تبليغاتX
یه دختر 20 ساله
سلام سلام حال شمااااااااااااااااااا

خوبین؟

منو شوشو هم خدا رو شکرر خوبیممممممم

و مشغول مهمونی رفتنیم همشششششششششششش

چند شب اول ماه رمضون که خاله بازی بود.

یه شب من خونه شوشو بودم یه شب شوشو خونه ما

شب هفتم هم خاله جون ( خاله شوشو) دعوتیده بود رفتیم خونشون...

کلیی خوش گذشت... اخه این شوشو و بهنود و بهنام ( پسر خاله هاشن) بهم که میفتن همش 

خندس...

اینقد میخندیییییییییییییی که دل درد میگیری

دیشب هم خواهر شوشو جونم دعوتیده بود همه رو..............

تقریبا ۲۴ نفری بودیم..

ولی چون زیاد بودیم باغ گرفته بود افطاری رو.

وایی خیلی خیلی خوشگل بود باغه...یه چیزی حدود ۱۰ هزار متر بود ..

یه خونه ایی بوده زمان شاه که ماله یکی از درباری ها بوده . 

حالا اگه شد عکسش و میزارم.

اونایی که تو ایرانن به احتمال زیاد دیدنش چون فیلم سیتا ( مسافری از ه ن د )  رو اونجا گرفتن.

بعددددددددددددددددددددددددددددددد جاتون خالی خیلی خوش گذشت..

هوا هم خیلی عالی بود چون پر دارو درخت بود  

 

بعد دیگه اینکه امشب هم خونه عمه جونه خودم دعوتیده شدیم

ولی اصلن حوصله ندارم برم اخه فامیلای شوهرشم هستن منم حس و حاله سلام علیک ندارم

بعددددددددددددددد دیگه اینکه میبینم که سال جدید تحصیلی داره شروع میشه...

از یکشنبه با اجازتون باید برم یونی

انتخاب واحد ۱۴ واحدیمم کردم

شد یکشنبه دوشنبه  سه شنبه چهارشنبه  

مردشور مدیر گروهمون و ببرن که واحد های ارائه شده رو تو همه روزا گذاشته !!!

و طبق معمول اصلن دقتی نکرده تو تنظیمه روزها

و بنده باید ۴ روز هفته به طرز زیبایی این راهه مزخرف و  برم دانشگاه ...

 

بعد دیگه اینکه بالاخره کفش گرفتم.

۴ شنبه با فافا قرار شد بریم تندیس شعبه نایک تا کفش بگیریم جفتمون.

ولی زهی خیال باطل..

به قوله یکی کوفتم نداشت

یعنی چهار تا مدل های درپیت نایک و گذاشته بود که حالت تحول میشد میدیدیشون

هیچی به لیلا زنگیدم ( امار میخوایییییییییی فقط لیلا) گفتم اینجوریه کجا برم ؟

گفت قائم و برو بعدم برو کوهستان .

رفتیم قائم ..باز بد نبود هی چیزایی داشت..

یه مدلش و پسندیدم ولی خیلی به دلم نشست. احساس کردم هم گرون میگه هم اینکه اصل نیست.

دوباره راه افتادیم رفتیم کوهستان .

( فک کن با زبون روزه تشنه هم بودم خفن ناککککککککککککککک  )

رفتیم دیدم به به چه کفشایی داره نمایندگیشششششششش

حال جفتمون بد شد ( ایندفعه از قشنگیه کفش هاش )

یه دونه پوما داشت ماله سری فشن کفش های پوما بود. ۳۸۰  تا

ولی خیلی خیلی زشت بود.

بعد هویجوری مینگریستم یه دفعه چشمم یه دونه از مدل های shox نایک رو گرفت .

خیلی خوشگل بود ..

قیمتشم کمی گرون تر از حدودی بود که میخواستم..

ولی وقتی پوشیدم نتونستم ازش بگذرم

کلیی تخفیف گرفتم و خریدمممممممممممممممممم

بعد حالا اومدم خونه ...هی فک میکنم..توهم زدم که نکنه این یارو بهمون انداخت.

اخه هی میگفت خانوم من اینارو خودم وارد کردم و خیالتون از بابت اصل بودنش راحت باشه.

تازه اینا سری نیست که به کشور های آسیایی میدن و ماله اروپاس.

بعد یه دفعه به سرم زد برم سایت نایک ببینم ..مدل کفش منو تو سری شاکسِش ( shox ) داره یا نه !

که بعد کلی گشتن دیدم بعلهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

اینا هاش ==> مای شوز

فقط این عکسه  طوسی صورتیه ، ماله من سفید لیموییه

یه چیز دیگه اینکه سایت nike لودش خیلی طول میکشه. باید صبر کنین تا عکسش باز بشه.

بعددد کلی از خودم ذوق در وکردم که کفشم اصل بید و پولم تو جوق نریختم.

