|
122
سلام سلامممممممم
یه سلام خسته ولی پر انرژیییییییییییییی از نوع + اش ! خوبین دوست جون جونام؟ ما هم خوبیم.. البته خوبه خوب که نه ! شوشو جونم کمکی سرماخوردههههههههه و از وقتی اومدیم رفته زیر پتو تا داغ شه و به قول خودش قرصایی که خورده اثر کنه منم براش غذای ساده پختم تا بخوره و زودیی خوب بشه. کلیم هندونه میخوام بدم بخوره که تا وقته سفرمون حالش خوب شده باشه. شما هم دعا کنین زودی زودی خوب شه. خب؟ بعددددددددددددددد دیگه اینکهههههه از اون همهکاری که گفتم باید انجام بدم دو تاش اوکی شد ! امروز رفتم یونی و بعد کلیییییییییییییییی دوندگی و ۲۰ بار بالا پایین کردن ۶ طبقه بالاخره ثبت نامم تموم شد و واحدامم چک کردم و در اخرین لحظات فهمیدم یه ۳ واحدی رو از ترم ۴ جا انداختم! و با کلیییییییییییی التماس به مسئول کامپیوترمون قبول کرد و زودتر از روز حذف و اضافه برام اون درس رو اوکی کرد .. بهش گفتم : خواهش میکنم من یکشنبه تا جمعه سفرم تا قبول کرد! روزه انتخاب واحدم بنده در سفر میباشم و نمیشد بیام. خلاصه اوکی شد ... و به جای ۱۲ واحد ۱۵ واحد دارم این ترم! بعدددشم رفتم مطب دکترم سمته غرب...که اول وقت رسیدم و زودی بین مریض فرستادم تو ! وایییییییی خیلی روزه سخت و کوفتی بود امروز.
امروز صبح که میخواستیم بریم از در بیرون رضا جونم گفت برات صدقه میزارم الان اوله مهره داری میری دانشگاه! منم ازش تشکر کردم ولی یه اتفاق بد افتاد امروز برام که نمیگم چی !!!!!!!!!!! ( خیلی بد بود میخوام برای همیشه فراموشش کنم ) و شانسی که تو انتخاب واحد اوردم رو از اثر همون صدقه شوشو میدونم. اعتقاد دارم شدید به این موضوع ! خدا رو شکر تقریبا امروز به خیر گذشت...
بعدم که شوشو اومد برای خودشم وقت گرفت از دکتر ( دکترمون یکیه..) و باهم اومدیم خونه. بقیه کارارو هم که شامل ارایشگاه رفتن و تعیین روز تربیت بدنی هست فردا و پس فردا انجام میدم. و بعدشم که باید برای سفر اماده بشیم..شنبه رو میگم! چون جمعه اش که باغیم طبق معمولللللللللللللل و ۱ روز شنبه میمونه فقط ! دیروز خونه رو هم تمیزی اساسی بعد ماه رمضون کردم و کلیی خسته شدم :( از همه بیشتر میدونین تو خونه چی رو اعصابمه و خستم میکنه ؟ این میز توالتمون! بیچاره میشم ..هر هفته باید این همه جینگیل بینگیل رو دونه دونه پاکشون کنم و جمعشون کنم و بعد میزو دستمال بکشم و رایت بزنم و برق بندازمو و باز همه رو همون جوری مرتب بچینم !! یکی نیست بگه مجبوری ؟ هرکی میاد میبینه این و میز هالم و پذیراییم رو ( اونا هم روشو ن یه عالمه شمع و وسیله و شمعدون بزرگ فرشته ای گوگولیمو و ظرف و ظروفو و گل رز خشک شده و .. هست ) میبینه میگه : واییییییییییییی تو اینارو هر دفعه برمیدااری و تمیز میکنی و باز میچینی ؟! منم با اعتماد به نفسه کامل میگم : اره برام بر میداره ! ولی خب میگم تا وقتی بچه نداریم میتونم اینجوری بچینم بعدا که نی نی قشنگه میاد و با یه حرکت همشونو احتمالن شوت میکنه پایین !! بعدددددددددددددددددددددد برای روز اخر هم یه جاروی دیگه میکنم و فینیش. اخه من دوست دارم از سفر که میام خونم تمیز تمیز باشه ! بعدددددددد چمدونه گوگولیه قرمزمونم دیشب با شوشو از بالای کمد اوردیم و یواش یواش هرچی یادم میاد میریزم توش شوشو هم هی میاد نگاه میکنه میگه : این همه بلیز شلوار و این همه کفش و کیف و لباس رو میخوای بیاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باز میره و میاد یه نگاه میکنه میگه: عزیزم اینجوری دیگه هیچی جا برای من باقی نمیمونه که لباس بیارمم هااا منم هی لباسا و وسایلام و هل میدم یه گوشه چمدون و میگم بیاااا این همه جاااااااااااااااا ولی ولشون میکنم لباسا بر میگردن سر جاشون و باز نصف بیشتر چمدون پر میشه باز میره میاد و یه نگاه میکنه به کلاه هایی که برداشتم و میگه : این کلاه باربریه واسه منه هااااااااااااااا ، خوشگله .برگشتیم ایران تو که دیگه نمیتونی بزاری سرت مال خودم میشه منم میگم باشه ! ( ولی باشه ی الکی هاااااااااا
یه شیشه هم پر از روغن زیتون کردم..اومد تو اشپزخونه میگه این چیه دیگه من در جواب نگاش میکنم اونم میگه : روغن زیتونه ؟ میخوایین تشریف ببرین افتاب بگیرین ؟ من : هوم ؟ ولی میدونم که خیلی وقت نمیکنیم و میدونم که ته دلش دوست نداره من سیاه بشم و همیشه میگه همین رنگی که هستی من دوست دارم دوست ندارم سیاه سوخته بشی ! حالا من بر میدارم تا چی پیش آید ! حالا منم که نمیخوام یه باره از ۱۱ صبح ==> شب سیاه بشم که ! همون طرفای ساعت ۲ و ۳ بعداظهر بشم خوبه خلاصه که داستانیه این روزا تو خونه ما !!!!!!!!! اهااا ! پنج شنبه هم با فافا و مریم ب قراره ناهار بریم بیرون ولی حتما مجبورشون میکنم بریم فست *فود یا رستوران * غروب عشقولی خودم و فافا ! اخه این ماه رمضونی همش کباب و جوجه و مرغ و برنج اینا بود هرجا رفتیم. جمعه ایی هم شوهر خاله شوشو گیر داده بود که کباب کوبیده بده به همه.. کلییی گوشت گرفته بود و با بچه ها ( شوشو و پسر خاله هاش ) درست کردن و رو منقل کباب کردن و هم ظهر و هم شب کوبیده داد ! دیگه شکل کباب شدیم ! ما خانوم ها هم تا اخر شب دیگه لیسانس سیخ شویی گرفتیم ! هر بار ( ظهر و شب ) حدود ۶۰ تا سیخ بود ! اونم چربببببببب و اونم شستشو با اب سرد باغ !!! ولی خب هوا بس ناجوانمردانه بارونی و با حال بود و به قولی دِل بودش. جای همتون خالی بود..جدیدا این پیچکای نیلوفر باغ رو پر کرده بود و با گلاس صورتیش یه جلوه ناز به باغ داده و کلییییییییییییییییییی عکس گرفتیم خانوما و تعدادی هم به همراه همسران گرامیمون. اینم یه عکسه هنری از خانوم دختر یا زنه بیست ساله شنبه شب هم که میرم خونه بابام تا خداحافظی اخر رو هم با بابا جونم و مامان جونم و داداش جون یکی یه دونه ام بکنمممممممممممم اخه من خیلی لوسم و وقتی میرم سفر خیلی خیلی دلم برای کسایی که دوسشون دارم تنگ میشه ! یعنی بیشتر از حالت عادی.. حتی الانم که حالت عاده شب ها گاهی اینقدررر دلم برای خانوادم مخصوصا مامانم تنگ میشه که شبها قبل خواب اشک میریزم..! از کار شب قبل خودم متعجب میشم با این که فاصله رفتن خونه مامان خودم ۲ یا نهایتا ۳ روزه ولی بعضی مواقع شدید دلم تنگولیده میشه. با خانواده شوشو هم که جمعه که میبینیمشون، خدافظی میکنیم. همیناااا دیگهههه خبر خاصی نیست دیگه ! ( خدا رو شکر خبر خاصی نبود این همه نوشتم اگه اتفاق خاصی نیفته این پست اخرین پسته قبل سفرمه ... دلم برای تک تکتون و وبلاگم ( که اگه یه شب چکش نکنم خوابم نمیبره ) خیلی تنگ میشه.. مراقب خودتون باشین و تو کامنت دونی شیطونی نکنین تا من برگردم از همتون چه اونایی که وبلاگ دارن و ندارن و خاموشن.. روشنن..بی اسم و با اسم برام کامنت دادین و راهنماییم کردین برای سفرم یه دنیااااااااااااااااا ممنون. همچنین یه تشکر ویژه از ساناز جون جونم که کلییییییییییییی کمکم کرد. که نوشته هاش رو چون انگیلیسیه( فینگیلیش ) و کامنتاشم خصوصیه یه فایل word میکنم اگه کسی خواست اطلاعات در باره د*بی بگه براش بزارم تو بلاگ. پس فعلا تا ۱۰ روز دیگه خدا فظیییییییییییییییییییییییی
پ ن۱ : همسایه مون که اونا هم عروس داماد هستن هر ازگاهی برامون خوراکی اینا میده. یعنی رد و بدل داریم خیلی هم دختره خوبیه هم سن و سالیم تقریبا یه بار رفتم خونشون. هفته پیش هم کیک داده بود منم براش ژله درست کردم و ظرفش رو پس دادم. اخه نمیشه ظرف و خالی بدی که ! پ ن ۲: شنبه قبل رفتنم یه بعدا نوشت میزنم که بازی برباگی اختراع خودمه. حتما جوابش رو برام بنویسین ، برگشتم میخونم .هرکیم دوست داشت از طرف من دعوته.
