|
114
سلام سلاممممممممممممممم
خوبین دوست جوناااای خودم. ما هم خوبیم.. و مثل همیشه زندگانی میکنیم.. این هفته خیلی سرم شلوغ بود برای همین نشد که بیام اپ کنم. یکشنبش که صبح کلاس نقاشی بودم و دومین تابلومم تموم کردم..که این یکی خیلی بهتر از قبلی شد. هم رنگ هاش شادتر شد و هم خودم بیشتر دوسش دارم. شوشو هم خوشش اومد و کلیی ازم تعریف کرد... و میگفت تو از استادت بهتر کشیدی اخرین جلسه این ترمم بود و قرار شد ترم بعدم رو از مهر بیام..چون تو ماه رمضون برام واقعا سخته.. هم راهش هم اینکه روزه ام و انرژیم صفره! بریا همین بهش گفتم دیگه از مهر میام برای ادامه اش.. خدا کنه فقط ترم جدید که بر میدارم ۱۱ واحد باقی مونده از لیسانسم رو تو ۲ روز بدن حداکثر تا مثل ترم های قبل هر روز هفته تو راه دانشگاه نباشم! بعدددددددددددددد کلاس نقاشی هم با فافا و مریم دوست قرار داشتیم . اومدن دم کلاس دنبالم و رفتیم دربند.همون جور که قرار گذاشته بودیم. رفتیم رستوران باغ بهشت همون طبقه اییه که همیشه با شوشو میریم.ناهار خوردیم و بعدم رفتیم یه رستورانی که تخت و قلیون داشت بچه ها قل کشیدن.. منم همش اذیتشون میکردم میگفتم شماها معتاد شدینننننننننننننننننننن هی هر دفعه میریم بیرون میگن قل یون قل یون ...! خیلی خوش گذشت..از همه جا باهم حرف زدیم..حدود ساعت ۳ هم برگشتیم خونه هامون. البته به خاطر من زود برگشتیم..چون من میخواستم با مامی شوشو بریم ختم. مادر یکی از فامیل های شوشو اینا فوت کرده بود..و رفتیم امیر اباد ختم . بعدددددددددددددد دشونبه هم که خودم مهمون داشتم ..دونفر خانوم بودن از اشناها + مامانم و داداشم. برای ناهار اومدن..و تا بعداظهر بودن. سه شنبه هم که صبحش سر کار بودم طبق معمول و بعدم با فاطمه دوستم رفتیم خونشون. اخه دوباره خونش رو عوض کرده بود و گیر داده بود بیا پیشم. قرار بود بریم برگر ذغالی و بعد بریم خونش ولی چون خسته بودیم جفتمون رفتیم خونش و زنگیدیم برامون غذا اورد از برگر.تنبل هم خودتییییییییییییییی بعددددددددددددددددددد اونجا هم خیلی خوب بود و کلی از این ور و اون ور حرف زدیم. دلم براش تنگیده بود خیلی وقت بود ندیده بودمش. این فاطمه خانوم ما هم قبلا همسایه مون بود ..یعنی واحد بغلیه خونه قبلیمون بود وقتی خونه بابام بودم. خیلی دختر خوبیه و قبلا نا روزگار خوبی باهم داشتیم.. ولی از وقتی ازدواج کردیم جفتمون رفت و امدمون در حد ۲ ماه یکبار شد. میرسیم به دیروزززززززززززززززززززززز که اساسی دهنم صاف شد اخه صبحش خودم مهمون داشتم .۴ تا از دخترای فامیل که از من کوچیکترند ولی دوست داشتن بیان خونم و بالاخره اینقدر نیومدن تا خودم دعوتشون کردم. واسه نهار بودن اونا هم. ماکارونی درستیدم با یه غذای جدید که اسمش رو نمیدونم.ولی بیشتر به چیپس و پنیر فله و خفه کاری شبیه! اخه همه چی داره توش. دیروز هم برای این کارا از ساعت ۹ بیدار شدم و کارامو کردم. مایه ماکارونی رو پختم..اون غذاهه رو اماده کردم ژله مو که دیشب درست کرده بودم برگردوندم و تزیینش کردم....و کلی کار دیگه. ساعت ۱۱ بود که زنگ زدن ..ما سر کوچه هستیم پلاک چند بود؟ حالا من و میگی هنوز نه لباس پویده وبدم نه ارایش کرده بودم نه موهامو سشوار کرده بودم!! نه روتختیه تختم و انداخته بودم!
سریع تا گوشیرو قطع کردم..سریع لباس پوشیدم و جلوموهامو سشوار سریع کشیدم و ارایش تند تندی کردم و روتختی رو انداختم. همه این کارا در عرض شاید ۵ دقیقه یا کمتر! خودم باورم نمیشد! زنگ در و زدن و اومدن بالا!! خلاصه...بازم طبق معمولی که چند تا دختر میوفتن به هم چرت و پرت گفتیم و حدود ۳ ناهار خوردیم. دختر داییمم ساعت ۵ تازه اومد و بهمون پیوستتتتتتتتت یکمم بعداظهرش زدیم رقصیدیم تااا ساعت ۶ که اژانس گرفتن و رفتن. حالا فک کنین من خستهههههههههه ..خونه کمی تا اندکی زیر رو رو !! ( به نسبت قبلش که همه چی سر جای خودش بود ) و حالا باید حاضر شم برم تولد! بلههههههههههههه دیشب تولد کتی دوسته دانشگاهمم دعوت بودم! و پای تلفن کلییییییییییی ازم خواهش کرد که حتما بیا ی و اینااااااا منم کادوش رو سه شنبه خریده بودم.( یه روسری طرح بربری با یه خلخال خیلی خوشگل) سریع حاضر شدم حالا شما فک کنین من از اون سر دنیاااااااااا رفتم غرب تهران برای تولدش. شوشو هم با یکی از دوستاش که غربه قرار گذاشت و شام رفتن بیرون. تولد کتی هم خیلی خوشگذشت..چند تایی از بچه های یونی رو دیدم. و با اینکه خیلی خسته بودم کم نیوردم و تا ۹ رقصیدیم.. دیگه تو مایه های هلاک شدن بودیم و بعدم شام دادن..که شوشو زندگید که من پایین دم خونشونم شام خوردی بیا ، ولی عجله نکن. منم که شوووووووووووهر ذلیل ..هم دلم تنگیده بود براش هم گناه داشت خسته بود.. سریع شام خوردم و خدافظی کردم و رفتم پایین. واقعا اگه رضا نمیبردم به مراسم تولد نمیرسیدم. اخه من هرجا بخوام برم شوشو جونم نه نمیگه و میبرتم.. و خداییش اینقدرر خوب رانندگی میکنه که ۳ سوته میرسونتم !!دیشبم با اینکه همت خیلی خیلی ترافیک بود سریع رسوندم. خلاصه که این هفتههههههههه خیلی هفته شلوغی بود برام و خدا رو شکر به خوبی برگزار شد. الان هم که پای کامیم تا شوشو بیاد.ناهار هم از دیروز یه عالمه مونده. شام هم خونه مامیم میرم و بعدش هم قراره بریم خونه دوسته مامانم..که خیلی برام عزیزه و عینه خالم دوسش دارم ولی متاسفانه انگار سرطان سینه گرفته و یکی از سینه هاش رو برداشتن..من نمیدونستم.. و وقتی فهمیدم خیلی خیلی حالم بد شد و گریم گرفت.. اخه این زن نمونه است..یه خانوم مهربون ، خوش قلب و واقعا بی نظیره.. ازتون میخوام دعا کنین مشکلش حل شه و به همین جراحی ختم شه.مرسی دوست جونا...
