تبليغاتX
یه دختر 20 ساله - 35

 

زیاد رو فرم نیستم...

 

دیروز داشتم با لیلا دوستم تلفنی حرف میزدم..

 

داشت از مشکلاتش برام می گفت..

 

یا بهتر بگم از مشکلش..! که همون دوست پسرش باشه که 3 سال از خودش کوچیکتره...!!

 

لیلا متولد 64 و دوست پسرش 67 ایهه...!!

 

کلی گفت و گفت...منم گوش شنوا شدم و گوش کردم مثه همیشه..بازم همون حرفا رو بهش گفتم و راه

 

 درست و بهش نشون دادم..همه حرفام و تایید کرد مثه همیشه و اخرشم گفت :

 

 

                                           چیکار کنم دوسش دارم!

 

 

پسره هر کار میخواد میکنه و کلی فحش و فضاحت به لیلا میده و لیلا هم تلافی میکنه..

 

و بعد 2 روز بعدش ..پسره زنگ میزنه طبق معمول و شروع میکنه یه بند میگه :

 

لیلا جون گههه خوردم ( به خدا به همین غلیظی میگه ) لیلا جون غلط کردم..

 

 

لیلا هم قربون صدقه و فدات شم قربونت برم راه میندازه..!!!!!!!!!

 

انقدرر نگرانشم که دیگه شب ها هم همش کابوسشو میبینم ... و تو خواب هم فکره لیلا آزارم میده...

 

اخه نا سلامتی اولین دوستمه...دوسته 5 سالگیمه!!

 

5 سالم بود..

 

ته کوچه بن بستمون..باهم دوست شدیم..

 

4 – 5 تا باغ بودیم کنار هم دیگه ته کوچه بن بست...

 

خونه مامان بزرگه لیلا هم چسبیده به خونه ما بود ..اینجوری شد که با هم دوست شدیم.

 

من و لیلا و  گلاره و گلسا   و  ف  !

 

5 تا دوست بودیم که یار همدیگه بودیم..

 

کوچیکشون من بودم..بعد گلی بود بعد هم ف و لیلا که هم سن  بودن.

 

صبح تا شب خونه همدیگه بودیم..

 

عصر ها هم دوچرخه هامونو بر میداشتیم   یا تو خونه ما یا خونه مامان جونه لیلا   بازی میکردیم..

 

 

...

هی خدا..

دیروز حرفامون با لیلا که تموم شد..داشتیم خدافظی میکردیم..

 

یه دفعه گفت :

 

یه خبر بد هم میخواستم بهت بدم..

 

من ته دلم یه جوری شد..یه جوره بدی..

 

گفتم : چی شده...ها ه ؟ بگو....

 

گفت : البته قرار نبود به کسی بگم..ولی اخه تو هم دوستش بودی..باید بدونی.رو دلم سنگینی میکنه..

 

حالم بد شد..

 

گفتم:  بگو لیلا چی شده ؟؟؟؟

 

گفت : ف  ...

 

گفتم : خب  آها  ....    ف چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

( تو دلم گفتم خدایا فقط خبر مرگ و میر نباشه طاقت شنیدنش و ندارم..)

 

 

با بغض گفت : ف  کِرَ کی  شده !!!!!!!!

 

منو میگی خشکم زد...زبونم کار نمیکرد..

 

گفتم : لیلا باهام شوخی میکنی..نه ؟

 

اخه یعنی چی..چرا...به چه مناسبت..

 

گفت : نپرس که حالم بده..نپرس که همش دارم براش دعا میکنم..

 

یه آن بر گشتم به همون دوران خوبه بچگیمون..

 

به بازیامون..

 

به اون دفعه ایی که دعوتم کرده بود افطاری خونشون..

 

به اخرین باری که دیدمش..

 

ما 7 سالی میشه خونمونو عوض کردیم و از اون کوچه اومدیم چند تا کوچه پایین تر..

 

همین چند ماه پیش..دیدمش...تو کوچمون..

 

اول نشناختمش..اومد جلو...شناختمش...سلام و علیک..شمارش و داد شمارم و گرفت.

 

همون موقع هم احساس کردم ف افت کرده...یه جورایی قیافش شکسته شده بود.

 

ولی نفهمیدم چرا..

 

 

یاده کارای مامانش افتادم..

 

اون دختره ساده و پاک.. که راه راست و گرفته بود میرفت..

 

ولی مامانش..هی میکشیدش اونوری..دختری که اصلنتو این خط ها نبو د،  تغییراتش روز به روز بیشتر

 

میشد و بیشتر..

 

فقط و فقط هم معلمش کسی نبود جز مامانش!

 

مادری که فک میکرد این کارا و حرکات...اسمش لایت آیدیا بودن و روشن فکریه..

 

ولی نمی دونست داره دخترش و خیلی زود میکشه تو دنیای بزرگترا...

 

لیلا میگفت مامانش به داییم گفته اون دختر من نیست..هرجا دیدینش با ماشین زیرش  کنین..

 

نمیدونم چرا همش دعا میکنم اینایی که شنیدم دروغ باشه و یه سو ئ تفاهم...

 

..

آخر تلفنمون همش تو دلم میگفتم :

 

کاش مرده بود ولی این جوری اسیر نمیشد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط دختر 20 ساله   |