شما هم اگه zara , nike , poma,adidass اصل خواستین فقط برین مرکز خرید کوهستان طبقه پایین.

مغازه ی real. 

وایی یه چیزه خیلی عجیب هم تو این مغازه هه دیدم.

یه اقایی نیجرییه ای اومد تو مغازه کفش بگیره.. از این سیاه ها .

وایییییییییییییییی اینقده بزرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ بود که نگو....

واقعا یاده غوله تو جک و لوبیای سحر آمیز افتادم

فروشنده هه میگفت چیه تاحالا ادم به این بزرگی ندیدین ؟

من با قد ۱۷۰ سانت تا  آرنجش بودم

یواشکی عکسش رو هم انداختم

 که فردا میزارم ببینید.  اخه تو گوشیمه و  فعلا نمیتونم انتقالش بدم به کامپیوتر.

خوش باشین..

 

پ ن : فک کنم تا چند روزه آتی نتونم بهتون سر بزنم دوست جونام.

 آخه سرم بسی شلوغ شده به خاطر دانشگاه.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

سلام سلامممم

خوبین ؟

منو شوشو هم خوبیم...تا لحظاتی دیگر میخواییم به همراه خانواده بریم باغ.

افطار هم همون جاییم

 

پریروز رفتم خونه عموم..تا پیشه بچه ها باشم.بچه ها که میگم بچه های عموم منظورمه..

اخه باز عموم و زنش ..اختلاف بینشون پیش اومده و ..زن عموم ۳ ماهه که از خونه رفته..

اینقدرر این دو روزی که اونجا بودم غصه خوردم که نمیدونین..

واسه عموم ..واسه بچه های بی گناهش..و واسه زن عموم که خیلی خیلی دوسش دارم.

ولی افسوس و غصه من کاری نکرد..

همشون داغون بودن و خسته..همش هم در حال گریه بودن دختر عمو هام..

کوچیکه میره اول راهنمایی..بزرگه میره ۳ دبیرستان..

اون یکیشون پسره و دوم دبیرستان...توی بدترین سنی که یه پسر میتونه باشه..

و شدید به محبت نیاز داره...

 

خیلی خیلی سر سحر و افطار برای زندگیشون دعا کردم ..نمیدونم اینده این بچه های بی گناه چیه!

بعضی موقع ها تو کار ادم ها میمونم..که اخه چرا اینقدر خود خواهن !

چرا وقتی میدونیم زیاد با هم تفاهم فکری و عقلی نداریم پشت هم به خاطر دل خودمون این موجودات

 بی گناه و میاریم به این دنیای کثیف که اگه نکشی کشته میشی !؟

این دو روز تو دلم کلی غصه بود ولی همش خندیدم و سعی کردم شادشون کنم..

سعی کردم اشکاشونو ندیده بگیرم و بخندونمشون..

نصفه شب بعد سحری بساطی داشتیم جاتون خالییییییییییی

برق اتاق و خاموش کرده بودیم ۳ تایی عربی میرقصیدیم

اینقدرر شیطونی کردیم که عموم صداش درومد و گفت : بابا همسایه ها گناه دارن روزه ان

حیف ولی شادیشون زود گذر بود ...شادی که با رفتن من تموم شد تو خونشون..

 

بگذریم..

کاری از دستم بر نمیاد جز دعا تو این روزای پاک و قشنگ...

 

پ ن : اینم عکسای گلدونه جینگیلیه خودم با اون گل سفیده خوشگلش که با کلی وسواس انتخابش

 کردم :

 

اینم از نمای پایین...وای چه رُخی داره

 

  پ ن ۲ :نوشابه !!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

سلام سلامممممممممممم

حال شووماااا

ما خوبه خوبیم خدا رو شکررررررررررررررررررررررر

از داروهام بگم که هیچیش و نخوردم

اخه دیدم یعنی چی که من این همه قرص و دوا رو بخورم  خیلی زیاد  بودددددددددددد

فقط قرص ویتامینی که بهم داده رو میخورم..اسمش هم  "سِنتروم " هست.

بعد دیگه دیگه خبر اینکهههههههههههههههههه جمعه بازم رفتیم باغ.

اخرین جمعه ی  امسال بود ( اینجور که میگفتن ) ولی مامان شوشو میگفت :

آرههه شماها هر سال میگین اخرین جمعس ولی باز هفته دیگه پیداتون میشه

کلیی مراسم داشتیم از جمله بادمجون دود کنون  

نزدیک ۳۰ کیلو بادمجون گرفته بود مامان شوشو که تا شب همش رو شوشو ماهم رو منقل ترتیبش رو

 داد.

منو مامان و خاله جون و زن داداش شوشو هم پوستاش و کندیم و شستیم.

واسه میرزا قاسمی که در طی سال خورده بشن

 

این ۲ -۳ روزه خیلی خسته شدم..

دو روز پیش ۷ صبح پا شدم حاضر شدم،   تنهاییی رفتیدم بازار

کُله بازار و گشتم و خریدایی که از بازار داشتم و سر فرصت کردم.

