حال احوال شما چه طوره ؟
خوش میگذره که ؟؟؟
به منم اییی بد نمیگذره ![]()
البت اگه از مامیم بپرسیننن میگه خوب خوش میگذرونیااا ، ۱ دقیقه تو خونه نمیشه پیدات کرد !!
اههههه بعد این ۷ ماه هنوز عادت نکرده که من جمعه ها ساعت ۱۰ صبح با شوشو اینا میرم باغ و
ساعت ۱۲ شب برمیگردم!!
خب به من چه، آدم هرجا شویش میره باید بره ![]()
![]()
![]()
( آره جووونههه خودمم )
دیروز که جاتون خالیی طبق معمول رفتیم باغ...!
اقایونه محترمه که طبق معمول حال و هول بودن و تو استخر واسه خودشون حال میکردن...
هی شیرجه میزدن و چلپ و چلوپپ شنا میکردن و دل ماهارو میسوزوندن ![]()
این بچه های فینگیلی : علی و پارسا و پوریا و کیمیا هم از صبح تا خوده ۷ و ۸ تو اب شیطنت میکردن و
حالشووو میبردن تو این گرمااااا
اخخ اینقد دلم میخواست با همون لباس بپرمممم تو ابببببببببببببببببببببب
من عاشق شنا و آبم ![]()
عصری دیگه شناهاشون تموم شده بود...اقا بهنام ( پسر خاله شوشو ) دوربینشو تازه خریده بود
هی عکس میگرفت فرت و فرت...![]()
عکس هم قرار بود به این شکل باشه که وقتی اقا فرشاد میپره بالا تا شیرجه بزنه تو استخر ،
همون بالا که هست شکار لحظه ها بشه و عکس و بگیره...
واییی بیشتر از ۱۰ بار گرفتن تا بالاخره عکسه درست حسابی در اومد.
مردیم از خنده...![]()
قیافه اقا فرشاد در حال پریدن یه حالت وحشت تو صورتش بود که کلییی خنده دار بود...![]()
حالا تو اون گیر و دار شوشو هم یه حوله پیچیده بود به خودش و پشت سر فرشاد همزمان با اون میپرید
بالا...و تو عکس خیلی با مزه شده بود..![]()
عینه این فیلم ژاپنی ها هر دوشون ۱ متر رو هوا بودن با قیافه های خنده دار ![]()
بعده شام هم قرار شد برنامه سفر شمال و بزارن که این هفتنه بریم یا دو هفته دیگه.
اخه شنبه این هفته و شنبه ی دو هفته دیگه تعطیله ...
که صحبتهای نه چندان جدی تصمیم فعلا بر این شد که همون دو هفته دیگه رو بریم .
اخه من نمیتونستم این هفته برم چون جمعه این هفته نامزدی یکی از بهترین دوستای دوران
دبیرستانمه...به نامه نفیسه.
که حتما جریانش رو تو بلاگ مریم ( خانوم کوچولو و سهیلش ) خوندین.
این نفیسه خانوم ما و اقا حامدش بعد ۵ سالللللل بهم رسیدن و نامزدیشون واقعا رفتن داره![]()
منم که کلیی برنامه چیدم و خودم حاضر کردم که بریم با بچه ها بترکونیم نامزدیشووو![]()
![]()
این هفته کلییی کار دارم...
دیگه تصممیم و گرفتم که این های لایتارو بی خیال شم و یه رنگه خوشگل خوشگل بیارم رو موهام.
اخه دلم واسه سادگی موهام خیلییی تنگ شده...!
بعدشم عصری قراره با لیلا و خواهر جاریم بریم خریدددد تا یه کفشه جینگیلی خوشگل که قبلا با شوشو
دیدم و بخرم.![]()
فردا هم با یکی از بچه ها قراره واسه تولدش برم بیرون.. دددررر دودورررر![]()
پس فردا هم برم واسه موهام تا خوشگل خوشگل شن . ابروهامم که آرایشگر قبلی گند زده بود ![]()
درستش کنم..![]()
کلا دیگه بریم که داشته باشیم یه هفته توپ روووووووووووو
فقط یه روزشو باید برم یونی....انگار نمره هارو زدن !
یکی از دوستام گفت نمره آمارم و دیده شدم ۵ ![]()
![]()
![]()
![]()
مرتیکه احمق استاد آماره نمیدونم چه طوری نمره داده!
چون من یه سوال ۴ نمره ایی رو درست حل کردم ۱۰۰ درصد ...تشریحی ها رو هم که ۳ نمره داشت
عینه جزوش نوشتم..بقیه رو هم ۳ تا سوال بود که هر سه تاش و تا نصفه درست جواب دادم.
هرچی به مغزم فشار میارم نمیفهمم چه طوری داده ۵ ![]()
کلییی یه جام سوختت ![]()
اونم این درس رو که شوشو کلییی بهم کمک کرده بود ..و
روزه امتحان با بد بختیی خودم و رسوندم به جلسه ![]()
اخه فک کرده بودم ساعت امتحان ۴ هست..بعد ساعت ۱ و ۲۰ دقیقه بود که منو شوشو تازه دوره رو
تموم کرده بودیم و دراز کشیده بودیم و داشتیم میحرفیدیم...
که یه دفعه من گفتم..شووش صبر کن یه دقه من الان میام..
رفتم ساعت امتححان و نگاه کردم که دیدم ۲ ئه نه ۴ ![]()
خشکم زد..به شوشو گفتم : پاشو پاشو بریم ساعت امتحان ۲ ئه
گفت : عزیزم اذیت نکن ...حال شوخی ندارم به خدا.
من : در حالی که رنگم پریده گفتم به خدا شوخی ندارممممممممم
هیچی خلاصه چشمتون روزه بد نبینه...یه راهه۲ ساعته یونی رو شوشو با سرعت ۱۲۰ تا تو اتوبان
گازید تاا منو رسوند به یونی...تازه دانشگاهمم تو طرح بود و شوشو ماشینش زوج بود !!!
