|
128
سلام سلاممممممم دوست جونیای خودم..
خوبین عزیزای من ؟ اینقدرر شماها مهربونین من اگه حرفیم نداشته باشم به عشق شماها هم که شده میام و مینویسم. عرضم به خدمتتون که امروز که میبینین من نرفتم یونی و اینجام و مینویسم..اصلا از روی تنبلی و خستگی و زور خواب نبودههههههههه هااااااااااااا ! وایی نه! بوده دروغ گفتم ..خیلی خیلی خوابم میومد.. و همه تن و بدنم درد میکرد! چرا ؟ چون که بعد از شونصد سال استخر نرفتن..دیروز رفتم استخر... اونم به مدت ۳ ساعت + سونا خشک و بخار و همه متعلقاتش !!!!!!! تهنای تهنا.... خیلی وقته که با فافا قرار گذاشته بودیم بریم نمیدونم اینجا نوشته بودم یا نه.. ولی دو هفته پیش که من کنسل کردم و این هفته هم فافا نتونست بیاد + اینکه هر ۳تا استخری که در نظر گرفته بودیم و نزدیکمون بود به علت تعمیرات یهویییییییییییییییه یهویی تعطیل شدن فک کن !!!!!!!!! یعنی به فافا میگم من و تو نباید اصلااااااااااااااا رو هیچ چیزی فک کنیم و تصمیم بگیریم وگرنه فنا میشه ! همون ضرب المثل معروف که میگه به چشمه برسی خشک میشه ! بعد کلی بالا پایین کردن یه استخر دیگه گیر اوردم روزای زوج..قرار بود هفته دیگه با هم بریم.. یه من به علت نالاحتی شدید و یه سری مسائل دیگه دیروز به سرم زد و بعد از سر کارم، رفتم اونجا.. استخرش بزرگ و تمیز بود...بعد از سالیان سال خیلی خوب بود..فقط ایرادش این بود که تهنا بودم.. و همش خودم و لعنت میکردم که تنهایی و بدون فافا اومدم.. ولی عجب اعتماد به نفسی میگیری میری استخر شدید احساس مانکنی بهت دست میده..! بسکه خانوم های اییرونی خوش هیکل میبینی از خدا از ته دلم خواستم هیچ وقت اینقدرر نخورم که قد اون خانومه شم.. البته نمیدونم شاید بنده خدا مریضی هم داره.. ولی در کل اینکه ادم بتونه جلوی خودش رو بگیره و وزنش رو حفظ کنه خیلی خوبه! ولی خب سخته ادم ( خودم و میگم ) وقتی تو اوج رژیم هم باشه بستنی میبینه چیکار کنه ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه شما بگین.. میشه از بستنی ایتالیایه کاکائویی خوشمزه گذشت ؟ خلاصه که با خودم قرار گذاشتم ماهی دو بار رو برم استخر.. ولی هر طور شده با فافا.. هرچیزیم تنهاییش خوب باشه استخر نیست !
بعددددددددددد عرضم به خدمتتون که هفته پیش هفته شلوغ پلوغی بود تقریبا.. یه روزش و با شوشو رفتیم سینما فیلم "بی پولی" و بعدم شام و بعدم پارک نیاورون مثه همیشه. فیلمش وو دوست داشتم..یه جور طنز تلخ بود! وایی عاشق اون یه تیکه اشم که لیلا میخواست پول و بندازه تو صندوق صدقات و بعد دیالوگ ها و قیافه خلانه ی بهرانم رادان... بعددددددددددددد ۴ شنبه هم شوشو جونم و بابام رفتن پیش وکیله برای اقدام به مهاجت برای ماالزی.. نتایج + بود ولی بیشتر برای بالای ۵۰ ساله ها یعنی بابای ۵۱ ساله ام ! راست کار اون و مامانم و داداشم بود.. برای من و رضا خیلی مالی نبود..مگر اینکه از طریق اقامت تحصیلی بریم.. که اونم نمیشه چون شوشو میگه من نمیخوام فوق بگیرم و الان تو ایران کار دارم و وقتی اونجا مهندس عمران نمیخوان من برم اونجا باید شرکت بزنم و از صفر شروع کنم و ... که تا حدی خب راست میگه.. خلاصه فعلا پروژه مالزی معلق مونده... و بابام نظرش خیلی + هست رو رفتن ولی از اون طرف مامانم خودش و لوس کرده ( از دید من در کل انگار نشد که بشه فعلا ! جدیدا هم gem برنامه ریپورتر درباره مالزی رو شروع کرده و هی هر شب منو شوشو رو وسوسه میکنه! حالا شاید وقتی دِگر جایی دِگر.. بعددددددددددددددد ۵ شنبه صبح هم بعد از یونی با فافا رفتیم شیان و نشستیم.. و کلی حرف زدیم.. من یاد اون روز خوشحال نبودم.. و اون چند دقیقه با دوست جونم بودن و فضای دل انگیز جنگلای شیان و هوای سردش کمی حالم و جا اورد ! همون روز هم قرار گذاشتیم که یکشنبه با ننیس ( همون که مرداد عروسیش بود ) و مریم بیاییم همین جا پیک نیک..یعنی پریروز ! که با بچه ها هماهنگ کردیم و پریروز رفتیم باز شیان ولی ایندفعه مجهز و پیک نیکی !! میخواستیم جوجه بگیریم ببریم و بزنیم بر بدن ! ولی نشد که بشه و همه گی تنبلیمون اومد جوجه بخریم و منقل ببریم و عینه پسر خوشالا جوجه باد بزنیم !!!!!!!!!!!! سر راه ۳ تا پیتزا گرفتیم و + مخلفات و رفیتم سمته شیان. نشستیم..