تبليغاتX
یه دختر 20 ساله

 

 

سلام سلام حال شماااااااااااااا

 

خوبین دوست جوناا ؟ ما هم خوبیم و مشغول گذروندن روزهای اخرررررررررر

 

شمارش معکوس شروع شده و پر از استرسیم!

 

راسی بی معرفتااا تولدم و یادتون رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

امروز تولدمه هااااااااااااااا

 

25 فروردین 87!

 

21 سالم تموم شد و رفتم توی 22 سال ..

 

اووووووووووووووووووه چقدرر بزرگ شدم بابااااااا

 

 

هرکی یادش نبود شوشوم یادش بود...

 

شوشو رضا همیشه شب تولدم  من رو میبره بیرون و نه روزش !

 

به همین خاطر دیروز کلیی من رو سورپریز کرد..

 

اولش که رفتیم سینما ایران فیلم دایره زنگیی

 

قشنگ بود و تقریبا خنده دار..

 

موضوعش در مورد ماهواره بود و به نظر من نقش اول فیلم باران کوثری بود..

 

بعد سینما ساعت 10 شب شده بود..

 

هی شوشو گفت بگو شام کجاا بریم؟؟؟  ...پارسال من و برد فشم..که خیلی خوش گذشت..

 

امسال هم به پیشنهاد من رفتیم دربند..وایی جاتون خالیییییییییی چه هوایی بود..

 

رفتیم رستوران باغ بهشت ته دربند پای کوه..

 

همون که خیلی چراغونی داره و بزرگه و روی کوه ساخته شده..

 

خیلی خوشگل بود..دیدش هم عالی بود به مناظر پایین..

 

من خیلی وقت بود دربند نیومده بودم شاید 2 سال !

 

شوشو هم همین طور..

 

شام هم که عالی بود..جاتون خالی..

 

اینقدر اون فضا و اب و هوا ادم رو به وجد میاره که سنگ هم بزارن جلوت میخوری..

 

ولی خب غذاش خوب بود و خیلی چسبید..جاتون خالی...

 

بعد هم مثل  پارسال بعد از شام تو ماشین هدیه تولدم رو بهم داد..

 

خیلی خیلی از هدیه خوشم اومد و ذوق کردم..

 

میدونین چی بود ؟؟

 

عطر !

 

حالا جریان داره..اونم این که..اون اوایل اشناییمون..

 

اولین هدیه ایی که شوشو بهم داد یه دونه از همین عطر بود..

 

که طی این 1 سال و خورده ایی ته کشید و یه کمی ته شیشه اش موند..

 

منم عاشق بوش هستم..

 

 و دلم نمیومد بزنم ازش..اخه آخراش بود!

 

به همین خاطر شوشو دوباره برام یکی دیگه گرفت...

 

خیلی خوشحالم کردی رضا..انگار هیچ هدیه ایی جز این خوشحالم نمیکرد..

 

هزاران هزار خاطره دارم از بوی این عطر..که خودت میدونی...

 

رضای عزیزم بازم  یه شب بی نظیر و فراموش نشدنی رو برام ساختی ...

 

خیلی خیلی ممنونم ازت...

 

24 فروردین نه تنها شب تولدم هست ..بلکه یه اتفاق مهم دیگه هم تو این روز افتاد که فقط

 

 خودم و خودت میدونی..

 

مرسی عشقه من....

 

بعدددددددد از دیشب یه چند تا از دوستام هم بهم اس ام اس دادن و تولدم و تبریک گفتن..

 

خیلی هاشونم یادشون رفته انگاری...

 

البت من چون به  ماه شمسی نیمه شعبان به دنیا اومدم مامانم اینا اون روز رو تبریک میگن و بهم

 

هدیه میدن..و بیشتر سال ها هر دو روز رو ( نیمه شعبان و 25 فروردین) ولی امسال سرشون

 

خیلی شلوغه و شاید باید حق بدم که یادشون نیست.

 

البت این جریان به شوشو هم سرایت کرده و هر دو روز رو بهم تبریک میگه..خوش به حالمه

 

 نه ؟

 

بعددددددددددددد حالا بریم سراغ عروسیییییییییییییی    که هفته دیگس !

 

 

هفته دیگه پنج شنبه من و شوشو یه شب بزرگ رو در پیش داریم.

.

شب عروسیمون !! یا روز عروسیمون !

 

من همچنان کلاسای دانشگاه رو میرم و فحشیه که بچه ها بهم میدن

 

میگن تو یه هفته دیگه عروسیته واسه چی پا میشی میای دانشگاه ؟؟؟؟

 

بابا یکی نیست بگه خب چیکار کنمممممممممممممممم؟

 

نیام که حذف میشم وگرنه از خدامه با این حجم کار و استرس نیام کلاسارو !!