با این همه بدبختی..بازم نشد که بشه ..و افتادم ![]()
اهاا راسی امشب شوشو جونم میره همون شهر کوفتیه تا پروژهاش رو تحویل بده ![]()
ولی زودیی میاد ...یعنی فرداشب راه میفته میاد پیشم...![]()
همین دیگه...ببخشید طولانی شد..من هی میگم برم ۲ خط بنویسم ولی یه دفعه میشه هوارتا خط![]()
ولی که هنوز خسته ی سفرمممم...جای همگی خالی خیلی خیلی خوش گذشت !
دیشب ساعت ۱۱ رسیدیم تهران. خسته و گشنه :دی
بابا واسمون شام درس کرده بود ،اخه تهران بود . کلی برنجش شفته شده بود...خوردیم و کلی بهش
خندیدیم...حالا خوبه تو پلوپز بود ![]()
بعدشم که شوشو رفت خونشون و منم خوابیدممممم تا ۱ ساعت پیش که بیدار شدم !!
فک کننننننننننننننننن
ولی واقعا جنازه بودم...
اخه این ۷ روزه سفر فوق العاده کم بود خواب داشتیم منو شوشو![]()
![]()
شب قبل از سفر شوشو اومد پیشم چون میخواستیم ساعت ۴ صبح بریم دیگه..
اولین شبی بود که منو شوشو پیشه هم بودیم..![]()
کلی واسمون جدید بود ...بعد ۷ ماه !
اخه دلمون میخواست این اولین بار ، یه شبی باشه که استرسی نباشه توش ..
مثلا شبای امتحان نباشه...یا شبی نباشه که فرداش باید کاری رو انجام بدیم.
خلاصه اونشب که تا صبحش که همون ۴ باشه نخوابیدیم و همش حرف زدیم و شیطونی کردیم.
و کلی واسه سفرمون برنامه ریختیم !
صبحش ساعت۴ از خونه زدیم بیرون و ۵ از تهران خارج شدیم..!
و دقیقا ساعت ۱۱ صبح خونه دخی خالم بودیمممممممممممم
هوراااااااااااااااااا![]()
حالا فک کنین شوشو دقیقا ۲۶ ساعت نخوابیده بود یعنی از ساعت ۹ صبح دیروز تا ساعت ۱۱ روزی که
رسیدیم. و ۵ ساعت هم با اون حالت پشت فرمون بود...
دیگه هر دومون داشتیم از بی خوابی و خستگی غش میکردیم دور از جوووووووووووننن![]()
نهار خوردیم و خوابیدیم تاااا ۵ ...بعد هم شب رفتیم چهار باغ و گشت و گذارررر
ولی خوب همش پاساژ بود و خرید...![]()
که منم معمولا چیزی نمیخرم...چون میگم هرچی اونجا هست بهترش تهران بغل گوشه خودم هست!
اگرم چیزی بخرم صنایع دستی یا سوغاتی میخرم.
خلاصهههه بعدشم شام درس کردیم و رفتیم کنار روده زاینده رود جاتون خالی...
وای که چقدررر اصفهان گرم بود...![]()
حتی شب هاشم آتیش میگرفتی... !
تهران حداقل شب هاش اینقدرر گرم نیست.. منم گرمایی....وووییی پختم !
بر عکس من ، شوشو جونم سرماییه و اصلا مشکلی نداشت !![]()
تقریبا تا روزه اخر بیشتره جاهاش رو اعم از میدون نقش جهان ، سی و سه پل ، پل خواجو ، عالی قاپو ،
چهار باغ ، چهل ستون رو دیدیم.
ولی عالی قاپو رو فقط از دور و توش به دلیل تعمیرات نمیشد رفت.
از یه طرف با دیدنه این اثار عظیم و دیدنی تاریخی به خودمون میبالیدیم کهبرای مثال ۶ قرن پیش
همچین آثار و بناهایی شکل گرفته ولی از یه طرف هم متاسف میشدیم که چرا رسیدگی نمیشه!!
توی موزه ی باغ چهلستون..اینقدررر تاریک بود که اگه دقت نمیکردی میخوردی به در و دیوار!
دریغ از یه چراغ !با وجودی که ورودیه هم داشت. و میتونستن به همین ورودیه های نچندان کم سرو
سامونی حداقل ظاهری بهش بدن !
تازه یه کاره مفید دیگه ای که کردیم منو شوشو این بود که دندونامونم درس کردیم.
توسط دخی خالم و شوشوش
من فقط بین دو تا از دندونام خالی بود رفتم اونو درس کنم که گفت عصب کشی میخواد...
واییییییییییییییییییییییی پدرم دراومد..![]()
قبلن هم عصب کشی کرده بودم و میدونستم که بعدش دردش شروع میشه..
ولی چه دردی...
اخر سر مجبور شدم رفتم یه عدد " کُرتون " نوش جان کردم..![]()
حالا غیر از اینکه یه دستم به دندونم بود پامم میلنگید و بساطی شده بود مایه خنده همه وروجکا از
جمله شوشوی خودم و اون دو تا دندون پزشک که اگه فامیل نبودن میشکتمشون ![]()
در کل روز ها و شب های به یاد موندنی شد این سفر چند روزه..
و باعث شد منو شوشو بیشتر از پیش بهم نزدیک باشیم و خوش بگذرونیم.!
با اینکه من زیاد اصفهان و دوس ندارم ولی کلی صفا بود...بساط بخور ردیف و بخواب بی سر و صدا و
گشت و گذار به راه بود اساسی !
سفری شد که فک نمیکنم نه من نه شوشو فراموشش کنیم..