هرچی مامانم گفت صبر کن فردا بریم منم میخوام با خاله ات بیام ، کار دارم ..گفتم نه!!!

من امروز میرم فردا اگه حال داشتم یه دور هم با شما میاممممممممم

اخه مامانم زود ختسه میشه منم زیاد کار دارم و دلم میخواد سر فرصت همه رو بگردم.

خلاصه رفتم خرید کردم ...بعدشم رفتم ونک

رفتم ونک که برم شعبه baleno , nike رو ببینم. ولی تا من رسیدم هر دوشون بسته بودن.

فقط فروشگاه نایک رو  ،اشاره کردم به فروشندش گفتم که ۱دقیقه باز کن فقط من کفشاتو ببینم، اخه

به خاطر فروشگاه شما اومدم

اونم دلش سوخید فک کنم ، باز کرد  رفتم تو ولی چند تا بیشتر دُخترونه هاش نمونده بود و

اصلن از طرحاش خوشم نیومد..گفتم این چه وضعشه ؟؟ همینه دخترونه هاتون ؟

گفت : خانوم حراج داشتیم همش رفت.

  هیچی...،  نشد که بشه !  باید یه روز دیگه برم شعبه تندیس ببینم چیزی پیدا میکنم

بعدددددددددددد ونک هم یکم دیگه خرید کردیدم و اومدم خونه..

وای یه عطر scada میوه ایی خریدم ..خداسسسسسسسسسسسسسس

اینقدرر بوش و دوست دارم که خدا میدونه.

بوش هم نمی دونم بگم چه جوره ...نه خنکه نه گرمه نه شیرینه..

فقط به قوله شوشو : بوش خوشمزس

 راس میگه بوی یه خوردنی خوشمزه میده  و زَدَنِش  ممکنه تَبَعات داشته باشه

 دیروز صبح هم ، باز با مامان اینا رفتم بازار...اخه مجبور بودم.

میخواستیم بریم مغازه داییم فرش ببینیم.

کلییی فرش نشونمون داد هم مغازه خودش هم بقیه مغازه ها رو..

اینقد فرش دیدم که اینجوری شدم

یکی از یکی خوشگلتررررررررررررررررررررررررررر ...من که تبریز ابریشم دیده بودم دیگه هیچی

نمیپسندیدم واقعا زیبا بودن ...

 من از بچگی با فرش بزرگ شدم، چون بابام و بابا بزرگم و عموها شو و  همه و همه تو کاره فرش

 بودن ...ولی خیلی توجه نداشتم...شاید چون هیچ وقت به فرش به دید خریدار نگاه نکرده بودم.

ولی دیروز فقط از دیدنه فرش ها لذت میبردم...واقعا دنیایی هنر تو فرش پنهان شده.

وقتی فک میکردم که مثلا تو این فرش ۶ لا ، چقدرر گره وجود داره که تک تک گره هاش رو یکی بافته

حسه عجیبی بهم دست میداد...

و به مامانم میگفتم درسته الان  به نظر این فرش ۶ متری که ۵ و ۶۰۰ قیمتشه گرون بیاد ..

ولی ۱۰/۱  از  زحمت بافندش هم نیست !!!!!

خلاصههههه  تا ساعت ۳ فرش دیدیم و مشورت کردیم ..که چند تایی فعلا کاندید شد.

و برگشتیم خونه...

دو تا مهمونی دعوت بودم .

سریع دووییدم رفتم آرایشگاه و موهام آیرون کشید و شوشو گلم اومد دنبالم اومدم خونه زودی 

( اره جونه  خودم زودییییییییی ، کلی شوشو رو معطل کردم ) حاضر شدم.

  

یکی مهمونی مریم دوستم که کنکور قبول شده بود اونم بعد ۳ ساللللللللللللللللللل

مترجمی زبان رودهن.

خیلی خوشحال شدم براش ..روحیش اصلن خوب نبود ...خیلی عالی شد که قبول شد

یکیم مهمونی دختر عموم  .

شوشو بردم مهمونی مریم که جای ساعت ۴ و ۳۰ ساعت ۶ رسیدم...

یعنی آخراش !! ولی بازم بد نبود..

بعدشم بدو اژانس گرفتم رفتم خونه عموم..دختر عموم یه مهمونی گرفته بود دوستاشو گفته بود .

سوم دبیرستان بودن ..بد نبود شیطون بودن..همش برقا خاموش بود و وسط بودیم.