 

خلاصه که داستانیهههههههههههه !!

 

 

 

 

هفته پیش رو بگممممم

 

قرار شد که چهار شنبه فامیل های خودم و شوشو بیان خونمون که جهاز رو بچینیم..

 

روز قبلش دوست مامانم اصرار کرد که میخوایین برای تمیزکردن برید من با ماشین میام دنبالتون با هم بریم.

 

گفتیم باشه !

 

صبح ساعت 8 اومد دنبالمون تا بریم خونه ی من و شوشو !

 

یه کوچه مونده بود به خونمون..مامانم به دوستش گفت  سوپر نگه دار که یه دستکش بگیریم..

 

چشمتون روز بد نبینه .........دوسته مامانم حواسش رفت به سوپر و مستقیم رفت توی تیر

 

برق..............................................

 

مامانم بغل دست راننده ( همون دوستش ) بود ..منم عقب نشسته بودم پشت مامانم..

 

چنان با شدت خورد که همه مون پرت شدیم سمت راست ماشین..

 

من که اینقدررر ترسیده بودم فقط سرم و با دستام گرفته بودم و گریه میکردم..

 

خیلی بد بود..

 

مثه یه خواب بود..

 

تا مامانم گفت : وایییییییییییییییییییی!!!

 

یه دفعه به خودمون اومدیم دیدیم رفتم تو تیر برق..

 

سرم خیلی درد میکرد اخه محکم خورد به شیشه در...

 

مامانم هم با سر انگاری رفته بود تو شیشه جلو و ترک خورده بود شیشه..ولی چیزیش نشد خدا رو شکر...

 

دوستش هم بینیش خورد به فرمون و خون اومد..

 

ولی سالمیم خدا رو شکر..................

 

فقط شدید همه مون تو شوک بودیم که چی شد و چرا اینجوری شد ؟؟

 

مایشنش پژو بود...

 

سمت راست ماشین که به تیر خورد داغون شد...............................

 

و حالا در هم نمیومد...توی تیر گیر کرده بود...

 

بعد مدتی گریه زاری ...که هم از درد سرم بود هم از ترس...

 

زنگ زدم به شوشو تا بیاد کمکمون..

 

که دیگه شوشو اومد و رفتیم جرثقیل گرفتیم و ماشین دوست بنده خدای مامیم رو بردیم تعمیرگاه..

 

ولی خدا خیلی خیلی به هممون رحم کرد!


نزدیک بود عروسی بی عروس بشه

 

.خلاصه با کلیی تاخیر اومدیم و خونه رو تمیز کردیم ...

 

فرداش هم اومدیم و با فامیلای شوشو و فامیلای خودم خونمون رو چیندیم..

 

خیلی خوشگل و جینگیلی شد از نظر خودم..

 

باورم نمیشد که بالاخره چینده شد و اون همه اسباب و اثاثیه سر وسامون گرفت !!

 

حمام و دستشویی و اتاق خواب و حالمون خیلی جینگیلاسیون شده...:دی

 

پذیرایی هم خوب شد و خدا رو شکر فضا کم نیاوردیم واسه چیندن مبل ها و میز ناهارخوری..

 

اشپزخونه رو هم جاری و زن پسر خاله شوشو زحمتش رو کشیدن و چیندن..

 

قشنگ شد.... دوسش دارم.

 

فقط الان تنها چیزی که مونده از خونمون روتختی و خورده وسایلی هست که به اون خانومه تو مشهد سفارش

 

 دادیم..

 

هنوز نفرستاده زنیکه...

 

و شدیدا رو اعصابه منه این موضوع!!!!!!!!!!!

 

بهمون قول داده بود 20 روز قبل از مراسم میفرسته ولی هنوز خبری نیست..

 

کلیی از دستش حرص خورم..متنفرم از ادم های بد قول !!

 

دعا کنید که به موقع بفرسته اگر نه اون همه هزینه و برو بیا.... باد هواست !!

 

 

 

دیگه دیگه اینکه گل فروشی رو هم رفتیم و انتخابیدیم..با سالن و عکاسی هم تصفیه حساب کردیم.

 

فردا هم روزیه که باید برم مشاوره ی ارایشگاه عروسیم.

 

برای تست تاج و تور و رنگ مو و ....

 

لباسم هم نیمه امادس و هنوز کار داره..

 

وای واقعا واقعا 10 روز بیشتر به روزه موعود که این همه منتظرش بودیم نمونده...