بعدا نوشت : این وبلاگ و تازه پیدا کردم.نمیدونم چرا اینقدر دوسش داشتم.کامنت دونیم نداره که بهش بگم. نوشتنش و خاطراتش و مخصوصا اینکه تو ام*ریکا زندگی میکنه.. من رو یاد هدیه دوسته وبلاگیم انداخت...
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 12:57 بعد از ظهر 113
بعدا نوشت : بچه ها انگاری یکی وبلاگ باران رو تصاحب کرده و بجاش مینویسه. اون ادرس قبلی نرین دیگه لطفا . باران خودش اینجا رو ساخته برین اینجا برای نوشته های باران.
سلام سلامممممممممممم اومدم جریان روزه عروسی ننیس ( دوستم)رو بگم.. یکشنبه صبح که رفتم کلاس نقاشی.. وایی شبش خیلی دیر خوابیدیم و به همین دلیل صبح خیلی خوابم میومد.. و خیلی به سختی بلند شدم و حاضر شدم! و چون هنوز دوره درمان پوستم رو میگذرونم..کلیی کار داشتم در رابطه با پوستم طبق معمول هر صبحم! اول با صابون مخصوصش صورتم و شستم و بعدم لوسیون رو زدم و بعدم ضد افتاب رو و بعد هم کمی ارایش هر روزه و بعدم حاضر شدم!
مگر اینکه مهمونی یا جای خاصی باشه که در اونصورت وسواسی میشم و طولش میدم! اونم که همیشه از دقت زیاد گند میزنم. معمولا جز خط چشمم بقیه ارایشی که میکنن تند نیست هیچ وقت. کجا بودم ؟ اها حاضر شدم و رفتم با شوشو خونه مامیم و بعدم ساعت ۹ رفتم کلاس. کلاس نقاشیمون خیلی باحاله.. همش بحث بحث سیاسیه! اگرم خیلی از بحثای سیاسی خسته بشیم میرسیم به خانواده های خودمون و همسرامون. البت من دومی رو زیاد شرکت نمیکنم. ولی بعضی از بچه ها خیلی دلشون پره و حسابی میگن میگن میگن............ استادمون هم خیلی باحاله و کلییییییییییییی حرص میخوره همیشه از دست این دو*لت و ..اینا! و خلاصه بحثای جالبی داریم.. بعدد کلاس هم رفتم باز خونه مامانم. اونجا که میرم ( خونه مامانم و میگم) خیلی راحتم.. به یاده قبلنا که خونه بابام بودم واسه خودم لباس راحت میپوشم و همش ولو ام! و همش دستور میدم به داداشیم عینه قدیما! بقیه ساعات رو هم با مامانم درد و دل میکنم و از همه جا باهم حرف میزنیم. اخه من کلا تو زندگیم با مامانم خیلی صمیمی هستم. ولی با بابام معمولیم. اخه اکثرا بابام رو خیلی نمیدیدم..تا چندین سال که صبح میرفت و شب ساعت ۹ یا ۱۰ میومد. چون کارشون ازاد بود و چون کار مال خودش بود نمیتونست زود بیاد.. بچه تر هم که بودم بابام بازار مغازه داشت و تو کار فرش بود. و اکثرا دیر میومد.چون سرش شلوغ بود! البت جمعه ها اکثرا بود و تا وقتی بچه تر بودم همه پارک رفتن ها و ..با بابام بود. و خیلی اوقات که از سفر میومد ...به محضه رسیدن با سوغاتی هام میومد دم مدرسه دنبالم.. یکی از سوغاتی هام یک باربی بود که عروس بود و دوتا ساقدوش داشت.. کلاس اول دبستان بودم ...شاید ۳ هفته ایی میشد که رفته بود المان..( برای کارش میرفت) اومد مدرسه دنبالم و باربیی رو که گفتم برام اورد.. وایییییییییییی که چقدرر خوشحال شدم.. اینقدررر دوس داشتم باربی هه رو که هنوز که هنوزه کامل بازش نکردم..! با اینکه هر دور میرفت سفر برام کلیی عروسک و باربی های مختلف میاورد ولی این یکی رو خیلی دوست داشتم.. و دلم نمیومد بازش کنم.. دخترا حتما میفهمن که باربی عروس اون موقع یعنی چی ! و چقدر دوست داشتنیه.. الان هم دارمش ..وقتی مامان اینا بعد عروسی من اسباب کشی کردن به جای دیگه من کلل عروسک ها و اسباب بازی های بچگیم رو اوردم خونه خودم.. الان تو انباریه..شاید یه روز عکس اون باربی هه رو گذاشتم. ولی بعدا که بزرگتر شدم فاصله ام با بابام بیشتر شد و به مامانم نزدیکتر شدم.. با مامانم خیلی خیلی عیاق شدم و از بچگی و نوجونی همه چی رو بهش میگفتم. خیلی چیزایی که شاید خیلی از دخترای هم سنم با ماماناشون در میون نمیزاشتن. چی داشتم میگفتم که یهو اینارو گفتم ؟ اها رفتم خونه مامانم و بعدم ساعت ۳ رفتم ارایشگاه.. فافا چون اپبلاسیون داشت ۲ اونجا بود.رفتم و نشستم تا کاره فافا تموم شد. تا ساعت ۶ هر دومون رو حاضر کرد. ولیی کلیی رو اعصابم راه رفت. اخه این ارایشگاهیه که مادر شوهرم و جاریم میرن.. منم قبلات باهاشون میرفتم ولی از وقتی عروسی کردیم و محلمون کمی عوض شد دیگه این جا بهم دوره و نمیرم پیشش.بعدشم که یه بار موهام و خراب کرد منم دیگه نرفتم. و یه جا تو شریعتی میرم. بعددددددددد گیر داده بود عکسای عروسیتو ببینم.منم تو گوشیم چند تایی داشتم و نشونش دادم. اونم حرصش گرفته بود که با مامی شوشو اینا اشنائه و اینکه چرا من برای عروسیم نیومدم پیشش.. عکسارو دید و گفت: خوشگل شده بودی..لباست خیلی خوشگله.. و اتلیه اتون خیلی خوب بوده و .. ولی بعدش گفت اگه میومدی پیش من، من اینجوریت میکردم خودم.. و هزار تا حرف مفت دیگه! اکثر ارایشگرا من دیدم اینجورین کاره اون یکی رو قبول ندارن! منم هیچی نگفتم..بعد بافت موهام و دید و بعدم کوتاهی و .. و بازم کلییی غر زد و حرف مفت زد اعصابم و ریخت به هم. موهامم مثه قبلا ها خیلی خوشگل درست نکرد.. و همش تعریف کرد از موهام ولی موهای فافا خوشگل شد..دوست داشتم موهاشو.بابلیس کرد کل موهاشو. موهاش بلنده و خیلی ناز شد دوست جووووووووووونم.نمیدونمم خودشم خوشش اومد واقعا ؟ یا نه. بعدشممممممممم مریم اومد دم ارایشگاه و رفتیمممممممم دنبال مینا و رفتیم سمت سالن. ساعت ۷ رسیدیم. جا پارک نبود.. من و مینا که وضعه حجابیمون( از لحاظ اینکه با دامن بودیم و نه شلوار، البته کوتاه نبود و تقریبا پوشیده بودیماااااااااا ) خراب تر از فافا و مریم بود جلوی در سالن پیاده شدیم رفتیم تو و فافا و مریم هم رفتن دنبال جا پارک. که یه ۱۰ مین بعد اونا هم اومدن. سالن کوچیک بود ولی خوشگل بود ..شکل اکواریوم بود سقفش.. کلییی نشستیم ..تا عروس و داماد اومدن. و بعدش دیگه ننشستیممممممممممممممممممممممممممممممممممممم و همون جور که گفتم از خجالت خودمون و این کمرهای قر جمع شده در اومدیم. تازه ه ه اهنگای رپ هم گذاشت و کلیی مسخره بازی در اوردیم و خندیدیم. مقادیری هم اهنگای جواد و بابا کرم گذاشت که مریم ب کلیی باهاش رقصید..که صد البته استاده تو این رقص ! دبیرستان که بودیم برامون کلییییییییییییی جوادی میرقصید ! یادته بستنی جونم ؟ (خیلی جات خالی بود تو عروسی...همش منتتظرت بودیم.) هیی یادش بخیر.. راستی عروس و داماد هم خوب شده بودن.. و خیلی خوشگل باهم رقصیدن..معلوم بود باهم کلیی تمرین کرده بودن! بعدددددددددددددددددددددددددددددد هم که مراسم شام بود و بعدم از ننیس دوست جونمون خدافظی کردیم.. خیلی تو مراسمش براش خوشحال بودم چون خیلی سختی کشیده بود تا مامان و باباش اجازه دادن با حامد ازدواج کنه... خلاصههه بعد سالن هم اومدیم سمته خونه هامون و سر راه که میخواست منو برسونه.. رفتیم نیاوران و بستنی چمن هم زدیم.........خیلی چسبید ! منم که عاشققق بستنی های چمنننننننننننن..............................