بعدا نوشت : سلام دوست جون جونیام.. قول بازی برباگی داده بودم ..اول میخواستم ننویسم..به خاطر غصه دار بودن هممون برای اقای کوچک.. و برای خیلی دلایل دیگه ..ولی چون قول داده بودم مینویسم. بازی برباگی اختراع شده توسط زن ۲۲ ساله اینه :
شماها من رو چطور ادمی تصور کردین..برام بنویسین.چه از نظر قیافه چه از نظر شخصیت..چه از نظر شکل و شمایل و قد و پوست و اخلاق و همه چی خلاصه !! کلیه تصوراتتون رو برام بنویسین. بعد یه چیزی ! برام بنویسین روزای اولی که با وبلاگم و افکارم اشنا شده بودین چی فک میکردین و الان چی فک میکنین ؟خیلی دوست دارم بدونم. مرسی دوست جونیا... یا شایدم قبلا کسی اختراعیده من خبر ندارم! به هر حال اگه دوست داشتین برام بنویسین زودی بر میگردم به امید خدا..دلم از الان برای همتون تنگ شده باور میکنین؟!...........
* به ادم های مریض همیشگی هم توصیه میکنم خودشون و خسته نکنن برای نوشتن اراجیف همیشگیشون چون مثه همیشه هرگونه ابتذال و اراجیف تایید نمیشه! و خوانده هم نمیشه توسط اینجانب ! پس فسفر های مغز نداشتتون رو جای دیگه بریزین.
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 6:44 بعد از ظهر 121
سلام سلامممم
من اومدمممممممممممممممممممممم چند روزه هیچی ننوشتم ؟ اخه گفتم اگه بازم بیام و از افطاری رفتنا و اینا بنویسم دیگه کتک رو خوردم دیگه ماه رمضون هم داره تموم میشه !دروغ چرا ؟ خوشحالم! با اینکه من چند روزی میشه ماه شوال رو رویت کردم حسه خوبیه بعد ۱ ماه روزه داری و خودداری، عید میشه و احساس میکنی از پس یه مسئولیت بزرگ بر اومدی از ۲ شب دیگه همه چی عادی میشه و دیگه لازم نیست نصفه شب پا شی چراغ و روشن کنی چشات جمع شن...غذارو از تو یخچال در بیاری...بریزی تو ظرف و هی بشینی به این ماکرو لعنتی زُل بزنی تا بوق بوق کنه و غذای بعدی رو بزاری تا گرم شه ! شوشو رو صدا کنی و اونم تو خواب ناز باشه و بعد ۵ بار صدا کردن همراه با قربون صدقه و بوسه به سختی بیدار بشه و تو دلت بسوزه براش که تازه خوابیده و باید پا شه و ۲ ساعت دیگه بازم باید بلند شه از خواب و بره سر کار ! بعدم بزنی کانال ۱ و هی غصه مریضارو بخوری ...دختر ۲ ساله...مادر جوون..مرد سرپرست خانواده و هزاران نفر دیگه که شاید گوشه کنار تو باشن ولی نمیشناسیشون... براشون دعا کنی..اشکات روون شن از گوشه چشمات و لقمه لقمه این برنجای خشک و خورشت و مرغای کوفتی رو بزاری دهنت ! همه اینا تموم میشههههههههههههههههههههههه ولی متاسفانه اون حال خوش ماه رمضون..احساس استجابت دعا تو این ماه...افطاری رفتن ها.. احساس دوست داشته شدگی بیشتر توسط خدا ( چی گفتم آیا ؟) ...و خیلی چیزای خوبش هم باهاش تموم میشه تا سال دیگه..که آیا زنده باشی یا نه ؟! همیشه عید فطر رو دوست داشتم! دیگه چیزی نمونده. و ما در چه حالیم ؟ ما هم خوبیم.. و یا بهتر بگم خیلی خوبیم ! سفر دو*بی مون قرار بود ۱۰ مهر باشه ولی امروز که شوشو رفته بود یه آژانس برای ۵ مهر دوشنبه اوکی شد تا جمعه اول اکتبر ! (تاریخ شمسی و میلادی دادم برین حالشو ببرین الان شوشو زنگید و گفت که برای این تاریخ بلیطا اوکی شده و برای ۳ مهر ، ماهان جا نداشته. من موندم و یه دنیا خوشحالی نه برای دو*بی بودنش برای عشق و حالش ..برای سفر دو نفره مون.. برای اینکه خیلی خستم خیلی خسته از کار خونه ..بیکاری..سفر نرفتن از بعد عید ...و ..
و یه دنیا کارررررررررررررررررررررررررررررررر دارم برای قبل سفر ! یه روز باید برم یونی برای ثبت نام...و واریز پول و کارهای مابقی ! ( که خودش یه پروژه است ) یه روز باید برم شهرک غرب برای تعیین روز کلاس تربیت بدنی۲ ! یه روز باید برم دکتر پوستم ..اخه وقتی که ۳ ماه پیش بهم داده بود دقیقا ۵ مهره !! شانس و میبینین؟ و من باید هفته دیگه سه شنبه برم و بین مریض التماس کنم تا رام بده وگرنه میره واسه اذر که دوباره وقت بده !:( یه روز باید برم ارایشگاه برای اوکی کردن رنگ موهام و ابروهام ! یه روز باید برم خریدای ریز ریز قبل سفر رو بکنم ! و کلییییییییییییییییییییییییییییی کار دیگه که یادم نمیاد ولی میدونم دارم ! شما روز اضافی ندارین احیا نا ؟؟؟؟
از حالا کلیی خوشحالم و نقشه کشیدم و مطمئنم به خوبیه سفر ماه عسلمون و بهتر خواهد بود..! از هر لحاظ باید بترکونیم اینو من و شوشو قول دادیم به خودمون اخه هتلمون اُر* کید شد . میخواستیم طبق گفته های اژانس ها هتل ۴ ستاره سان * اند سن رو بگیریم در اخرین لحظات ولی باز این آژانس رایمون رو زد و گفت ار*کید بهتره و چون برادر شوشو هم جفتشو رفته گفت ار* کید به مراتب بهتر از سان* اند سن بود و این شد که ما هم ار*کیدی شدیم ! خدا کنه خوب باشه...جاش... غذاش...کمیه هم وطناش ...و ..! البت خیلی هم مهم نیست چون فقط شب ها ادم میاد هتل برای خواب. از راهنماییه همتون یه دنیاااااااااااااااااااا ممنون ..قول میدم در عوض کمک هاتون سوغاتی کلی عکس بیارم براتون.
