یه سلام از دنیایی جدید...
خوبین دوست جونای خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشمام از خوندن کامنتاتون خیس شده ......
این همه حرف ها و کامنتای قشنگ جوری رفته ته دلم نشسته که زبونم بند رفته...
کلیی حرف داشتم قبل از خوندن کامنتاتون ولی الان انگار همش پرید !
یه دنیا ممنونم بابت همه ارزوهای قشنگتون همه ی امیدواری ها و انرژی های + تون...
مطمئن باشین که همش به من و شوشو رسید...
خدا رو هزار مرتبه شکررر همه ی مراسممون به خوبی برگزار شد...
حالا از کجا شروع کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وووییی خیلی زیاده اخه...
عرضم به خدمتتون کهههههههههههه دو روز قبل مراسم بالاخره لباسم رو گرفتم از مزون..
یعنی روز چهارشنبه!
چهارشنبه صبح رفتم ارایشگاه ( ستاره ها رفتم آخر ) برای گذاشتن ناخن و شیو صورتم.
روز عروسی ما ستاره ها ۱۵ تا عروس داشت !!!!!!!!!!
بعددددددددددددد ناخنم رو فرنچ کج کرد ..قشنگ شد دوسش داشتم.
ابروهامم تیغ نزد فقط برداشت ..
خودش میگفت همه عروسا از اینکه ابروهاشون تیغ زده نمیشه خیلی راضین..
بعددددددددددددد شب هم مامان شوشو همه خاله ها و اینا رو با بچه هاشون گفته بود رفتیم اونجا.
ما مراسم حنابندون نداشتیم.
ولی اون شب تو خونه شوشو اینا یه ظرف حنا همین طوری درست کردن و حنا گذاشتن کف دستمون.
من و شوشو هم همش میخندیدیم..
یه دو ساعتی پسرخاله های شوشو و برادرش و ..شلوغ پلوغ کردن و رقصیدن..
غوغایی تو دل من و شوشو بود...
شب قبل از عروسیمون بود !
شبی که ۱ سال براش دوییده بودیم و برنامه ریخته بودیم !
اون شب نشد که زود بخوابیم و تا شوشو من رو رسوند خونمون و خوابیدیم ساعت ۱۲ شده بود !!
وای بچه ها حس و حالی بود اون شب...
استرسم بی نهایت شده بود...
از یه طرف یه بغض تو دلم بود...
اخه اخرین شبی بود که خونه مامان و بابام میخوابیدم !!
همه ی زندگیم میومد تو ذهنم...
شب هایی که میترسیدم از تاریکی و زودی میرفتم رو تخت مامانم اینا و خودم و وسطشون جا میکردم
و تا صبح با ارامش میخوابیدم..
چه روزهایی که تو این خونه نگذرونده بودم...
همش داشت تموم میشد..
۲۰ سال زندگی مجردی داشت تموم میشد...
از فردا دیگه همه چی عوض میشد...یه دنیای تازه...
خلاصه تا صبح تو همین فکر رو خیالا چشمام و رو هم گذاشتم..
خیلی خوابم نبرد ولی هرچی بود گذشت !!!!!!!!!
ساعت ۵ و ۳۰ پا شدم یه دوش گرفتم و با مامانم رفتیم ارایشگاه..
اخه گفته بود ساعت ۷ و ۳۰ بیام..
کمی نشستم تا نوبتم بشه...موهام و سشوار کشید و فرستادم پیشه ارایشگرم ( الهام موسوی)
خیلی خوب بود ارامش داشت و باهات حرف میزد و مثل نامزدی روانی نبود !
اخه من نامزدی ارایشگرم خیلی بداخلاق و وحشی بود ! ولی الهام خیلی خونسرد بود و ازت در مورد
رنگه ارایشت و سبکش سوال میکرد... و اصلا ادا اصولی نبود ..
من خیلی ارامش داشتم زیر دستش..
آرایشم تموم شد...خودم تو ایینه نگاه کردم !
بدم نیومد...شکلاتی و طوسی پر رنگ بود پشت چشمام...
یه ارایش ساده و عروس گونه بود همونی که میخواستم !!!!!!!!
اومدم بیرون پیش مامانم...اونم خوشش اومد و هی میگفت : اخی چه خوب شدی ![]()
بقیه عروسا هم با مزه و خوشگل شده بودن...
چون میک آپ خفن نمیکرد همه راضی بودن و ملیح شده بودن..
بعددددددددددددددد رفتم واسه شنیون ...
