوش می خواییم باهم بریم سفر ![]()
شوشوی گلم...خیلی ماهی...اینقدر این چند روز به من حال داد و کیف کردم که یکی از بهترین و
خاطره انگیز ترین سفرهای عمرم شد..
یا شایدم بهترین
فقط یکم امنیت شیطونی کردن هامون کم بود که جبران میکنیم ![]()
![]()
![]()
راسی یکی تو کامنتا گفته بیچاره شوشوت که اینجا رو نمیدونه.
کی گفته نمیدونه! میدونه ! فقط هنوز آدرسش و نداره...که قرار شده یه مناسبتی مثلا تولدش ادرس رو بهش بدم بیاد بخو نه و کلیییییییییی خاطره واسش زنده شه ![]()
تازه کلییییییم خوشحال شد از اینکه من خاطره هامونو مینویسم ![]()
یه چیز دیگه اینکه ازم خواستین ماجرای آشنایی مون رو بنویسم.
آشنایی منو شوشو طوره خاصی نبود.
یعنی همونجور که قبلا گفتم منو شوشو قبل خواستگاری هم دیگرو ندیده بودیم.
با اینکه دو تا کوچه با هم فاصله داریم.
یه شب قبل شب یلدای ۸۵ شوشو اومد خونمون...که اولین روزه آشنایی منو شوشوی نازنینم بود ![]()
۳ ماه نامزد بودیم و بعدم که شد شوشوی من ![]()
الانم همه جوره عاشق همیم خدا رو شکرررررررررررررررررررررر
بترکه چشم حسود و بخیل و شیطون
( تیریپ مادر بزرگی
)
این بود خاطراته ۵ روزه اولین سَفر ه من و شوشو جوووونم ، که اندازه دنیا دنیا میپرستمش .![]()
پ ن : هرچی یادم بود نوشتم... بقیه عکس ها هم چون الان خیلیییی خوابم میاد باشه واسه بعد.![]()
تو تاکسی بودم که همین جوری نا خوداگاه چشمم افتاد به پیاده روی اونور خیابون...
دیدم یه زن جوون حدودای ۲۶ـ۲۷ ساله و یه مرد حدودا ۳۵ ساله تو پیاده رو ان...
مرده نشسته بود رو جدول و سرش و گرفته بود تو دستاش و معلوم بود داشت حرص میخورد..
زنه هم هی با اضطراب انگار داشت یه چیزی رو واسه مرده توضیح میداد..
یه دفعه مرده یه مشت محکم زد تو شکم زنه و زنه دلش و گرفت خم شد...
من فک کردم دارن شوخی میکنن...
بعد با تعجب دیدم مرده یه سیلی بعدی رو زد تو صورت زنه ...![]()
منو میگی داشتم میمردم از تعجب ..جا خوردم و یه هیییییییییه بلند کشیدم
بازم باورم نشد و با تعجب فراوون با نگاه دنبالشون کردم..دیدم یکم راه رفتن و بازم مرده
( مرد که چه عرض کنم) یه سیلی دیگه زد تو صورت زنش...و زن با این حال بازم هیچی نگفت و مزلوم
نگاش کرد و براش توضیح می داد ( مطمئن باشید این نوشته هام از روی جبهه گیری زنونه نیست..)
الانم که دارم این صحنه رو مینویسم حالم بد شده و دستام میلرزه...
تاحالا همچین صحنه ایی رو ندیده بودم..
کاری ندارم که دلیل این کار اون مرد چی بود و چه اتفاقی بینشون افتاده بود..
ولی میخوام ببینم...چون زنش بود چون بر فرض ( که نمیدونم) اون زن مقصر بود آیا اون مرد حق داشت
تو خیابون ..جلوی همه ...تو روز روشن..اون زن رو بزنه ؟!
اصلا مرد و زنش هم به کنار..
یه انسان چه طوری به خودش این حق رو میده که دستش رو روی انسان دیگه ایی بلند کنه..
اونم توی خیابون جلوی همه شخصیت و انسانیت و همه چی یک انسان دیگه رو خورد کنه!
...واقعا میخوام بدونم کدوم فرهنگ این رفتار هارو به این جور آدم ها یاد داده..؟!
بگذریم از اینکه تا شبش با یاداوری اون صحنه چه حالیی میشدم..
همش یاده یکی از اقوامم میفتادم که میدونم دس بزن داره و مرتب تمام عقده های روانیش رو
سر زن بدبختش خالی میکنه...
دلم به حاله بچه هاش میسوزه که هر روز و هر روز شاهده این صحنه هستند.
صد البته وضعیتشون خیلی بدتر از منیه که فقط یه بار این صحنه رو از راه دور دیدم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وایییییییییییی سرمایی خوردم بیا و ببینننن
دو روز پیش با شوشو رفتیم دکتر....