خیلی تو راه حال داد و ۴ تایی کلیی شیطنت کردیمممممممممم و خندیدیم. بعدم فافا جونم من رو اول رسوند .. و بعدم رفت بقیه رو برسونه! تازه قرار هم گذاشتیم که یکشنبه همگی بریم فشم ! ولی شوشو گفت نمیشه و جاده فشم خطر ناکه و من دلم شور میزنه میخوایید تو اون جاده رانندگی کنین و اگه میخوای برو ولی من زیاد دوست ندارم. منم که خراب شوهرررررررررررررر به بچه ها گفتم شوشو نمیزاره و بریم دربند.! حالا قراره اگه بهم نخوره یکشنبه بریم دربند ناهاره رو قبل ماه رمضون بزنیمممممممممم! بعددددددددد عرضم به خدمتتون که این دو روز حسابییییییییییییییی اون خوش گذرونیا از دماغم درومد! مسموم شدم شدیددددددددددددددددددددددددددددددد دل پیچه و همون ۲ تا حالت بد ها که نمیخوام اسمش و بگم! و همین شد که دیروز از سر کار رفتم خونه مامی و ولو شدم باز.................... مامی کلی بهم رسید و کلی کته ماست و کباب و کمپوت و عرق نعنا و قرص و گیاه و ..اینا کرد تو گلوم.. تا اینکه بهتر شدم.. امروز خوب بودم ولی الان باز یکی از اون حالت بدها دوباره برگشته.. رفتم برای خودم نبات درست کردم و اینجا نشستم و دارم براتون شرح ما وقع مینویسم!! همینا دیگههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه خبر خاصی نیست..بازم میدونم مثه همیشه خیلی حرف زدم! خب بی من چههههههههههههههههههه خودتون گفتین بیا و داستانه عروسی رو تعریفف کن !
پ ن۱ :چند تایی از این گل کریستالی ها تو گلدونام داشتم..مامانم خوشش اومد و وسایلاش رو گرفت گفت تابستونه ، کلاس ندارم حوصلم سر میره ، میخوام از اینا درست کنم. اینم برای من درست کرده با کریستال و سیم و ساقه گل و این ها! خیلی سخته درست کردنش و از اون حوصله و صبرایی میخواد که فقط مخصوصه خودشه. نزارین به پای تعریف ( بگین وااااااااااا این دخی ۲۰ ساله چه تعریفی از مامیش میکنه) ولی مامانم خیلی تو این کارای هنری سلیقه داره و حوصله داره! تو جهازم همه بیشتر از اینکه بخوان جذب وسایلام و تزییناتش بشن جذب کارای هنری مامیم شده بودن. اینقدرر دستگیره و دستمال و رومیزی و اینای خوشگل برام دوخته و درست کرده بود که حد نداره. اینم عکس چند تا از اونا که خودم خیلی دوسشون دارم و دلم نمیاد هیچ وقت ازشون استفاده کنم. کل ترمه هام رو خودش برام دونه دونه دوخت..فقط یکیش رو من نصفه دوختم حوصلم سر رفت دادم خوش تموم کرد. این عکس یکی از رومیزی هامه که زحمتش رو کشیده بود. این یه سرویسه که کلش رو خودش دوخت و طرح و ایده اش هم همه از خودش بود. (جا سیخی و پیشبند و دستکش فر و دو تا دستگیره.) اینم دو تا از دستگیره هاییه که برام دوخته.1 2 نمیدونم شایدم از نظر من قشنگه و بگید : وااااااااااا اینا چیهههههههههههههه! ولی هرچی که هست من دوسش دارم ... پ ن ۲: این دوسته عزیزه من باران تازه وبلاگ نویسی رو شروع کرده. برین پیشش دوست جوناااا تا تشویق شه به نوشتن ممنون |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 11:25 بعد از ظهر 112
بعدا نوشت : سلام سلامممممممممممممم
بچه ها اومدم بگم من خوبم عروسی هم خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت . ننیس یا عروس خانوم هم خیلی خوب بود و کلیییی حال داد عروسی. و حسابییی از خجالت کمرامون در اومدیم. بعد عروسی هم با بچه ها ۴ تایی کمی گشتیدیم تو خیابونا و بعدم رفتیم نیاوران بستنی چمن . و بعدم فافا همممون رو رسوند خونه هامون. ولیییییییییییییی از فردای عروسی تا همین امروز من مریض بودم. فک کنم مسمومیت بود .انگار شام عروسی بهم نساخته بود و حسابی بهم ریخت دل و رودم. و دیروز هم دربست خونه مامیم خوابیده بودم و کلی مامی ازم مراقبت کرد تا بهتر شدم. و امروز خونه خودمم...و زیاد حالم خوش نیست. بعدا حتما میام برای پست جدید و پیش همتون میام و سر میزنم برای خوندن پست های جدیدتون. فعلا
سلام سلاممم ای بابا از دست این دیسکانتکککککککککک الان کلیییییییی نوشته بودم ولی دیسی شدم و همش پریددددددددددددددد بترکه این بلاگفا و این اینترنت! البت چیزه خاصی ننوشته بودم ..بیشتر نالیده بودم از کار خونه. و اینکه من متنفرم از اتو کشیدن و لباس پهن کردن! تا صبح بهم بگن ظرف بشور غذا درست کن و میز رنگاوارنگ بچین ولی یه لباس اتو نکن! ولی چاره چیه ؟ باید انجام داد دیگهههههههه خانوم خونه شدن که الکی نیست هوم؟ بعدم که راجع به عروسیه فردا نوشته بودم.. قراره با فافا بریم ارایشگاه ( پرنسس) و موهامونو براشینگ کنیم. و بعدم بریم دنباله مینا و مریم ب و بریم عروسییییییییییییییییی شوشو هم که نیمیاد چون هیچ کسی و نمیشناسه حالا باز خوبه در و اف هستن و تهناااااااااااا نیستم . خلاصه که کلیی قر تو این کمر مونده که منتظر فرداستتتتتتتتتتتتت حالا شوشو بود میگفت : نیست که تو خونه اصلا این قررر تو کمرت نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!! تازه کلیم دلم اهنگای رپ میخواددددددددددددددد خدا کنه همش ۶ و ۸ نباشه بعددددددددددددددددددددددددددد دیگه اینکه به مناسبت فردااااااا رفتم ارایشگاه و یه طرف موهام رو بافت برام، اینجوری شد ! مامیم که خیلی خوشش اومد. شوشو هم بدش نیومد .گفت خوب شده. ولی فیک کنم زیاد حال نکرد .البته میگه که خوشش اومده ! من شاید فکرم اشتباهیه ! بقیشم رو هم براشینگ میکنم و چتری هامم میریزم تو صورتم........! (عینه نی نی کوچِلوهااا هم خودتییی
