|
99
سلام
سلامی با بوی بهارررررررررررررررررررر و همچنین خمودگی و خواب الودگی ! مخصوصا که ۵ روزه یونی تعطیله و تو خونم... اخه ازمون کارشناسی ارشد بود تو یونیمون و من از سه شنبه نرفتم یونی.. نمیدونم از هوای بهاره یا از استرس امتحانا یا از تنهایی تو خونه بودن که اینقدرر بی حالم و همش خوابم میاد ولی وقتی میرم تو تختمون خواب از سرم میپره و چشمام اییییییییییییییییییین هوا باز میشن وقتی هم که شوشو و این چند روز همش وقتی شوشو اومد ولو شدیم جلو تی وی و فیلم دیدیم. سیزن ۵ فیلم لاست رو دیدیم و تموم شد+ فیلم بنجامین باتن. که جدیده و انگاری مال سال ۲۰۰۹ هست...قشنگ بود بعد نبود به نظر من ولی شوشو خیلییییی خوشش اومده بود. ماجرای یه پسری بود به اسم بنجامین باتن که وقتی بدنیا اومد پیر مرد بود ولی نوزاد و هرچی بزرگ و بزرگتر میشد جوون تر میشد و سن ۱۸ سالگیش رو براد پیت بازی میکرد. در کل جالب بود سوژه اش جدید بود اگه گیر اوردین ببینید. بعدددددددددددددددددد دیگه اینکههههههههههههه هفته پیش هفته گشت و گزار بود. یه پنج شنبه رو ۶ نفری ( من شوشو پسر خاله شوشو و دوست دخترش و دوست پسر خاله شوشو و دوست دخترش ......... ) رفتیم پارک چیتگر پیک نیک. اونا جوجه گرفته بودن و من شوشو هم تنقلات و اجیل و میوه و چایی اینا بردیم. خیلی خوش گذشت و کلیی از فضای سبز اونجا و هوای توپش استفاده کردیم...خصوصا جای شما خالی جوجه هه خیلی چسبید. من و شوشو تاحالا نرفته بودیم چیتگر و کلی برامون مسیر دوچرخه اش جالب بود. قرار شد که یه بار دیگه همین جوری ۶ نفری بیاییم واسه دوچرخه. اخه اون روز بعد از ناهار و شیطونی کردن و چرت پرت گفتن و بازی و اینا رفتیم کمی پیاده روی کنیم و بعدم دوچرخه بگیریم. ولی هم دیگه دیر شده بود هم اینکه بارونه خیلی خیلی شدیدی گرفت و نشد. بعدددددددددد دوشنبه هم فافا اومد دنبالم واسه ناهار رفتیم بیرون ..یه کافی شاپ جدید و خیلی دنج کشف کردیم باهم اسمش گوییندا بود. خیلی دنج و قشنگ بود جاش با اینکه کوچولو بود. وقتی نشستیم و منو رو اورد فهمیدیم یک کافی شاپ رستوران گیاهی هست و همه ساندویچ هاش گیاهی هست و مال گیاهخوارانه. من یه چیز برگر سفارش دادم ( این شکلی بود پر از گیاه بود ) و فافا هم غذا نخورد نوشیدنی خورد. غذاش مالی نبود چون همبرگرش خیلی تند بود و من سوختم کلیی... ولی فضاش و نوشیدنیش خوب بود. اوووووووووووووووم دیگه یه روز ( چهار شنبه ) رو هم با فافا و مریم ب رفتیم پارک جمشیدیه پیک نیک. اخه من و فافا و ننیس سالی یه بار میایم جمشیدیه پیک نیک..امسال ننیس نیومد و جاش مریم اومد. من کتلت و چای و گوجه و .. بردم و مریم الویه فافا هم تنقلات و اینا. ۲ ساعتی نشستیم تو الاچیق ها صحبت کردیم و ناهار خوردیم... بعدم کمی قدم زدیم و رفتیم رستوران وسط پارک اون بالا. بچه ها قلیون کشیدن ( منم که چون به شوشو قول دادم و غیر از اون هم خیلی وقته دیگه لب نزدم ، نکشیدم ) و یه چایی خوردیم و و بعدم خدافظی و رفتیم خونه هامون. خیلی خوش گذشت این بار هم و جای تک تکتون خالی .