بعد دیگه اینکههههههههههههههههههههههههههههه من این روزا شدید مشغول بازیه farm ferenzy2 هستممممممممممممممممممممممممم اینقدر بازیه باحالیه که نگو! بعداظهرا که رضا از سر کار میاد باهم دعوا داریم که کی بازی کنه اونم میگه تو از صبح پای کامی هستی نوبت منه و اینجا میشه که گیس و گیس کشی میشه الانم برم دیگه به مرغا و گاو ها و بقیه حیواناتم برسم تا شوشو نیومده فعلا با بایییییییییییییییییییییی
رضا نوشت : اخ عزیزم دلم میخواد تا ابد تا ته دنیا بهت چسبیده باشم.. تو بغلت باشم و تو دستاتو همون جور که دورم گره کردی ..تو بغلت گُم شم ! میشه ؟ میشه تو بغلت گم شم و پیدا نشم ؟ میشه تا همیشه سرم و تو گودی دستات و گردنت فرو کنم و مداممممم بوی عطرت رو که دیووونم میکنه رو بو بکشم و تو نگام کنی ..از اون نگاه خوشگلات... و من غرق لذت بشم از داشتنت و از عطرت مست بشم مثه همیشه...رضا جونم عاشقتم..تو مهربونی که منو عاشق کردی ! خانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شو سجده به عشقت میزنم ، منجی جاودانه شو ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم ای لحظه ساز عاشقی،عاشق با تو بودنم ! روشن ترین ستاره ام.. میخواهمت میخواهمت...! تو ماندگاری در دلم ...میدانمت میدانمت...! ای همه ی وجود من نبود تو نبود من !...
بعدا نوشت : ساناز جووونم مرسی عزیزم از این همه راهنمایی هات.شرمندم کردی. خیلی ریز و با جزییات نوشتی ممنونم..فقط چون خصوصی گذاشتی من نشد که زیر کامنتت سوالامو بپرسم و اونجا ازت تشکر کنم.مرسی دوسته خوبم که وقت گذاشتی. اینم سوالام با عرض معذرت : ۱:این مغازه که گفتی تو سیتی سنتر جینگیل جات کادویی داره طبقه۱ و اسمش رو میدونی؟ ۲: بعدشم از چه نظر میگی درهم ببریم بهتره ؟ رضا داره میره پولامونو به دلار چنج کنه ! بهم بگو لطفا . ۳: راستش عمم برای لباس مجلسی مرکز خرید المِنال ( اگه اشتباه نگم) رو بهم معرفی کرد..اطلاع داری خوبه یا نه؟ لمسی پلازا ، امارات مال و انصار مال ، القمه ، نایف ، برجمان و مرکاتو. هم بهم معرفی کردن، خوبه ؟ ارزش رفتن داره؟ کدوم هارو بریم اصلا ؟ چون همش و نمیرسیم مطمئنا". بعد دیگه اینکه کیمیا بهتره یا nine city ؟ یه فروشگاه (یا پاساژ ؟ ) هم بهم معرفی کرردن به اسم Brands for less .میشناسیش؟ خوبه؟ ۴ : ساناز جون فک میکنی الان که ما میریم به حراجی میخوریم یا نه ؟ اینقدرر دلم میخواد به حراج ادیداس، هنگ تن ،بوسینی بخوریمممممممممممممممم دوست دارم یه عالمه شلوار و کفش بخرم. ایرانی هستیم دیگه مارکای غولمون ایناست! مارو که تو باربری و گوچی و ورساچه اصل را نمیدن ۵ : همش نگرانم وقت کم بیاریم. چون سافاری و پارک آبی و شام رو کشتی و گشت دبی ( شهر) هم جزو برنامه هامونه! ۶ : راستی ساناز برای لباس زمستونی و بوت و اینا کجا برم.؟ اخه الان فصلش نیست .:( ۷ : برای ساعت پرواز احتمالا ۱۲ ظهر یکشنبه هست از اون ور هم ظهره برگشتمون. به امید خدا!
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 11:5 قبل از ظهر 120
بعدا نوشت : بچه ها کسی اطلاع داره هتل" دوبی * پالم" یا هتل " ورسای " تو امارات. هتل خوبیه یا نه ؟ اگه کسی اطالاعات داره لطفا زودی بهم بگههههههههه مرسیییی
سلام سلاااااااااااااااااااام خوبین این چند روز هی گفتم بیام بنویسم? نیام بنویسم.......? چیکار کنم..? اخه خبر خاصی نبوده ! یکشنبش که با پسرخاله شوشو و دوستش رفتیم شیان افطاری و شام. بعدم که از اونا جدا شدیم خودم و شوشو جون جونم رفتیم سینماااااااااااااااا فرهنگ فیلم پستچی. سانس ۱۰ تا ۱۲. بدک نبود ! یعنی میدونین من دیالوگ ها و لباس هاشونو خیلی دوست داشتم. و پانته آ بهرام هم خیلی باحال بازی کرده بود. دوسش داشتم. ولی موضوع فیلم خیلی گیرا نبود و کمی گیج کننده بود راستش. بعدددد از سینما که اومدیم بیرون اینقدررر اون تو کولر گازیاش سرد بود یخ زده بودیم. نوکه بینی جفتمون قرمزی شده بود واقعا که هیچ سینمایی فرهنگ نمیشه. بابام هر وقت میخواستیم بریم سینما میگفت اگه فرهنگ میرین ...باشه ! اگه نه من جای دیگه نمیام..سینما فقط فرهنگ ! اینه که خانوادگی روش تعصب داریم اومدیم تو ماشین شوشو بخاری زد !! جلل الخالق ! از دست این رضا همسریییی خیلی سرماییه..( حالا میگم که بعد از سحر ها چیکار میکنه) بعد سینما هم اومدیم نیاورووون و بستنی عشق من چمن ! خلاصه بستنی رو خوردیم و میخواستیم بریم پارک قدم بزنیم ولی چوهر جان ( همون شوهر دیگه) دیگه خوابش میومد. اومدیم خونه.. شب خیلی خوبی بود. مخصوصا که ۱ ماهی بود سینما نرفته بودیییییییییم. بعدددد اها سحر ها رو بگم! سحر ها وقتی سحری میخوریم نماز میخونیم و اینا... میاییم که بخوابیم این اقای رضا همسر خان میره زیر پتو کلفته رو تختمون که از این پشم شیشه هاست و منم میکشه زیر اون که یالا بیا و "ها" کن و گرما تولید کن "ها" کردن که بلدین ؟؟؟؟؟؟؟؟ بله همون ! و طی مدت ۶ مین هر هر بهش میخندم و "ها" میکنم تا دیگه سرد نباشه اطرافش. و چون خودم شدید گرماییم ، احساس نفس تنگی میکنم و یه دفعههههههههههههه پتو رو میزنم کناررر و داد شوشو در میاد حالا این وسط منم خندم بند نمیاد از دست حرکاتش و کاراش که خیلی هاش نوشتنی نیست دیدنیه بعد از اینکه فضای دورش گرم شد تا خوابش ببره..حالا شونصد بار به هم میگیم" شب بخیری"! "شب بخیری " میگیما نه " شب بخیر" هاااااااااااااااا بعد کافیه بازم یکی یه چیزی یادش بیاد بعد از گفتن شب بخیر .. اون وقت بازم باید اون جملات "شب بخیری و ................" رو دوباره از اول بگه ! این میشه که ۲۰ مین بعد از اذون ما هنوز داریم شب بخیری میگیم اخی................حالا ماه رمضون تموم شه من چیکار کنم ؟؟ دلم واسه این خل بازیای سحرمون تنگ میشه خووووووووووووووو