منم با این که خسته  بودم و جونه هیچ کاری رو نداشتم، ولی کم نیاوردم طبق معمول

همینا دیگهههههههههههههههههههههههههه خبره خاصی نیستتتتتتتتتت

فردا هم میخوام برم برگه انتخاب واحدم و بگیرممممممممممم

الانم باید زودی حاضر شم ..شوشو بیاد دنبالم بریم باغ ، مراسم گردو زنی

 

پ ن : یه گلدون خیلی خوشگل و با مزه و کلاسیک واسه خونمون ( خونه ایندمون) خریدم که خیلی

دوسش دارم ...به زودی عکسش و میزارم براتون

پ ن : واسه این حوصله امسال دانشگاه و ندارم که احتمالا مشروط شدم و باید ۱۴ واحد انتخاب کنم...

پ ن : بابا جونننن دنبال کامنت شوشو نگردینننننننننننننننننننن. خانوادگی بود و خصوصی  ، تاییدش

 نکردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

سلام سلام حال شمااااااااااا

خوبین که ؟

منو شوشو هم خوبیم.

شوشو درگیر پروژشه...البته دیگه آخرشه...و امروز خدا رو شکر تموم میشه.

منم که خالم اینا از اصفهان اومدن تهران.اخه دخی خالم و شوهرش امتحان بُرد داشتن.

امروز هم اومدن خونه ما...و منم درگیر مهمونی رفتن و مهمونی دادن و اینا هستم.

بعدد دیگه اینکه واسه مریضیم و ضعفی که داشتمم رفتم دکتر.

گفت از اون دفعه که مریض شدی ( همون مریضیه تو مشهد) هنوز رودت مشکل داره..

چون درمان نکردی و ولش کردی.فشارتم پایینه!

خلاصه کلیییییییییییییییی قرص و قطره و کپسول تقویتی داده که بخورم.

منم چقدرر میخورم همش یادم میره.

اِههههه خب زیاده...

قزص قبل صبحانه -قرص بعد صبحانه

قرص قبل ناهار ..قطره وسط ناهار ـ قرص بعد ناهار

قرص قبل شام..وسط شام و بعد شام...

اااِِِاا خب خسته کنندس..آدم غذاش کوفتش میشه 

بعدشم نه اینکه نخوام بخورم ...نههههههههههه ...یادم میره باید بخورم

 

دوشنبه شب هم با شوشو رفتیم سینما فیلم نصف مال من نصف مال تو.

موضوعش خیلی تکرارییی بود ، ولی شریفی نیا قشنگ بازی کرده بود. دو تا فسقلی هم توش بودن

که با نمک بودن. در کل بد نبود

دیشب هم رفتیم خونه داییم اینا دیدنه مبینا جیگرررررررررر

الهیی اینقد بزرگ شده بود....ماشالا وقتی به دینا اومده۴۲۰۰ بوده ولی این موضوع و فقط من میدونم.

داییم اینا به همه گفتن ۳۵۰۰ بوده تا چشم نخوره بچشون

ولی من داشتم دفتر واکسنِش رو مینگریستم ..که دیدم وزن و اینجوری نوشته

زن داییم یه جیغ زد گفت : ای وروجککک هیچ کی جز من و داییت نمیدونسته...تو ام به کسی نگو

منم گفتم باشه

خداییشم نگفتم فقط به شماها دارم میگم

بچمون کلیی مو داره ...گله سری به سرش زده بودن و لاکی به انگشتای کوچولو سفیدش زده بودن

که بیا و ببین

من نمیدونم چرا اینقدرر بچه دوست دارم ، هرجا بچه میبینم دست و پام شل میشه سریع.

با شوشو که میریم بیرون هی میگم : شوشو این بچه  رو...، شوشو اون بچه رو...

شوشو هم چپ چپ نگام کرد گفت : عزیزم بعدا نگی زودی که نی نی میخوای هاااااااااا

منم گفتم خیالت تخت من خودم بچم ..

بچه میخوام چکاررر ، بچه مردم خوبه که عوض کردن نمیخواد

اخه من خیلی بدم میاد از عوض کردن بچه

 

خب از بحه شیرین بچه که بگذریم میرسیم به درس و دانشگاه..

که من امسال اصلن حوصلش رو ندارم هیچ رقمههههههههههههههههههههههههههههه !!

تازه هنوز خرید هم نکردم.

خریده چی ؟

معلومه دیگه شونصد تا مانتو شلوار لی میخوام

الان مامانم بود میگفت : الهی بمیرم برات که نداری شونصد تا

نه خببب اخه خرید اول مهر یه چیز دیگس ..مگه نه ؟

بعدشم من تو دنیا هیچ تفریحی رو به اندازه خرید دوس ندارم..خیلی کیف داره

هر وقت من اینو میگم شوشو میترسه، میگه : من در ماه ۲ بار برای خرید همرات میام. بقیش رو میری

رانندگی یاد میگیری بعد ماشین زیر پاته ، هرجا میخوای برو

 

اصلن من نمیدونم چرا اقایون اکثرا خیلی خرید رو دوست ندارن...تعجبم والا !!