خلاصه که چند روز گذشته کلا زده بودم تو کار پیک نیک بازی و این حرفا که خیلیییییییی هم حال دااد. اخه حیفه این هوای بهاری نیست ادم تو خونه بمونه ؟؟؟؟؟ چند روز دیگه هم که امتحانای کوفتی پس باید لذت برد !!!!!!! دیگه خبر تازه اینکه چهار شنبه ۱۰ عدد مهمون ویژه دارم ! مامی شوشو + ۴ عدد خاله شوشو + زن عموی شوشو + جاریم + خواهر شوشو !!! که با مامان خودم میشیم ۱۰ نفر. هیچ مناسبت خاصی نداره و همین جوری که مهمونیه زنونس. غذا هم فعلا میخوام ( شوید باقالی با مرغ و زرشک پلو و لازانیا و خورشت قیمه بادمجون و سالاد کاهو و سالاد کلم و ژله و کاستر پاودر) درست کنم حالا اگه تا ۴ شنبه نظرم عوض نشه و چیزی اضافه نشه. امیوارم مثه مهمونیای قبلیم خوب برگزار شه. من یه عادت بدی دارم وقتی مهمون دارم چه یکی باشه چه۱۰۰ تا کلیی استرس دارم و از یه هفته قبل همش تو فکرم .و تا تموم نشه خیالم راحت نمیشه. مخصوصا که کل هفته رو یونی دارم و نمیدونم چه طوری میخوام این همه کار رو انجام بدم. البت امروز تمیز کاریه هفتگیم رو کردم شنبه .ولی شماها دعا کنین که همه چی اوکی باشه. اووم دیگه اینکه این هفته دو تا مانتو هم خریدم یکی از این مدل سنتی ها مشکی که با فافا خریدیم و تاحالا جایی جز این مغازه ندیدم .از این استین کوتاه نازک هاست و باید زیرش بلیز پوشید. یکیش هم بادمجونی رنگه و از این پارچه لخت ها که یه مدل خاصیه و نمیدونم بگم چه جوری . جدید اومده بهش میگن انگار عبایی یا پانچو نمیدونم یه جوره خاصیه از وسط مانتوهه کمر خورده و اینم استینش کوتاهه.میدونم الان قشنگ فهمیدین من چی میگم دیگه هم خبری نیست و زندگانی میگذرد
پ ن ۱ : ا ن ت خ ب ا ت نزدیکه شماها رای میدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!
پ ن ۲ : هانیه جونم جواب سوالت نه هست...من منظورم این بود که اگه تو وبلاگم اون اسم و اوردم منظورم با همون شخص بوده. |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 5:31 بعد از ظهر 98
رضا جونم چه زود اومدی شدی همه زندگیم ؟ عزیز دلم چه زود اومدی و ته قلبم و تصاحب کردی؟ رضای مهربونم یعنی واقعا من و تو ۱ سال کنار هم زیر ۱ سقف زندگی کردیم ؟ ۱ سالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل ؟ باورم نمیشه... دیروز از صبح همش تو فکر بودم که وایی ۱ سال پیش این ساعت من چیکار میکردم..تو چیکار میکردی.. چه استرسی داشتیم.. وای... ارایشگاه ...گل فروشی... اتلیه ....مراسم عقد...مراسم سالن....مراسم بعدازسالن... خداحافظی غمگین اخر شب از پدر مادرامون.. وای چه حالی بودیم..چه استرسی داشتیم که میخواستیم خودمون دو تایی زندگی مون رو شروع کنیم..ترس از اینکه ایا میتونیم ؟ و حالا ۱ سال از اون شب و روز گذشته و به خودمون ثابت کردیم که میتونیم... چه روزایی رو کنار هم تو این خونه گذروندیم.. کلی تو سر و کله هم زدیم این ۱ سال تا زندگی کردیم.. چقدررر تلاش کردیم تا امروز اینقدرر اخلاقامون به هم نزدیک شده.. با اینکه من و تو نسبت به بقیه عروس داماد ها اخلاقامون خیلی بهم نزدیک بود ولی بازم وقتی اومدیم زیر یه سقف فهمیدیم خیلی مورد ها هست که با هم اتفاق نظر نداریم و رفته رفته اونا رو هم حل کردیم و الان دیگه خیلی بهتر باهم کنار میایم.. از اول تصمیم گرفتیم به هم کمک کنیم که بیشتر به خدامون نزدیک بشیم.. تو که خیلی موفق بودی و من دیگه ۱ ساله نماز صبحم قضا نشده.جز چند مورد که اتفاقی بود. ولی نمیدونم من چقدر موفق بودم اینو دیگه تو باید بگی.. من این ۱ سال همه تلاشم و کردم تا زندگی خوبی برات بسازم و سعیم رو کردم دانشگاه و کار و گشت و گذارام باعث نشده از زندگیمون چیزی کم بزارم.. وقتی دیشب بهم گفتی که این ۱ سال خیلی از من و زندگیمون راضی هستی غرق شادی بودم.. واقعا هیچی قشنگ تر از این نبود که رضایت رو تو چشمات ببینم. منم خیلی از زندگیه قشنگمون و از تو راضی هستم رضای ماهم..واقعا عزیزم تو توی این ۱ سال زندگی مشترکمون از هیچ چیزی برای من کم نزاشتی..هیچ چیزی نبود که بخوام و نه بگی ! همیشه اغوشت بروی من باز بود.. پیش می اومد مواردی که از دستت ناراحت بودم ولی چشمام و رو همه چی بستم و هیچی نگفتم بی محلی کردم . ولی بعد مدت کوتاهی فراموش کردم و باز مثه قبل شدم. مواقع زیادی هم بود که من ترو تا مرز بینهایت عصبانیت کرده بودم و از دستم ناراحت بودی ولی سکوت کردی و با یه لبخند من لبخند زدی گذشت کردی و اغوشت رو به روم باز کردی... و با بوسه هات بهم فهموندی که من رو بخشیدی ! همسر مهربونم اروم جونم همدم روزهای بد و خوبم.. عشقه من دیوونه وار دوست دارم و میپرستمت
سالگرد ازدواجمون مبارک !
من مطمئنم سال های سال این روز رو همین جور عاشقونه با هم جشن میگیرم .
سلام دوستای گلم خوبین ..ممنونم برای تبریکات سالگرد ازدواجمون. یه دنیا ممنونننننننننننننننننننننننننننننننن دیروز قرار بود شوشو ساعت ۵ بیاد تا به مناسبت سالگردمون با هم بریم بیرون. از قبل یعنی هفته پیش کادوهامون رو گرفته بودیم. یه ساعت من برای شوشو و یه ساعت شوشو برای من خرید. ولی کادوی هرکس دست اون یکی بود و بعد از خرید حق نداشتیم ببینیمش تا روز ۵ اردیبهشت. داشتم حاضر میشدم که دیدم زنگ میزنن در رو باز کردم دیدم شوشو یه دسته گل صورتی خوشگل گرفت جلوم..جیغ زدم و بغلش کردم.. بعد کلی جیغ وماچ و و تشکر شوشو یه لبخند موزیانه زد و گفت منم دلم میخواست که برات دسته گل بخرم خببب، ولی این از طرف من نیست!!!! گفتم پس کی داده ؟ گفت خودت حدس بزن..هرکی رو حدس زدم شوشو گفت : نه گفتم خب خودت بگو..