خب بریم سر ادامه این هفتههههه دوشنبه هم که خودمون رو خیلی قشنگگگگ دعوتیدیم خونه مامی شوشو ! برامون خورشت ( یا خوراک؟) تاس کباب درست کرده بود با کباب ماهیتابه ایی.. وای که من عاشققق تاس کبابای مامی شوشو ام! اخه اولین بار خونه رضا اینا این غذا رو خوردم و خیلی دوس دارم. بعدددددددددددددد هم اونجا بودیم تا شب فیلمارو دیدیم و با یه کیسه پر از پسته و سبزی شسته و سحری و غیره مثه همیشه برگشتیم خونمون. ما از خونه مامان باباهامون بر میگردیم خونمون اکثرا دستامون دیگه جا نداره! چون کلی غذا و تنقلات و میوه جات بار ماشینمون میزنن !! بعددددددددددددددددددد دیگه اینکه پنج شنبه هم خونه مادربزرگ مادریم دعوت شدیم. اول قرار بود این مهمونی خونه مامان من باشه ..اخه بیشتر فامیلای مامانم دعوت بودن. و چون خونه مامانم بزرگه قرار بود اونجا باشه که همه ی ۴۰ و خورده ایی نفر راحت بشینن. ولی چون پدربزرگم ( همون که مریضه ..اون یکی هم که فوت شدن) به خاطر مریضیش سختش بود انداختن خونه خودشون. ولی جا کم بود و با عجی مجی سفره هارو انداختیم. افطاری اونجا هم خیلی خوب بود..کمی هم دعا اینا خوندیم و برای پدربزرگم دعا کردیم.. و بعد شام دیگه من و رضا پا شدیم اومدیم. چون داشت طولانی میشد و منم میخواستم با مامی شوشو برم جایی برای احیا. همون جای همیشگی... حدود ۱۲ رفتم ااونجا پیش مامی شوشو اینا.مراسم خیلی باحااااااال بود و تا ۳ و نیم طول کشید. اینم از پنج شنبه! اها یادم رفت بگم که انتخاب واحدمم چهار شنبه کردم. و ۴ تا درس باقی مونده + پایان نامه رو هم برداشتم. ۱۲ واحد ، ۳ روز در هفته ! خدا رو شکرررررررررر ترم اخرمه راحت میشممممممممممم حالا تو این هفته باید برم برای ثبت نام. و باقی قضایا. دیروز رو که باغ بودیم از ظهر... و افطارم همون جا بودیم و شامم که از بیرون . و تا حدود ساعت ۱۱ قرار بود البته جا رزرو کنیم همون رستورانه رو کوه که گفتم رفتیم. ولی پنج شنبه من و شوشو رفتیم اونجا برای رزرو ولی تعطیل بود !! به علت شبای احیاء ! حالا دیگه ربطش رو خودتون بیابییییییییییییییییییییییید ! که حالا قرار شد برای جمعه دیگه رزرو کنیم.اگه جا داشته باشه ! این هفته اخرین هفته ماه رمضونه که جمعه داره..هی چقدر زود گذشت... فک کنم این هفته هم ۲ یا ۳ جا دعوتیم !! دیگه همینااا دیگه... منم برم بازی ..یه بازی رضا برام ریخته مال بچه هاست.. ولی خیلی باحاله! یه مرغداریه که کلیی سر گرمت میکنه اخه تی وی مونم غاط زده و وقتی روشنش میکنی ۲ ثانیه بعد سیاه میشه ..که زنگ زدیم نمایندگیش قراره بیاد درستش کنه! اینه که من تی وی هم ندارم و تنها پناه حوصله سر رفتگی های روزانم این کامی جون هستن ! تا مهر که دیگه سرم شلوغ میشه و نه وقت اپ کردن زیاد دارم نه وقت کامنت گذاریه زیاد متاسفانه. پس چند روز باقی مونده رو باید نهایتتتتتتتتتت استفاده رو ببرم
پ ن : دوسته عزیز امینه این ایمیلی که خواستی هست. بهش ایمیل بزن در رابطه با اون موضوع. بعدا نوشت : هانیه جان وبلاگت برای من درست میاد و عکس بالاش هم هست.
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 2:5 بعد از ظهر 119
سلام سلامممممممممم
حال و احوالات ؟ ما خوبیم و مشغولل افطاری و مهمونی رفتن بودیم شدید !! یه روز که من با فافا و مینا رفتیم بیرون گفته بودم میریم یه جا تو پاسداران ولی همین که فافا اومد و نشستم تو ماشین پشیمون شدیم و مینارو برداشتیم و رفتیم شیان! احساس کردیم یه جای فضای باز بیشتر حال میده.رفتیم رستوران سنتیش که جای با حاله و مرتفعه. افطار رو زدیم..بعدم شام جاتون خالی. هوا خیلی خیلی خوب بود..صحبت کردیم و به قولی کمی غیبت کردیم چرت و پرت گفتیم..خندیدیم... و بعدم حدود ۱۰ پا شدیم.. خوب بود دلم برای فافا تنگ شده بود .با اینکه اخرین بار تو دربند قبل ماه رمضون همدیگرو دیده بودیم ولیبازم خب دلم برای دوست جونیم تنگ شده بود! بعدم اومدم خونه دیدیم شوشو غمگینه..و هی میگه دلم برات تنگ شد و نتونستم افطار کنم درست حسابی و تنها بودم و.. منم بوسش کردم هوارتااااااااا و از دلش در اوردم که تنهاش گذاشتم! خودمم دلم همش پیشش بود. ولی یه بار بود دیگه تو ماه رمضون ! یه شب هم که مامانم خانواده شوشو انیارو دعوت کرده بود.. من مثلا ۷ صبح با شوشو رفتم اونجا خونه مامانم تا کمکش کنم ولیییییییییییییییییییی تا ۱ ظهر خوابیدم! و بعد بلند شدم و کمکش کردم.. پیراشکی خودمم با همون پودره بردم اونجا دُرُستیدم واسه افطار که از راهنمایی هاتون استفاده کردم و خوب شد مرسیییییییییی دوست جونیااااا مامان جونمم کلیی تدارک دیده بود و قربونش برم با زبون روزه کلی غذا اینا درست کرده بود. تا ۱۱ هم که اونجا بودم..بعدم که کلیی غذا اضافه اومد...خانواده شوشو اینا خیلی خیلی کمم غذا خوردن و کلیی غذا موند! مقادیری من اوردم خونه و بقیش هم موند. اون شب هم به خیر و خوشی مهمونی مامیم برگزار شد
