237

 

 

سلام سلام از یه خونه 3 نفره

خونه سه نفره ایی که نفر سومش خیلی وروجک شده و گاهی اینقدررر اذیتم میکنه که گریم رو در میاره.

البته منظورم از اذیت شیطنت های معمولی یه بچه اینقدریه:*

به قوله رضا این دو هفته دیگه خیلی بیشتر میفهمه

نمیتونی دعواش کنی و تا دعواش کنی وقتی کار بدی میکنه سریع ناراحت میشه بغض میکنه و لب بر

میچینه اگه دست به چیزی که مال خودش نیست بزنه و بهش بگم نیما نکن یا انگشتم رو به حالت

 نه این ور اون ور کنم

میگه : اااااااااااههه ( با کسره )    که یعنی بهم نگو نکن و انگشتت رو بیار پایین.

موقع غذا خوردن همچنان داستان داریم و هزار تا وسیله عجیب غریب میارم رو میز صندلی غذاش

تا حواسش پرت بشه و غذا بخوره.

مثل گردو شکن..قرص..قطره مولتی..قوطی قرص ویتامین سی و ...

دندون های بالاش هم در اومده خیلی با حال شده قیافش.

تازههه چند تا لغت جدید هم یاد گرفته

بهش میگم ببعی میگه ؟

میگه : ب ب ( با فتحه)

دمبه داری ؟

میگه : ب ب ( با فتحه)

کلاغ پر هم یاد گرفته و انگشتش رو مثل ما میزاره رو زمین میگه ک ( با فتحه)  بعد میاره بالا کل دستش رو

میگه : پ ( با فتحه)

براش کتاب میخونم و برگ درختارو نشون میدم میگم برگ اونم بعد کلی تلاش میگه : برب :))

جدیدا همش میخواد به من چسبیده باشه هر جا که میریم یا تو خونه که هستیم.

راستی دوباره سرماخورد نیم نیم ما ..اخه یه شب رفتیم با پیمان اینا پارک و بیرون اینا.

و از صبحش باز سرما خورد گیش شروع شد و تازه امروز بعد یه هفته خیلی بهتر شده و ابریزشش قطع شده.

چند روز پیش هم 40 ام عمو ی رضا بود و مراسمات ختم فامیل تموم شد.

واقعا که ختم  خیلی بده و رو روحیه ادم تاثیر بد داره.

وقتی همش عروسی هستیم میگیم وای خسته شدیم چقدر لباس بپوش مو درست کن حاضر شو برو

ولی قدر نمیدونیم در واقعا ..ایشالا تا باشه عروسی باشه. و عزاو غصه خیلی بدهههههه

هفته پیش پنج شنبه هم رفتیم بهشت زهرا پیش بابا جان..

فکرمون باورش شده که بابا جان نیست ولی دل و قلبمون نه!

وقتی رفتم سر خاکش تازه فهمیدم دلم خیلیییییییییی براش تنگ شده..خدا رحمتت کنه بابا جان

دیگه دیگه اینکه بابا رضا هم ظهرا میاد ناهار خونه..

 و تقریبا بیشتر کارای باباجان رو سر و سامون داده..

و دنبال کارای اون راننده است که به باباجان زده بود..

 عوضی همه رو تو دادسرا و دادگاه خریده و رای رو که به نفع ما بود به نفع خودش کرده

خیلی عصبی شدیم هممون و مجبور شدیم وکیل توپ گرفتیم تا حالش رو جا بیاریم.

تا اون باشه دیگه با رشوه حق رو ناحق نکنه.

خودمم خوبم و درگیر زندگی و بچه داری و مهمون داری.

نمیدونم نوشته بود که در اثر استخری که قبل ماه رمضون رفته بودن گوشم عفونت کرده ..یا نه

بعد کلی دکتر عمومی و نتیجه نگرفتن..دیگه بی خیالش شدم ولی دیدن نه بابا شب تا صبح همش ترشح

داره و خارش شدید داشت

این شد که گوش پاک کن کردم توش و خون اومد.

دیگه مجبور شدم رفتم دکتر گوش و حلق و بینی

که گفت پرده گوشت سوراخ شده.