این همه کیف  داره کهههههه

اون اسکناس های بی مصرف و میدی یه عالمه چیزای خوشگل میخرییییییییییییییی

 

 

 پ ن : یکشنبه شب ، شوشو اولین کامنت و تو بلاگمون گذاشت...اونم کامنتی که هر چقدر میخونمش

سیر نمیشم...و عشق رو از تک تک کلماتش حس میکنم...ممنونم ازت عزیز دل خودم :*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

 

زیاد رو فرم نیستم...

 

دیروز داشتم با لیلا دوستم تلفنی حرف میزدم..

 

داشت از مشکلاتش برام می گفت..

 

یا بهتر بگم از مشکلش..! که همون دوست پسرش باشه که 3 سال از خودش کوچیکتره...!!

 

لیلا متولد 64 و دوست پسرش 67 ایهه...!!

 

کلی گفت و گفت...منم گوش شنوا شدم و گوش کردم مثه همیشه..بازم همون حرفا رو بهش گفتم و راه

 

 درست و بهش نشون دادم..همه حرفام و تایید کرد مثه همیشه و اخرشم گفت :

 

 

                                           چیکار کنم دوسش دارم!

 

 

پسره هر کار میخواد میکنه و کلی فحش و فضاحت به لیلا میده و لیلا هم تلافی میکنه..

 

و بعد 2 روز بعدش ..پسره زنگ میزنه طبق معمول و شروع میکنه یه بند میگه :

 

لیلا جون گههه خوردم ( به خدا به همین غلیظی میگه ) لیلا جون غلط کردم..

 

 

لیلا هم قربون صدقه و فدات شم قربونت برم راه میندازه..!!!!!!!!!

 

انقدرر نگرانشم که دیگه شب ها هم همش کابوسشو میبینم ... و تو خواب هم فکره لیلا آزارم میده...

 

اخه نا سلامتی اولین دوستمه...دوسته 5 سالگیمه!!

 

5 سالم بود..

 

ته کوچه بن بستمون..باهم دوست شدیم..

 

4 – 5 تا باغ بودیم کنار هم دیگه ته کوچه بن بست...

 

خونه مامان بزرگه لیلا هم چسبیده به خونه ما بود ..اینجوری شد که با هم دوست شدیم.

 

من و لیلا و  گلاره و گلسا   و  ف  !

 

5 تا دوست بودیم که یار همدیگه بودیم..

 

کوچیکشون من بودم..بعد گلی بود بعد هم ف و لیلا که هم سن  بودن.

 

صبح تا شب خونه همدیگه بودیم..

 

عصر ها هم دوچرخه هامونو بر میداشتیم   یا تو خونه ما یا خونه مامان جونه لیلا   بازی میکردیم..

 

 

...

هی خدا..

دیروز حرفامون با لیلا که تموم شد..داشتیم خدافظی میکردیم..

 

یه دفعه گفت :

 

یه خبر بد هم میخواستم بهت بدم..

 

من ته دلم یه جوری شد..یه جوره بدی..

 

گفتم : چی شده...ها ه ؟ بگو....

 

گفت : البته قرار نبود به کسی بگم..ولی اخه تو هم دوستش بودی..باید بدونی.رو دلم سنگینی میکنه..

 

حالم بد شد..

 

گفتم:  بگو لیلا چی شده ؟؟؟؟

 

گفت : ف  ...

 

گفتم : خب  آها  ....    ف چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

( تو دلم گفتم خدایا فقط خبر مرگ و میر نباشه طاقت شنیدنش و ندارم..)

 

 

با بغض گفت : ف  کِرَ کی  شده !!!!!!!!

 

منو میگی خشکم زد...زبونم کار نمیکرد..

 

گفتم : لیلا باهام شوخی میکنی..نه ؟

 

اخه یعنی چی..چرا...به چه مناسبت..

 

گفت : نپرس که حالم بده..نپرس که همش دارم براش دعا میکنم..

 

یه آن بر گشتم به همون دوران خوبه بچگیمون..

 

به بازیامون..

 

به اون دفعه ایی که دعوتم کرده بود افطاری خونشون..

 

به اخرین باری که دیدمش..

 

ما 7 سالی میشه خونمونو عوض کردیم و از اون کوچه اومدیم چند تا کوچه پایین تر..

 

همین چند ماه پیش..دیدمش...تو کوچمون..

 

اول نشناختمش..اومد جلو...شناختمش...سلام و علیک..شمارش و داد شمارم و گرفت.

 

همون موقع هم احساس کردم ف افت کرده...یه جورایی قیافش شکسته شده بود.

 

ولی نفهمیدم چرا..

 

 

یاده کارای مامانش افتادم..

 

اون دختره ساده و پاک.. که راه راست و گرفته بود میرفت..

 

ولی مامانش..هی میکشیدش اونوری..دختری که اصلنتو این خط ها نبو د،  تغییراتش روز به روز بیشتر

 

میشد و بیشتر..

 

فقط و فقط هم معلمش کسی نبود جز مامانش!

 

مادری که فک میکرد این کارا و حرکات...اسمش لایت آیدیا بودن و روشن فکریه..