بعدددددددددد دیشب هم که همون رستورانه دعوت بودیم. دخترعموی مامانم دعوتیده بود ..یه جایی یه رستورانی بود بالای کوه...... به اسم کوهستان! خیلی خیلی مرتفع بود و واقعا تهران زیر پات بود ! هوا هم خیلی خیلی سردددددددددددددد بود. جاشم که الاچیق الاچیق بود و مشتی! افطاری دادن و بعدم شام منو ازاد بود که سفارش دادیم ولی چون از افطار گذشته بود و اصلا جا نداشتیم یکی از غذاهای من و شوشو کامل موند. خیلی خوش گذشت چون همه فامیل بودن و کلی آتیش سوزوندیم همگی دخترای فامیل یه تخت رو اشغال کرده بودن و منو راه نمیدادن! می خندیدن و میگفتن برو بروووو پیش همسرت خانوم خانومااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینجا نیای هاااااااااا وروجکااااااااااااااااااااااااااااا دم دراورده بودن واسه من! رفتم نشستم یکم اذیتشون کردم و بعدم رفتم تختی که با شوشو و مامان اینا بودیم. بعد افطار هم که همه تختا قاطی شده بودیم و هرکی یه جا بود. دایی کوچیکمم ( خیلی شیطونه دوتا بچه داره ولی همش در حال جک گفتن و مسخره بازیه) همه رو دور تخت خودش جمع کرده بود و چرت و پرت میگفت همه رو اذیت میکرد! هی ام به من گیر داده بود که ایشالا پنج شنبه بعد مهمون شما نایب!!!! منم گفتم چشممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ببخشیدا ما هر وقت ۳ تا بچه داشتیم اونوقت مهمون افطاری میدیم !!! حدود ساعت ۱۱ هم همگی پا شدیم سمت خونه هامونننننننننننننننن که اون شب هم خیلی خوب بود و خاطره شد ! امشب هم که گفته بودم خونه عمم دعوت بودیم. یه مهمونی افطاری نهههههههههه ببخشید بی شباهت به عروسی نبود! حدود ۲۰۰ نفر مهمون داشتن.. و همه همونجوری که گفتم اومده بودن! همچین بعضی دخیا فشن اومده بودن انگار واقعا عروسیه! اه بدم میاد از ادم هایی که جای هر کاری رو نمیدونن! اونجا هم افطار مفصل و شام و اینا بود . و چون امشب تولد امام حسن هست افطار داده بودن. و بدک نبود..اینجا هم همه فامیل پدریم بودن. ولی من راستش تو خانواده مادریم راحت ترم. و شیطون ! ولی این طرفی ساکت ترم ..با اینکه این طرفی ها هم خوبن و خوش میگذره ولی مهمونیای اونوری رو بیشتر دوست دارم اخرین باری که عمم اینجوری مهمونی گرفت ۳ سال پیش بود هنوز تو این خونشون نیومده بودن. تولد دختر عمم( ۸ سالشه که خدا بعد ۲ تا پسر داده و خیلی عزیز دردونس ) هم بود. و یادمه بعد افطاری با اون یکی دختر عمم اومدیم وسط و همه رو به رقص اوردیم. و افطاری واقعا تولدونه شد بعددددددددددد همینا دیگه امشب هم تموم شد. از وقتیم اومدم خونه دارم خونه رو تر تمیز میکنم...گردگیری و جمع و جور و.. تا فردا بعد افطار جارو کنم و طی بکشم ! چون روزه ام تو روز نمیتونم این کارارو بکنم! تا حالا تو عمرم ساعت ۱ شب گردگیری نکرده بودم! الانم که دارم اینارو مینویسم و سحری هم درست میکنم. اصلا هم نگران هفته بعد ما نباشیناااااااااااااااا! شنبه استثناا" خونه هستیم..یکشنبه با پسر خاله شوشو و دوست دخترش قراره بریم همون رستوران تو شیان!! دوشنبه خونه مامی شوشو تلپیممممممممممم بقیشم خدا بزرگه یه جا خودمونو میندازیم
یکی نیست بگه به جای این ولگردی ها و ددر ددور رفتن هاااااااااا برو یه سر یونی ببین چه خبره! انتخاب واحدت کی هست؟ اصلا یادم رفته دانشجو هستم هنوززززززززززززز باید یه خبر از دوستام بگیرم ببینم کی هست انتخاب واحد ..؟ ترم آخریم آخه یوهوووووووووووووو!!!
رضا نوشت : شوشو جووونممممم ..میگم واقعنی دومین ماه رمضون زندگی مشترکمونم داره از نیمه ردمیشه؟؟ باورم نمیشه.. خیلی خیلی خوشحالم کههههههههه کنارمی.. کنارتم.. عزیز دلم...عاشق سحر هام چون میای کنار سفره مون جلوی تی وی میشینی و با چشمای بسته و خواب الود هی قربون صدقم میری و ازم تشکر میکنی که پا شدم و سحری درست کردم.. با اینکه احساس میکنم کار خاصی نمیکنم ولی تشکرهات یه نیرو دوباره بهم میده برای شب های بعد غرق لذت میشم از اینکه اینقدررررررر مهربونی و قدر شناس ! خودم میدونم این ما رمضونی که برنامه خواب من بهم ریخته دیرتر میام و بعضی شبها بعد از خوابیدنت بلند شدم و دیر اومدم برای خواب.. ولی فقط این یه ماهه !مرسی که درکم میکنی. عشقه ماهم...مرسی مرسی مرسی از اینکه کنارمی عزیزمی..عشقمی... مهربونم میخوام تا ته ته دنیااااااااااااااااااااا عاشقت باشم................کنارت باشم .. رضا جونم یه وقتی یادت نره خیلی دوست دارم !خب !؟
پ ن ۱: راستی مریم دوستم ، با یه دکتری کلینیک کاشت مو دارن. و کارشون هم خیلی عالیه من کارشونو دیدم. واقعا کچل پرمو میکنن !! اگه کسی خواست برای اطرافیانش بهم بگین تل و ادرس بدم بهتون.
پ ن ۲ : حالا من عکسای این پستم کمه چیکار کنم ؟ هی میایین میگین عکس نزاشتی پستت بی عکس بود ! ها؟؟؟؟؟ خب بابا عکس ندارم ندارم به خدااااااااااااااااااا تو حال و هوای جاهایی که رفتیم شریک کنم گذاشتم.
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 1:54 قبل از ظهر 118
سلام سلاممممممممم
خوبین؟ نخیرَم منم خوبم فقط الان من باید خوااااب باشم! چرا؟؟ چونکه خورشت کرفس سحریم رو ظهر گذاشته بودم و برنجمم خیس کرده بودم که شب که از افطاری خواهر شوشو میاییم فقط برنج و بدرستم و با رضا بریم لا لا! ولی ولییییییییییییییییییی از بس با عجله از خونه زدیم بیرون یادم رفت زیر خورشتم و خاموش کنم و بله!!!!!!!!!! وقتی برگشتم جز غاله شده بود! تو اسانسور هی بو میکشیدم.. شوشو هم هی بهم میخندید و میگفت : نکن عزیزم از اینجا که بوش نمیاد بابا!! در خونه رو باز کردیم واییییییی چه بویی میومد!