موهام رو پف داد رو به بالا و بعدکمی موهام رو آورد طرف راست سرم رو حالت تیز تیزی کرد و با چسب مو
و تافت نگهش داشت و سنجاق زد...
بعد....بهمون گفتن اونایی که عروس ساعت ۱۱ هستند بان لباساشون رو بپوشن..
من اولین نفر بودم که بردم تو اتاق...
لباس و در اوردیم و پوشیدم..
واییی حالا داستان شروع شد...
یه دامن داشت این لباس من این هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
گل رزهایی که روش خورده بود هر کدوم اندازه یه قابلمه بود :))
گلاش قاطی شده بود منم بلد نبودم! اخه همیشه خیاطه مزونه خودش پرو میکرد و من یاد نگرفته بود..
خانومه که لباس تن عروسا میکرد خیلی سعی کرد ولی نشد !!
مامانم اومد پیشم و با کلی زنگ زدنبه مزون و اینا بالاخره تنم کردیم و درست شد!!!
وایی خیلی باحال شده بود ارایش و لباس باهم..دوست داشتم قیافم رو..
و امیدوار بودم از نظر دیگران هم خوب باشه...
بعدددد نشستم دیگه تا شوشو بیاد...
ساعت ۹ و نیم بود که من کاملا حاضر بود...
زنگ میزدم به شوشو گلفروشی بود و منتظر بودن تا عکاس از اتلیه بیاد پیششون..
خلاصه دردسرتون ندم..بعد مدت هااااااااا اقای شوشو خان اومدن ![]()
![]()
منم نزدیکای اومدنش رفتم تا تاجم رو بزنه..
ازاین تاج های گلیی انتخاب کردم واسم زد...اینا که یه طرف سر میخوره...کج !
تور سرم هم که ماشالا کلیی گنده تر از بقیه بود و کلیی تلاش کرد تا وایساد...
بعددددددددد باز رفتم پیشه ارایشگر و اخرین کاررو هم کرد و میک اپ رو تموم کرد.
رژم کمی تیره بود ازش خواستم شادش کنه...یه کوچولو از رژ رو هم به همه میدادن تا اگه پاک شد
بزنن...
بعددددددددددددد شوشو اومد و جینگولک بازیای فیلمبردار شروع شد..
رفتم بیرون و بعد کلیی عقب جلو ماشین و فیلم برداری رفتیم اتلیه!!
گفت بیایین اول عکساتونم رو بگیرین بعد برین باغ واسه فیلم و عکس..
رفتن همان و ۲ ساعت با سخت ترین فیگورا عکس گرفتن همان..
واییی کشت مارو..
هی میگفت ولتون نمیکنم..دلم نمیاد بزم برین عکساتون خیلی قشنگ میشه..
انواع و اقسام حالت ها این بدن من و شوشو رو چرخوند و عکس گرفت..
بعد این ۲ ساعت احساس میکردم کمر و گردن و همه جام داره میشکنه ![]()
حالا این وسط فیلم برداره همه پشت صحنه میگرفت هی باید ادا در میوردم تو دوربین..
بی خیال باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نامزدی هم همین بساط ها بود ولی این دفعه خیلی سخت تر بود..
چون عکسامون ژورنالی بود محدودیت عکس نداشتیم و عکاس کشت مارووو![]()
بعد شونصد و نود تا عکسسسسسسسسسس رفتیم باغ!
باغش عوض شده بود و خیلی خوشگل بود..تو گلستان دوم پاسداران بود..
یه باغی بود که فقط مخصوص این کارا ساخته بودنش..
یه طرفش آلاچیق بود ..یه سمتش سفره خونه سنتی.. وسطش استخربود و تاب داشت و کلیی گل
کاریهای خوشگل خوشگل..
کلی عکس هم تو باغ گرفتیم و دیگه انرژی هامون داشت ته میکشید..
این دامن من هم که کلی بساط داشت همش دنباله شونصد متریش و پفش زیر پام گیر میکرد و اذیت
میکرد..
به غلط کردن افتاده بودم و گفتم دفعه دیگه ( یعنی سالگرد ازدواج باباااا
) مینیژوپ سفارش میدم ![]()
خلاصهههه ساعت ۶ بود که سمت سالن راه افتادیم..
اخه عقد سوری داشتیم باززززززززززز
رسیدیم ولی عاقد هنوز نیومده بود..
بعدددددددددددددددددددددددددددددد کلییی وقت عاقد اومد..باز بله گفتیمممممممم
فک کنم بار سوم بود![]()
یه بله ایی به هم گفتیم که زمین و زمون لرزید ![]()
بعدش هم کادوها رو دادن..