داره داده که فردا برش پیشش اگه روند ترمیمش خوب بود که هیچی اگه نه عمل کنم.

فک کن!!!!!!!!!!

با یه استخر مسخره و ندونم کاری کارم به کجا رسیده.

خلاصه که درگیرم.دعا کنین فردا که میرم پیشش بگه داره خوب میشه :(

فردا صبح هم نیما ازمایش خون داره ( دکتر برای چکاب یکسالگیش داده)

واکسنش رو هم هفته پیش زد.. و خیلی اذیت نشد خدا رو شکر.سبک بود این دفعه.

دیگه دیگه هم خبری نیست..پنج شنبه سبا دوست دوران دانشگاهم میاد پیشم.

هفته دیگه هم باید پیمان و نودی و علی اینا( فامیلای شوشو) رو بگم..

خیلی وقته میخوام دعوتشون کنم نمیشه.

خلاصه که اینم از روزگار ما.

بریم سراغ تولد اقا نیما.

تم تولدش که زنبوری بود.. و همه تزیینات رو خودم درست کردم البته با کمک بابا رضا.

2 ماهی هر شب بعد خواب نیما میشستم و همه رو میکشیدم طراحی میکردم پرینت میگرفت رضا میبریدم

 و میچسبوندم..خلاصه کلییییییییی کار داشت و مردم.

یه سری بشقاب و لیوان و ایناش رو هم از موسسه تولد گرفتم.

روی همه لیوان ها تزیینات دیوار و سقف و حتی نی ها و بشقاب نها و همه چیییی نوشته نیما تولدت

مبارک :))

کیکش رو به قنادی *کو*ک که واقعا به نظرمون ژورنالیترین کیک های تولد رو داره سفارش دادیم.

ولی دوست نداشتم کیکش هم زنبور باشه به نظرم لوس میشد و فقط گفتیم چند تا زنبور کوچولو

روش باشه:)

مزه و طعمش ولی عادی بود و خوشمزه بود.

لباساش هم یه کت شلوار بود وموقع بریدن کیک لباس زنوری تنش کردیم اقا پسر رو که هر دو تاش رو

مامانم خداییش خیلییییی زحمت کشیده بود و براش دوخته بود.طرحش رو هم خودم داده بود.


هدیه خودمون قطار بزرگ* مارک تولو بود.

هدیه مامان بابام و برادرم ماشین شارژی کنترلی بود.که نیما عاشقش شده بود.

هدیه مادر شوهرم صندلی ماشین بود.که منو نجااات میده ایشالا از بچه بغل کردن.

عمه و عمو جونش هم براش ماشین گرفته بودن که رو هوش بچه کار میکنه و هر کدومش داستانی داره

 و فک کنم یه 1 سال دیگه نیما خیلی با هاشون حال کنه.

مادربزرگ و عمو ی خودم و دو تا از خاله های رضا هم دعوت بود که اونا هم زحمت کشیدن پول بهش هدیه دادن.

خلاصه همه و همه با حضورشون در درجه اول و بعد با هدیه های زیباشون ما و پسرمون رو خوشحال کردن.

غذاها رو هم همه رو خودم درست کردم و از بیرون نگرفتیم امسال.

( کلاب .چیکن استراگنف.دلمه فلفل بادمجان.الویه تو نون المانی سرو کردم.شنیسل و ران مرغ سوخاری)

2 مدل ژله و تیرامیسو هم دسر ها بود . سالاد کاهو و سالاد پیازچه هم درست کرده بودم.

فقط به علت حجم بالای کاری که داشتم اصلا نشد غذاها و دسر هارو اون جوری که همیشه میکنم

 و دوست دارم تزیین کنم و تزییناتشون دقیقه 90 شد.:(

همینا دیگه.بقیه چیزا هم که تو عکس واضحه.

اقا نیما جونی هم تقریبا خیلی همکاری کرد بچم و دیگه اخریا حوصله عکس نداشت و خیار دادیم دستش:))


اینارو نوشتم هم برای خودمون یادگاری بمونه هم به خاطر سوالاتی که ازم کرده بودین دوست جونیا.