ندارین از بهنام پسر خاله رضا بپرسین هنوزم که ۱ ساعته زیرش و خاموش کردم بوش تو تمام خونمون هست و داره دیوانم میکنه! فردا باید اسفند دود کنم یا شمع روشن کنم تا بوش بره.اخه میدونین که شمع بو هارو به خودش جذب میکنه! تا اومدیم به شوشو گفتم تو برو بخواب امشبم تنهایی تا من برم دوش بگیرم..نماز بخونم..باز سحری درست کنم..و .............بیام بخوابم شوشو جونمم با غصه رفت تنهایی لالا!! منم الان دوباره کباب ماهیتابه ای گذاشتم و نشستم پای کامی و دارم می اپم ! بستنی خوشمزه هم جای شما خالی برای خودم ریختم دارم میخورم. هیییییییییییییییی اخه دیروز شهروند بودیم و کلی خرت و پرت خوشمزه خریدیم. به اضافه این بستنی خوشمزه های کیلویی!:دی از افطاری خواهر شوشو بگم که عینه پارسال کلیی خوش گذشت. چون داشتیم اخرین دی وی دی سریال کایل رو میدیدم ساعت ۷ و ربع راه افتادیم. باغ تو فرمانیه است نزدیک کوه نور و خیلی خیلی قشنگه..من که خیلی دوسش دارم.. یه باغه + خونه. از این خونه ها که مال زمان شاهه.. حدودا ۷ هزار متر!!! و برای سازمان * بنا *در و کشتی * رانیه. وقتی رسیدیم..همه اومده بودن و ماهم بروی خودمون نیوردیم که اخرین نفر رسیییدیم با اینکه از بقیه خیلی نزدیک تر بودیم به سالن! افطاری بود و شام و بعدم هندونهههههههههه شامشون کباب کوبیده بود و بختیاری .. منم کلی خوشال شدم اخه پارسال باقالی پلو و گوشت بود و من با اینکه غذاش خیلی خوشمزه بود ۳ روز مریض شدم برای باقالیش. و ۳ روز روزه نگرفتم !! ولی امسال اوکی ام خدا رو شکر ! بقیش رو هم که گفتم ! همون خورشت سوخته دیگههههههههههههههههه :( اولین بار بود غذام میسوخت! خیلی حسه بدیه..کلی براش زحمت کشیده بودم و از ساعت ۲ گذاشته بودم تا جا بیفته ولی زیادی جا افتاده شد بعدددددددددددد فردا هم که با فافا و مینا میخواییم بریم افطاری بیرون! چند روز پیش به فافا اس ام اس دادم که بابا بیا بریم بیرون همدیگرو ببینیم دلم برات تنگ شده . فافا گفت افطاری بریم ولی من گفتم : نچ رضا تنهاست دلم نمیاد افطاری تنها بخوره! فافا هم گفت نخیر باید بیای زودی بر میگردیم. منم گفتم باز : نچ! حالا دیروز اس ام اس داده که بین ۲ شنبه و ۳شنبه یه روزو انتخاب کن بریم! مسیجش رو به رضا نشون دادم گفتم نگا چه وروجکن ! من میگم نمیام اینا میگن روزشو انتخاب کن! که شوشو گفت خب برو من خونه هستم . هرچی بهش گفتم توهم بیا گفت من با ۳ تا دختر تلک تلک بیام بیرون ؟ نه نیمیام راحت نیستم. تو برو دیگه عزیزم !! هر وقت اونام مزدوج شدن باهم میریم. هیچی دیگه حالا قراره فردا ساعت ۷ فافا بیاد با مینا بریم بیرون.انگار یه جا تو خ پاسداران میریم. نیدونم کجا! من دلم میخواست بریم اردک ابی ولی انگار برنامه یه جا دیگس. بعدددددددد چهار شنبه هم مامانم کل خانواده شوشو اینارو افطاری دعوت کرده. و منم میخوام برم کمکش کنم. پنج شنبه هم از طرف خانواده مادریم افطاری دعوت شدیم یه رستوران رو کوه !!! جمعه هم که عمه ام افطاری دعوتمون کرده یه افطاری خیلی بزرگ با یه عالمه ادم!! که همه اینجوری اومدن ==> مهمونی بعدی رو هم هنوز دعوت نشدیم خودمم که افطاری نیمیدم چون خیلی سختههههههههه و استرس میگیرم!!
اها راستییییییی از این پودرای خمیر پیزا و پیراشکی مارک هانی کو هم از شهروند گرفتم دیروز. تعریفش رو خیلی شنیدم ولی هیچ جا جز شهروند نداره. امیدوارم پیراشکی هام خوب شه. شوشو گفت چرا این همه از این پودرا بر میداری عزیزم میخوای تا اخر ماه رمضون بهم پیراشکی بدی؟ حالا خدا کنه خوب شه آبروم نره! همینا دیگهههههه شما ها هم خوشحالین بهم میگین بیا اپ کن..؟ میام مینویسم سر درد میگیرین از بس طولانی میشه! دوست جونیا از بس ازم تعریف میکنین من همش کامنتارو میخونم شرمنده میشم.. اینجوری نگیناا من یهو باورم میشه که انگار یه چیزایی بلدم اونوقت مغرور میشم پرو میشماااااااااااا از ما گفتن بود خلاصه!!!!!!!!!!
بازی برباگی که تندیس جونم دعوتیده منو! این دومین باریه که تو بازی برباگی شرکت میکنم! دریـــا: بزرگه..من آبیشو دوست دارم. قهــوه: فقط توی کافه ویونا یا کافه آس ! غـــرور: ضد محبت ! مـدرسه: زنگای نقاشیش و خیلی دوس داشتم!:دی دفتر مـدیر: همیشه توش بودم..اخه اکثرا انتظامات مدرسه بودم! قرمه سبــزی: بابام میگه قرمه سبزیهات از مامانتم بهتره! قیافه مامانم دیدنیه اون موقع! بابام عشقق قرمه سبزیه! ریاضــی: مبحث اتحاد ها ......که ازش متنفرم! آهنـگ: ۴۰ درصد روزم باهاش میگذره! ماه رمـضون: احساس میکنم تو این ماه دعاهام میره بالا ..واقعا احساس میکنما!!!!!! اســتخر: یه روزی تو شنا مدال اوردم ولی ...کلیه ام میکروب گرفت و چند سالیه دیگه نرفتم. آبگوشــت: تا حالا درست نکردم! روزنــامه: دوست ندارم سرم درد میگیره می خونم. کودکــی: خونه قدیمیمون...استخر حیاطمون..بچه گربه ام...کفش تِق تِقیام...عروسک محبوبم ستاره!
پ ن۱ : بچه ها میگم رو این پودره خمیر نوشته وقتی خمیر درست شد بزارینش تو جای گرم تا عمل بیاد.من الان که تابستونه و شوفاژ ندارم جای گرم از کجا بیارم و این خمیر رو توش بزارم؟ هوم؟ پلیز هلپ می!
پ ن۲ : میگم این جمله یعنی چی: وبلاگ زیبایی دارین! مگه وبلاگ خونه ماشین ساختمون لباس فرش یا ادمه که زیبا باشه !؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اه این کامنتا حالم و بهم میزنن! هیچ وقت هیچ وقت حتی اون موقع که ۱۴ سالم بود و وبلاگ مینوشتم، نرفتم جایی و از این کامنتا بِدم! شانس اورد تو بلاگ من از این کامنتا نزاشته بود !
پ ن ۳ : سحر ها کانال ۱ این اقاهه رو میبینین؟ ما سحر ها رو این کانالیم.. اسم مریض هارو که میاره ناخوداگاه گریم میگیره..کاش هیچ مریضی نبود.. کاش همه زن و شوهر ها شاد بودن.. کاش هیچ بدی نبود! کاش مدینه ما هم فاضله بود! ارسطو جان کجایی.....................................شایدم افلاطون؟!
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 0:54 قبل از ظهر 117
سلام سلاممممم
خوبینننننننن میگم طی این ۲ روز نزدیک ۸۰ نظر داشتم البته + نظرهای خصوصی . که از این ۸۰ نفر ۴۰ تاش کسایی بودن که همیشه همرام بودن و بهم سر میزدن.و ۴۰ نفر بقیش هم جدید بودن! و به عبارتی خواننده خاموش بودن که حالا روشن شدن !! چه اونایی که جدید روشن شدن چه اونایی که همیشه بودن ازم خواستین که پستام رو خصوصی نکنم و عکس بزارم همچنان.. من تسلیم! ولی دلم گرفت........................... از اونایی که تا اسم خصوصی اومد برام کامنت دادن.. البت رفع شد...مهم اینه که الان روشن شدن! چون من واقعا فقط به قصد ثبت خاطراتم اینجا مینویسم و هیچ وقت تعداد کامنتا و تعداد خواننده هام برام مهم نبوده! در واقع همون کیفیت بهتر از کمیته! ولی خب دوستای زیادی پیدا کردم که تعدادیشون اکثر مواقع چه شادیم چه غمم پیشم بودن دلداریم دادن و یا خوشحال شدن از خوشحالیم. به هر حال ..تصمیم اینه : همچنان غیر خصوصی مینویسم و عکسام رو هم میزارم. و طبق روال قبلی بازم بی اعتنا میشم به افراد مریضی که خصوصیات خودشون رو به من نسبت میدن. همه جور مریضی دیده بودم جز این مورد . وبلاگی که من برای باران ساخته بودم نمیدونم به چه طریقی لو رفت پسوردش و حالا یکی دیگه توش مینویسه که خوده باران هم خبر نداره . باران دیگه اینجا مینویسه. ولی نمیدونم اون کسی که تو این وبلاگ مینویسه کیه !! و میاد عینه مطالب من رو کپی میکنه تو بلاگش. به هر حال خدا اونم شفا بده !