اکثر کادوها رو از قبل میدونستم..ولی کادوی برادر شوشو خیلی سوپریزم کرد..
یه سرویس طلا با طرح "ورساچه"... خیلی خیلی خوشگله و من چون طرح ورساچه رو خیلی دوست
دارم خیلی خوشم اومد...
عمه و مادربزرگمم سرویس دادن..ماله اوناهم خیلی قشنگ بود...بقیه هم که خیلی خیلی زحمت
کشیده بودن ... و ما حسابی شرمنده شدیم.
بعدش هم باز بساط عکس گرفتن بود ..
با همه تقریبا عکس گرفتیم..
راستی سفره عقدمون هم خیلی قشنگ شده بود راضی بودیم.
مهمونا یکی یکی میومدن ولی هنوز شیرینی رو نفرستاده بود قنادی..
همش مامان شوشو زنگ میزد و حرص میخورد..قنادی هم همش میگفت داره میاد داره میاد..
حدودای ساعت ۸ بود که بالاخره رسید...بازم اون چیزی رو که میخواستیم نداده بود...ولی چاره ایی نبود!
البت بعدا مهمونا گفتن خوشمزه بوده .
بعدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد یه ۱ ساعتی من و شو شو نشتیم تو اتاق
و این عکاس و فیلمبردار عکس و فیلمشون رو سر سفره عقد ازمون گرفتن...
مهمونا هم اکثرا اومده بودن..
عکاس گفت بیایی تو سالن ..
وایی اضطرابی داشتیم که نگو و نپرس...
بالاخره وارد شدیم و میز به میز سلام علیک کردیم..
بعدم رفتیم جایگاه عروس داماد و نشتییم..جایگاه عروس دامادش خیلی خوب بود..
و کاملا رو همه تسط داشتیم..
با زور و زحمت با اون دامن گندهههههه نشستم..
دوستام تقریبا اومده بودن و کلی از راه دور بهم انرژی میدادن..
مریم بانو و فافا و ننیس و مریم و سبا و مینا اومده بودن...بقیه هم هنوز نیومده بودن ولی من امیدوار بود
که همشون بیان..
کمی فیلم گرفت و موقع بریدن کیک شد..
عکاس گیر داده بود باید رقص چاقو بری بعد شاباش بگیری از شوشو و چاقو رو بدی بهش !
من هرچی گفتم اخه عروس که رقص چاقو نمیکنه تو کتش نرفت..
خلاصههههه چاقو رو از دخی خاله شوشو گرفتم و بعد چند min رقص چاقو و خالی کردن جیب شوشو
جونم چاقو رو بهش دادم و نشستم![]()
کیک و بردیم و دهن همدیگه گذاشتیم....وایی چه خوشمزه بود جاتون خالی..
گشنمون هم بودددددددددددددددد خفن ![]()
بعد هم یه اهنگ خوشگل پخش شد و من و شوشو جونه عشقم رقصیدیم..
بارها این صحنه رو تو ذهنم تصور کرده بودم..
ولی الان که وقتش بود خیلی سخت بود برام..اخه لباس خیلی سنگین بود و نمیزاشت اون جور که
میخوام برقصم..
این که میگم اونجور که میگم نه اینکه منظورم تند باشه نه..ولی خب زیاد ازادی عمل نداشتم تو لباس![]()
ولی هرجور بود رقصیدم...
بعد دیگه شوشو جونم و بیرون کردن و دوستام و دخی ها ریختن وسط...
و یه ۱ ساعتی رقصیدیم...
دم همشون گرم که این همه انرژی داشتن..
یه چند تایی از دوست جونام نیومده بودن ..دلم گرفت ..خیلی دوست داشتم همه اونایی که دعوت کرده
بودم مخصوصا دوستام میومدن..اخه همشون رو گلچین کرده بودم از بین شونصدتا دوست هام...
(ولی همشون بعدا دلایلشون رو گفتند...
یکیشون شوهر عمش فوت کرده بود..یکیشون باباش قبلش درد گرفته بود..
یکیشون سال فوت باباش بود و....)
ساعت ۹ خورده ایی بود ارکسر تو مردونه اومده بود ...
به سر گارسون گفتم : لطفا تصویر مردونه رو پخش کنین ![]()
یه دفعه که تصویر اومد همه خانوم ها ساکت شدن و فقط مردونه رو نگاه میکردن ![]()
اوه اوه من که عروس بودم هم ....مونده بودم و فقط اونارو نگاه میکردم..
