238
ما هم خوبیم و به قول رضا هر روز بیرونیم.
یعنی منظورم بعداظهر ها هست.
بیشتر هم دور باشه از همتون مشغول دوا و دکتر گوش بنده.
رفتم به پیشنهاد مادر شوهرم دکتر مرو*ستی تو خ حافظ.
گوشم رو معاینه کرد و شستشو دادو الانم یه قطره داده بریزم گفته میری حمام اب توش نره تا یواش یواش
پرده جوش بخوره ولی بازم بعد جوش خوردنش دیگه ضخامت پرده قبلی رو نداره:((((
راستش خیلی ناراحتم..ولی چاره چیه ؟
دیگه اینکه این چند روزه هم مشغول خرید بودم برای خودم و نیما و شوشو.
اول اینکه رفتیم تجریش من کفش پاشنه بلند مشکی یا صورتی بگیرم..
ولی صورتی اونجوری که میخواستم پیدا نکردم.جز یکی که 180 هزار تومن بود و واقعا بریا من گرون بود.
مشکی هم چیزی که میخواستم که ساده ساده جلو گرد پاشنه دار باشه نبود.
چقددرررررررر همه چی افتضاح گرون شده.
کفش زیر 70 تومن نبود.
پالتو همه 200 به بالا.. عطر که دیگه نگووووووووو خدای من. زیر 100 تومن عطر خوب نیست که نیست.
رفتیم شوشو لباس پاییزه و زمستونه بگیره قیمت ها افتضاح بود.
پلیور گرفت 75 تومن.یعنی شاخ در میاوردیم قیمت ها رو میگفتن.
واقعا چه بدبختی شدیم و هیچ کسی هم صداش در نمیاد.
من که همش دارم تو دلم فحش میدم بهشون.
اخه چرا پوشک بچه من باید بشه 53 تومن ؟؟؟؟؟؟؟
واقعا کسایی که اجاره خونه میدن نمیدونم چطوری زندگی میکنن. خدا به داد هممون برسه.
لباس بچه که دیگه هیچی..
امروز رفتم پاساژ گلستان کفشاش رو ببینم اونجا هم غوغا بود ماشالا از قیمت های نجومی.
کفش 138 هزار تومن...370 تومن واه واه واه انگار چییییی هست حالا.
تازه همچین چیز خاصی هم نبود به خدا.
منم حرصم گرفت نخریدم. رفتم مغازه محبوبم که لباسای نیما رو میخرم و عین 100 تومن رو برای نیما
یه شلوار مخمل یه بلوز مردونه و یه پلیور قرمز خریدم .خیالم راااااحت شد.
+ یه لباس کوچیک هم غیر اونا برای شوشو خریدم خوشحالل شه :دی
نمیدونم چرا هر وقت به نیت خودم میرم خرید همه پولم رو برای نیما خرید میکنم میام خونه !
انگار واسه اون هر قیمتی بگن دلم میاد بدم فقط خوشگل باشه ! :))
اقا نیما هم حسابی از من و بابا رضا و مامان بزرگاش و پدربزرگش و خلاصه همه دلبری میکنه.
بابا رضاش هم هی قربون صدقه اش میره و میگه بابایییی عشققققق منیییییییییی
بلهههههههههه اینه که هممون عاشق شدیم.
5 دقیقه یکبار یا من یا مامانم یا رضا بهش میگیم : عاشقتیمممممممم
کاش منم نوه اول بودم اخه.
مامان شوشو هم خیلییییییی دوسش داره و تا میره خونشون میبرتش سر یخچال میگه : اخه نمیدونی
چه عشقیییییییی میکنه یخچال رو میبینه.
و چون خونه خودمون من اجازه نمیدم بره سر یخچال ...دیگه خونه مامی شوشو سر از پا نمیشناسه :))
دیگه کاملا معنی نه رو میفهمه و وقتی میخواد به چیزی دست بزنه میگی نکن بهت اعتراض میکنه که نگی
دست نزن !