بعدددددددددددد تازه میخوام تو این بازی برباگی ( همون وبلاگی هست منتها تو خونه ما به وبلاگ میگوییم برباگ ..لوس هم خودتییییییییی از شما هم دعوت میکنم شرکتتتتتتتتتتتتتتتتتتت کنینننننن حتما! همه دعوتتتتتتتتتتتتین ! اینم چشم من البته این عکس مال ۱۷ سالگیمه ! قشنگترین عکسیه که از خودم گرفتم.یعنی خودم خیلی دوسش داشتم.برعکسی هم هست .نچرخونینش هااااااااااااااااااااا این عکس جدیده اینم چشم عروسیمه
بازیه جالبیه و حداقل یه تصویر هرچند کوچولو از هم دیگه پیدا میکنیم.. هرچند که به نظر من چشم همه چیه! و میشه احساسات آدم ها رو از تو چشماشون خوند! من که هر وقت تو چشمای رضا نگاه میکنم خیلی چیزا رو میفهمم گفتم رضا و دلم باز تنگ شد..اخه هنوز از سر کار نیومده عشقمم... من یه کار جدید از خودم اختراع کردم برای رفع دلتنگیه شوشویانی! اونم اینه که میرم سراغ عطرای شوشو و اون عطری که اسمش تو خونه ما "بو شوشوئه" رو ور میدارم و میزنم به گردنم.. حس خوبی بهم میده..همش بوی رضا همرامه و یه کمکی از دلتنگیم کم میشه تا عصرییی که عزیزم از سر کار بیاددددددددددددد اینکه چرا اسم اون عطر بو شوشو هست هم یه داستاناتی داره! اونم اینه : این عطریه که اوایل نامزدیمون به شوشو دادم و اولین بغل ها مون رضا این عطر رو میزد و من الان هر وقت این عطر رو به گردنش میزنه دیوونه میشم و همش بهش چسبیدم و بوش میکنم. اصلا هم لوس نیستم وقتایی هم که سر موضوعی بحثمون شده و تو مود هستم. این عطر رو که میزنه نیمیتونم تحمل کنم و همه چی یادم میره و یه جورییی سر حرف و باز میکنم تا اون حالت از بین بره و بتونم باز بچسبم بهشششششششششش
بعدددددددددددددد دیگه اینکههه دیروز تو باغ یه میوه ایی کشفیدیم که بابا جدید کاشته بود. اسمش کدوی تزئینی ! ولی هیچچچچ شباهتی به کدو نداره و بیشتر شبیه گلابیی فضایی هست ! خوشگله نه ؟ من که خیلی خوشم اومد و تاحالا همچین چیزی ندیده بودم. اینارو چیندم برای استاد نقاشیم .فک کنم خوشش بیاد برای کشیدن طرح. همینا دیگه فعلا خبری نیست.منتظرم تا شماها هم تو بازی برباگی شرکت کنین........
پ ن ۱: عکسا ی بازی برباگی با اومدن پست بعدی حذف میشه. پ ن ۲: دوست جونیااا اکثرتون یه سوال مشترک رو پرسیده بودین اونم اینکه چرا تو عکس بافت موهام قهوه ایی تیره است. و چرا تو عکس خوده بلاگ عسلیه. راستش من ۲ ماهی میشه فک کنم که عسلی کردم و الان ریشه های موی خودم زده بیرون و وقتی مو رو میبافن از ریشه میبافن و از فرق سر . برای همین اون ریشه ها بافته شده و اگه ببینین ته موهام که کش بستس هنوز ته رنگه عسلی داره. ولی چون نور زیاد نبوده عسلی تیره افتاده. اون عکسی که موهام بلونده هم مال همون موقعس که مشم رو خیلی روشن کرده بودم. و چون ۹۰ درصد بود جلوی موهام اینجوری زیاد بود.
پ ن ۳ : بچه ها از این به بعد تا اونجایی که بتونم جواب سوالاتون رو زیر کامنت خودتون میدم. |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 6:12 بعد از ظهر 111
اول نوشت : این پست عکس زیاد داره ..عکسا همه درست اپلود شده فقط ۲تا ۲تا و اروم باز کنین تا همش باز شه ، اگر همه رو باهم باز کنین ، قاط میزنه و عکسا همه نصفه میاد.
سلام اول از همه میخوام برای عزیز دلم بنویسم رضای ماهمممممممممممممممممم تولدت مبارک همسر مهربونم امیدوارم سال های سال با هم دیگه تولدت رو جشن بگیریم.. امیدوارم همیشه سالم و سلامت کنارم داشته باشمت.. خودت میدونی که چقدرر وجودت برام عزیزه و چقدر دوست دارم. خدا رو شکر میکنم به خاطر اینکه ۲۶ سال پیش تو رو تو این دنیا فرستاد تاااااااااااااا الان کنار من باشی عشقم باشی ... همدم همه روزهای خوب و بدم باشی... میدونی که تمام زندگیمی و عزیز ترین ادم تو زندگیم ! مهربونم هزار بارررررررررررررررررر تولدت مبارکککککککککککککککککک... از خدای بزرگ سلامتی و شادی روز به روزت رو میخوام... دوست دارم دوست دارمممممممممممممممممممممممممممم این هفته با کلیی قایم موشک بازی همه کارا رو ردیف کردم تا بتونم جمعه یعنی دیروز برات تولد بگیرم و سورپریزت کنم..