چه خبر بود...:![]()
![]()
پسی مسی ها همراه شوشوخان در وسط مجلس به امر مهم ترکوندن
میپرداختند...
یه دفعه خواننده هه بابا کرم گذاشت و حال من و بد کرد...![]()
![]()
داشتم میرفتم بشینم دو دقیقه اخر رو هااااااااااااااااا ولی نذاشت کههههههههههه
اهنگ ۶ و ۸ گذاشت اونم بابا کرم ...
![]()
خلاصه که بسیی عروس جلفی بودم و ۱ دقیقه نشستم
فدای سرم همه حرفایی که زده میشه یا
نمیشه...دوست داشتم نشینمممممممممممممممممممممممممم![]()
خلاصهههههه وقت شام شد و شوشو جونم باز دوباره اومددددددددددددددددد
رفتیم سر میز شام و گشنمون شد![]()
بعد فیلمبرداری رفتیم تو اتاق بغل اتاق عقد و شام رو برامون اوردن..
اینقدر گشنه و تشنه بودیم که نمیدونستیم از کدومشون شروع کنیم..
ولی تا اخر همه رو خوردیم و دخلشون رو تقریبا اوردیم.![]()
جای هموتون خیلی خیلی خیلی خالیییییییییییییییییییییییییی بود دوست جونای وبلاگی...
اگه دنیا دنیا بود ..دلم میخواست که همتون باشین...ولی..
...بعدد خلاصههههههههههههههه مهمونا شام خوردن و یکی یکی ازم خدافظی کردن و رفتند...
پایه هاش وایساده بودن دم در سالن.. تا دنبالمون بیان...
سالنمون تو خ نیاوران بود و حتما میدونین که ساعت ۱۱ شب تازه اول شبه تو نیاوران..
هم به خاطر پارک هم به خاطر رستوران های متعدد و به عبارتی پاتوق بودن!!
اومدیم پایین و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم..
متاسفانه چون تو پارکینگمون مراسم بود بعدشم باید مراسم دست به دست دادن عروس دوماد انجام
میشد ...امکان ۲ در کردن مهمونا و رفتن به بام ۲ مون ( همون جایی که بعد نامزدی با شوشو جونم
رفتیم ) نبود...
راه افتادیم و بعد کلیییی گشت زدن و بالا پایین کردن خیابون ها رفتیم خونمون..
خیلی ها پشتمون بودن و پسر عمه خودم و دوستای شوشو هم که اسکورتمون بودن..
و فک کنم اون شب بوقشون سوخت
پشت خ داراباد که بودیم ماشینای ما با ماشینای یه عروس دیگه قاطی شد ..
داستانی بود...
همراه های اون یکی ماشینه هم از این جوادای اصل بود که همه از ماشیناشون اومده بودن بیرون و
میرقصیدن
صدای اهنگ هاشونم که سرسام اور بود..
آی من از این کارا بدم میاد بدم میادددددددددددددد
همون بوقش رو هم دوست نداشتم میگفتم خونه ها چه گناهی کردن ساعت ۱۲ شب از خواب بپرن..
ولی خوب نمیشد کاریش کرد دیگه ![]()
بعد کلی دور دور زدن رسیدیم خونمون دیدیم به به همه صندلی های فردا ( ماله پاتختی) رو گذاشتن تو
پارکینگ و نشستن منتظر ما..
فک نمیکردیم این همه ادم بیان :![]()
خلاصه اومدیم و یه دو ساعتی هم تقریبا تو پارکینگ مراسم بود...
دیگه ساعت حدود ۲ شب بود ..یکی لازم بود که بیاد دایی من و پسر خاله شوشو رو از اون وسط جمع
کنن ![]()
داییم که دیگه اخریا دخی ۱ سالش رو گذاشته بود رو شونش میرقصید..![]()
پسر خاله شوشو هم فقط رو سرش نچرخید دیگه اخریاااااا![]()
![]()
تو این زمونه عشق نمیمونه... حالا وای وای ....وای وای وای![]()
اون یه نفر پیدا شد و یواش یواش بساط جمع شد...
غم تو دلم بود..
مامانم همش گریه میکرد ... و اشکاش چشمای قشنگش و خیس کرده بود..
قلبم درد گرفته بود..
طاقت گریش رو نداشتم..دلم براش تنگ میشد..
بابام دستم رو تو دست شوشو گذاشت...شوشو هم گفت : مطمئن باشین !!!
دلم محکم بود به عشقم..میدونستم تکیه گاه محکمیه برام..
بابا رو بغل کردم..مامان رو بغل کردم و زار زدم...