وقتی دستم رو میزارم رو صورتم و گریه میکنم میاد دستم و برمیداره خودشو میچسبونه بهم که مثلا ناراحت
نباشم و بهش بخندم.
مامانی خیلی مهربونیییییییییییییییییییی عشقمونیییییییییییییی
پارک رو خیلی دوست داره و از همه بیشتر سرسره رو دوست داره.از دور تو خیابون هم که پارک میبینه
اظهار شادی میکنه.
حیوونا رو که تو خیابون میبینه سگ گربه کبوتر یا کلاغ خیلیییییییییییی ذوق میکنه دستاشو بالا پایین میبره
و میگه : ه ه ه ه هی
از اب بازی خیلی خوشش میاد.ولی از اب دوش که رو صورتش میریزه خیلییییییی بدش میاد و گریه میکنه.
عاشق اینه که فلش دوربین بخوره تو صورتش و سریع میخنده.
قربون اون دندونات بشم من که موقع خنده میاد بیرون و منو بابا رضا براشون غششش میکنیم.
بابا رضا هم یه اس 3 خریده و کیفیت عکس هاش خیلی بالاست و هی از تو عکس میگیره مامانی.
دیگه دیگه فعلا چیزی یادم نیست.
اینقدرر این روزا مشغول کار و بزرگ کردن تو و خونه هستم که وقت نمیکنم از خودمون چیزی بنویسم و خیلی
برسم بیام اینجا کارای جدید ترو ثبت کنم.
این چند وقته خونه عمه شوشو رفتیم با مامی شوشو و خواهر شوشو و جاریم برای بازدید .( برای بابا جان)
یه روز هم رفتیم خونه زن عموی شوشو و یکی دیگه از زن عمو های شوشو مونده.
فردا هم کارگرم میاد و خونم حسابییییییییییی تمیز کاری میخواد.
جمعه هم ولیمه پسر عمه ام هست تو سالن و باید ظهر بریم اونجا.
و و من اصلا حسههه مو درست کردن و لباس مهمونی ندارم. نمیدونم چرا
این ماه هم 2 تا عروسی 20 و 21 ابان داریم.
یکیش پسر عمه شوشو هست و یکیش پسر دختر خاله بابام.( نسبت رو دارین ؟)
..دیگه دیگه اینکه من تصمیم جدی گرفتم و مقدار برنج و نان و شیرینی و روغن غذام رو خیلی کم کردم.
امید دارم تا عید وزنی رو که میخوام کم کنم شما ها هم دعا کنین اراده داشته باشم.
و چون اخرین باری که ازمایش دادیم بریا بیمه فهمیدیم کلسترول رضا هم خیلی بالاست برای اون هم
روغن خوب نیست و باید دیگه خیلی رعایت کنم.
رضا لاغره ولی انگار کلسترول ربطی به چاقی لاغری نداره.
گفتم ازمایش یاد ازمایش خون نیما افتادم که با مامانم بردیمش..
وایییییییییییی خیلی خیلی روزه بدی بود.. نیما گریه میکرد من گریه میکردم..
مامانم بردش تو اتاق ولی دیدن نیما و ضجه هاش داغونم کرد...
خدا یا شکرت که بچم سالم بود.. خدایا واقعا مادرایی که بچه مریض دارن چظوری تحمل میکنن..
خدایا همه فرشته ها و مریضا رو شفا بده امیننننننننننن
در ضمن دکترش هم گفت ازمایشش هاش همه چی اوکی هست و مشکلی نیست.
لاغریش هم ژنتیکی هست. ولی من حتما میخوام دکتر تغذیه اطفال ببرمش تا خیالم راحت تر بشه.
دیگه دیگه هم فعلا خبری نیست دوست جونیا.
میبوسمتون یه دنیاااااااااااااااااااا
من متولد فروردین 1366 هستم و همسرم متولد مرداد 1362 .