گفت گل فروشیمون. جریان از این قرار بوده که گل فروشیمون ( منظورم همون گل فروشی هست که دسته گل و ماشین عروس مراسم نامزدی و عروسیمون رو گل زده هست ) صبح به شوشو زنگ میزه و بعد کلی ارزوهای خوب و تبریک سالگرد ازدواجمون به شوشو میگه اگه زحمتتون نیست بیایین و هدیه سالگردتون رو بگیرین. شوشو میره و اون بعد از پرسیده زنگه مورد علاقه من ( صورتی) این دسته گل زیبارو درست میکنه و بهمون هدیه میکنه. خلاصه بعد از حاضر شدن ، راه افتادیم سمت سینما. من صبحش برای فیلم سوپر استار سینما ایران بلیط رزرو کرده بودم ولی چون دیرمون شده بود شوشو گفت بریم سینما فرهنگ که نزدیکمونه. خلاصه رفتیم و فیلم سوپر استارو دیدیم..قشنگ بود ما خوشمون اومد فقط اخرش رو باز نگه داشته بود کارگردان که زیاد حال نکردیم. بعد از فیلم رفتیم رستوران سنتیی که مال مجتمع ع بود. اخه عروسیمون هم همون جا بود ..ولی زیاد خوشمون نیومد. با اینکه رستورانش خیلی شیک و قشنگ بود ولی نه تخت نداشت نه چایی...و دیگه اینکه سر پوشیده بود وفضای بسته. این شد که به پیشنهاد شوشو رفتیم سمت اوشان فشم. من دوست داشتم مثل پارسال بریم رستوران سفیر که واسه تولدم شوشو من رو برده بود.. ولی شوشو گفت بریم یه جای جدید، تعریف رستوران کاکتوس رو شنیده بودیم برای همین رفتیم اونجا.که انصافا هم جاش خیلی قشنگ بود هم غذاش خیلی عالی بود. با اینکه بغل رودخونه بود ولی سر پوشیده بود و هم دید رودخونه رو داشت هم یخ نمیکردی. بعد از شام هم هدیه های همدیگرو دادیم و بعد کلی عکس خواب الو برگشتیم خونمون. البت با یه روحیه تازه برای اغاز سال دوم زندگی مشترکمون.
پیشاپیش بابت تبریکاتتون تشکر میکنمممممممممممم
پ ن ۱ : عزیزم این عکس عطر اسکادا میوه اییه منه. من ۳ سال پیش خریدم فک کنم حدود ۳۰ تومن. پ ن ۲ : من ذرت مکزیکیم رو اینجوری درست میکنم دوسته عزیزم : کنسرو ذرت رو میگیرم و ذرت رو بعد از تفت دادن تو کره بهش اویشن و چاشنی لیمو -فلفل اضافه میکنم. کمی هم نمک میزنم بهش و با قارچ سرخ کرده مخلوط میکنم و با سس هزار جزیره سرو میکنم. پ ن ۳: مثل اینکه هنوز بعضی از بچه ها تو باز کردن عکس هام مشکل دارن. دوستای گلم اگه یکی از عکسام رو باز کنین کافیه. وقتی عکس رو دیدین روی کلمه ی next image یا previous image کلیک کنین تا بقیه عکس ها رو ببینیند. پ ن ۴: بابا چند بار باید بگم که مننننننن گفتم ۲۲ سالم تموم میشه و میرم تو ۲۳ سال !! اول متن و با دقت بخونین بعد اظهار ریاضی دانی بکنین !!! پ ن ۵ : هانیه عزیزم ممنونم بابت تبریکت همین که یادت بود ممنون، درکت میکنم و مهم نیست دیر و زودش مهم اینه که یادم بودی.امروز خواهر شوشو هم زنگ زد و با تاخیر تبریک گفت بهمون و اونم میگفت ببخشید که دیر شده، ولی واقعا همین که کسی یادمون بوده برای من کافیه. میبوسمت عزیزم.
