|
129
سلام سلاممممممممم دوست جونیای خودمممممممم
خوبین ؟ من و رضا جونمم خوب خوبیم . چه خبرااااااااااااااااااااااااااا وایی که چقدرر جاتون خالی بود تو جشن ! هوم ؟ قرار بود نرم ؟ اره خببببببببببببببببببببب تا ساعت ۳ روز پنج شنبه یعنی روز جشن، من و شوشو نشسته بودیم و قرار نبود که بریم. یه هویی برق منو گرفتتتتتتتت عینه جنزده ها پا شدم و گفتم رضاااااااااااااااااااااا بریم جشن ؟ شوششو هم گفت : دوست داری بری عزیزم ؟ واست مهم نیست از حالت مجازی در بیای ؟ من: چرا خبببببببببببببببب واسم مهمه ولی میخوام برم. اونم ناشناس !! این شد که سه سوته حاضر شدیم و راه افتادیم سمته خ ویلا ! رسیدیم ..شوشو رفت یه سرو گوشی آب داد و گفت که همه پشت در هستن... رفتیم تو پارک و دیدیم بعلهههههههه همه پشت در هستن و در باز نشده و ساعت ۴ هست. زنگ زدم به خانوم پولاد زاده و خودم و معرفی کردم و گفت میای دیگه..؟ گفتم میام ولی راستش وقتی اسمم رو خوند نمیام بالا..چون نمیخوام مجازی نباشم دیگه. گفت چرا ؟ براش توضیح دادم و بهم گفت برای رفتن تو سالن بازی در اوردن مسئولاش و هماهنگیشون اوکی نشده. و داره خودش و میرسونه.. خلاصه دردسرتون ندم ساعت ۵ در تالار شهریاران جوان باز شد. معلوم بود خانوم پولاد زاده کلیی زحمت کشیده بود و کلی استرس داشت ولی نمیدونم به چه دلیل درا رو باز نکرده بودن و ساعت ۵ برنامه شروع شد. مجری سعید پورمحمودی گوینده رادیو بود...و بعدش بهاره رهنما جونممم اومد. همشون خوب و گرم بودن..هم بهاره هم خانوم پولاد زاده هم این سعید که اینقدرر سر به سر بهاره و خانوم پولاد زاده گذاشت و این قدررر شلوغ کاری در اورد که نمیدونین.بعضی اوقات هم لوس میشد و حرض همه رو در میاورد دیگه. بهاره یه تیکه انتخا* باتی هم برای ازادی جوون ها اومد که خیلی باحال بود و همه براش دست زدن.. البته رک و صریح نگفت ! شوشو هم همش در حال خنده بود و میگفت چه خوب شد که اومدیم. به ترتیب جایزه و لوح تقدیر های مادرای وبلاگ نویس رو دادن و بعد هم فهرست های طلائی و نقره ایی و برنزی رو خوندن و لوح و هدیه اشون رو دادن. بعدم بچه هایی که مادراشون براشون وبلاگ مینوشتن و اوردن بالا رو سن و منظره جالبی بود بیا و ببین. خیلی خیلی حس خوبی بود یه قرار وبلاگی..همه رو میدیدی از نزدیک و احساس کردم که همه اونایی که میرم و وبلاگاشونو میخونم همه ادم های عاد ی و مهربون این شهرمون هستن.. اونایی که خودشون و معرفی میکردن خیلی جالب بود..و همش در حال پریدن بغل دوستا و یا خواننده های وبلاگشون بودن و اینکه یه ادمی رو بعد از ۴ سال خوندش ببینی خیلی جالب بود.. اسمم رو که صدا زد..یه وِلوله ایی تو دلم بود که نگو........... اینقدررررررر دلم میخواست برم.. ولی خب به تبعاتش فک کردم و نرفتم...