 

کلی  واسه همه این ها استرس دارم.. ولی سعی میکنم ارامش خودم رو حفظ کنم.

 

شما هم لطفا دعا کنین همه چی جور بشه..........

 

خیلی نیازمند دعاتون هستیم...

 

فعلا میرم دیگه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط دختر 20 ساله   | 

سلام به دوستای گل وبلاگییییییییی

عیدتون مبارک دوست جوناااااااااااا

ارزو میکنم تو این سال ۸۷  به همه ارزوهای دست یافتنی و نیافتنی روزگارتون،  برسید !!!

من رو به خاطر تاخیرم ببخشید اخه تازه چهارشنبه از شمال برگشتیم

قبل شمال رفتنمون که حسابی درگیر بودم اگه یادتون باشه نامزدی دوستم لیلا بود..

رفتم جاتون خالی..خوب بود..لیلا خیلی ناز شده بود ..لباسشم معرکه بود...همسرش هم خیلی بهش

 میومد..و کلیی خوشحال بودم بابت اینکه دوستم رو خوشحال میدیدم..امیدوارم خوشبخت بشن.

بعددددش هم که رفتیم شماللللللللللللللللل

بازم جاتون خالیییییییییییییییییییییییییییی

۹ روز در شمال بسر بردیم...همراه خانواده شوشو جووونم

۲۸ اسفند راه افتادیم ساعت ۲ بعداظهر...

۳ تا ماشین بودیم..وسطای راه ماشین شوشو جوونم پنچر شد و داستان ها داشتیم...

بعد تازه نزدیکای بندر انزلی هم مه شدیدی جاده رو گرفته بود و چون به تاریکی خورده بودیم

خیلی خیلی سخت میشد جاده رو دید..گاهی هم اصلا دیده نمیشد !!

خلاصه رسیدیم بندر و مستقر شدیممم

۳ روزی که بندر بودیم (  شوهر خواهر شوشو جا گرفته بود رفتیم اونجا)

به گشت و گذار تو بازار هاش و دیدن اسکله و دریا رفتن گذشت...

داستان ها هم سر چیدن سفره هفت سین داشتیم..

اخه نه ماهی داشتیم نه تخم مرغ رنگی..

که هر دو تاش رو من و شوشو و پسر خواهر شوشو ( ۷ سالشه ) درست کردیم..

که اخر پستم عکسش رو براتون میذارم

تخم مرغمون خیلی جیگر شد شکل عمو نوروز درستش کردیم..با اولیه ترین و محدود ترین  امکانات!

بعدددددددددد سال تحویل هم که کلی باحال بود برای من و شوشو..

چون اولین عیدی بود که من و شوشو کنار هم دیگه بودیم..

یه عید فراموش نشدنی بود...

خیلی حس خوبی داشتم که لحظه سال تحویل عزیز ترینم کنارمه......

بعدش هم عیدی ها دریافت شد از مامان و بابای شوشو نقدا "...و از شوشو جونم هم کادو گرفتم.

یک عدد دستگاه که هم اتو مو هست(iron) و هم بابلیسه درشت ( فر کننده مو دیگه )

خیلی خوشحال شدم از گرفتنش ..چون میخواستم بعدا بخرمش ولی شوشو منو سورپرایز زده

 کرد وسیله ی خیلی بدرد بخوری هست برام..مرسی عشقه من

منم هدیه شوشو رو براش اورده بودم و بهش دادم..یک عدد ریش تراش دیگه که من کاراش رو بلد نیستم

فقط میدونستم شوشو همچین چیزی لازم داره  و میخواد بخره...واسه همین جلو جلو رفتم و خریدم

البت اصلا قابل شوشو گلم رو نداشت

بعددددددددددددددددددد ۳ روز هم رفتیم لاکان شهر ( نزدیک رشت) ویلای داداش شوشو.

و تا اخر ۷ فروردین اونجا بودیم..

که اون چند روز هم خیلی خیلی خوش گذشتتت جاتون خالی..

یه روزش رو رفتیم لاهیجان و تله کابینش رو سوار شدیم که خیلی با صفا بود...

عکسش رو اخر پستم میذارم .

یه روز رو هم من و شوشو دو تایی رفتیم یه جاهای اطراف لاکان شهر ..

یه تیکش خیلی خیلی با صفا بود.. و تقریبا بکر بود !!

که اسمش رو گذاشتیم دریاچه غورباقه ها...

اخه کلییی غورباقه ها سر صدا میکردن ... و حرف میزدن واسه خودشون

عکس اونم میزارم ببینین...