میبوسمتون بریم سراغ عکسااااااااااا:* در ضمن عکسا قر و قاطی هست ببخشید.

قبلش هم عذر خواهی میکنم اگه صورتامون رو سفید کردم :*خودتون میدونین دیگه...


پ ن : این پست رو 3 شنبه نوشتم امروز پست کردم.. باورتون میشه ؟ اخه عکسا اپ نمیشد خیلیییییی

اذیتم کردددددد

پ ن 2 : فرشته جونم از هدیه زیبات ممنونم خیلی برام با ارزش بود دوسته گل من:****** میبوسمت

خیلی زحمت کشیدی واقعا .. ماااااااااچچچچچچچچچ




ادامه نوشته

236


پارسال همچپین روزی تو بدنیا اومدی و شدی همه ی  دنیای ما.

تو گریه کردی و نمیدونستی که اینجا..  زمین ...دنیای ما ....خیلی قشنگه..

شاید به قشنگیه دنیای پاک قبلیت نباشه فرشته کوچولو ولی اینجا هم میتونه زیبا باشه

اگه خودت بخوای عزیز من.

من از شنیدن اولین صدای تو که همون گریه ات بود اشک شوق ریختم و گفتم :

خدایا ..پسرمون تا اخر دنیا بخنده!

نیما نیمای خوشگل من و بابا رضا تو این ۱ سال که تو کنار ما بودی بهترین سال عمرمون رو تجربه کردیم.

پسرک کوچولو و مهربون من..از صبح بغض دارم و هی فکر به سال پیش اشک میاد تو چشمام..

چون نمیدونم چطوری خدا رو شکر کنم برای دادن تو به ما..

برای اینکه تو سالمی.. و این از همه چیییییییییییی مهم تره.

خدا یا شکرت هزاران بار شکرت که به ما فرزند سالم دادی و توان این رو دادی که این ۱ سال مراقبش باشیم

خدایا خودت محافظ و نگهبانش باش..تا هم سالم باشد و هم صالح.

و تو این بهترین روز خدا صدای تو از صبح پیچیده تو خونه ما..

صدای خنده و وروجک بازی های تو و هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست..

هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست که صبح ها که چشمات رو باز میکنی اگه منو نبینی ماماماماما میکنی

تا من بیام و بغلت کنم و ببوسمت..

در کمال نا باوری ۱ سال گذشت ... و تو فندق کوچولوی خونه ی ما ۱ ساله شدی

1 سالی که هر روزش تو مارو ذوق زده و متعجب کردی

 وقتی اولین بار خندید..

وقتی برای اولین بار منو شناختی..

وقتی برای اولین بار خودت رو به من چسبوندی و با کسه دیگه ایی غریبی کردی

وقتی برای اولین بار گردنت رو بلند کردی

 وقتی برای اولین بار غلط زدی

 وقتی برای اولین بار سینه خیز رفتی

 وقتی برای اولین بار نشستی

وقتی برای اولین بار دست دستی کردی

 وقتی برای اولین بار چهار دست و پا رفتی

 وقتی برای اولین بار با دستای کوچولوت میز رو گرفتی و روی دو تا پای کوچولوت ایستادی

 ما برات ذوووووق کردیم دست زدیم و خوشحال شدیم...

نیما پسرک مهربون وگل من.

واقعا نمیدونم حس دوست داشتنمون رو چطوری تو این نوشته ها جا بدم..

وقتی فک میکنم اولین بار کی عاشق شدم اون روزی رو یادم میاد که ازمایشگاه بهم گفت باردارم

 و من و بابا رضا جفتمون از خوشحالی داد مییزدیم میخندیدیم..

وایی... چه روزی بود.

نیما ماهم.. شاید فقط وقتی اندازه عشق ما رو بفهمی که ایشالا خودت پدر شده باشی و یه پسر یا دخترپ

ناااز مثه خودت خدا بهت داده باشه.

عزیز دل مامان..

خیلی دوست داریم خیلی خیلی خیلی زیاد.

تولدت هزاران و هزاران بار مبارک..


پسرک شیرین من تو همه زندگی من و بابا هستی..