صدای دست هایی که زده میشد و نرفتن من ! سعید پور محمدی سر همه اسم ها مسخره بازی در میاورد ، منو که میخواست صدا کنه میگفت : یه دختر ۲۰ ساله..بعد که نیومدم میگفت : ۱۹ ساله اشم نبود که بیاد ؟ خلاصه که من نرفتم بالا و رفت سر نفر بعدی.. خیلی ها نیومدن بالا و خیلی ها یکی رو جای خودشون فرستادن هدیه و لوحشون رو بگیره. مثه دختر دست فروش مترو..اول که یکی اومد رو سن فک کردم خودشه..میخواستم برم و بغلش کنم ولی پشت بلند گو گفت : از طرف دختر دستفروش اومدم. واسه اولین بار ویولت رو از نزدیک دیدم.. همیشه میخونمش ولی فک میکردم خیلی مغروره.. ولی با اینکه سلام علیک بهش نکردم انرژیش خیلی + بود و اصلا مغرور نبود.. اینقدرر دوست داشتم بپرم اونم بغل کنم با اون ست بنفش خوشگلی که زده بود. الهام پاوه نژاد هم اومده بود به نمایندگی از مادرای وبلاگ نویس رفت و رو سن حرف زد. اونم خیلی مهربون و ناز بود.. خیلی دوسش داشتم و الان با دیدنش و شنیدن حرف هاش علاقم بیشتر شد. اخر مراسم هم به مناسبت شب میلاد امام رضا به همه کسایی که اسمشون رضا و یا معصومه بود هدیه ای برای یادگاری میدادن ولی شوشو خان نرفت که نرفت گفت دوست ندارم برم بعد از این هدیه ها هم خدا فظی بود و برنامه تموم شد.. منم رفتم پیش خانوم پولاد زاده و سلام کردم و خودم و معرفی کردم.. گفت چرا نیومدی بالا ؟ گفتم به همون دلایلی که بهتون گفتم پشت تلفن.. (خیلی خانوم مهربونی بود و دوست داشتنی و اروم.) دوست داشتم لوحم رو پیش خودم داشته باشم.. هم هدیه ام رو داد هم لوحم رو... ...اینقدررررررررر لوحم رو دوست دارم که نگو... قبل از مراسم دوست داشتم ببینم هدیه امون چیه ولی وقتی همراه هدیه لوحم رو هم بهم داد.. دیگه هدیه هه اصلا برام مهم نبود ... سریع لوحم رو نگاش کردم و بغلش کردم. حسه خیلی خوبی بود که اسم وبلاگ خاطره هامون توش نوشته شده بود...خیلی دوسش دارم و خوشحالم که رفتم هرچند ناشناس.. هم خیلی خیلی خوش گذشت چون اولین جشن وبلاگ نویس هایی که رفتم ،هم لوحم پیشمه. جای همتون که نیومدین خالی بود... عزیزای مهربون من بازم ممنونم برای انتخاب من.... اگه خواستین بقیه وبلاگای انتخاب شده رو ببینین برین اینجا. و اینجا بعدددددددددددددددددددددددددددد دیگه اینکهههههههههههههههههههههههههه جمعه هم رفتیم پیک نیک ولی ۵ نفری ! ننیس و حامد به خاطر کار حامد نتونستن بیان و مینا و امیر هم به خاطر کلاس کنکور امیر نیومدن ! من و شوشو و فافا و مریم و علیرضا رفتیم. خیلی خیلی هوا خوب بود..خدا رو شکر ..بارون نگرفت.. هرچند که شوشو از روز قبلش همش میگفت : فردا بارونه من میدونم.. فردا گل و شِله زمین ها میدونم. بریم یه جا غیر از چیتگر.