نیم ساعتی بیشتر تا افطار نمونده و دارم رسما از ضعف غش میکنممممممممممممم شوشو هم رفته افطاری جایی..منم قرار بود برم خونه مامانم تنها نباشم ولی به دلایلی نرفتم.. خونه هستم و تهنا............ بماند! فردا شب خونه داییم افطاری دعوتیم که همه دایی هام و خالم هستن. یکشنبه هم خواهر شوشو مثل هر سال دعوت کرده برای افظاری همون باغه .. و مهمونای اون جمع هم همون ۳۰ نفری هستن که همیشه تو باغ و سفر ها با همیم. من عاشققققققق افطاری دعوت شدن هستمممممممممممم حالا کلیی جای دیگه هم هست که هر سال دعوتمون میکنن از فامیل ها.. امیدوارم امسال هم برقرار باشه یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو مخصوصا الان که خونه خودمم خیلی بیشتر دوست دارم دعوت بشم.. چون در حالیکه خودم از گشنگی دارم ضعف میکنم و حس ندارنم جم بخورم باید پا شم... شام درست کنم برای شوشو و برای خودم هم چایی بزارم و سور و ساط افطاری رو بچینم.............. ولی وقتی جایی دعوتم میشینم سفره جلوم چینده میشه و مثه قبلنا که خونه بابام بودم فقط میخورم! گفتم خونه بابام.. دلم گرفته....................... خیلی دوست داشتم الان پیش مامانم بودم.. دو بار زنگ زد که چرا نیومدی...مگه قرار نبود امشب بیای اینجا؟ چرا تنها موندی خونه ؟ گفتم ضعف داشتم دیگه نیومدم.. گفت : ترو خدا ماه رمضونی دیگه فکر رژیم همیشگیت نباش و بخورررررر خب؟ منم گفتم : نه تازه ۴ کیلو کم کردم! مامانمم گفت: اونوقت خوشحالی از اینکه ۴ کیلو کم کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و کلیی نصیحت های دیگه که ............. ۱ ساعت بعدش باز بابام زنگ زد : چرا نیومدی ؟ مگه نگفتی میای؟ من برای تو رفتم شیر و کیک هم خریدم که دوست داری...حالا اینارو کی بخوره؟ منم که جوابی نداشتم و بهونه اوردم که سرم درد میکرد از ضعف و ...حرفای مفت دیگه زدم! و یه جوری جمعش کردم و بابام رو هم راضی کردم.
دلم گرفته ولی خوب میشم. خدا اون بالاست مگه نه؟
خب دیگه بریم سر عکس ها دیروز این غذا رو تو این وبلاگ دیدم و سریع رفتم و برای افطار درستش کردم. باحال بود شما هم اگه دوست داشتین درست کنین دستورش تو وبلاگ مامان سلین هست. غذای من این شکلی شد : 1 اینم برش خوردش2 اسمش هم کرپ گوشت و جعفری هست. هدیه ای که برای کتی برده بودم..یکی از بچه ها ازم خواسته بود هر وقت کادویی میکنم عکسش رو براش بزارم.امیدوارم به کارت بیاد دوسته عزیزم. عکس شلواره... این عکس نقاشی دومم.
اینم سوغاتی هایی که جاری جونم زحمت کشیده بود. یادتونه تو پستای قبلیم در مورد کوکتل میوه نوشته بودم.. کوکتل میوه یعنی به جای اینکه این همه بشقاب بشقاب میوه کنی و بزاری جلو مهمون و کلیی تعارف کنی و اونم اخر نخوره و بعد رفتن مهمونات کلیی موز و میوه های دیگه بمونه رو دست و خراب بشه! بیا و همه رو پوست بکنی و ریز ریز کنی و بریزی تو ظرف و نهایتا دو تا موز روش خورد کنی و یه کمپوت اناناس هم حرومش کنی وووووووووو در اخر اب کمپوت رو روی همشون بریزی. که هم خوشمزه است هم اینکه اسونه و همه مهمونا هم تا تهش رو میخورن!!!!! هم اینکه با کلاسه من این رو تازه یاد گرفتم..و با مهمونای جوون شروع کردم .اگر بشه تومهمونای خانوادگی هم جاش میندازم! شما هم امتحان کنین و به جای اینکه برای ۲۲ نفر مهمون ۲۲ تا موز و۲۲ تا نارنگی و ۲۲ تا خیار و ۲۲ تا سیب و ..بخرین ، تبدیلش کنین به ۷ تا یا ۸ تا ! البته خیار رو نمیشه تو این دسر ریخت. ولی موز و انگور و اناناس و سیب و انبه و گیلاس و نارنگی و پرتقال و همه جور میوه ای میشه !
بعدا نوشت۱ : یادم رفته بود بگم یه سریاله جدیده که ۱ ماهی میشه داریم با شوشو میبینیم. به اسم : kyle xy یه پسرس به اسم کایل که ۹۰ درصد مغزش کار میکنه و از طریق شبیه سازی شده و رحم مصنوعی به وجود اومده. نمیدونم شایدم بهتون گفته بودم قبلنا !؟ به هر حال خیلی قشنگه.. و من کلییییییییییییی با شخصیت هاش حال میکنم.. و از همه بیشتر با لوری ! و صد البته شخصیت اصلی سریال کایل ...که واقعا قشنگ بازی میکنه.. ما فعلا فقط ۱۶ تا dvd رو داریم. و فک کنم اینم عینه لاست تموم نشه. یه سریال دیگه به اسم : به من دروغ نگو هم دستمونه که هنوز فرصت نکردیم ببینیمش. نمیدونم این تب سریال از کی و کجا افتاد به جونه ایرانیا!! بعدا نوشت ۲: من این اهنگ رو و موزیک ویدئوش رو که ماله بابک رهنماست خیلی خیلی دوست دارممممممممممممم و الان دیدم تندیس لینکش رو گذاشته تو وبلاگش.وای این اهنگ محشره... بعدا نوشت ۳ : بچه مرسی از لطف همتون در اسرع وقت جواب کامنتاتون رو زیر کامنت خودتون میدم. در مورد بچه هایی که خاموش بودن و تازه روشن شدن هم باید بگم عزیزان من ناراحت نشین از حرفم من که گفتم مهم اینه که الان روشنین اوکی؟ منتظر همتون هستم..و خوشحالم که کلی دوسته جدید پیدا کردم. هلیا جان ممنون از لطفت..عززیم من میخوام که جوابتو بدم ولی چون همه نظراتت خصوصیه معلوم نمیشه که بخوام جوابتو زیرش بنویسم. منم متقابلا دوست دارم از تو بدونم خوشحال میشم. منتظرتم. یکی از دوست جونیا ازم خواست اسم کرم های پوستم رو بنویسم. عزیزم یکیشون اسمش کِترل هست و اون یکی پانوکسیل . بعدا نوشت ۳ : دوست ۲۰ ساله و نازدونه عزیزم.. ممنون بابت تذکرتون..متوجه اشتباهم شدم..متاسفانه نمیدونم چرا اینجوری شد . موضوع رو پاک کردم |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 7:41 بعد از ظهر 116
سلام سلاممممم
خوبین؟ میگم یه نگا به ساعت پست من بنداز لطفاااااااااا بله ساعت ۱ نصفه شبه! همینه دیگه وقتی تا ۱۲ ظهر خواب باشی، شب خوابت نمیبره! کلمن ( همون کلا" خودتون ) برنامه خواب من به اف یو سی کِی رفته بی ادب هم خودتییییییییی پست من اگه از ۱۲ شب رد شه همین جوریاسسسس صبح ها برای اینکه از گشنگی سر درد نگیرم و چشمام سیاهی نرههههههه میخوابم تا ۱۲ بعد از این ور دیگه خوابم نمیبره...!!!!!!!!!!!!!!! دیشب ساعت ۳ خوابیدم! ساعت ۴ هم بیدار شدم برای داغ کردن سحرییییییییی و چیندن سحریییییییییی و مابقی قضایا! از جمله شونصد بار صدا زدن شوشو برای بیدار شدن و سحری خوردن... و چپوندن لقمه های برنج و خورشت در دهن خودممممممممم که واقعا عذابه! بعدددددددددددد هم ظرفارو شستن و سریع مسواک و یه پارچ آب خوردم و نماز و لالا تا ۱۲ ظهررررررر بعدم تی وی و کامی و تمیز کاریه خونه و درست کردن افطاری. هیییییییییییییییییییییییی