کلیمم عکس گرفتیم طبق معمول، تا ثبت خاطره تصویری بشه !
دیگه اینکه شوشو ۵ روز دیگه بیشتر وقت نداره تا پروژه اش رو تحویل بده و از همین امروز قراره بشینه
سره درسش...
ترم تابستونی منم که به دلایلی کنسل شد..و باید بشینم یه برنامه بریزم واسه تابستونم..
برای مرداد هم میخوام برم ثبت نام ایروبیک چون یه کوچِلو تو این ۵ روز اضافه کردم..
و باید آبش کنم و تازه کلیم دلم واسه بچه های کلاس و مربیه عزیزم تنگیده ![]()
امروز صبح ایمیلام و چک کردم از "مرسی "و " ماری " میل داشتم..![]()
![]()
دوستای مکزیکیم !
که جریانات داره....
تابستونه سال پیش تو ایران باهاشون آشنا شدم..خیلی اتفاقی..
و با انگیلیسیه دست و پا شکسته باهم دوست شدیم..و به دعوت من اومدن خوندمون.
به نام های : ماریا ، مرسدس ، سینتیا ، آنا ( خواهر ماریا ) ، سارایی ، راکل
که البت راکل یه دکتر اسپانیایه بود .
وقتی دعوتشون کردم تهران تا بیان خونمون...از این۵ نفر فقط راکل ، سینیا و ماریا و یکی دیگه از
دوستاشون به نامه مرسی اومدن..
اینقدررر این دوستای مکزیکی من خوش برخورد و خون گرم بودن که از همون روزه اول یه رابطه ی عاطفی
شدید بینمون شکل گرفت...و کلی به هم علاقه مند شدیم..![]()
واسشون خیلی جالب بود دیدنه خونه ایرانی ها و سبک غذاهامون و کلیی از غذاهامون مخصوصا قرمه
سبزی خوششون اومد..
مگیفتن دخی های و پسی های ایرانی خیلی خوشگلن..مخصوصا چشماشون
(اخه مکزیکی ها چشماشون ریزه)
و کلی میشستن زل میزدن تو چشماتت و نگات میکردن و ازت تعریف میکردن ![]()
![]()
توی اون مدت ۳ روه اشناییمون کلی بهم هدیه دادن..
از شکلات مکزیکی گرفته تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دستبند و گردنبند مخصوص گروه زاپاتا تو مکزیک!
بعد گذشت ۶ ماه هر هفته و هر ماه باهم از طریق میل در ارتباط بودیم تا اینکه یه روز تلمون زنگ زد..
گوشی و برداشتم دیدم یکی داره با یه صدای نازک و اشنا انگیلیسی حرف میزنه..
بعد کلی فشار اوردن به مغزم فهمیدم اوووووووووووووهه خدا من این "مرسی" ئهههه ![]()
بزرگترین دوسته مکزیکیم!
و یه خبری بهم داد که خشکم زد از خوشحالی..![]()
ایران بود !عصرش اومدن خونمون..
با دو تا دیگه از دوستاش به نامهای" انجل" و" انجیییل" !
انجل ۲۹ سالش بود و فوق العاده شبیه ایرانی ها و انجیل ۳۲ سال و دوتا بچه داشت و مطلقه بود.
و تنهایی اومده بود ایران برای گردش..
و از این طریق دو تا دوست دیگه هم اضافه شد به دوستام.
و حالا هنوز هم با اکثرشون از طریق میل ارتباط دارم و جویای حال هم دیگه اییم..
کلییی دلم براشون تنگ شده.!
اصلا نمیتونستم فکش و بکنم یه روزی دوستانی داشته باشم که دقیقا اونور کره زمین زندگی میکنن..
و خیلی خیلی خیلی اتفاقی جز عزیزانم شدن که باهاشون کلیی خاطره دارم..!
و شاید خیلی اوقات همدردی شون خیلی خالصانه تر از دوستانه ایرانی خودم بود.
و دیگه جالب تر برام این بود که چقدررر از لحاظ فرهنگی بهم نزدیکیم..
اونا وقتی اومده وبدم ایران فک میکردن مردم ایران هنوز بدوی ان و سوار شتر میشن..
ولی وقتی سبک خونهای ما ها رو دیدن وقت لباس ایرانی ها رو دیدن..
و با هامون حرف زدم کلیی براشون جالب بود..
اون موقع که اینا اومده بودن اوج حرف زدن از انرژی هسته ایی بود ... و مرتب از من میپرسین
راسته که ایران میخواد سلاح هسته ایی درست کنه ؟ ![]()
![]()
اینم چند تا از عکساشون :
عکس : سینتیا ( واقع بین و تیزهوش مهربون)
عکس : مرسی ( فوق العاده خوش قلب و بخشنده )
عکس : ماریا ( دختره فوق العاده پاک و دست و دلباز و اروم و مهربون)
عکس : سارایی
( که خیلی شبیه ایرانیا بود ۱۶ سالش بود و علوم اجتماعی می خوند مثه خودم )
و جالبیتش این بود که جز سارایی هیچ کدوم بی اف نداشتن و میگفتن ما دوست از جنس مخالف به
عنوانه دوست پسر نداریم و فقط دوستیم میگفتم توی دنیا فقط یه مرده که میتونه ما رو خوشبخت کنه و
اون مرد رو باهاش ازدواج میکنیم دوست نمیشیم !!!!!!![]()
![]()
راسی زبونشون اسپانیای بود.. و من به کمک میل هامون کلی لغت اسپانیایی یاد گرفتم. و
فارسی رو یادشون دادم ![]()
از همون اول که رفتم تیکه هاش شروع شد دختره ی مسخره..
دیگه واقعا برام غیر قابل تحمل شده حرفاش..
فقط هرچی میگه میزارم به حساب بچگیش و پشت گوش رد میکنم.
و میگم هرجور راحتی !