۲ ماشینه رفتیم چیتگر...و بعد کلی گشتن یه جای صاف و خلوت که منقل هم کنارش باشه پیدا کردیم و نشستیم.. از همون اول خوردیممممممممممممم تا ۵ البته خودم و کنترل میکردم..اخه من دائم و رژیمم.. ولی بازم نسبت به روزای معمولی کالری زده شده بر بدن خیلی زیاد بود چون هیچ کس حال دوچرخه سواری نداشت سمته پیست هم نرفتیم از قاشق بازی بگیررررررررر تا هفت کثیف که ته بازیه. یه قانونی هست که کسی نباید تو بازی بگه : من خیلی باحال بود همه تو هر دور بازی حداقل ۴ بار میگفتم من و برای جریمه شون باید یه کارت اضافه بر میداشتن واقعا.. الانم یادش میفتم خندم میگرفت.. خیلی خیلی روزه خوبی بود و جاتون خالی خوش گذشت.. سر ظهر هم اقایون رو فرستادیم برن منقل و جوجه رو بپا کنن و خودمون نشستیم به غیبت و شیطونی اونا هم که داد میزدن : شماها ۳ تایی چی میگین هی رمزی با هم حرف میزنین ؟ ما ها هم یه نیش خند تحویلشون میدادیم و میگفتیم : خوخوصیه بقیه روز رو هم به شیطونی و همون بازیا گذشت. دریغ از پا شدن و قدم زدن دور بعدی باید واسه فافا یه شوشو دست و پا کنم بچم تهناستتتتتتتتت خووووووووووو هی بهش گفتم خورزو خان رو بیار گوش نکرد که نکرد تا ساعت ۵ بودیم و دیگه ابرای عزیز و لذیذ داشتن میومدن تو اسمون که پا شدیم. که چه به موقع هم پا شدیم..۱۰ مین بعدش بارون گرفت.. فافا رو رسوندیم پیش مامانش اینا و خودمون رفتیم خونه. این بود از ۸۸.۸.۸ ماااااااااااااااااااااااا بعدددددددددددددد دیگه اینکه خانوم های عزیز من یه غذا جدید یاد گرفتم به نظر خودم خیلی خوشمزه است.دیشب که خسته و کوفته از یونی با شوشو رسیدیم خونه رفتم سرش و درست کردم. خیلی دنگ و فنگ داشت ولی خوشمزه است. این عکسش.اسمش هم رولت مرغ و قارچ هست. اینم دستورش : مرغ خام رو ( نصف مرغ) رو استخوناش رو جدا میکنین هم رون هم سینه بعد با یه پیاز متوسط چرخ میکنین و چنگ میزنین تا خوب بهم بچسبه و یه مایه خوب رو بده .و نمک و فلفل و زردچوبه هم میزنین و باز ورز میدین.و فشارش بدین تو سبد که آب اضافیش بچکه و ابدار نباشه خیلی. بعدددد رو یه نایلون بازش میکنین ( دایره های کوچیک کوچیک باز کنین ) و لاش یه تیکه کالباس و پنیر گودا ( سوپر مارکت ها دارن ) و جعفری و قارچ سرخ شده میریزین. و بعد با همون کیسه فریزر لوله اش میکنین و سر و تهش رو جمع میکنین و بعد می غلطونین تو پودر سوخاری. بعدم میندازین تو روغ و اروم اروم سرخش کنین که مغز پخت بشه. همین دیگههههههههههه اهاا دیروز هم دوسته جدید دانشگام( حال میکنین ترم ۹ ام بازم دارم دوسته جدید پیدا میکنم عینه ترم اولی ها منم اینقدرررررررر بدم میاد از ادمایی که ۲ به ۲ تو سلف یا کلاسای دانشگاه واسه هم ارایش میکنن و یا ابرو ور میدارن و ... ولی چون باهاش رو دروایسی داشتم و خیلی دختر مهربونیه روم نشد بگم نه ! برام بافت و چه خوب شد که بهش نگفتم نه !!!!! کلیی جلوی موهام باحال شده انگار تل بافته شده زدم. دوسش میدارم همینا دیگه برم ناهار بخورم که دارم تلف میشم از گرسنگی.
پ ن : فردا یه مسابقه کتاب خونی تو یونی دارم برام دعا کنین و انرژی + بفرستین که نفر اول بشم خب ؟
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 1:18 بعد از ظهر |
|