تولد شوشو رو تو باغ براش گرفتم...( همون باغی که هر جمعه میریم) پنج شنبه ۸ مرداد تولدش بود ولی چون میخواستم تو باغ باشه انداختم جمعه. و چون کادوم اون اتفاقا براش افتاد همون روزی که به رضا زنگ زدم و گفتم که چی شده بهش گفتم به دلایلی نمیتونم روز تولدت کادوت رو بدم! به شما ها هم تو پست قبل گفتم! اون دلایل این بود..اول میخواستم یه کادوی کوچیک به شوشو روزه تولدش بدم و بگم این کادوته! و کادوی اصلیش رو جمعه بدم ولی چون اون اتفاق ( دزدین کادوش ) افتاد دیگه فهمید که کادوش یه چیز کوچیک نبوده..ولی بازم بهش نگفتم که چی خریده بودم و دزدیدن! بنابر این بهونه کردم و گفتم روز تولدت فقط تبریک میگم و کادوت رو روزه دیگه ایی میدم بهت.. شوشو هم گیر داده بود که چی شده..من اصلا کادویی که باعث شه تو ناراحت باشه رو نمیخوام.. ولی من میگفتم : نه نه مشکلی دارم نه ناراحتم نه چیزه دیگه...! اخه نی می تونستم همه چی رو بگم کههههههههههههههه میخواستم سورپریز شه ! هیچی دیگه خلاصه قبول کرد.. این هفته خیلی سرمون شلوغ بود شنبه که رفتیم شهر بازی و جاتون خالی خیلی خوش گذشت.. یکشنبه هم رفتم صبحش کلاس نقاشی که بالاخره اولین تابلوم تموم شد.. و عصرش هم رفتم خونه مامی شوشو و باهم رفتیم تا مامی شوشو هدیه اش رو بخره.. میخواست کاپشن و شلوار گرمکن ورزشی بگیره.. ولی چیز قشنگی پیدا نکردیم..فقط یه مغازه یه ادیداس اورد که رنگش تیره بود و نپسندیدیم. اخر سر رفتیم چ قنات و یه شلوار لی و یه بلیز مردونه پسندیدیم و همون و خرید. دوشنبه هم که من با فافا رفتم خرید و داستانش رو هم که تو پست قبل نوشتم. حالا شما داشته باشین کهه همه این کاررا رو با ژانگولر بازی و قایم موشکل بازی انجام دادم. و کلیی خالی بستم تا شوشو شک نکنه!!: بعهددددددددددددد سه شنبه هم که عملات وقتی بریا خرید نداشتم چون صبحش که سر کار بودم. عصرش هم شوشو گفت بریم درباره الی رو ببینیم. که رفتیم سینما و بعدم شام و ..که عملا سه شنبه تموم شد ! ( فیلمه قشنگی بود ولی خیلی غمگین بودددددددددددددددددددددددددددددددد فکر نمیکردم الی واقعا غرق شده باشههههههههههههههه:( ....) بعدددددددددد قرار بود که پنج شنبه صبح با فافا بریم کیک و بگیریم و چهار شنبه هم قرار بود الویه رو درست کنم.. که یه دفعه سه شنبه شب شوشو گفت که برنامه تنگه واشی واسه پنج شنبه جور شده! این شد که باز همه برنامه هام بهم خورد! به فافا زنگیدم و قرار شد چهار شنبه صبح بیاد و بریم واسه کیک و خرید و اینا.. حالا مامانممم پول بهم داد که از طرف من هم برای شوشو کادو تولدش رو بخر من نمیدونم که چی نیاز داره ! خلاصه چهار شنبه صبح رفتم تجریش کادو مامانم و خریدم و بعدم با فافا رفتیم فانیذ ۲ تا کیک بستنی خریدم و بعدم رفتیم خونمون! سریع کادو ها رو کادو کردم و مواد الویه رو گذاشنم بپزه... فافا هم کلییییییییییییی کمکم کرد هم تو کادو کردن هم تو پوست کندن سیب زمینی الویه. بعدم یه قرار داشت و ساعت ۳ رفت. قربونت برم دوست جونییییییییییی خودم اینقدرر خوبی و کمکم کردی اگه تو نبودی نمیدونستم کیک و این همه کارو چه طوری انجام بدم تا وقتی که رضا میاد تموم شده باشه و چیزی نفهمه.. خلاصه همه برنامه هام و ردیف کردم و طرف یه بار مصرف رو هم خریدم و الویه رو هم که تا قبل اومدن شوشو از سر کار درست کردم و یه جوری تو یخچال جا سازی کردم که نبینه! پنج شنبه هم که ۷ صبح یه گروه ۱۲ نفری ( من شوشو و پسر خاله شوشو با دوستاش و دوست دختراشون و دوستای اونا) راه افتادیم ۳ ماشینه سمته تنگه واشی ! حدود ۳۰۰ کیلومتر بود رفت و برگشت. جاتون خالییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی خوش گذشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت چقدر خوب شد خودمون رفتیم و با تور نرفتیم. هر وقت خواستیم نشستیم و همه کار دست خودمون بود.نهار هم کالباس و نون باگت و اینا گرفته بودیم. همه یه کوله پشتمون بود و رفتیم. یه تنگه بود بین کوه که از وسطش رودخونه جریان داشت با اب زیاد و سرعت نسبتا زیاد. که از بینش رد میشدیم. وایی تا بالای زانوهامون ۲ -۳ ساعتی رفت و ۲ ساعت برگشت تو آب بود...اونم آب یخ!! اول پامون خیلی سردش شد ولی اخریااا دیگه سر شده بود.. خیلی باحال بود و متفاوت..فکر کن کل مسیر رو ازتو اب رودخونه رد بشییی تو اون گرمای ظهر کلی خنک شدیم.. تنگه اول رو رد کردیم و نشستیم تو دشتِ بعد تنگه و چرت و پرت گفتیم و نهار خوردیم و .. ما ۶ نفر ( همونایی که دفعه قبل گفتم با هم رفتیم پارک چیتگر) اون ۷ نفر رو تا حالا ندیده بودیم.. و خیلی از نظر اخلاقی و و همه چی فرق داشتیم.. اونا کمی تا قسمتی لش بودن دختراشون..یعنی میدونید انگار پسراشون از دختراشون سنگین تر بودن. من اول اصلا ازشون خوشم نیومد ولی بعدش عادت کردیم بهشون و بعد نبود. بعد کمی استراحت دوباره راه افتادیم و رفتیم به سمته تنگه ۲ و تا ابشارش( آبشار ساواشی ) رفتیم.. خیلی راه بود و بازم از تو رودخونه! ولی ابشارش خیلی باحال بود. دم ابشار رو همه نیومدن ولی بیشترمون رفتیم تا زیر ابشار.. و اونجا دیگه اب تا کمرمون رسیده بود و خیس خیس بودیم. چند تایی از گروه اونا رفتن زیر ابشار و از فرق سر خیس اب شدن................> (1) وای ابش خیلی خیلی سردددددددددددددددددد بود! ولی خیلی خیلی حال داد سفر یه روزمون و کلی متفاوت بود. کلی شیطنت کردیم و جیغ زدیم و... ساعت ۵ هم حرکت کردیم سمت تهران..اخه ما شبش هم فشم دعوت بودیم. مامی شوشو خیلی وقت بود میخواست ۳۰ نفری از فامیل هاشون ( همونایی که هر جعه باهم باغیم و سفر ها همیشه با همیم ) رو شام بیرون رستوران دعوت کنه و اتفاقی افتاده بود اونشب! خلاصه ساعت ۸ رسیدیم خونمون و سریع دوش گرفتیم و حاضر شدیم و با پسر خاله شوشو رفتیم سمت فشم. رفته بودن رستوران دهکده..