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:44 بعد از ظهر 97
سلامممممممممم
سلاممم احوالات شما ؟ من که حسابی خوبم و شارژژژژژژژژژژژژژ واسه تولدم اصلا فرصت نکردم که بیام و اپ کنم. پس الان میگم : تولدمممممممممممممم مبارک! بنده در ۲۵ فروردین سال ۶۶ در روز پنجشنبه ساعت ۴ در بیمارستان ایرانمهر به دنیا اووووومدم! و ساعت ۴ روز ۲۵ فروردین ۸۸ رفتم تو ۲۳ سالگی ! ۲۲ ساله تموم دارم. از طرفی خوشحالم و از طرفیم دوست ندارم سنم بره بالا ! واقعا که وقتی ادم سن ۲۰ سالگی رو رد میکنه دیگه نمیفهمه چه طوری سنش میره بالا! خیلی سریع روزها و ماه ها میگذره و میشه ۱ سااااااال ! کوچیکتر که بودم وقتی میفهمیدم یکی ۲۲ سالشه پیش خودم میگفتم : وایی چقدر بزرگه! ولی الان میفهمم خیلی هم بزرگ نبوده! به هر حال... تولد امسالم مثل هر سال نبود چون میخواستم مهمونی بگیرم به مناسبت تولدم سرم کلی شلوغ بود و اصلا فرصت نکردیم که با شوشو بریم بیرون شام و گشتی بزنیم. کادومم که یه هفته قبل تولدم بهم داده بود شوشو جونم. ولی همش هی غصه میخورد و میگفت : اینجوری دوست ندارم تولدت اصلا خوب نبود من نبردمت بیرون و .. هرچی میگفتم : اخه عزیزم من خودم وقت نداشتم و ازت خواستم امسال بیرون نریم. به خرجه شوشو نمیرفت که نمیرفت و بازم ناراحت بود از اینکه من رو شام بیرون نبرده. قربونت برم اینقدررر مهربونی. اخر هم قرار شد که واسه روزه سالگرد ازدواجمون ( ۵ اردیبهشت) جبران کنه و اون روز رو بترکونه. که بالاخره قبول کرد و خوشحال شد. مامی شوشو هم واسه تولدم هم حضوری تبریک گفت هم زنگ زد بهم .کادو هم پول بهم داد. مامی خودمم زنگ زد تبریک گفت .همین طور حضوری...ولی اکثر اوقات به قمری بهم کادو تولد میده. اخه به قمری تولدم نیمه شعبان هست.
و اما بگم از روز تولدم! تقریبا ۱۹ نفر رو دعوت کرده بودم ولی فقط ۱۱ نفرشون اومدن. حدس میزدم که بیشترشون نیان و خودشون رو لوووووووووووس کنن!! دلم میخواست همه بودن و دور هم بودیم و بیشتر همین جمع شدنمون برام مهم بود و نه خوده تولدم. ولی به هر حال ۱۱ نفر از دوستام اومدن ( فافا ، ننیس ، سبا ، ندا و بچه ۵ سالش ، مینا و خواهر زاده اش ، مریم ب ،مریم ش ، سمیرا و سمانه که ۲ قلو بودن ) از صبح ساعت ۷ پا شدم و غذاهام رو اماده کردم.. ساعت۱۱ فافا اومد پیشم و کمی کمکم کرد و بعدش با هم رفتیم ملکه و کیک هاش رو دیدیم. ولی اکتفا نکریدم و چند تا شییرینی فروشی دیگه هم رفتیم ولی بازم برگشتیم ملکه و کیکم رو از همون جا خریدم. کیک رو گذاشتیم خونه و باهم رفتیم ارایشگاه و موهام رو لخت کردم ( اها راستی هفته پیش موهام رو باز مش کردم ولی این دفعه خیلی پر تر و تقریبا ۹۰ درصد ، بقیه میگن خوب شدی و شوشو هم خوشش اومده ) بعدش اومدیم خونم و تا ساعت ۳ و ۴ با فافا مشغول تزیینات پذیرایی و درست کردن غذا و اینا بودیم. تا ساعت ۶ دیگه همه رسیده بودن و خونه رو سرمون بود. طبق معمول همه تولد های دخترونه بزن برقص و جیغ و شیطونی براه بود. و جای همتون خالی خیلی بهم خوش گذشت. بعد که همه رسیدن کیک رو اوردیم و بریدم و مراسماتش و بعد هم کادو ها رو باز کردم. که یکی از یکی خوشگلتر بود و بچه ها خیلی زحمت کشیده بودن و من حسابی شرمنده شدم. اینم عکس کادوهاشون: (1 ،2 ،3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، اینم یه ظرفه که اینجوریه بعد اینجوری میشه ) کادوی فافا از همه بیشتر سورپریزم کرد.. حدود ۲۰ روز پیش فافا ازم خواست چند تا از عکسای خودم و رضا رو براش ایمیل کنم.. گفت میخواد تو کامپیوترش ارشیو درست کنه از دوستاش. منم براش ایمیل کردم . نگو شیطون رفته یکی از عکسای دو نفره مون رو برامون داده رو تخته چاپ کردن. واییی وقتی کادوش رو باز کردم هنگ کردم از اینکه چرا عکس من و شوشو تو کادوی فافاس ؟؟؟ معادله اش برام جور در نمیومد که یه دفعه دو زاریم افتاد که این همون عکسیه که خودم براش فرستادم. خیلی خوشحال شدم و برام خیلی سورپرایز بود. شوشو هم خیلی خوشش اومد .