اول با شکمای گشنه و تشنه ناهار و خوردیم. و بعدم چایی خوردیم ( بساط چایی رو برده بودم) بعددددددددددددددددددددددددددد چون هیچ کس فکر زیر انداز نبود و نیورده بود ، از ماشین فافا روزنامه در اوردیم و تو سکوهای مخصوصش زیرمون انداختیم و نشستیم، عینه شلخته ها ولی واییییییییییی اینقدرر حال داد..اینقدرر غیبت کردیم..اینقدررر یاده دبیرستان و پیش دانشگاهی که ۴ تایی اتیش میسوزوندیم کردیم.. اینقدر خندیدیم.. که دیگه دل درد گرفته بودیم..کلیم حکم بازی کردیم و هی من و ننیس به فافا و مریم باختیم.. بعد نهار و چایی هم کمی پیاده روی کردیم و رفتیم پارک نیاوران.! خلیم دیگه...انگار نه انگار تو فضای باز بودیم بازم سر از پارک در اوردیم..!! مریم هم گیر داده بود شماها باختین یالا بریم چمن بستنیتونو بدین ! من که واقعا جا نداشتم و بقیه هم همین طور پس این شد که از زیرش در رفتیم ! مریم هم همش غر زد که شماها باختین و بستنی ندادین بعدددددددددد هم فافا جونم همه مارو رسوند دمت گرم دوست جونی اینقدرر با معرفتی بعدددددددددددد تازه از رو نرفتیم و برنامه جمعه ۸۸.۸.۸ رو گذاشتیم که همگی بریم چیتگر دوچرخه سواری و بعدم بساط جوجه رو اونجا بپا کنیم ! ولی این بار من با شوشو رضا مریم با علیرضا ( دوستشه که ۷ سالی میشه با هم just friend هستن و امسال قضه شده خواستگاری و قراره مال هم بشن ) فافا با خودش ننیس با حامد (شوشوشه دیگه ) مینا هم با امیر ( البته اگر بیاد..امیر هم دوسته فابریک مینا هست و تیریپشون مزدوج شدنه ) خلاصه که اولین دیداریه که میخواییم زوج هامون و با هم اشنا کنیم به صورت رسمی. امیوارم برنامه بهم نخوره و خوش بگذره . بعددددددددددددددد دیگه اینکه پایان نامه ام رو هم اوکی کردم موضوعش رو و استاد راهنمام رضایت داد که مونوگرافی روستا بردارم و میخوام اگه بشه همون روستای گر*مه رو که ۴ ساله دارم روش کار میکنم تموم کنم. بعدددددددددددددددددد یه شب هم مامانی ( مامان بابام) همه رو دعوت کرده..بود خونشون. خوب بود خوش گذشت...کلی خبرای خوب شنیدم..یکیش اینکه پسر عمه ام ( ۶ ماه از من بزرگتره) داره یواش یواش مزدوج میشه و اسم دخیه هم فائزه است..۱۷ سالشم هست ! همینه دیگه وقتی داماد ۶۵ ایی باشه عروس هم ۱۷ ساله میشه! خبر بعدی هم این بود که عموم ( یه عموی کوچیک داره متولد ۶۱ هست ) اوکی داده که ازدواج میکنه! و قراره اونم اگه خدا بخواد مزدوجی بشه یوهو کلیی عروسیه نزدیک در پیش داریممممممممممممممممممممم دیگه هم فعلا خبر خاصی نیست جز اینکه مامی شوشو هم این هفته جمعه داره با خاله های شوشو و ..( خانومانه) میرن سوریه. به مدت یک هفته ! اینقدررر حال میکنم که مسافرتای خانومانه میرن..منم حتما بعدا که بچه هام همه مزدوج بشن و ازاد شم از این سفرا میرم. البته بازم بعیده از منه لوس و ننره همسرانه ایی ، که بدون رضام جایی برم فعلا با باییییییییییی
پ ن :
بچه ها این کامنت رو دو روز پیش داشتم..کلی متعجب شدم.نمیدونم چی بگم..فقط یه دنیا ممنون که منو دوست داشتین و شرمندم کردین .. البته نمیدونم نحوه انتخاب من چی بوده و تا چه حد میشه که درست باشه این نتایج ! روزه اولی که خبر این مسابقه رو تو وبلاگ نونوشی جونم و رامونای عزیزم خوندم گفتم : چه جالب ولی چون تو قید و بندش نبودم یادم رفت .. اخه من هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که از حالت مجازی برای خواننده هام در بیام و ترجیح میدم تو همین دنیای مجازی بمونم..و به علاوه اینکه شوشو روز اول ازم خواست که اگه میخوای وبلاگ نویسیت رو ادامه بدی دوست ندارم روابطتت از چارچوب مجازی با دوستای وبلاگیت خارج بشه. و منم تا امروز رو قولم هستم..از طرفیم میترسم که بعد از خارج شدن از حالت مجازی محدود شم به دلایلی..و نتونم اینقدرر که الان تو بلاگم راحت و بی دغدغه مینویسم بنویسم. نیدونم ! نظر شما چیه ؟ برم بهتره یا نرم... راسی شرکت برای عموم آزاد هست.
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 1:26 بعد از ظهر |
|
|||||||||||
