|
127
از دانشگاه اومدم..خستم..خیلی خیلی پاهام درد میکنه از بس که پله بالا پایین کردم.. لباسام و عوض میکنم یه دوش تند تندی میگیرم...تو حموم همین طور که دونه دونه های اب از صورتم لیز میخوره و میاد پایین..به زندگیم فک میکنم...راضیم خدا رو شکر ..با همه سختی هاش و با همه اسونیاش.. پیش خودم میگم از حموم رفتم بیرون میرم پشت کامی و یه دلی از عزای چرخیدن تو نت در میارم.. بعد میگم نهههه میرم شام درست میکنم.. بعد میگم نهههه میرم لاکام رو مرتب میکنم.. بعد میگم نه کوه لباسای جمع شده رو میریزم تو ماشین.. بعد میگم نهههه مگه قرار نشد برای پیدا کردن ارامشم باز قرآن خوندن رو شروع کنم ؟ از حموم میام بیرون فوق خسته هستم .. حوله تنیم رو میپیچم دور خودم.. لباسم رو میپوشم..چقدرر اتاق سرده..میرم و زنجیر پشت در رو باز میکنم تا وقتی میای بتونی در رو با کلید باز کنی..ولی ته دلم همش میگم من زنجیر رو باز میکنم یه وقت دزد نیاد ؟!!!!!! قران و باز میکنم.. خیلی وقته نخوندمش.. ۴۰ تا ایه میخونم کمی احساس ارامش میکنم..بعد مدت ها !چرا ازش دور شده بودم ؟ موهام و تو کلاه حمومم میپیچم و زودی لیز میخورم زیر پتوی نرممون... و چشم بند و میزنم و پتو رو تا زیر گردنم میکشم بالا... با فکره انداختن زنجیر و اومدن دزد و دل تنگی شدید برای تو چشمام سنگین میشه.. خوابم میبره..فک کنم تو خوابم بودی عشقم ..دلم برات خیلی تنگ شده.. یه دفعه از خواب میپرم و صدای کوبیدن چیزی رو میشنوم.. وحشت میکنم..صدای تِق تِق میاد.. پتو رو میدم پایین. چقدرر اتاقمون سرده....گیجم.. انگاری هنوز از عالم خواب کامل جدا نشدم.. یه جای تنم وصله..واسه همینه یادم نمیاد کجام؟ صدای چیه ؟ زودی با قدم های بلند میرم تو هال.. ساعت از ۵ و نیم گذشته هوا تاریکه و هالمون تاریک شده..چیزی نمیبینم بازم صدا میاد.. مثه همیشه فک میکنم و توهم دزد زدم ! یعنی اقا دزده داره در رو میشکونه و میاد تو.. صدا میزنم رضا ..عزیزم تویی؟ صدایی نمیاد ..باز میگم عزیزم تویی؟ یهو جلوم سبز میشی.. نا خواگاه میگم : هیییییییییییی و ضربان قلبم به هزاااااار می رسه.. و شروع میکنم از ترس و سرما لرزیدن.. تویی... رضامی..صورتت که میبینم دستم و که میکشم روش آرامش پیدا میکنم. سلام میکنی بهم و میگی: عزیزم چی شده ؟ قربونت برم منم...شوشو ام دیگه..رضام.. چرا ترسیدی؟ چیزی شده.. با چشمای خواب الودم نگات میکنم و میلرزم.. زیر لب سلام میکنم یا نه رو یادم نیست.. همون طور ایستاده بغلم میکنی بوسم میکنی.. و من از بغلت تکون نمیخورم...خودم و تو دستات و اغوشت گم میکنم.. و سرم و میچسبونم به سینه ات و بوی ضعیف عطرت رو میکشم تو ریه هام.. همون جوری که بغلم کردی ایستاده ...هدایتم میکنی سمته اتاق خوابمون و میشونیم رو تختمون.. اخه هنوز گیج خوابم و تازه کمی هوشیار شدم.. نمیدونم چرا این حالت بودم و ترسیده بودم. میفرستیم زیر پتومونو و پتو رو میکشی روم و میگی : نترس عزیزم بخواب من دست و صورتم و بشورم و بیام پیشت.. باز چشمام گرم میشه و خوابم میبره ولی نه خواب عمیق.. آخ که رضا چقدر وقتی کنارمی و باهام حرف میزنی و بغلم میکنی ارامش دارم. حالا میفهمم که تو ..تو... توی رضا ! نیمه گمشده من بودی و من خیلی خوشبخت بودم که تونستم نیمه خودم رو پیدا کنم. وقتی بهم میگی که خیلی دوسم داری و عاشقمی..تو آسمونا میرم.. میدونی ؟ باورم میشه و خوشحالم ..خدا رو شکر میکنم که ترو دارم.. خدا .. تو و خانوادم...اینارو هیچ وقت از دست نمیدم.
اینقدر ترو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره اینقدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزارتا ستاره بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره اینقد ترو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره وقتی نگاهم میکنی ...قشنگیات و دوست دارم حالت معصوم چشات ...رنگه نگات و دوست دارم وقتی صدات و میشنوم دلم برات پر میزنه..... عشقه من..رضای من...همسر من.. چند روز دیگه هجدهمین ماهگرد زندگیه مشترکمونه.. مبارکه....مبارک !
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 3:58 بعد از ظهر |
|

