|
24
سلاممم سلامم
ولی که هنوز خسته ی سفرمممم...جای همگی خالی خیلی خیلی خوش گذشت ! دیشب ساعت ۱۱ رسیدیم تهران. خسته و گشنه :دی بابا واسمون شام درس کرده بود ،اخه تهران بود . کلی برنجش شفته شده بود...خوردیم و کلی بهش خندیدیم...حالا خوبه تو پلوپز بود بعدشم که شوشو رفت خونشون و منم خوابیدممممم تا ۱ ساعت پیش که بیدار شدم !! فک کننننننننننننننننن ولی واقعا جنازه بودم... اخه این ۷ روزه سفر فوق العاده کم بود خواب داشتیم منو شوشو شب قبل از سفر شوشو اومد پیشم چون میخواستیم ساعت ۴ صبح بریم دیگه.. اولین شبی بود که منو شوشو پیشه هم بودیم.. کلی واسمون جدید بود ...بعد ۷ ماه ! اخه دلمون میخواست این اولین بار ، یه شبی باشه که استرسی نباشه توش .. مثلا شبای امتحان نباشه...یا شبی نباشه که فرداش باید کاری رو انجام بدیم. خلاصه اونشب که تا صبحش که همون ۴ باشه نخوابیدیم و همش حرف زدیم و شیطونی کردیم. و کلی واسه سفرمون برنامه ریختیم ! صبحش ساعت۴ از خونه زدیم بیرون و ۵ از تهران خارج شدیم..! و دقیقا ساعت ۱۱ صبح خونه دخی خالم بودیمممممممممممم هوراااااااااااااااااا حالا فک کنین شوشو دقیقا ۲۶ ساعت نخوابیده بود یعنی از ساعت ۹ صبح دیروز تا ساعت ۱۱ روزی که رسیدیم. و ۵ ساعت هم با اون حالت پشت فرمون بود... دیگه هر دومون داشتیم از بی خوابی و خستگی غش میکردیم دور از جوووووووووووننن نهار خوردیم و خوابیدیم تاااا ۵ ...بعد هم شب رفتیم چهار باغ و گشت و گذارررر ولی خوب همش پاساژ بود و خرید... که منم معمولا چیزی نمیخرم...چون میگم هرچی اونجا هست بهترش تهران بغل گوشه خودم هست! اگرم چیزی بخرم صنایع دستی یا سوغاتی میخرم. خلاصهههه بعدشم شام درس کردیم و رفتیم کنار روده زاینده رود جاتون خالی... وای که چقدررر اصفهان گرم بود... حتی شب هاشم آتیش میگرفتی... ! تهران حداقل شب هاش اینقدرر گرم نیست.. منم گرمایی....وووییی پختم ! بر عکس من ، شوشو جونم سرماییه و اصلا مشکلی نداشت ! تقریبا تا روزه اخر بیشتره جاهاش رو اعم از میدون نقش جهان ، سی و سه پل ، پل خواجو ، عالی قاپو ، چهار باغ ، چهل ستون رو دیدیم. ولی عالی قاپو رو فقط از دور و توش به دلیل تعمیرات نمیشد رفت. از یه طرف با دیدنه این اثار عظیم و دیدنی تاریخی به خودمون میبالیدیم کهبرای مثال ۶ قرن پیش همچین آثار و بناهایی شکل گرفته ولی از یه طرف هم متاسف میشدیم که چرا رسیدگی نمیشه!! توی موزه ی باغ چهلستون..اینقدررر تاریک بود که اگه دقت نمیکردی میخوردی به در و دیوار! دریغ از یه چراغ !با وجودی که ورودیه هم داشت. و میتونستن به همین ورودیه های نچندان کم سرو سامونی حداقل ظاهری بهش بدن ! تازه یه کاره مفید دیگه ای که کردیم منو شوشو این بود که دندونامونم درس کردیم. توسط دخی خالم و شوشوش من فقط بین دو تا از دندونام خالی بود رفتم اونو درس کنم که گفت عصب کشی میخواد... واییییییییییییییییییییییی پدرم دراومد.. قبلن هم عصب کشی کرده بودم و میدونستم که بعدش دردش شروع میشه.. ولی چه دردی... اخر سر مجبور شدم رفتم یه عدد " کُرتون " نوش جان کردم.. حالا غیر از اینکه یه دستم به دندونم بود پامم میلنگید و بساطی شده بود مایه خنده همه وروجکا از جمله شوشوی خودم و اون دو تا دندون پزشک که اگه فامیل نبودن میشکتمشون در کل روز ها و شب های به یاد موندنی شد این سفر چند روزه.. و باعث شد منو شوشو بیشتر از پیش بهم نزدیک باشیم و خوش بگذرونیم.! با اینکه من زیاد اصفهان و دوس ندارم ولی کلی صفا بود...بساط بخور ردیف و بخواب بی سر و صدا و گشت و گذار به راه بود اساسی ! سفری شد که فک نمیکنم نه من نه شوشو فراموشش کنیم.. کلیمم عکس گرفتیم طبق معمول، تا ثبت خاطره تصویری بشه !