بعد از باز کردن کادو ها هم شام رو اوردیم. برای شام سالاد ماکارونی درست کردم و تست ( همون ساندویچ میکری ) که مواد پیتزا رو توش ریخته بودم + ژله اکواریومی و سالاد کاهو و ته چین مرغ ! داشتیم میز شام رو میچیدیم که یه دفعه دیدم ای داد بیداددددددددددددددددددددد اینقدرر مشغول شیطنت و رقص بودیم بودم رو گاز ) روشن کنم ! کلی حالم گرفته شد اخه خیلی به خاطرش راه رفته بودم . هیچی دیگه اشم رو بدون ته چین سرو کردم. وته چین ها ساعت ۱۲ شب حاضر شدن ... و اون موقع هم که جز خودم و شوشو کسی نبود که بخوردشون و به ناچار یکیش رو خونه مامانم بردم و یکیش رو بردم خونه مامی شوشو. بعد شام هم باز یکم تو سر کله هم بودیم و تفلددددددددددد تموم شد و دوست جونا رفتن. و جای همه اون دوستایی که نیومدن خیلی خالی بود. ۶ تا از دوستاییم که نیومدن تو دانشگاه هستن و دیروز دیدمشون..تو بوفه.. ریختن سرم و کلیی ماچچچچچ و معذرت خواهی که نتونستن بیان.. و ازم خواستن دو شنبه بیام تا کادو هام رو بیارن..ولی برای من واقعا کادوهاشون مهم نبود اومدنشون مهم بود که نیومدن. خلاصه که امسال بعد از فکر کنم ۱۵ سال بازم تولدم رو تو خونه گرفتم.اونم خونه خودمون. اخه سال های پیش فقط با دوستای فابریکم میرفتیم کافی شاپ و اونجا مهمونشون میکردم. همین دیگه اینم شرح ما وقع تولد. جای همگی خالیییییییییییییییی
از جمعه بگم که رفیتم از صبح خونه مامی شوشوووووووووووووووو عصر که شد دیگه خیلی حوصلمون سر رفته بودم هی گفتیم کجا بریم کجا نریم ؟ اخر سر راه افتادیم به سمته دربند. با داداش شوشو و جاری جون و بچه هاشون و مامی شوشو. ۱۵ مین طول کشید تا رسیدیم دربند ...ولی ۱۰ مین از پایین در بند طول کشید تا بالای دربند!!!! چون ترافیک بود و جا پارک نبود.بالاخره پارک کردیم و کلیی پیاده رفتیم تا رسیدیم اول دربند. ولی بازم خوب بود نسبت به اینکه روزه جمعه بود. اول رفتیم جاتون خالی از این آلو جنگلی ها و ذغال اخته ها خوردیم......... بعدم رو تخت چایی و باقالی و تنقلاتتتتتتتتتتتتتتت بعدم شام . بعد مدت ها بود که با شوشو میومدم.قبل عید خودم با دوستام اومده بودم ولی با شوشو ۱ سالی بود نیومده بودیم. مامی شوشو و داداش شوشو هم ۶ سالی میشد نیومده بودن. خلاصه که خیلی خوش گذشت...شام هم طبق پارسال رفتیم رستوران باغ بهشت . کیفیت غذاش مثل پارسال بود و خوب بود. بعدم اومدیم سمت خونمون که کلییییییییییییی تو ترافیک موندیم. ولی شب خوبی بود و کلیی تنوع بود برامون.کلیم عکس گرفتم . بعددد دیگه اینکههههههههههههههههههه ازمایش خون هم واسه هورمون دادم و جوابش و دوشنبه میدن که باید ببرم و به دکترم نشون بدم ببینم چی میگه!!!!!!!! سه شنبه هم وقت دکتر پوستمه...خیلی راضی نیستم از داروها و کرم هایی که بهم داده بود حالا فردا برم ببینم چی میگه!!