هرچی تو ذهنم و خاطره هام فک میکنم یادم نمیاد بدی در حقش کرده باشم..
یادم نمیاد یکی از این بدجنسی هایی که به من کرده رو یا یکی از این حرفای نیش داری که به من زده
رو بهش زده باشم!
واقعا چرا بعضی ادم ها از حرص خورد دیگران یا اذیت کردن دیگران لذت میبرن ؟!
بعد هم یه جوری وانمود میکن که ما واسه خوبی و دلسوزی میگیممممم!!!!!
اینقدرر حرفای تکراری و مسخرش رو ادامه داد تا نعیمه بهش گفت بسه دیگه...
حالا بیبنیم سر تو چه جوری میشه !!!
اخ دلم حال اومددد....حرفی رو زد که من تو این مدت ۱۰۰بار اومده بود نوک زبونم ولی از ترس اینکه
مبادا دلش بشکنه یا غصه بخوره بهش نگفته بودم.
قشنگ میتونستم تصور کنم در مقابل تعریفای دیگران داره حرص میخوره..
ولی اخه چرا ؟
مگه وقتی یه مدت همش حرف تو بود من اینجوری بودم ؟ مگه غیر از این بود که منم کلی روش میزاشتم
و تعریفت و میکردم! پس چرا تو و مامانت یه جوری رفتار میکنین که انگار من حق ترو خوردم تو همه
چیززز !!!!!!!!!!!!!!
اصلن شما همتون همین جوریین خانوادگی...همه هم میدونن!
همه چی و همه کار واسه خودتون و بچه هاتون خوب و پِرفکته ، ولی به ما و دیگران که میرسه..بد و
ناشایسته!
ما همه اینارو تحمل کردیم..ولی اونور کارو میخوایین چیکار کنین ؟!!!
تا کی بد دلی ..تا کی حقیر کردن دیگران میخواد خوشحالتون کنه!؟
حیف که این حرفا رو هیچ وقت نمیتونم جلوتون بزبون بیارم ...
ولی اگه یه روزی بخوام به زبون بیارم مثنوی هم کم میاره !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آخ جون اخ جونننن فردا صبح ساعت ۴ با شوشو و مامان و امیر داریم میریم اصفهان !
هوراااااااااااا
اونجا هم میریم خونه دخی خالم...!!
حال و هول در سطح خدایان !![]()
شوشو هم حسابی اصفهان و ندیده ! گفت با ماشین بریم که اونجا در بدر اژانس و اینا نباشیم.
تا بتونیم حسابییییییی بگردیم و همه جاهاشو ببینیم.
هرچی گفتم اونجا ماشین هست..گفت اینجوری نه مزاحم کسی میشیم و نه بی ماشینیم!
من زیاد رفتم اصفهان به هوای خالم. ولی اینبار فک کنم یه جور دیگه باید باشه !!![]()
دومین مسافرت دو نفره. ( البت نه خیلی دونفره..
)
دلم میخواد یه مسافرت دو نفره دونفره بریم باهم.ولی کی اش رو نمیدونم.
دیگهه چه کنیم... خراب خانواده ایییییییییییییم ![]()
![]()
پس تا یه ۵ روز دیگه همه رو گود بای ![]()
![]()
میخوام از روزه چهار شنبه بگم.....
شوشو صبحش امتحانش و داد..بش زنگ زدم...که گفت عزیزم بزار رسیدم خونه
( خونه هه که تو اون شهره ان ) میزنگم بهت.
گفتم : اوکی !
هرچی منتظر شدم دیدم خبری نشد...
یه دفعه دیدم مسیج داد که عزیزم من دارم با دوستام میرم سده کنار شهر...بگردیم...
من :اول اینجوری شدم
بعد پیشه خودم گفتم..خوب روزه آخره حتما میخواد با دوستاش بره یکم بگرده ![]()
بعد تا عصری هرچی مسیج می دادم و میپرسیدم گلم کجایی چیکار میکنی..؟
شوشو هی جوابای بی ربط می داد : خوبم...ناهار خوردی ؟ درس خوندی ؟
من : اول اینجوری شدم :
ولی بازم گفتم خب حتما سرش گرمه حواسش نیست !
ولی یه چیز دیگه هی تو گوشم میگفت نه بابا شوشو که اینجوری نیست،وقتی ببینه از من مسیج داره
با دقت میخونه و جواب میده ( قربونش برم
)
خلاصههههه دردسرتون ندم....ساعت ۴ مسیج دادم که شوشو خوبی؟
شوشو : عزیزم واست یه سورپریز دارم ![]()
من : هوو.ووووووووووووووووم ؟ چی ؟ چی بگو بگوووووووووووووووووووووووووووو
شوشو : من ۲ ساعت و نیم دیگه تهرانم
من : ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اخه قرار بود شوشو ساعت ۸ شبش تازه سوار قطار شه...ولی دیده کاری نداره دلشم که اندازه نخود
شده
زودیییییییییییی سوار شده و اومده ![]()
منم که کلییی داشتم ذوق مرگ میشدم !
با اینکه نشد شبش هم دیگرو بیبنیم ولی همین که یه روز زودتر اومده بود تهران حالم کلی خوب شد و
دل تنگیم کمتر شد..!
فرداشم که اومد دنبالم و بعد در آوردنه دل تنگی ها رفتیم برای مامی هامون کادو گرفتیم ![]()
کادو مامیه منو دادیم و بعدم رفتیم پیشه مامیه شوشو
و کادوش رو دادیم .
روزه خوبی بود...بعده این ۱۰ روز خیلی چسبید ![]()
بعد تازه شوشو هم کادوی جینگیلیه منو بهم داد !![]()
یه روسری خیلی خوشگل pier cardin ( پیر گاردین) که خیلی دوسش میدارم ![]()
با کلی حرفای خوشگل خوشگل که من کلی اینجوری شدم ![]()
دیشب هم که جاتونننننننننننننننننن خالیییییییییییییییییییی رفتیم عروسی!