 

ولی نمی دونست داره دخترش و خیلی زود میکشه تو دنیای بزرگترا...

 

لیلا میگفت مامانش به داییم گفته اون دختر من نیست..هرجا دیدینش با ماشین زیرش  کنین..

 

نمیدونم چرا همش دعا میکنم اینایی که شنیدم دروغ باشه و یه سو ئ تفاهم...

 

..

آخر تلفنمون همش تو دلم میگفتم :

 

کاش مرده بود ولی این جوری اسیر نمیشد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

سلام سلامممم

حال شما خوبین همگی؟ امیدوارم خوب باشین..

منو شوشو هم خوبیم خدا رو شکر..

من که تقریبا روزا بیکارم

شوشو ولی نههههه هم پروژه داره هم کلیییییییییی کار برای ساختمون داره.

ساختمون که میگم هم یه مجتمعی هست که ساختن و الان تموم شده تقریبا

و کلیی ریزه کاریاش از جمله کولر ها و هالوژن ها و کمد هاش و اینا مونده

و شوشو هم هر روز باید از صبح تا بعد اظهر بره رسیدگی کنه و کلیی از نوشتن پروژه اش عقب میمونه..

ولی خب چاره ایی نیست  و باید بره .

اخه ۲ تا از واحد هاشم ماله خودمونه ..برای همین باید اونجا باشه

فقط من دعا میکنم زودتر تموم شه ...وگرنه درسه شوشو میمونه... و برای تحویله پروژه اش به استاد

فقط دو هفته فرصت داره.

اووومممممممممممممممممممم بگذریم...

میرسیم به دیشب...

وای دیشب داشتیم میرفتیم مهمونی با شوشو.

تو اتوبان بابایی بودیم..

ضبط برای خودش داشت میخوند..شوشو گفت : وای این سی دی هامون خیلی بی مزه و تکراری شد

 هااا ، بزنم رادیو بیبنیم چی میگه !! ( تو کل مدت اشناییمون این دومین بار بود میزدیم رادیو )

زد رادیو ...دیدم بله از این اهنگهای کردی گذاشته

حتما شنیدین...اینا که وسطش با صدای همخونی میگه : هِییییی هِیییی هِیییی

اقا این اهنگه خیلی قری بود..

شوشو هم جو گرفته بودش هی وسط رانندگی از خودش حرکات موزون در میکرد

منم فقط بشکن میزدم و از دسش میخندیدم

امیر هم عقب ماشین نشسته بود و میخندید..

یه دفعه تو همین حالت ها بودیم دیدم یه زانتیاییه پشت سرمونه ۳ تا مرد ریشو هم توشن..

خیلیی بد نگامون میکنن !!!!!

با دستم زدم به پهلوی شوشو گفتم : نکن ..نکن شوشو..

شوشو که فک کرد دارم اذیت میکنم توجهی نکرد و به کارش ادامه میداد و میخندید...!!!

یه دفعه زانتیاییه اومد جلو دیدم که ای واییییییییییییی یارو پلیسههههههه

از این زانتیا های پلیس بزرگراه ها

یه  دفعه داد زدم:  شوشو پلیسسسسسسسسس

خلاصههه اقا پلیسه بلندگوش و  گرفت دسش گفت : آقا انگار خیلی خوشحالییییییییییییییی!!!!

 در عین حال هم با خشم نگامون میکرد ..تو این مایه ها که الان نگهت میدارم !

شوشو که تازه به خودش اومده بود..کپ کرده بود و هی با دست معذرت خواهی میکرد

خیلی شانس اوردیم که خانواده بودیم و معذرت خواستیم وگرنه دخلمون اومده بود

حالا به قوله شوشو چه سانسی داریم ما هاااااااا ببین....!

سالی یه بار هم ما این جور جو زده نمیشیم...

سال یه بار هم پیش نمیاد پلیس دقیقا تو اتوبان بیخه گوشت باشه...که

دیشب برای ما شد !!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

 

امروز تولدمه !

اره میدونم که یه دور ۲۵ فروردین گفتم تولدمه... ولی نه.............!!!!  امروز به قمری تولدمه!

من روزه نیمه شعبان به دنیا اومدم...

و هر سال من زرنگی میکنم و دو تا تولد دارم.

یعنی مامان اینا هر سال دوبار کادو میدادن... یه دور ۲۵ فروردین میدادن و تا نیمه شعبان یادشون

میرفت که کادو دادن یا نه ، یکی دیگه هم میدادن

حالا امسال این دو نفر ( مامان و بابا) شدن سه نفر + شوشو...

 

وای عزیزم..هیچ وقت یادم نمیره کادو تولد سال ۸۶ ام رو چه جوری گرفتم

برقارو خاموش کرده بودیم خوابیده بودیم رو تختت ، داشتیم فیلم تله رو میدیدیم.

همین که تموم شد تو سریع رفتی سمته میزه کامپیوترت ..