۵ اردیبهشت هم که سالگرد ازدواجمونه... قراره با شوشو جونم یه جشن کوچیک دو نفره بگیریم البته بیرون ..به صرف سینما و بستنی و شام و این جینگولک بازیا ! شاید تکراری باشه ولی خوش میگذره. من میگم اتلیه هم بریم عکس بگیریم ولی شوشو میگه کاره بی معنی هست و دوست نداره! من میگم : خیلیم جالبه و میتونیم هر سال عکساش رو بزاریم تو یه البوم . حالا دیگه نمیدونم بریم یا نه....؟! برای کادو هم چون خیلی خسته انتخابش تصمیم گرفتیم با هم دیگه بریم و ساعت ببینیم. و یه ساعت اسپرت شوشو برای من بگیره و یکیم من برای شوشو. بعد فکر کردیم که تازه برای عروسی ساعت خریدیم برای هم و از قبل هم ساعت داشتیم. ولی چون به نتیجه بهتری برای خرید کادو نرسیدیم فعلا قرارمون خرید ساعته ! یکی از دوستام گیفت خوب لباس و کفش و اینا بگیرید ولی دوست ندارم. چون لباس و کفش و اینا که همش داریم میخریم و بعدشم این چیز ها بعد چند وقت خراب میشه و از بین میره ولی ساعت و طلا و و چیزای این جوری اگه مراقبش باشی سال های سال برامون میمونه و خاطره اون روز رو زنده میکنه!
دیگه هم خبری نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ..
پ ن ۱: بابت تبریکاتتون یه دنیا ممنون خیلی خوشحال شدم تبریکاتون رو دیدم. هانیه عزیزم بابت تبریک اسپشیالت ممنونننننن عزیزم..............! پ ن ۲ : عزیزم اخرین تلفنی که من از خانوم افجعی دارم اینه : ۲۲۰۲۸۵۴۱ پ ن ۳: نیلوفر عزیزم من تلفن اون خانومی که برای من رو تختی دوخته رو گم کردم میگردم اگه پیداش کردم برات مینویسم تو بلاگم.قیمتش هم ۱ سال و نیم پیش از من ۱ میلیون و ۳۰۰ تومان گرفت. الان نمیدونم چقدر شده.
پ ن ۴ : این جواب سوالاتتون : عرضم به خدمتتون که من ۲۲ سالم تموم شد و رفتم تو ۲۳ سال. و شمع ۲۲ رو فوت کردم رفت پی کارش ! به همین خاطر شمع ۲۲ رو کیکم بود. عزیز دلم نحوه ی درست کردن ژله اکواریومی هم تو یه سایت دیدم اینم ادرسش. مارک ارکوپال منظورت چیه عزیزم ؟ من اسم طرحش رو نمیدونم جعبه هاشم ندارم. ولی تو بازار بزرگ بری هست ۱۰۰ در صد. اون چیزی که روی سالاد ماکارونیه پنگوئن هست و از تخم مرغ و زیتون سیاه و هویج درست شده.
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:52 بعد از ظهر |
|













یادم رفته زیر ته چین هام رو ( اماده بود و گذاشته 