باز من از اول که وارد شدم کلی آشنا دیدم !
اخه من نسبت فامیلی نه با عروس داشتم نه با داماد! ( عروس دوستم بود )
ولی کلییی از فامیلاشون دوست و فامیلم در اومدن !![]()
یا دنیا خیلی خیلی کوچیکه یا من خیلی خیلی آدم میشناسم ![]()
عروس هم که کلییی ماه شده بود مثه ملکه ها...
فقط تو دوران عقدش کلیی توپولی شده بود که با نمک ترش کرده بود .
دیگه اینکه یه نیم ساعت دیگه میرم واسه آخرین امتحانننننننننننننننننننننننننننن
هوراااااااااااااااااااااااااااااااا
اینم اخریشه دیگه که جامعه شناسی جهان سوم هست.
بدم و راحت بشم ....![]()
سلام سلاممممممممممممم
بالاخره امروز امتحانای سختم تموم شدددددددددد![]()
۱ دونش بیشتر نمونده خدا رو شکر که اونم ۱۶ تیره...!
دو دو رو دو دوووووو هورااااااااااااااا
تازه اون ۱ دونه هم بعد اومدنه شوشو ی گلمهههه که دلم براش اندازه یه نقطه شده
باورم نمیشه ۸ روزه ندیدمش
...شوشو ۴ شنبه امتحاناش تموم میشه و میاد پیشم...
تازه ۵ شنبه هم روزه مادره..و صبح زود که شوشو میرسه...باید یکم استراحت کنه...بعد بیاد دنبالم..
تا بریم خرید ! هم واسه مامان شوشو هم واسه مامیه خودم...!
اوووووم دیگه اینکه عکسامونم حاضر شد...و فیلممون..که از نظر خودم خیلی عالی شده بود..
کیفیت عکسا هم خوب بود.عکسا یه جورایی زنده و خیلی شفاف شدن !
فیلممون هم کلی خارجی و باحال شده...قربونش برم این شوشو اینقدرر قشنگ تو فیلم ادا اصول در
اورده که نگوو.... کلی طبیعی شده حرکاتش.همه دست تکون دادناش و بوسه فرستادناش و خنده هاش
طبیعیه طبیعی شده...
هرکی ندونه فک میکنم بچم ( شوشو دیگه ) بازیگره !!!![]()
اهممم
چیه ؟ دلم میخواد ازش تعریف کنم...تو گلوم گیر کرده بود باید میگفتم ![]()
اون جایی که تو باغ بهمون گفت دست هم و بگیریم و بچرخیم..یادتونه قبلن گفتم ؟
خیلی باحال شده و قیافه ی هر دومون دیدنی شده ، انگار سوار این چرخ و فلک بزرگا تو شهربازی
هستیم..![]()
یه جا به من گفت...عروس خانوم ( اه بدم میاد از این لفظ
) یه جای دور رو به آقا داماد نشون بده
و بعد وقتی حواسش رفت به اونجا ( همون کلاغه خودمون)
تو گونش رو زودی ببوس و اقای داماد هم باید تعجب کنه...![]()
وای اینقد با مزه شده این تیکه که نگو... ![]()
وقتی اولین بار این تیکه رو دیدم مرده بودم از خنده...اخه شوشو یه ذره دیر تعجب میکنه....![]()
امروز هم عکسارو بردم دانشگاه...بچه ها ببینن...
کشتن منو بس گفتن عکساتو بیار ! ![]()
یکی میگفت شوشوت شبیه پوریا پر سرخه... یکی میگفت شبیه احسان خواجه امیریه..
منم کلی تعجب از خودم در میکردم
و میگفتم نخیرمممم شوشو من شبیه خودشه![]()
..ااِهههه
اووووووووووم دیگه اینکه جمعه عروسی دعوت شدیم بازززززززززز
عروسی یکی از دوستای خانوادگیمون. که عروس دوسته صمیمه خودمه ![]()
زیاد حوصله عروسی ندارم...مخصوصا که فرداش امتحان دارم ! ولی خوب نمیشه ازش گذشت !
و با شوشو جونم میریم.
بابا کارت جدا و دونفره دادن برامون..! نیمیشه نریم کهههههههههه اِههه
دیروز یکی از دوستام اس ام اس زد و آدرس آزمایشگاهی که منو شوشو واسه ازدواج رفتیم و خواست..
نا خوداگاه یاده اون روزی افتادم که با شوشو رفتیم واسه آزمایش...
وای که چقدرر اضطراب داشتیم.. و چقدررر هر دومون میترسیدیم که به هم نخوریم...
همه اومده بودن واسه ازدواج ولی منو شوشو اومده بودیم ببینیم بهم میخوریم یا نه تا با هم یه دوره
دوستی رو شروع کنیم و بعد اگه باهم جور بودیم ازدواج کنیم !
هیچ وقت اون لحظات پر از اضطراب و یادم نمیره !
خدا رو شکر که جواب + بود ![]()
![]()
این برای خالی نبودن عریضه چند تا از عکسای باقی مونده شمال :
یه منظره سبز از روستای خیلی قشنگ
مکان : من روی کاناپه لم دادم و عکسارو میبینم..
اِهه موبایله ! :
شوشو : عزیزم چیکار میکنی؟
من : هیچی عکسامونو نگاه میکنم...محو عکسامونم..بارون میاد گلم......
شوشو: به چیش نگاه میکنی عزیزم ..به چی فک میکنی.. ؟
من ...به اینکه یه روزی میگفتی :
"عزیزم یعنی کاره منو تو به جایی رسیده که میخواییم باهم نامزد کنیم ؟ "
به اینکه میگفتی :
" عزیزم هر شب از شب قبل بیشتر عاشقت میشم "
به اولین بوسمون..به اولین نگاهمون..به اولین لمس اغوشت...به اولین دوست دارم..