من فکر کردم رفتی که کام رو خاموش کنی..

چون تاریک هم بود نمی دیدم چیکار میکنی..

یه دفعه بین زمین و آسمون تو بغلت ، بوسم کردی و تولدم و تبریک گفتی  و کادو رو دادی دستم

من کلیی تعجب کردم..

از اینکه یادت بود و از اینکه یه دفعه هدیه رو دادی دستم ..

 

عزیز دلم...

ممنونم بابت همه چی ،بابت اینکه بازم عینه ۲۵ فروردین کلیی سورپرایزم کردی و زحمت کشیدی...

خودت میدونی  همین که یادت بود و تبریک می گفتی واسه من یه دنیا بود...

و راضی به زحمت دوباره و هدیه ات نبودم

شوشو ی ماهم...

یه دونه عشقم...

گاهی اینقدر تو عشقت احساس دیوونگی میکنم که جز بوسیدنت نمیدونم باید چیکار کنم..

 

از خدا تو این روزه بزرگ هیچی نمیخوام..جز سلامتیمون و پایداری عشقمون...

                     

                                       دوست دارم...

 

 


عکس ببیی خوشگلبه خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

عزیز ترین عزیزم :

 

 

هیچ کس زودتر از من

لبخند نمیزند

به روی تو

حتی بیداری !

 

هیچ کس زودتر از من

به باز شدن چشم هات نمی رسد

حتی خورشید !

 

دوستت داشتم

یا بوسم کردی؟

 

کی از بغلم رفتی

که نفهمیدم

و از سرما

مردم ؟

 

دیگر دلم در تنم

بند نمیشود

عزیز من

به دادم برس.

 

دست هام را صلیب میکنم

جلو میزت

رو به زندگی و هرچیز سخت.

 

وقتی هستی

همه ی هستی ام را

با لبم

میگذارم روی شانه هایت

 

وقتی هستی

نگاهم تاب نمی آورد

مثل رنگ

روی تنت شُره میکنم.

 

وقتی هستی

هیچ چیز کم نیست

خدا هم هست آن بیرون

جای پاش هم هست بر برف

چقدر رقصیده بود آن شب !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

 

سلام سلامممممممم

حال شمااا؟؟؟خوبین ؟

من دیشب رسیدم تهران.

شهر قشنگم...قربونش برم که با همه دود هاش و الودگی هاش و ترافیکش  بازم عاشقشم.

و هزار بار دیگه هم میگم هیچ جا تهران خودم نمیشه

هیچ جا هم اتاقه جینگیلیه خودم نمیشه

 

وای وقتی اومدم کامنتاتونو دیدم کلیی خوشحال شدم که این همه ادم یاد من و شوشو بودن.

ممنونم...باور کنین مشهد واسه تک تکتون دعا کردم..

نا خوداگاه اسم همتون میومد تو ذهنم...

جاتون خالی خیلی عالی بود.اصلا دلم نمیخواست برگردم واسه اولین بار.

رفتنی هم خیل خوشحال بودم دارم میرم..

شاید چون اولین مشهدی بود که دونفری بودم و عزیزم هم باهام بود..

فقط یه اتفاقی افتاد...همون ابتدای جاده تهران..همون سمت های افسریس چیه.. اونجا..

ماشین خراب شد...با سرعت ۱۲۰ تا یه دفعه خاموش کرد..

ما هم خوشحال همگیی امدوار بودم که بابا ماشن و چکاب برده و اوکی هست.

و الانه که درست شه.

ما از خونمون ساعت ۴ حرکت کرده بودیم و ساعت ۵ ماشین ایستاد که ایستاد.

۵ صبح همه خواب آلو از ماشین پیاده شده بودیم و کنار جاده بودیم.

کاری که تو عمرم برام پیش نیومده بود و ازش نفرت داشتم.

حالا ماشین هم هیچ رقمه راه نمیفته. چون سیستمش رو نه بابام و نه شوشو اصلن بلد نبودن و

نمیفهمیدن چشه.

وای هرچی به این ایران خودرو نکبت زنگ زدیم گفت اقا ساعت ۸ بزنگید.

تا ۸ با هر بدبختی بود صبر کردیم ، زنگ زدیم دوباره گفت نخیرر ما به اونجا سرویس نداریم.

ای بابا مگه ما کجاییم ؟؟؟؟؟؟؟ هنوز تو تهرانیم پس این همه تبلیغاتتون چی بود که ما ۲۴ ساعته هر کجا

 باشید هستمی و ایناا....

اییی الهی که مرده شوره همه تونو باهم ببرنننننننننننن( نفرین مادربزرگی لازم بود  )

 بابام رفت ماشین گرفت که بره یکی و بیاره درستش کنن.

رفت که رفت........................... ساعت ۱۰ اومد !!   ما زیر افتاب و گرما تلف شدیم..

بعدم که اومد دیدیم با جرثقیل اومد...