که انصافا خیلی رستوران خوبی بود و غذاش عالی بود. منو ازاد بود برای مهمونا و هرکی هرچی خواست سفارش داد... و اون شب هم خیلی خوش گذشت. بعدددددددددددددددددددد حالا میرسیم به جمعه.. پنج شنبه که تموم شد و من فقط به شوشو تبریک گفتم و بوسیدمش و هی عذر خواهی کردم که کادو بهش ندادم ! ( تو دلم میخندیدم) کیک بستنی ها رو جاساز کرده بودم تو فریزر و شوشو از شانس بد من گیر داده بود که چرا درجه فریزر اومده پایین..! ( اخه از تو یخچال هی جایی داره که معلومه درجه فریزر) و هی در فریز رو باز میکرد و طبقه هاش رو دستکاری میکرد و من همش استرس داشتم که نکنه یه هو کیک ها رو ببینه! شبشم گیر داد باز به فریزر و من دیگه جیغم درومد گفتم : رضا جان ..چی شده شما امشب اینقدر به فریزر گیر میدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی خدا رو شکر بعدا بهم گفت اصلا متوجه نشده! فرداش جمعه تا ظهر که حالت عادی بود و بعداظهر با جاریم و یکی دیگه از خانوما اومدیم یواشکی خونمون و وسایل تولد و کادو ها و شام رو بردیم باغ. به خواهر شوشو هم زنگ شدم تا سر شوشو رو یه گوشه ایی از باغ یه جوری گرم کنه تا ما وسایل رو ببریم دم تخت ها و بچینیم. خلاصهه یواشکیی وسایل رو بردیم چیندیم.. و من یه کوچولو با بادکنک و اینا تزیین کردم و کادو ها و کیک رو چیندم و شوشو رو صدا زدم. شوشو کلیی کپ کرد خدا رو شکر کردم که هنوز چیزی نفهمیده بود و سورپریز شد ! یو هوووووووووووووووووووو اومد نشست و گفت تولد منه اینجا ؟ اینا رو کی چسبوندی.. این کیک ماله منه ؟ الویه رو هم تو درست کردی ؟ کی این کارها رو کردی ؟؟ وایی این کادو های منه ؟ میشه الان بازشون کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شوشو که از بهت درومد بهش یه دست لباس که از خونه براش اورده بودم دادم تا بره لباساش رو عوض کنه و بیاد.کلیی همه اذیتش کردن و میگفتن اول کیک و. بده ما بخوریم بعد کادو هات و باز کن و اونم میگفت نخیرر اول کادو...خلاصه... بقیه مراسمات تولد رو هم اجرا کردیم و بعدم کیک و بعدم الویه و ژله رو سرو کردیم. و خدا رو شکر همه برنامه هام به خوبی انجام شد. و از همه مهم تر رضا جووونم کلیی خوشحال شد و همین برام کافی بود. و از کادو هاشم خیلی خوشش اومد. هدیه من که یه کفش بود . (1) (2) که در ۲ نوبت مقادیر انبوهی اسکناس از جیب مبارکمان در دستان اقای فروشنده گذاشتیم. که صد البته فدای سر شوشو جووونم. و بازم باید بگم که دم اقا یا خانوم دزده گرررررررم ! ( یادم رفته بود یاداوری کنم به خودم) هدیه مامی خودمم یه عطر بود . (1) (2)
این بود داستانهههههههههههههههههههه پر ماجرایییییییییییی تولد رضااااااااااا جوننننننننننننننم!! عزیزم بعدا ازم کلییی تشکر کرد و گفت خیلی خوشحال شده ... و گفت همیشه یادش میمونه امشب رو.. خیلی خوشحالم که اینا رو ازش شنیدم نه واسه تشکرش واسه اینکه خوشش اومد و خوشحال شد. وایییییییییییی چقرر حرف زدم..اخه باید مینوشتم خوب چیکارررررررررررر کنم. دیگه هم فعلا خبری نیست. فردا صبح که کلاس نقاشی دارم و شبش هم عروسی دخی خاله پدرم دعوتیم. مسافرت دبی رو هم با اطلاعاتی که شماها در اختیارم گذاشتین( یه دنیا ممنون) موکول کردیم به مهر. که چقدر هم بهتر شد اخه انگار برادر شوشو جمعه دارن میرن دبی !!!!!!!!! و اگه ما هم میخواستیم بریم تداخل پیدا میکرد و بد بود! راستیییییییی کفش شوشو کمی پاش رو میزد و برای بار سوووم به پیش اقای کفش فروششش رفتیم و همینه که میگن تا ۳ نشه بازی نشه !! شلوار لیش هم کوچیکش بود تازهههههههههههههههههههههههههههه رفتیم عوض کردیم. داستانی بودا !!
هیی همینا دیگه ، دیگه حرفی ندارم :دی
پ ن۱ : عزیزم ازم خواستی ارایشگاه معرفی کنم..راستش من ارایشگاه عروسیم ستاره ها بود تو زعفرانیه و خیلی راضی بودم و تقریبا همه میگفتن خوب شده بودی. شمارش رو هم ۱۱۸ بهت میده. جای دیگه رو خیلی اطلاعات ندارم. اون موقع که دنبال ارایشگاه میگشتم بتی ...گل بانو ...هم خوب بودن ولی من کار ستاره ها رو پسندیدم و اونجا رفتم. پ ن ۲ : اینم عکسای خونمون که تو پست اردیبهشت ۸۷ پاک شده بود و ازم خواستین دوباره بزارم : اتاق خوابمون که من عاشقشم و از کاغذ دیواریش گرفته تا تک تک وسایلاش رو با وسواس انتخاب کردیم. اون بالای تخت رو هم کمی سانسور کردم اخه عکسمون بود و ... البته این عکس مال اون موقعس و الان کمی تغییرات کرده ..عکس عروسی جای اون حلقه گل رو گرفته و .. عکس میز توالت رو هم ندارم. عکس سفره عقدمون البته کمی تیره و تاره که البته ایینه خودمون نیست چون ایینه شمعدون خودمون خیلی غولیی بود. و نمیشد اوردش تو سالن. خلعتی ها که وسایل تزیینش رو از پاساژ قائم گرفتم و اینجوری کادوش کردم. شمع هم گرفتم و مقادیریش رو هم رو شمع ها زدم و با هر کادو یه شمع هم بود.
پ ن ۳: اینم عکس مانتو شالیه که ازم خواستین.مانتو خاصی نیست، من دوسِش داشتم. سارا جان من نمیدونم دوستم از کجا خریده ولی تو تجریش زیاد دیدم. مخصوصا روبروی شهرداری تو میدون قدس اون دست خیابون بغل اون پستیژ فروشیه. یه مانتو فروشیه که از این مدل مانتوهای سنتی داره.البته اون طرحی که روشه با سنگای تزیینیه که خودم روش دوختم. پ ن ۴: اینم عکس قالب ژله ام که سمیر جونم خواسته بود. (1) (2) پ ن ۵ : اینم عکس اولین نقاشیم. پ ن ۶ : یکشنبه عروسی ننیس دوسته دبیرستانمه.. همون که پارسال نامزدیش بود و گفتم چند سالیههه با همسرش دوست بودن. و بالاخره بهم رسیدننننننننن ، قراره بریم و با فافا و مریم و مینا بترکونیم یوهووووووو من عاشق عروسی دوست هستم..خیلی حال میده! مامی اینای شوشو، یه دفعه زنگ زدن که فردا ( جمعه ۱۶ مرداد ) بریم ارومیه ، جا گرفتیم. تا چهار شنبه! من اینجوری خیلی راهه ....شوشو هم موافقت نکرد و گفت راه زیاده و .. و نمیریم هیییییییییییییی پ ن ۷: این پست رو شنبه نوشتم ولی چون کامممون قاطی کرده بود و هی هنگ میکرد و هی خاموش میشد نشد که بیام و ثبتش کنم. تا دو تا کامنت تایید میکردم کامی خاموش میشد و با بد بختی کامنتاتونم تاییدی کردم. که خدا رو شکر شوشو مهندس خان همه کاره درستش کردن بعدا نوشت : تولد حضرت مهدی (عج) رو بهتون تبریک میگم. که تولد خودمم هست چون نیمه شعبانبه به دنیا اومدم، البت به قمری من همیشه نیمه شعبان یه خوشحالیه خاصی تو دلمه.... به هر حال ...تولد دوست داشتنی ترین فرشته غایب مبارک !
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 9:27 بعد از ظهر 110
سلام...