به اولین عاشقتم...
وای ...اولین عاشقتم گفتنت یادته ؟
گفتی : " اگه بگم عاشقتم باز میگی زوده ؟ "
اخه من هر بار میگفتی عاشقتم بهت میگفتم : "یه زمانی بهم بگو عاشقتم که واقعا باشی...
اخه عاشقی خیلی مقدسه..الکی نیست..باید عاشق باشی تا بگی..."
به اینکه تو دیگه شوشوی منی..
به اینکه بی نهایت دوست دارم به اینکه عاشقتم !
اولین و اخرین عشقم....
به اینکه ۵ سال دیگه ۱۰ سال دیگه این اس ام اس هامونم میشه خاطره...
دلم نمیخواد این لحظه های قشنگ تموم شه...
میدونی عزیزم ؟
شوشو : اره میدونم گلم..میفهمم...اره عزیزم یادمه همش رو یادمه..
منم دوست ندارم بگذره...ولی من الان خیلی بیشتر از روزای اول دوست دارم ..میدونی ..چون
روزای اول میتونستم دوریتو تحمل کنم ولی الان نمیتونم...دارم دیوونه میشم..پس من خیلی بیشتر از
قبل دوست دارم...و مطمئنم بیشتر هم میشه...ما تازه اول زندگیمونه تازه اول راهیم...و اوله باهم
بودنمون...حالا کلی کار باهم داریم...که بعدا همش خاطره میشه...ولی عزیزم خوشحال باش که
میخواییم یه زندگی رویایی رو شروع کنیم..
من : اره عشقم..آره گلم..راس میگی...خوشحالم خوشحالم عزیزم از اینکه ترو دارم از اینکه منو عاشق
کردی..از اینکه خدا ترو بهم داد ...از اینکه کسی رو دارم که قدرت ندارم اندازه دوست داشتنم و بهش
نشون بدم..این ضعف در نشون دادن رو دوست دارم..عاشق این ضعفم...ضعف و ناتوانی در ابراز عشق
بالاترین لذته !
حسی که من به تو دارم یه حسه متفاوت تو زندگیه ۲۰ سالمه که تاحالا تجربش نکرده بودم..
اینکه ادم همسرش رو دوست داشته باشه...و اینکه همسر ادم میشه عزیزترین کس آدم تو زندگیش
واقعیته.....وقتی همسرت رو در اغوشت میگیری و میبوسیش بالاترین لذته..
بدون هیچ استرسی.................... راسته...حقیقته...!!!
اینکه میگن وقتی دو نفر به عقد هم در میان خدا میخواد که بهم نزدیک شن و اروم اروم عاشق هم شن
راسته..البت این نیست که تا زن و شوهر شدن بلافاصله عاشق هم میشن ..نه ! ولی روز به روز بیشتر
به هم علاقه پیدا میکنن.. و حسی متفاوت از همه دوست داشتنها به هم پیدا میکنن !
خوده من هیچ وقت فک نمیکردم یه روزی اینجوری کسی رو که ۷ ماهه تو زندگیم اومده دوست داشته
باشم..ولی دیدم و بهم ثابت شد که شدنیه و واقعیت داره !
عزیزم...میدونم که گریه ات گرفته میدونم که دلت میخواد گریه کنی..قربونه اشکات برم..
نگو اونجوری...باور کن...دوری ازت واسه منم خیلی سخته...
اینکه ادم از کسی که نزدیک ترین کسش تو زندگیشه...عزیز ترین عزیزشه...دور باشه خوب معلومه
سخته...
مامان یادمه که میگفتی همسر ادم از مادر و پدرش هم بهش نزدیکتره...
ولی باورم نمیشد !
الان یواش یواش داره باورم میشه...
گلم... این پستم رو فقط و فقط واسه تو نوشتم..
نوشتم تا حرفامون موندگار شه... نوشتم تا هیچ وقت یادم نره که از دوریت بی تاب شده بودم.
همون جور که از خدا خواستی این یه هفته زودی تموم شه ،مطمئن باش زودی تموم میشه!
ترو باید که پرستید ،ترو باید بوسید
ترو باید که شناخت ، به تو باید دل باخت
راز عشق و تنها ،از تو باید آموخت
بی تو باید هَر دَم ، از تَب عشقت سوخت
تو چه حسی هستی ، که به من پیوستی
هر نفس بی تردید، ترو باید پرسید
در تو باید گُم شد ، بی هراس و بی باک
از تو باید تابید ، بر تن کهنه ی خاک
با تو میشه خندید، به طلسم تقدیر
با تو میشه بخشید، روزگار دلگیر...
امروز ۷ تیره ۸۶ اِ
شوشو جونم که نیست ( همون شهر کوفتیس واسه امتحاناش
)
دلم براش تنگ شده....دلم بغلش و میخواد...
دلم میخواد بشینه کنارم...بیبنه که چقدر خستم... مثه همیشه
نازم کنه بوسم کنه و بگه :عزیزم ناراحت نباش تموم میشه!
فردا امتحان ایلات عشایر دارم..خیلی سخته...هرچی ایل تو ایران هست با اسامیشونو
طایفه هاشون و وسعت اراضیشونو و کوفت و زهرمارشون باید بلد باشم. که نیستم ![]()
سرم درد میکنه...
گوشیم از ساعت ۱ به بعد مسیجام همه فِیل میشن...یه دونَشم نرفته !
اصابم خیلی خیلی خورده...
هی میخوام بیام نت ، این یاده تلفن هاش افتاده !!!!! و همش تل و اشغال کرده...
شیطونه میگه برم ای دی اس ال بگیرم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دلم نمیخواد هیچ کی باهام حرف بزنه...