اینقدرر بزرگ شدی که من میدونم خیلی چیز ها رو میفهمی..

وقتی من و بابا رضا همدیگه رو بغل میکنیم تو قشنگ عشق رو میفهمی..

خودت رو میچسبونی به ما و میخندی..اروم میشی.

وقتی انسانی عشق رو فهمید بزرگ شده !

خیلی خیلی خیلی خیلی دوست داریم

عزیز دلم.. تولد مبارک عشق مامان و بابا

پ ن : این پست رو 5 شنبه صبح ساعت 8 نوشتم.

پ ن 2 : امروز نیما گلم واکسن 1 سالگیش رو زد. و خدا رو شکر به سختی قبلی ها نبود.

پ ن 3 : امروز نیما از رو ماشینش افتاد رو زمین و من و خودش و لباسامون شد غررررررررررق خون.

اگه رضا نبود نیمدونم چطوری میخواستم جیغ زدنم رو تموم کنم و خودم و کنترل کنم.هیچ وقت

یادم نمیره... دندون پایینش رفت تو لب بالاش

خیلی خیلی روز بدی  بود انگار از عمرم کم شد.. ولی خدا رو شکر بخیر گذشت. میدونم تازه

اولشه..اولین زمین خوردن پسر بچه... ولی من سعی خودم و تو مراقبت ازت میکنم..پسرکم.

پ ن 4: تولد نیما بعد 2 ماه تلاش شبانه روزی من و بابا رضا  رو این پروژه به خوبی هر چه تمام تر برگزار شد

به لطف خدا.در اولین فرصت با شرح تولد و عکساش میام.

دوستون دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

235

سلاااااااااااااااام سلاممممممممممم صد تا سلام به همه دوستای وبلاگی گلم

میدونم میدونم که خیلی دیر به دیر میام..

من خودمم بدم میاد از این حالت ولی نمیدونم چرا هم یکمی تنبل شدم تو نوشتن هم اینکه اصلا وقت ازاد ندارم

جدای از ننوشتن پست جدید من اصلا وقت نمیکنم تو اینترنت بیام.

منی که اگه یه روز نمیاومدم نت ضبحم شب نمیشد!

نیم نیم ما اینقدر ورجک شده که وقتی بیداره همش باید حواست بهش باشه ..باهاش بازی کنی یا اینکه

مراقب باشی کار خطر ناکی انجام نده.

شوشو هم که کارش طوری شده ظهر ها واسه نهار ساعت 1 تا 2 میاد خونه و باز میره دنبال کارهاش تا حدود

ساعت 7 اینا.. و من باید ناهار هم درست کنم.

و همه اینا دست به دست هم داده تا من نتونم زیاد بیام و بنویسم از روزای قشنگ و گاه تلخ زندگیه 3 نفرمون.

خدا رو شکر دیگه تو بچه داری تقریبا وارد شدم ..این 1 سال به اندازه تمام عمرم برابری میکنه انگاری

از لحاظ تجربه ایی که کسب کردم و سختی که کشیدم و روزای شیرینی که تجربه کردم.

هفته دیگه پنج شنبه 13 مهر تولد بچمونه..پسرمونه..نیمای عزیزمونه و ما اصلا باورمون نمیشه 1 سال گذشته.

نیمای من و رضا روز به روز بزرگ تر فهمیده تر و وروجک تر میشه..

به سرعت برق و باد روزا میگذرن.. و من شاید باورتون نشه ولی دلم برای روزای اول با همه سختی هاش

 و شب بیداری هاش و بی تجربه گی هاش تنگ شده.

خدا رو هزار بار شکر که بچه سالم داریم...و این 1 سال با کمک خدا به خوبی گذشت.

10 روزی که گذشت خیلی سخت بود چون نیما 5 تا دندون با هم تو این 10 روز تو فک بالاش زد بیرون.

باورتون میشه ؟

بچم خیلی خیلی اذیت شد و باز دوباره صورتش اب شده و کمی وزن کم کرده و و من باز غصه میخورم و غصه

میخورم.

+ بعد از سفر مشهد مون نیما سرما خورده + خودم.