این اقا دکتره اینقدررر سوال پرسید خل شدم ![]()
اول کاری :
جناب دکتر خان بعد کمی معاینه (هویجوری نوشته میشه ؟ ) :
خب سر کار خانوم کسی در منزل مریض بوده ؟
من : هوم ؟ بله ایشون----> اشاره به شوشو ![]()
شوشو : ![]()
دکتر خان بعد معاینه ی بیشتر : ایشون همسرتونن سرکار خانوم ؟![]()
من : بله ![]()
شوشو :![]()
دکتر خان : سرکار خانوم احیانا حامله ( باردار هم نهههه حاملههه لفظ دکتر مملکت و ببین حالا)
که نیستین ؟![]()
من : هاااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ![]()
نهههههههههههه اقای دکتر بی خیالللل خداییش به قیافم
میخورههه؟؟ حالا قیافه رو بی خیاللللل به سن و سال من این حرفا میخورهههه ؟؟؟!!![]()
شوشو در حین سوال دکتر : ![]()
![]()
![]()
![]()
من رو به شوشو در حال چشم و ابرو اومدن به شوشو که ارههه حالا بخند بعدا میگم بِهتت![]()
![]()
![]()
اقای دکتر خان : خب سر کار خانوم ( لفظش منو کشته بود
) حالا دوتا گزینه داری دو تا امپول یا دارو ؟
من :هوم ؟؟ ترجیحا" دومی ![]()
شوشو : اااااِِِِِِ اِ ؟؟؟!!
با نگاهاییی تو مایه های اینکهه اهانننننننن چی شد اون همه حرفایی که من مریض بودم میزدی..امپول که درد نداره ه ه ه ه تازه الان سرش بی حسی هم میزنن و اینا....
البت اینارو شوشو نگفتاا من خودم از نگاهاش فهمیدم.....!![]()
بعدم که اومدیم بیرون من خودم شروع کردم توضیح که ارهههه عزیزم ..اگه یکی بود میزدم !
چون دو تا بود من حوصله ندارم دو دفعه بیام و برم ... خودت که میدونی و اینااااااااااااا![]()
![]()
البت شوشو هم باورش شد فیک کنم ![]()
این روزا هرکی از راه میرسه میگه تو چرا سرماخوردی..منم میگم هومم ؟؟
شوشو مریض بود منم گرفتم..بعدم قیافه طرف دیدنیه !
یه نیشخند شیطنت آمیز میزنه و بلا استثنا میگه : حقته ![]()
اِِِِِاِاِااِ هههههه بابا چرا حقمه آخهههههه
چقدرررر اخه ملت جماعت منحرفن ![]()
![]()
تازه از اون روزی که دکتر شک کرد بنده باردار تشیف دارم منم ۳ پیچ کردم رو نی نی ![]()
امروزم به شوشو گفتم ۸ سالِ دیگه که نی نی دار شدیمممممممم اگه نی نی مون گونه اش مثله
تو چال نداشت من بی رحمانه پرتش میکنم از خونه بیروننننننننننن![]()
شوشو هم اخم میکنه
میگه اهههه اخه به اون کوچِلوووو چه ربطی داره ![]()
خب دیگههه این یه قانونه...نی نی باید حتما این صفت رو از شوشوی مامانش بگیرههه![]()
![]()
اهههه شیطون برو پی کارتتت من خودم هنوز بچممممممم
این حرفای بالای ۸ سال دیگه چیه من این چند سطر قبلی نوشتمممم![]()
![]()
میگم من چقدرر جواد شدم هی از این شکلکا میزارم اخر نوشته هامممم
چیکار کنم دوس دارم حالت صورتم موقع نوشتن این خاطره ها اینجا ثبت شه ![]()
دیگه اینکه دلم واسه رنگه قبلی موهام تنگ شده...منظورم همون رنگه طبیعیشونه.
از این رنگای هایلایتی که رو موهامه خسته شدم...دلم موهای خودم و میخواد ![]()
ولی شوشو دوسشون داره و منم شوشو رو دوست دارم
دلم میخواد هرچی دوست داره دوست داشته باشم..
ااه اه چقدر دوست دوست کردم ![]()
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووم دیگه اینکه دانشگاه تعطیللل شددددد و منم همچنان با پروییه تمام و
کمال لای هیچ کدوم از کتابام و باز نکردم...![]()
ولی اشکال نداره شنبه که از شمال برگردم حتما میشینم سرش ( اره جونه خودم
)
اپه بعدی هم به احتمال زیاد بعده سفر ه ![]()
این عکس هم یکی دیگه از شاهکار های(مرسی خود تحویل گیری)
مشترکِ عکاسیِ منو شوشوئه![]()
عکس ؛ قسمتی از کوه های توچال هست...خودم خیلی دوسش دارم یه جوری شده..