حوصله امیر رو ندارم...هی میاد تو اتاقم اَدام و دَر میاره ، میگه چرا ناراحتی...
فردا اگه بشه میخوام برم عکس و فیلم نامزدیمونو بگیرم..
ولی شوشو نیست که باهاش برم باید تنها برم....
حال ندارم میخوام سرم و بکوبم به دیواررررررررررررررررررررررررررررررررررر
آخیشششش امتحان نظریه ۲ رو دادم راحتتتتتتتتتتتتتت شدمممم
وای واییییییییی چقدرر سخت بود خدااااا جوووونن
مردم تا خوندم و رفتم سر جلسههههه![]()
تازه چند تا تقلب ( شما بخونین خلاصه نویسی ) هم نوشته بودم اِهم اِهمم![]()
اخر امتحان بود گفتم چند تا دیگه رو هم باز کنم بلکهههههه سوال ۶ توش باشه...
مراقب رو هم چک کردم دیدم خبری ازش نیست..
اقا خوب نگاه کردم و اینااا
یه دفعه ( گوشه دیوار بودم) دیدم همین جور که سرم پایینه یه چیزه آبی بغلم وایساده
منو میگی داشتم میمُردیدَم![]()
به روی خودم نیوردم و با پروییه تمام برگه تقلبم و قایم کردم زیر برگه امتحانم..
و خودکارم و گذاشتم رو لبم و مشغول فکررررررر کردن شدم ![]()
مراقب یه مرد ۳۰ -۳۵ ساله بود که قیافش بدجنس نبود ولی هیکل میکلش عینهوو این بادیگاردا بود
با سیبیل های رضاخانی...
حالم بد شده بود اساسی..داشتم میلرزیدم بدجوررررررررررررر
همش منتظر بودم چیزی بگه که دیدم سرش آورد پایین و آهسته گفت : چرا تقلب میکنی!![]()
وقتی دیدم صداش آهستس ، یکم آرامش پیدا کردم و فهمیدم اهله اسم رد کردن به کمیته انضباطی و
اینا نیست ، ولی داشتم خجالت میکشیدم..
و قیافم و کلیییییییییی مظلوم کردم یه حالته نادِم پشیمان نگاش کردم..![]()
که یعنی من بی تخصیرممم امتحان سخته بابا ...جون داداش بیخیال ![]()
هیچی نگفتم و با پروییه تمام انکار نکردم که اوضاع بدتر شه.
بعدم نصیحتاش شروع شد و گفت..اخه دختر ۲۵ صدم ارزش داره ؟
من با همون قیافه مظلوممممممممممممم گفتم..باور کنید ۲۵ صدم رو هم نگرفتم..![]()
اونم گفت پس بزارش تو کیفت...منم دختر خوبببببببببببببب جَمش کردم ! و ۵ مین بعد برگه رو دادم!
اون همه خلاصه نویسیام که نوشته بودم بر باد رفت :پیی
ولی واقعا اضطرابش واقعا بد بود ! ولی من که آدم نمیشممممممممممم ![]()
حالا امیدوارم استاد مرحمت کنه نندازتم ! این سخت ترین درسه این ترمم بود ۳ واحدی بود.
نظریه ۱ رو هم که پیش نیاز این درس بود امروز داشتم که فک کنم ۱۸ اینا بشممم
کلییی خونده بودم.
وقت هم که نداشتممم اخه دیشب عروسی بودیم با شوشو ..![]()
وای از عروسی بگم...
بعداظهرش با جاری عزیزم رفتیم آرایشگاه و موهامونو خوشگل خوشگل کردیمم...
هم اون هم من موهامون عالی شد..
ماله من رو شینیون باز و بسته کرد و اسم مدلش باربی بود.
مثه موهای باربی ها که از بالا عینه ابشار میریزه پایین...چون های لایت هم بود خیلی خودش رو نشون
میداد و کلی جیگرر شد و من کلی خوشم اومد.یکمم چتری گذاشت برام که دوسش میدارم ![]()
بعدم حاضر شدیم و آرایش و کلی دردسرررررررر رفتیم عروسی....
وای که چقدرر مرد ها راحتن وقتی میخوان برن جایی....
یه حمام ۱۵ مینی یه سشوار ۱۰ مینی به موهاشون و یه کت شلوار و یه کراوات و
خلاصصصصصصصصصصصصصص![]()
رو مبل لم میدن ، هی ساعت نگاه میکنن !
حالا خانوم ها :
۱: حمامه طولانیییییی و زدن انواع نرم کننده ها و ویتامینه ها برای اینکه موهاشون زیر سشوار وز نکنه!
۲: خشک کردن مو بصورت وقت گیر که کلیی دست درد میاره...برای جلوگیری از وز کردن و تو هم رفتن
موها اگه بلند باشه!
۳: رفتن به آرایشگاه و ۱ ساعت زیر سشوار بودن و کلی درد کشیدن برای صاف شدن یا لوله لوله شدن
موها و کلیی سنجاق فرو رفتن تو سر برای نگه داشتن موها !! ![]()
۴ : آرایش کردن با وسواسسسسسسسسسسسسسس و از همه مهمتررر صاف کشیدن خط
چشممم که معمولا این مواقع که دوست داری خوب شه و زیاد دقت میکنی ، زیر چشمت میشه خط
زلزله رو دستگاه لرزه نگاررر !![]()
۵ : اومدن خونه با اون موهاااااااااااااااااااااااااا و تازه پوشیدن اون لباسسسس که اگه از بالا بخوای بپوشی
باید کلیییییییی مواضب باشی که موهات خرابب نشه ! وای وای !![]()
تبصره ۱ : تازه اون لباس هم باید جدید باشه .. چون ( مرد ها نخونن این قسمت و ) خانوم ها اصولااا
زیاد به کار هم کار دارن و شمسی خانوم و کبری خانومممم ممکنه یادشون باشه تو عروسی قبلی که
ماله پسر خاله کوچیکه ی دختر عموتون بوده این لباس و پوشیدی و اگه تکراری باشه زمین میاد هوا یا
هوا میاد زمین !![]()
۶:لباس و پوشیدی حالا اگه جوراب زیرش داره باید با بدبختی این جوراب شلواری نازک بکشی بالااااااا
که اگه ناخن خودت باشه باید حواست باشه نکشه بهش تا دَر بره خداییی نکرده که اگه اینجور شه
خانوم نمیتونه بیاد عروسی و آبِروش پاک میره !!!