  یه تجربه تازه با اجازتون سوار جرثقیل شدیم

اهه اینقد کیف داشت بالای بالا بودیم شوشو میگفت بیبینیم چقدر میگیره تا مشهد ببرتمون 

خلاصه  رفتیم تو شهر ماشین و درست کردیم.که اخرم نفهمیدم چیش خراب شده بود.

بعد هم  راه افتادیم طرف مقصد ....با کلیی تاخیر.

نهار رو که سمنان خوردیم. واسه شام هم رسیدیم شهر بسطام.

شهری فوق العاده باحال خلوت ،سر سبز، خنک و جیگر

بعد که هتل جهانگردی داره خدااااااااااااااا ،اینکه میگم خدا چون وسط بر بیابون واقعا خداس.

اگه گذرتون افتاد حتما  برین  یه شب بمونین ضرر نمیکنین 

توی اتاقاش واقعا شیک بود ..از همه مهمتر خنک بود و را به را اهنگهای ملایم و خوشگل خوشگل

میزاشت .کلیم فضای سبز وپارک واسه بچه ها جلوش داشت.

منو شوشو یه اتاق بودیم..مامان بابا و امیر هم یه اتاق دیگه.

حالا شما فک کنین جای به این خوبی بنده مریض شده بودم..

نمیدونم از گرما نمیدونم از میوه خوردن نمیدونم از غذای نهار ظهر..آی دونت نو....!!

خیلی باید ببخشید اسهال و استفراغ شدید گرفتم.

و اصلا نتونستیم نه من نه شوشو از این همه فضای خوشگل و رمانتیک و ارامش بخش استفاده کنیم.

تازه شام رو هم همه رفتن من موندم تو اتاق تهنای تهنا...............:( و فقط از دل پیچه به خودم پیچیدم.

شب خیلی بدی بود...

 

خلاصه...صبحش رفتیم مشهد و رسیدیم بالاخره...

مشهد هم هتل آپارتمان بودیم و خوب بود جامون.. ولی هتل بسطام یه چیز دیگه بود...

هر روزش رو ساعت ۷ شب با شوشو میرفتیم حرم و ساعت ۹ میومدیم خونه. و کلی کیف داد..

کلی دعا کردم واسه خوشبختی و سلامتی خودمون و خانواده هامون..و از امام رضا خواستم

دست خالی ردمون نکنه...

 

صبح تا ظهرش رو  هم یا با مامی جونم و شوشو خرید بودیم یا شوشو میشست پروژش رو مینوشت.

اخه کلی عقب بود  بچم   الان فقط یه دونه پروژه فولادش مونده.

 

کلا " جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت ... کلی هم خرید کردم

دو تا کیف خیلی خوشگل خریدم ،اخه من عاشق کیف هستم و هرچی میخرم سیر نمیشم.

شوشو جونم هم یه ببیی( گوسفند بابا) خیلی خوشگل سفید صورتی واسم خرید که عاشقشم.

اینقد توپولی گرد و جیگره که نگووووووووووووووووو

 اسمش و گذاشتم :  گنده ی  خوشگله خرررر

ببخشید شما زیاد جدی نگیرید من حالم خوب نیست

 

اها یه خانومی رو هم ادرسش رو گرفته بودم تو مشهد که سری خواب عروس ( کوسن و بالش ها و

تشک  و رو تختی و سرویس اشپزخانه و ...)   رو خیلی قشنگ میدوزه و دست دوزه و  کارش  عالیه.

رفتیم به ادرسی که داشتیم و کاراش رو دیدیم..

واقعا بی نظیر بود..یه حدی کارش زیبا و تمیز بود که اصلن نمیشد گفت این خارجیه یا اینکه کسی تو

 ایران دوختتش. من اخه زیاد از این روتختی جینگیلی ها که مد شده میدن که خیلی پر کاره و سرمه

 دوزیه دوست ندارم. و کلا ترجیح میدم وسایلم در عینه سادگی زیبا باشه نه اینکه شلوغ پلوغ باشه.

اینی که ماله منه  از بین حداقل ۱۰۰ تا از بهترین هاش انتخاب کردم

کرم رنگه و روش گل های رز خیلی ظریف از جنس حریر داره   ..و کلی طرحای خوشگل روش داره

 که گفتنی نیست.

ایشالا بعد ها عکسش و میزارم آماده که شد.

 

 

اها دیروز هم سرما خوردم و صدام کلیی زیبا شده بود ولی زودی قرص خوردم و خوب شدم.

اصلن انگار یه جا نوشتن این ادم ( یعنی من ) هروقت میره مسافرت دهنش ( دور از جون شووما)

سرویس شود حتما !!!

 

 

اه اه چقدرر حرف میزنم من ، سرتونو بردم ببخشید

رفتم بابا نزنید ، رفتم

 

 

پ ن : اهه چرا من تو این پستم اینقدرر تعجب کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   |