 

یه روز دیگش رو با خانواده رفتیم وسط جنگل و کنار یه دریاچه نشستیم..

 

بقیش هم به بازار رفتن

 ( اخه خانم ها همه جا بازار رو باید برن حالا میخواد چیزی داشته باشه یا نه )

و گشت و گذار تو شهرک گذشت

تو این ۸ -۹ روزی که شمال بودیم یه بار هم بارون نیومد ! و خیلی گرم بود...

ولی با همه احوال شمال خوبی بود

 

اهاااااااااا یه چیز دیگه قبل مسافرت یه پرو دیگه هم رفتم واسه لباس عروس..

کار روی بالا تنه اش رو کرده بود..خوشگل شده بود..

حالا قراره بعد ۱۳ فروردین برم و لباس رو تحویل بگیرم.

 

بعددددد ( وای چقدر حرف میزنی دخترر ...خوبه ۲۰ سالته ...!!!! ۶۰ ساله بشی چقدر حرف میزنی )

دیگه اینکهههههههههههههههههههههههه دیروز هم با خواهر شوشو رفتیم خونمون...

تا خریدای عروسی رو بچینیم.

خواهر شوشو خریدای من رو ..منم خرید های شوشو رضام رو بچینم..

مال من کامل چینده شد..ولی مال شوشو هنوز مونده..

وسایل من که خیلی خیلی خوشگل چینده شد...

یه عالمه کارتون خالی رو با سایز های مختلف کنار هم دیگه چیندیم..بعد یه پارچه ساتن نباتی رنگ

 روش انداختیم... و وسایل رو گذاشتیم..

و با روبان و مهره های رنگی و تورهای زرشکی و پیازی رنگ تزیینش کردیم..

کلی سخت بود ... و نزدیک ۶ ساعت طول کشید تا همش رو چیندیم..

امرزو هم قراره مال شوشو رضا رو بچینیم

 

راسی سرویس خوابمون رو هم  اوردن..گذاشتیم تو اتاق خوابمون..

کلیی ذوقیدیم من و شوشو و همش میرفتیم میومدیم نگاش میکردیم و از سلیقه خودمون تعریف

 میکردیم.

حالا هر کی میدید میگفت زن و شوهر مشکل دارن !

انگاری اینقدرر بزرگ هست که من نصفه شب شوشو رو از تخت پرت نکنم پایین !

اخه من تقریبا بد خواب هستم و خیلی ووول میزنم و این چند باری که کنار شوشو خوابیدم همش

اذیتش کردم ..یا از تخت پرتش کردم پاییین یا اذیت به طریق دیگه !

مثلا بیدارش کردم یه چیزی گفتم و  خودم گرفتم خوابیدم..

و شوشو تا مدت ها بعد خوابیدن من  خوابش نبرده !!

 و کلییی اتفاق دیگه که شوشو بهتر از من یادشه

 

خب دیگه خیلی  حرف زدم برم سراغ کارام دیگه اخه بابا ۲۵ روز دیگه عروسیهههههه!!!

ووووییییییی

 

 پ ن : وبلاگمون یکساله شده...تبریک نمیگین ؟

پ ن ۱ :  عکس ها :

 

۱:   این عکس  مال همون موقعس که تو جاده پنچر شده بودیم...من دیدم اسمون خیلی قشنگه..

اخه دم غروب بود..واسه همین سریع یه عکس انداختم

۲: این عکس یه مرغ دریایی هست بر فراز دریای خزر . شوشو گرفته عکس رو.

۳: این جا  هم خیلی قشنگ بود..این قهوه ایی های عکس رو میبینین ؟ این ها زمین نیست هااااااااا

   آبه!!!!!!!!!

ولی گَرد درخت ها که قهوه ایی هست روش نشسته و عینه زمین خشک شده...! طوری که اگه

کسی ندونه فک میکنه زمینه..و با اولین قدم فرو میره تو آب  شوشو میگفت حالت باتلاقی هم داره

احتمالا...!

 ۴: اینم عکس تله کابین لاهیجان .

۵:اینم عکس  مرداب غورباقه ها که براتون وصفش رو کردم.

۶: این  رو هم بالای تله کابین که بودیم گرفتم .

۷: این هم  شاهکاره عکسیه شوشو جوووونم هست از غروب لاهیجان.

 ۸ :این هم  عکسه تخم مرغ جیگررررر

ما که از زیباییه عکس گرفتنمون این همه به وجد میاییم و تعریف میکنیم از خودمون ..

خالق این همه  زیبایی  چی باید بگه !!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   |