دیگه اینکه شوشو ۵ روز دیگه بیشتر وقت نداره تا پروژه اش رو تحویل بده و از همین امروز قراره بشینه سره درسش... ترم تابستونی منم که به دلایلی کنسل شد..و باید بشینم یه برنامه بریزم واسه تابستونم.. برای مرداد هم میخوام برم ثبت نام ایروبیک چون یه کوچِلو تو این ۵ روز اضافه کردم.. و باید آبش کنم و تازه کلیم دلم واسه بچه های کلاس و مربیه عزیزم تنگیده
امروز صبح ایمیلام و چک کردم از "مرسی "و " ماری " میل داشتم.. دوستای مکزیکیم ! که جریانات داره.... تابستونه سال پیش تو ایران باهاشون آشنا شدم..خیلی اتفاقی.. و با انگیلیسیه دست و پا شکسته باهم دوست شدیم..و به دعوت من اومدن خوندمون.
به نام های : ماریا ، مرسدس ، سینتیا ، آنا ( خواهر ماریا ) ، سارایی ، راکل که البت راکل یه دکتر اسپانیایه بود . وقتی دعوتشون کردم تهران تا بیان خونمون...از این۵ نفر فقط راکل ، سینیا و ماریا و یکی دیگه از دوستاشون به نامه مرسی اومدن.. اینقدررر این دوستای مکزیکی من خوش برخورد و خون گرم بودن که از همون روزه اول یه رابطه ی عاطفی شدید بینمون شکل گرفت...و کلی به هم علاقه مند شدیم.. واسشون خیلی جالب بود دیدنه خونه ایرانی ها و سبک غذاهامون و کلیی از غذاهامون مخصوصا قرمه سبزی خوششون اومد.. مگیفتن دخی های و پسی های ایرانی خیلی خوشگلن..مخصوصا چشماشون (اخه مکزیکی ها چشماشون ریزه) و کلی میشستن زل میزدن تو چشماتت و نگات میکردن و ازت تعریف میکردن توی اون مدت ۳ روه اشناییمون کلی بهم هدیه دادن.. از شکلات مکزیکی گرفته تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دستبند و گردنبند مخصوص گروه زاپاتا تو مکزیک! بعد گذشت ۶ ماه هر هفته و هر ماه باهم از طریق میل در ارتباط بودیم تا اینکه یه روز تلمون زنگ زد.. گوشی و برداشتم دیدم یکی داره با یه صدای نازک و اشنا انگیلیسی حرف میزنه.. بعد کلی فشار اوردن به مغزم فهمیدم اوووووووووووووهه خدا من این "مرسی" ئهههه بزرگترین دوسته مکزیکیم! و یه خبری بهم داد که خشکم زد از خوشحالی.. ایران بود !عصرش اومدن خونمون.. با دو تا دیگه از دوستاش به نامهای" انجل" و" انجیییل" ! انجل ۲۹ سالش بود و فوق العاده شبیه ایرانی ها و انجیل ۳۲ سال و دوتا بچه داشت و مطلقه بود. و تنهایی اومده بود ایران برای گردش.. و از این طریق دو تا دوست دیگه هم اضافه شد به دوستام. و حالا هنوز هم با اکثرشون از طریق میل ارتباط دارم و جویای حال هم دیگه اییم.. کلییی دلم براشون تنگ شده.! اصلا نمیتونستم فکش و بکنم یه روزی دوستانی داشته باشم که دقیقا اونور کره زمین زندگی میکنن.. و خیلی خیلی خیلی اتفاقی جز عزیزانم شدن که باهاشون کلیی خاطره دارم..! و شاید خیلی اوقات همدردی شون خیلی خالصانه تر از دوستانه ایرانی خودم بود. و دیگه جالب تر برام این بود که چقدررر از لحاظ فرهنگی بهم نزدیکیم.. اونا وقتی اومده وبدم ایران فک میکردن مردم ایران هنوز بدوی ان و سوار شتر میشن.. ولی وقتی سبک خونهای ما ها رو دیدن وقت لباس ایرانی ها رو دیدن.. و با هامون حرف زدم کلیی براشون جالب بود.. اون موقع که اینا اومده بودن اوج حرف زدن از انرژی هسته ایی بود ... و مرتب از من میپرسین راسته که ایران میخواد سلاح هسته ایی درست کنه ؟ اینم چند تا از عکساشون : عکس : سینتیا ( واقع بین و تیزهوش مهربون) عکس : مرسی ( فوق العاده خوش قلب و بخشنده ) عکس : ماریا ( دختره فوق العاده پاک و دست و دلباز و اروم و مهربون) عکس : سارایی ( که خیلی شبیه ایرانیا بود ۱۶ سالش بود و علوم اجتماعی می خوند مثه خودم )
و جالبیتش این بود که جز سارایی هیچ کدوم بی اف نداشتن و میگفتن ما دوست از جنس مخالف به عنوانه دوست پسر نداریم و فقط دوستیم میگفتم توی دنیا فقط یه مرده که میتونه ما رو خوشبخت کنه و اون مرد رو باهاش ازدواج میکنیم دوست نمیشیم !!!!!!
راسی زبونشون اسپانیای بود.. و من به کمک میل هامون کلی لغت اسپانیایی یاد گرفتم. و فارسی رو یادشون دادم
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |
|