این پست و مینویسم تا یادم نره امروز یکی از روزهای بد زندگیم بود.. برای خودم مینویسم...و درد دل و خاطره نویسی برای خودمه اگه حس ندارین چیزه خاصی نیست نخونین.. صبح با فافا ساعت ۱۰ صبح مترو قلهک قرار داشتیم... رفتیم اول کوچه برلن واسه خرید ربان و چیز میزای دیگه.. بعد هم کلیییییییییی خیابون ها رو که مخصوص کادوی مورد نظرم بود گشتیم.. نیمدونین چقدر پای پیاده گشتیم و پرسیدیم و رفتیم..و دیدیم.. نمیگم چی چون شوشو میخونه اینجارو. چیز خیلی خاصی نمیخواستم ولی گشتم تا چیزی رو که پسندیدم پیدا کردم. چند تا یی پسندیدم و لی اخری رو خریدم.. ساعت ۱ ظهر بود! بعد کلی گشتن اون چیزی که قشنگ اومد به نظرمون رو پیدا کردیم و خریدم!! خوشحال و شاد راه افتادیم سمت پارک لاله.. فافا از این مانتو سنتی ها برای خواهرش میخواست.. داشتیم تو مغازه اولی مانتو میدیدیم..منم کیسه کادوی رضا رو گذاشتم رمین جلوی پام! اره جلوی جلوی پام.. مانتو رو دیدیم و خرید و اومدیم شاد و خوشحال سوار تاکسی شدیم که بریم نهار بخوریم... گشنه و تشنه و خسته!!!!!!! یهو یه جیغ کوچیک زدم گفتم فافا نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت کادوی رضا نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت سریع پیاده شدیم ..خیلی راه نرفته بودیم تازه سوار تاکسی شده بودیم.. شاید از وقتی رفتیم تو مغازه مانتو فروشی تا وقتی فهمیدم کیسه ام نیست شد ۸ دقیقه!! سریع به سرعت باد همه راه رو دوییدیم سمت پارک.. نفسمون گرفت...خیلی بد بود..استرس داشتم.. گفتم فافا بردنش میدونم.. دوییدیم رفتیم تو مغازه گفتم اق ( با نفس نفس زدن زیاد) این کی س ه من اینجا نبود.. گفت چه کیسه ایی .. گفتم : کیسه خرید هام.. گفت نه اگه اینجا جا گذاشتی حتما هست کسی از این مغازه چیزی بیرون نمیبره! حالا انگار دوربین مخفی داره مرتیکه.. هیچی دیگه نبودددددددددددددددددددددددددددددددد که نبودددددددددددددددد و مطمئن هستم اونجا گذاشتم و قبلش تو دستم بود مطمئنم. نبود نبود نبود.. اون کادویی که اون همه به خاطرش گشتم.. پولش به جهنم..( البته خیلی هم نه به جهنم چون هر قرونش زحمت کشیده بود) اومدیم با فافا رو صندلی های پارک ولو شدیم.. خسته و گشنه و تشنه و نالان و اشک الود. اشکم نه برای پولش ..بلکه برای گیجی خودم..برای اینکه چقدررررررررررررر مردم دزد و حروم خور شدن ( دور از جون همتون) ...برای اینکه حرصم گرفته بود...برای اینکه کلی گشته بودم.. بریا اینکه من ادمیم که وقتی میرم بیرون اینقدررررررررررر حواسم به وسایلامه که حد نداره... همه چیمو ده بار چک میکنم..اگر خرید کنم که دیگه هیچی صد بار نگاش میکنم و مراقبم که جاش نزارم..اونوقت این بار اینجوری شد.. خیلی بهم اون لحظات بد گذشت... ساعت ۲ بود ...همه تلاش هام دود شد رفت هوا... بدون کادو راه افتادیم تو خ کارگر... گیج بودم و نمیدونستم چیکار کنم برگردم ؟ برم خونه..چیکار کنم؟ به فافا میگفتم : فافا یعنی الان داره ازش استفاده میکنه.. یعین در بسته رو باز کرد خوشش اومد.. ذوق کرد ؟ داد به شوهرش ؟ یا دوستش ؟ یا برد فروختش .؟؟ هان؟ یعنی واقعا از گلوش پایین میره.. یعنی واقعا این پول ها رو میارن تو زندگیشون..پول حروم رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی عوضی بوده یاروووووووووو ، نکبتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت کوفتش بشه و ... دوباره برگشتیم و یکی دیگه همون شکلی خریدم ... رسیدیم تو مغازه یارو ..بیشتر حرصم گرفت که بازم این همه راه رو برگشتم همون جایی که نیم ساعت پیش بودم! واسه یارو داستان رو گفتیم.. خیلی مرد خوبی بود..کلی غصه خورد ..یکی دیگه بهمون داد.. اومدیم بیرون و زنگیدم به شوشو..بهش نگفته بودم واسه چی امروز با فافا رفتیم بیرون.. براش داستان و گفتم ولی نگفتم چی بوده کادو.. کلی نازم و کشید قربونش برم...و گفت غصه نخور..پولش که اصلا مهم نیست و صلاح خدا بوده.. تو هم غصه نخور و شاد باش..تو غصه بخوری کادو هیچ ارزشی برای من نداره و کلی حرفای قشنگ دیگه..که من رو بدجوری اروم کرد.. ..قربونت برم رضای ماهم..خیلی عاشقتممممممممممم من واسه اینکه هدیه تولد تو بود اینقدر حرص خوردم ... خلاصه...این بود داستان امروز ما.. ولی به دلایلی ( بعدا میگم) کادو رو روزه تولد رضا نمیشه بهش بدم. دلیلش رو بعدا میام و تو پست هفته دیگه میگم..فعلا..........................................
پ ن : میدونم که گذشته و کاری نمیشه کرد .. و خودم میگم فک میکنم اون پول رو صدقه دادم.. ولی از اون دزد نمیگذرم..تجربه ایی بود هرچند تلخ!
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 7:43 بعد از ظهر 109
سلام سلااااااااااااااام به اهالیه وبلاگستانن
وای که چقدررر این روزا گرمه.. من که اصلا دوست ندارم تو این روزا از خونه بیام بیرون! دیروز که باغ بودیم و له له میزدیم از گرما.. باغ شوشو اینا یه جوریه که خونه یا ویلایی توش نساختن فقط حالت یه اتاق توش بابا ساخته و 8-7 تایی هم تخت فلزی داره و چند تایی از این تخت ها سقف داره بالا سرش و سایه است. و ما در به در دنبال سایه هستیم و میریم رو اون تختایی که سقف داره ولی بازم خیلی گرم بود. اقایون که البت چیزی از گرما سرشون نمیشه چون با استین کوتاه و شلوارک میچرخن و هر وقت هم که گرمشونه شیرجه تو استخرررررررررررررر هی خداااا امیدوارم اون دنیا یه امکانات توپ پ پ پ پ پ در عوض این همه سختیی که ما زنها میکشیم بهمون بدییییییییییی دیروز تو باغ یکی از دوستای دور خانوادگی شوشو اینا اومده بود ..یه اقایی که تو المان زندگی میکنه و اونجا رستوران ایرانی داره و اومد باغ و برای ما یه کوبیده مشتی درست کرد با برنج.. دستور خریدش رو داده بود به شوهر خاله شوشو خریده بود و خودش اشپزیش رو کرد. وای جاتون خالی عالی شده بوددددددددددددددددد واقعا مزه کباب میداد !! این چیزایی که ما بیرون به اسم کباب میخوریم واقعا اشغاله!! بعد ناهار هم که طبق معمول استراحت بود و بعدم والیبال ! بعدم که من گیر داده بودم به اینکه طناب بزنم ولی چون هیچ کس طنابش همراش نبود یه طناب خیالی دستم گرفتم و طناب زدم. حدود ۳۰۰ تا زدم !! اخه در طول هفته بازم ترد میل رو نیم ساعتی میرم هر روز ولی جمعه ها که نمیشه !! تصمیم گرفتم طناب رو جمعه ها جایگزینش کنم برای سوزاندن کالری! اخه وقتی ندارم!! ۱ ماه دیگه که ماه رمضونه و حس هیچ کاری نیست ...