تبصره ۱ : اگرم ناخناتون از شانس بد همین دیروز همش به در کابینت و به داشبورد ماشین و به میز
کامپیوتِرتون گرفته باشه و شکسته باشه، باید با مصیبت تمامم یک پروژه فجیع دیگه به نامه ناخن
مصنوعی رو اجرا کنین ! که اینم هزار تا تبصره داره اعم از اینکه ناخن مصنوعی اگه سایزش بلند باشه
باید با ناخن گیر با دقت کوتاش کنین تا طبیعی شه ! بعد باید یه چسبی انتخاب کنین که عینه من از اول
تا آخر عروسی هی نگران افتادنشون نباشیننننننننننننننننننن ! و مجبور نشین لب به میوه نزنین چون
ناخنتون نمیزاره با اون کارد های مسخره که نخ هم نمیبره میوه پوست بکَنین !![]()
بعد هم مراقب باشین چسب قطره ایی به انگشتاتون نریزه و خدایی نکرده انگشتاتون بهم نچسبه که
بگن وااا این چرا معلول بود ![]()
۷ : اگه جوراب شلواری ندارین ،استفاده از اپیلیدی دَرد داررر برای خوشگل خوشگل تررر شدننن و
بلوررر تر شدن واجبه اهههه وای وای خدا این چه عذابیهه دیگه...!![]()
۸ : حالا شما آماده میباشین و از خونه میزنین بیرون و سوار ماشین میشین و مکان عروسی ۱ ساعت
با خونتون فاصله داره و تا برسین هم آرایشتون خوابیده و هم موهاتون بهم ریخته!![]()
۹:تبریک میگم عروسی خوش بگذره ![]()
البت در مورد شوشوی من اینا صادق نیست هااااااااااااا شووشی گلم همه ناخن های منو واسم
چسبوند و کلی تو پوشیدن لباس کمکم کرد و در مقابل حرفای من که میگفتم دیر شد هی آرامش میداد
بهم که نه اصلا دیر نشده و کلی کمکای دیگه که کارم و کلییی جلو انداخت و منم کلی
کیف کردم و کلی دلم میخواست بوسش کنم
ولی نیییمیییشد ![]()
خلاصصههه رفتیم عروسی و خوش گذشت بهمون !
همه اول که سلام میکردم نفری ۵ مین منو ثابت نگاه میکردن و خودشونم حواسشون نبود که من
میفهمم ! بعضیا هم که تا آخر مجلس هی نگاهشون ثابت رو من بود ! منم اینجوری ==>
بودم که
اِهه مگه من شاخ دارم! ولی میدونم هی مقایسه میکردن که مثلا من از نامزدیم چقدرر فرق کردم و
قبول دارم این کاراییه که خودمم خوب وقتی عروس تازه ببینم ممکنه بکنم ! ( البت بعید میدونم
)
ساعت ۱ برگشتیم خونه و من تازهه نشستم به نظریه خوندن جاتون خالیییییییییی![]()
دیگه اینکه شوشوی گلم فردا میره اون شهری که درس میخونده واسه امتحاناش..
منم کلیی غم تو دلمه..![]()
شوشو هم هِی میگه من نمیتونم ۱۰ روز دوریتو تحمل کنم و من دلم تنگ میشه و ..
منم هی غصم بیشتر میشه...و نمیدونم چی بگم..
چون خودممم دلم خیلی تنگ میشه میدونم ولی چاره ایی نیست.
شوشو یه روز نمیبینمت کلی دلم برات تنگیییده میشه چه برسه به ۱۰ روز...اخه میدونی که
خیلی برام عزیزی و خیلی عاشقتم...ولی اینم میدونم ۱۰ روز عین برق میگذره ایشالا!
از حالا هم برنامه سفر به اصفهان رو برای بعد امتحانامون چیدم که هم خستگی در کنیم هم تلافیه ۱۰
روز دوری رو بکنیم!
وایی چقدرر نوشتم...سرتون و بردم.برم دیگه...فردا امتحان آمار در علوم احتماعی دارم و کلییی
کوفتیه این درس ..چون ریاضی داره !![]()
پ ن : دیروز خیلی خیلی اتفاقی فهمیدم که این خانوم خوشگله یکی از دوستای دبیرستانمه..![]()
کپ کردم..باورم نمیشد واقعا اینقدررر دنیا کوچیکه!![]()
این خانوم کوچولویی که از اول بلاگم اومد جزو پیوند هام..دوسته صمیمی دبیرستانم بوده و نمیدونستم.
و کلی ازش خاطره دارم
خیلی خوشحالم ، خیلی ![]()
![]()
![]()
پ ن :بابا من که نگفتم همه این کارارو کردممممممممممم ، بعضیاشونو کردم!
من کلا داشتم میگفتم که این کارا معمولا واسه عروسی رفتن خانوم ها هست.
بعدشم من شنیون نکردم که
اسمش شنیون باز و بستس.وگرنه منم حالم از شنیون بهم میخوره ![]()
اصلا هم حرفای شمسی خانوم ها واسم مهم نیست.خودم هر جور حال کنم همونه ![]()
![]()