هرکی میبینه میگه "نه بابا اینجا کوه های آلپه" ![]()
![]()
![]()
تاریخشم ماله الان نیست ماله بهمن ماهه ....اوایل آشنایی منو شوشو جووووونم ![]()
![]()
بله... دیشب اقای شوشو خان رفتن اون شهری که درس میخونن...
منم تنهام..نشستم پای کامی جون و وب گردی میکنم از بیکاری.
تازه ۳ روزه شوشو به طوره فجیع سرماخورده...صداشم کلی گرفته..و میخواد بره کاست جدیدشو بده
بیرون
....شوشوی ماهم کلی نگران بود همنشینی
با من باعث نشه منم مریض شم...منم هی
دلداریش میدادم..که نه بابا مریض چیه ؟! من قوی ام مریض نمیشم...![]()
ولی ..ولی...شدم ![]()
از دیشب تب دارم و گلومم بگی نگی میسوزه...
ولی مهم نیست برام ![]()
دیگه اینکه شوشو یه برنامه اساسی ریخته واسه شمال ! ۱۴ همین ماه که تعطیله تاااا ۱۹ .
شمال...اونم از جاده چالوس....وای که کلی ذوقشو دارم.
اولین مسافرته دونفرم با شوشو از چالوس ![]()
البت یه ۲۴ نفری هستیم جز منو شوشو. مامان شوشو خواهر شوشو و بچه هاش و شوهرش
برادرش و زنش و بچه هاش و خاله جوناش با خانواده شون ![]()
من که از حالا فک میکنم خیلی خوش بگذره و منتظرم که زودی ۱۴ هم شه ![]()
من و شوشو عاشقه طبیعت و مناظر قشنگیم و خودمون و اماده کردیم کلی عکس قشنگ بگیریم .
این عکس ، گل روی سنگ ، اثره خودمه
عکاسی رو خیلی دوست دارم...ولی زیاد بلد نیستم.
اگه یه روزی فرصت کنم حتما میرم واسه یادگیریش. اگه شوشو الان اینجا بود میگفتت: وایییییییی یه
کلاس به کلاسات اضافه شد ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
اخه تا میشینیم در مورد یه چیزی که من دوس دارم صحبت میکنیم ...من فوری میگم بعدا که درسم
تموم شه کلاسش و میرم...و شوشو هم میگه عزیزم لطفا این کلاسارو همین الان برووو
بعدا با وجود
این کلاسایی که لیست کردی فک نمیکنم تو شبانه روز ۵ مین هم بتونم ببینمت ![]()
اِ ههههه خب به من چهههههه دوس دارممممممممم![]()
هفته پیش جمعه شوشو منو برد یه جاده خوشکله دیگه...طرفای لواسون ..منم یه دفعه گفتم نگه دار
نگه دار و رفتم بالای یه کوهی تو جاده و این عکس رو انداختم. که البت بعدش طبق معمول نمیتونستم
بیام پایین...و شوشو کمک کرد ...
بچه هم که بودم همین جوری بود وقتی با ماشین میرفتیم مسافرت ...هی به بابام میگفتم نگه دار و از
یه کوهی میرفتم بالا ولی موقع پایین اومدن اشکم در میومد ![]()
این عکس رو هم که ملاحظه میکنید یه خانومی ....اِاِ ببخشید یه اقایی در داخل متروی میرداماد هستن !
صفای موهارو ببرید اساسییییییییییییییییییی ![]()

راسی دو هفته پیش عکسای کوچیکه ( همون کنتَکت ها ) نامزدی مونم حاضر شد . خیلی خوب شده
بود ...کیفیتش ، نورش ، فیگورامون ، بک گراندش و خلاصه همه چیش عالی شده بود.
یکشنبه پیش هم لیست انتخابمون رو بُردیم بهش دادیم.و قول داده ۲۰ روز بعد
( تقریبا ۲۰ خرداد میشه ) عکس و فیلم رو تحویل بده ![]()
پ ن : میدونین من فک میکنم زمانی ما از نوشته های یک بلاگ خوشمون میاد که نوشته های اون یه
جورایی با زندگی گذشته یا حال ما در ارتباط باشه...و بتونیم احساسات یا عقاید خودمون رو تو اون بلاگ
پیدا کنیم. خیلی کم پیش میاد ما بلاگر ها ( یا کلا" خواننده ها) جذب یک بلاگی بشیم که عقایدی ضدِ
ما دارن .من خودم اینجوریم...وقتی تو نوشته های یک نویسنده قسمتی از خودم رو یا زندگیم رو
میبینم..جذبش میشم.
شما چی فک میکنین ؟
پ ن ۲ : این سایته خیلی خوبیه...مطالب روانشناسیش و تغذیش حرف نداره.این دو تا لینک از همین سایتِ.