بعدم که مهر و دانشگاه و ... هیچی دیگه خلاصه جمعه مون اینجوری گذشت و خوب بود. امروز هم که راس ساعت ۹ بلند شدم! دیشب اصلا خوب نخوابیدم و همششش خوابای مسخره دیدم. بعداظهر هم یه مولودی دعوت شدم ..یکی از دوستای دانشگام زنگ زد و دعوتم کرد. خیلی حس رفتنش رو ندارم ولی خیلی اصرار کرد و دلم نمیاد که بهش بگم نمیام. اخه خیلی خیلی راهش بهم دوره. آریا شهره!! قرار ش خودم برم و شوشو بیاد دنبالم ساعت ۶. اخه بعدش میخواییم بریم شهروند و میوه فروشی و اینا.. وای که من عاشق شهروند رفتنممممممممممممممممممم یعنی کلا که عاشق خریدم ولی شهروند هم خیلی باحاله!! با شوشو یه چرخ میگیریم دستمون و د بخرررررررررررررر ولی هی من شوشو رو کنترل میکنم هی شوشو من رو کنترل میکنه! که چیزای اضافی نخریم. اخه شهروند یه جوریه هر وقت میریم توش کلیییییییی جیبامون خالی میشه !! بسکه هرچی میبینیم بر میداریم! فقط یه کوووووه ه ه ه بیسکوییت و شکلات رضا برمی داره... منم که سرم و میزنی تهم رو میزنی قسمت ژله و دسر و این چیز میزام.. ما قبلا شهروند نزدیکمون نبود و نزدیک ترین شهروند بهمون شهروند فرما*نیه بود.. میرفیم اونجا... ولی جدیدا یه شهروند تو محلمون زدن و دیگه راحت شدیم!! و بسی خوشحال.. که هم خیلی تمیز تر از مال فر*مانیه است و خیلی نزدیکه ! دیگه خبر هم اینکههه پنج شنبه تولد شوشو البت تصمیم رو گرفتم ولی هنوز اقدامی نکردم که در اسرع وقت میرم و خریدم رو میکنم! کلی هم برنامه دارم واسه عشقمممممممم که تو آپ بعدی که میره واسه هفته بعد میام و میتعریفم!! راستی یه مانتوی گوگولی هم از این شالی ها ( از اینا که چند تا شاله بهم چسبیده است ) خریدم. یعنی دوستم خریده بود گفتم برای منم خرید .اخه خودم هرجا دیدم مدلش رو نپسندیدم و مال اون قشنگ بود برای همین بهش گفتم برای منم گرفت. رنگش ابی تیره و سفیده . خیلی دوسش دارممممممممممممم شکلکه ذوق زده نشدم هااااااااااااا :دی ) دیگه قراره خرید تعطیل بشه و خریدام رو بزارم واسه سفرمون. ولی فک کنم فردا یادم میره !! ما از بین عوض کردن ماشین و رفتن مسافرت ..مسافرت رو انتخاب کردیم. و برای سفر اول کشور امارات رو انتخاب کردیم. ولی یه سوال ! برای دوبی الان که مرداد ماهه و فستیواله بهتره بریم ؟ یا مهر ؟؟ یکی از این دو ماه !! شماها تجربه دارین؟ میدونی کدوم یکی از این دو ماه بهتره ؟؟ هم از نظر خرید هم از نظر گردششش چون از یه طرف میگیم الان فستیواله شاید بهتره ولی از یه طرف هم میگیم شاید الان خیلی شلوغ باشه و راه نباشه هیچ جا رو درست درمون بری بگردی یا خرید کنی!! موندیم چه کنیم؟!! قرار این هفته عکس رو ردیف کنیم و پاس مون رو بگیریم تا تحقیق کنیم ببینیم کدوم ماه بهتره برای رفتن. یا مرداد یا مهر .شهریور هم که ماه رمضونه و دبی هم کشور مسلمونه و ...!!
یه چیز دیگه ...چه طوری میشه قلقلکی نباشیممممممممممممممممممممممم؟ من هر وقت شوشو رو اذیتای مخصوص خودم میکنم شوشو دستام و میگیره و د قلقلک بده.. حالا نده و کی بده... تو اینجور مواقع نه زورم بهش میرسه که فرار کنم از دستششششششش نه اینکه میتونم تحمل کنم فقط زورم میرسه گاززز بگیرم( به شوخی البتههه ) که اونم فایده ایی نداره چون قویه و واسش مهم نییی فقط جیغ و داد میکنم و لابه لای همون جیغ هام میگم: ببخشید دیگه اذیت نمیکنم ..تا ولم میکنه دوبااااااااااااااااره شروع میکنم همون اذیت رو تکرار کردن و این پروسه هی تکرار میشهههههههه اصلا چه معنی داره من زرورم به تو نییی مییی ره سه ه ه ه ه ه ه ه
دیگه هم خبری نیستتتتتتتتتتتت فردا هم که کلاس نقاشییی دارم و بی صبرانه منتظرشم. هیچ کدوم از نقاشی هام هنوز تموم نشده که عکس بزارم تموم شد چشممممم میزارم عکسش رو.
منتظر راهنمایی هاتون برای سفر هستم. بوس بوس بوسسسسسسسسسسس
پ ن ۱: هلیای عزیزم مرسی که برام کامنت دادی .خوشبختم از اشناییت عزیزم...واسم جالب بود که تو هم متولد ۲۵ فروردینی مثل خودم! امیدوارم دوست خوبی برات باشم. ولی عزیز دلم متاسفانه من اصلا چت نیمکنم ولی خوشحال میشم همین جا تو کامنت دونی برام کامنت بدی و منم مطمئن باش جوابت رو زیر کامنت خودت میدم ..فقط همش رو خصوصی نزار که بتونم برات جواب بنویسم. بازم ممنون از لطفت ..میبوسمت عزیزم. پ ن ۲: داشتم لیست پیوند های بلاگم و نگاه میکردم..دیدم بیشترشون دیگه نیستن...! دوستای قدیمی: رها و بوبو ..هلیا..باران.....هدیه... .رافائلو و گالکسی...پانته ا . جنرال..نیروانا خانوم مارپل..و خیلی های دیگه که یا دیگه نمینویسن یا وبلاگشونو حذف کردن..دلم برای همتون تنگ شده... کاش دوباره مینوشتین.............. بعدا" نوشت۱ : سما ..عزیزم ممنون که برام کامنت دادی و کمکم کردی. راستش ما میخواییم یه موقعی باشه که بتونم از ساحل و بقیه تورهای گردشی ( سافاری و ..) استفاده کنیم و در ضمن خرید هم بکنیم. چون احساس میکنم فقط خرید نیست که یه سفر رو خاطره انگیز و عالی میکنه وتفریحش هم خیلی مهمه برامون! ولی اینکه نیمخوام صرفا همه چی ارزونِ بیخودی باشه .نمیدونم قابل مقایسه هست یا نه ولی مثلا کیش تو زمان فستیوال بیشتر جنسای بنجل و ارزون رو میریزن و هرچی لباس بیخودی دارن تو اون زمان چون شلوغه میفرشون.. ایا فستیوال تابستونی دبی هم اینجوریه ؟ یا اینکه همون طِیف اجناسی که مهر هست الان هم هست ولی ارزون تره ؟ با این وجود میشه راهنماییم کنی که مهر یا الان ؟؟خیلی ممنونم عزیزم بعدا" نوشت۲ : مولودی نمیرم بهم خورد برنامم..شوشو یه کاری براش پیش اومد و ساعت ۴ نزدیک خونه خودمونه و نمیتونه بیاد دنبالم.ولی قرار شد بریم شهروند و بعدم با خواهر و برادر شوشو بریم شهربازییییییییی هییی بعدا نوشت ۳ : بچه ها خیلی ازم پرسیدین که عکست کو که گذاشتی...من عکسی تو پست هام نزاشتم فقط یه عکس کوچولومو اون بالا سمت راست وبلاگ گذاشتم همین. دیگه اینکه ۳ -۴ نفری هم کامنت دادن که عکسای خونمون مال پست اردیبهشت ۸۷ ام پاک شده.. پاک نشده عزیزان من فقط اون سایتی که توش اپلود کردم بسته شده در اولین فرصت باز اپلود میکنم و میزارمشون.چشم
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |
|