امروز ۳ تا خرید داشتم! اول شلوار ( از این ادیداس مشکی ها با خطای طلایییییییی که شونصد ماهه مد شده و من هی گفتم بخرم نخرم بخرم نخرم و اخر نخریدم تا امروز...اخه یه جا دیدم جدید و دیگه طاقت نیوردم..البته بیشتر برای سفر گرفتم چون راحت تر از لی هست و خوشگله ) بعدددددد هم رفتم چ قنات مغازه ویترین مانتو هاش رو شنیده بودم حراجیده .. رفتم برای یونی یه مانتو مشکی گرفتم.. ساده است ولی خیلی خوش مدله و به نظر خودم قیمتش خیلیییییییی خوب بود !!!!!! بعدددددددد هم رفتم تجریش یه کلاه قبلنا تو قائم دیده بودم عاشقش شده بودیم با فافا... خیلی دخترونس و طرح بربری عشقه منههه یادش بخیر ۲ سال پیش که بربری مد شده بود تو یونی دوستام اذیتم میکردن میگفتن یواش یواش کم مونده رو صورتت خطای بربری رو بکشی رفتم و بالاخره بعد ۳ ماه خریدمش! از خیر اونم گذشته بودم ولی اونم برای سفر گرفتم. میخواستم همه اینارو خودم برم بخرم و شوشو هم از سر کارش بره خونه مامانش و منم بعد خریدام برم اونجا... ولی شوشو گفت تو حس نداری من میام با ماشین بریم. که واقعا اگه با ماشین نمیرفتم هلاک شده بودممممممممممم زبون روزه بعدش هم رفتیممممم خونه مامی شوشو افطاررررررر جاریم هم اومد بالا ( اخه طبقه پایین مامی شوشو زندگی میکنند ) خوب بود..کلی برامون از دبی گفت یه هفته ایی میشه برگشتن. کلی راهنماییمون کرد برای خرید و گردش و هتل و اینا..سوغاتیمون رو هم هفته پیش تو باغ بهمون داد. کلیییییی ازش خواسته بودم که ترو خدا عینه سفر پارسالتون که تایلند رو برای ما بار زده بودین دیگه اینبار نکنین و سوغاتی نیارین . ولی بازم زحمت کشیده بودن..و برای من یه بسته لباس تو خونه ایی ( بلیز شلوار) و یه سایه چشم چندین رنگه اورده بود. برای شوشو هم ورق مارک رویال اورده بودن که شوشو میگفت خیلی ورقش خوبه و بهترین مارک ورقه. نیدونم من بعدم که فیلمارو دیدیم و اومدیم خونهههههههه الانم بنده دارم سحری درست میکنم و از بیکاری گفتم بیام کمی اپ کنم از حال و احوال این روزامون ! نمیدونستم چی درست کنم ..یه خورشت از خودم در اوردم و برنج هم گذاشتم. خورشتم ==> قارچ سیب زمینی هویج پیاز داغ ادویه و گوشت قلقلییییییییی خدا کنه مزش خوب شه شوشو رو به زور فرستادم تنهایی بخوابه! کلیی دعوام کرد که دیگه حق نداری نصفه شب سحری درست کنی و بیدار بمونی.. اینجوری خسته میشی و منم باید تهناییی بخوابم ! و اخرشم گفت که : جدی میگماااااااا و منم قول دادم دیگه تو روز غذارو بدرستم تا با هم بخوابیم عینه قبلنا.. خودمم دوست ندارم تهنایی بخوابم و دیرتر از شوشو ولی چاره ایی نیست.. اخه تو روز حال ندارم غذا درست کنم از ضعف و شب هم که کلییی فیلم داره! برای همین میفته نصفه شبیییییییی این فیلم اخری جمشید رو خیلی دوسش دارم..پسره خیلی بانمکه..حیف که مثه همه فیلمای ایرانی سریع شد ۲۰ سالش ای بابا چقدر طولانی شدااااااااااا میدونم میدونم که منتظر عکسین و همش تو کامنتا میگین که چرا عکس ندارم.. این پست نه عکس خریدام و گذاشتم نه عکس سوغاتیام و نه عکس نقاشی دومیم! دلیلش رو هم نونوش نوشته تو بلاگش سعی میکنم یا بزارم عینه قبل یا تو پستای خصوصی بزارم براتون عکسای شخصی رو. اخه بلاگفا هم خصوصی دار شد فعلا برم دیگه......................................... وگرنه سحر نمیتونم بیدار شم
پ ن : این قلب هایی که از موس میادددددد هدیه ی تولدمه که توفول ، دوست جون وبلاگیم بهم هدیه داده .. و زحمتش رو کشیده..ولی من تازه امروز تونستم بزارمش تو برباگم توفول عزیزم مممنونننننننننننننننننننننن تا پست بعدی که بنویسم ، موسم قلب از خودش در وکنههههههههههه برید حالش و ببرید
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 1:7 قبل از ظهر 115
می میرم برات نمیدونستی ناز من می میرم واسه اون دو تا چشم سیات می میرم واسه اون زنگ صدات می میرم واسه اون ناز نگات تو شدی همه ی زندگیم تو شدی همه دلبستگیم تو شدی بهار و امید و دل دادگیم تو شدی تمام عمر من تو بیا بشین کنار من سر بزار تو روی شونه من میخوام برات قصه بگم قصه ی عشق قصه ی دلدادگیه من قصه مستی چشم تو قصه ی عاشقیه من و تو ای گل من ! ای تو قبله ی وجود من ای تو امیر قلب من میخوام بگم عاشقتم ای گل من.. ای تو آتشکده قلب من ای همه ی عشق تو، وجود من تو شدی خدای من .......خدای من بودن تو آرزومه حتی واسه ی یک لحظه ، میمیرم بی تو اگه با من نباشی اگه با من تو نباشی شب من سحر نمیشه شب می مونه با من تا همیشه ...!
رضا جونم..اینجا مینویسم تا یادم نره..چه حالیه سحر ها.. وقتی بیدار میشیم..میشینیم روبروی هم و به زور این لقمه های غذا رو میزاریم دهنمون. و من هی عینه مامانا بهت غر میزنم بخور بخور گشنت نشه.. و تو دلم کلی غصه ات رو می خورم که باید زود بلند شی و بری سر کار.. و توی افتاب کلیی راه بری و نظارت کنی و پله بالا پایین کنی و تشنت بشه! بعدم که اذان و میگن کلی اذیتت می کنم و نگهت میدارم و میگم که حق نداری زودتر از من نماز بخونی.. اخه تو زود نمازت و میخونی میری تو تخت..من چون کمی لفتش میدم دیر تر میام.. تهنا میشم! تازهه خودم باید چراغ و خاموووش کنم...اِ ه ههههههههههه تو هم میخندی و صبر می کنی..با هم میخونیم و میدوییم تو تخت. چشم بندامونو میزنیم و تو میگی صبح بخیر و میخوابی.. منم میگم نه خیررر الان تاریکه پس شبه! پس باید بگیم : شب بخیر .. تو هم طبق معمول جلو زورگویی های من کم میاری میخندی و میخوابیم.. ماه رمضون زود میگذره... و چشم رو هم میزاریم تموم شده. و اخراش که میشه تازه میفهمیم که ماه رمضون واقعا ماهه !
امیدوارم کمی تغییر کنیم تو این ماه.. حداقل یکی از کارای بدمون رو بتونیم بزاریم کنار.. امیدوارم.. (سوئ تفاهم نشه البته...منظورم از کارای بدمون ، بدی های خودمه و امثال خودم..شما ها که گلین
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 1:25 بعد از ظهر |
|