مامان بابای شوشو رو بغل کردم .. بوسیدم ...
کلیی جمعیت بود......شنلم رو کشیدم رو سرم ...شوشو دستم و گرفت..
سوار اسانسور شدیم..
با بسته شدن در اولیه اسانسور هر دومون زدیم زیر گریه و همدیگرو بغل کردیم..
از شانس ما اهنگ اسانسور تهههههههههه غمناک بود...
طبقه ی پنجم ! صدای آسانسور بود..
رسیدم به خونمون...
خونه ی من و شوشو !!
با گریه و زاری و بسم الله وارد شدیم..
دوست نداشتم گریمون بیشتر بشه...با زور خندیدم و نزاشتم عشقم گریه کنه..
بغلش کردم..بغلم کرد تا اروم شدیم..داشتیم تو اون لباسا خفه میشدیم..
یه چند تایی عکس گرفتیم..خستگیمون در نهایتش بود!
پاهامون انگار از زور درد سر شده بود و حسابی خوابمون میومد..
کلیی حسای عجیب غریب رو با دیگه تو وجودمون داشتیم...
یه دوش گرفتیم و تا خود ساعت ۱۰ صبح بیهوش افتادیم...
تموم شد !
کله اون ۱ سال دوندگی و کار و بدو بدو تموم شد !
و خدا رو شکرررررررررررررر که به خوبی تموم شدد....
خدایا شکرت...
صبحش هم ساعت ۱۱ رفتم ارایشگاه واسه پاتختی...
خیلی خسته بودم واصلا حس نداشتم..دوست نداشتم پاتختی رو ولی گریزی نبود !!
ساعت ۲ و ۳۰ بود که دیگه حاضر بودم...با مزه شده بود ..
میدونین شبیه چی شده بودم ؟؟؟
آناناس ![]()
باور کنین...اخه موهام و اورده بود بالای بالا سیخ سیخی کرده بود عینه برگای اناناس:))
یه تور سبز کوچولو هم گرد کرده بود دور موهام..
بقیش رو هم صاف کرده بود کج ریخته بود یه طرف شونه ام...
لباسمم که سبز بود از این مدل عربی ها..
شوشو اومد دنبالم و اومدیم خونه..
پاتختی رو واحد بغلیه خونمون گرفتیم..
مال بابای شوشوئه که به یه پیرزنه اجاره داده و بهش گفته بودن ما پاتختی میخواییم بگیریم..
اونم گفته تو خونه من بگیرید..
خلاصه..تا ساعت ۴ مهمونا اومدن ..یه ۲ ساعتی بازم مراسم رقص بود و منه خسته بازم کم نیاوردم![]()
بعدم مراسم کادو بازی ![]()
اکثرا نقد اورده بودن...و کمی هم وسیله...که بیشترش برقی بود مثل تخم مرغ پز و قهوه جوش و جارو
شارژی ..طی برقی و این چیز ها...
بعدم همه اومدن و خونمون رو دیدن..
و کلیی تعریف کردن ..حالا نمیدونم الکی بود تعریفاشون یا دولکی بود !!!!!!!!![]()
![]()
![]()
وایییی من که دیگه فقط بعد رفتن مهمونا افتادممممممم از خستگییییییییی
از خستیگ زیاد حالت تهول و دل درد گرفته بودم..قرص خوردم و خوابیدم..
دیگه نفهمیدم چی شد تا صبح که با بوسه شوشو جونم بیدار شدم ![]()
چشمام و باز کردم..
تو اتاق خودمون تو خونه خودمون بودم..
لحظاتی بود....گذشت.................................
...
.
گشنمون شده بود ..اولین صبحانه زندگی مشترکمون رو درست کردم...
جاتون خالی ...
ارامشی داشتیم هر دومون وصف نشدنی...اخه دیگه همه استرس ها به کلی تموم شده بود..
الانم که دارم براتون مینویسم چیزی به ظهر نمونده...
زندگی مشترک خیلی خیلی شیرینه و به کامه ..
شوشو نشسته اینجا داره لباساش رو که از خونشون اورده مرتب میکنه ..
منم باید برم فکر نون کنم که خربزه آبه !
به عبارتی : نهار ندارییییییییییییییم ![]()
![]()
پ ن : ببخشید که خیلی خیلی زیاد نوشتم...باید مینوشتم..اگه غلط املایی داشتم باید ببخشید...
تعدادی عکس هست که خواسته بودین و قول داده بودم بمونه واسه پست بعدی...
دوستون دارم و ممنون واسه دعاهاتون...![]()