و بردمش دکتر و 5 روزی هست دارو میخوره(استامینوفن شربت سرماخوردگی و دیفن هیدرامین)

هفته دیگه شنبه هم واکسن 1 سالگیش هست و میدونم بعد اون هم کلی داستان داریم.

غذاش و شیر خوردنش همون طوری هست و وقتی میخوام یه کاسه سوپش رو بهش بدم باید کلییی وسیله

جالب بزارم جلوش رو صندلی غذاش  و کلی ادا و شعر در بیارم از خودم تا سوپش رو بخوره.

امیدوارم مرحله این واکسن رو که رد کرد شروع کنه به وزن گیری و دیگهخ من و رضا اینقدر غصه وزنش رو نخوریم.

نیما دیگه کامل وقتی اسم یکی رو میگیم میشناسه و بر میگرده به اون شخص نگاه میکنه.

بازی کلاغ پر رو یاد گرفته و با مامانم و بابام بازی میکنه.انشگت اشارش رو کلاغ پری میکنه و یه صدایی از

خودش در میاره.

وقتی گشنه یا تشنه است میگه : هم ham و قشنگ بهم میفهمونه که تشنشه. و من کلی حال میکنم.

وقتی هم که شیر میخواد میاد خودش و عین پیشی میچسبونه بهم و یه صدای بامزه از خودش در میاره و من

میفهمم که اقااااااااا دلش هوای شیرش رو کرده.

هر چی میخواد بخوره اول بو میکنه و اگه از بوش خوشش نیاد اصلا نمیخوره.

مثلا دیروز برای سرماخوردگیش شلغم پختم و با شکر اوردم که بخوره ولی اصلا نخورد و همون یه ذره که ریختم

دهنش رو با دست در اورد و قیافش رو عین ادم بزرگا که از یه چیزی خوششون نمیاد کرد !

الان دیگه کاملا با کاشین بازی میکنه..همراه خودش رو زمین راهش میبره و اگه عقب کش باشه کلی از چرخ

خوردن لاستیکاش رو هوا لذت میبره و نگاه میکنه.

مدل خوابیدنش الان رو پا هست و وقتی رو پام تکونش میدم خوابش میبره.

به لب تا پ تلفن ماشین لباسشویی و گاز و درووووووووون یخچال علاقه وافری داره.

تو اشپزخونه باشم بلا استثنا میاد دستش رو میگیره به گاز می ایسته و دونه دونه زیر گاز رو کم و زیاد میکنه

و کلیی حال میکنه.. هرچیم بهش تذکر بدی فایده نداره نمیفهمه.

و من باید دوباره و چند باره زیر غذاهام رو تنظیم کنم نسوزه یا خام نمونه :))

منی که خونه ام خیلی شمع و گل و گدون و مجسمه و ظرف این ور اونورش چیده شده بود الان بیشترش

جمع اوری شده و دیگه از اون میز های براق و بدون لک خبری نیست و بیشتر جاها جای دستای اقا نیمای

گل دیده میشه :)) مامان فدات بشه الهییییییییییییییییی عشق وروجک من.

تازه دعواش میکنه که مثلا نیما مامان به اون دست نزن اون برای شما نیست و دستم رو به حالت نه نه تکون

میدم..دست منو میگیره و اون منو دعوا میکنه و میگه : ااااه یعنی : اصلا به من نگو چیکار نکنم! فک کن!!!!؟

خلاصه که من و رضا جونی با این وروجک داستانی داریم.

واقعا بچه خیلی سرم ادم و گرم میکنه و خیلی وقتی برای 2 نفره بودن باقی نمیزاره.

دیروز پریروز رضا میگفت : هانی یادته که با هم فیلم *24 و لا*ست رو میدیدیم ؟

یعنی این چیزا دیگه شده خاطره ":))

من و رضا هر ماه یه بار سینما میرفتیم ولی 1 ماه پیش بعد 1 سال تقریبا رفتیم کلاه *قرمزی و پسر * ننه

و نمیا رو گذاشتیم پیش مامانم..

ولی میتونم قسم بخورم لحظه لحظه فیلم تو فکر پسرمون بودم و دلم براش تنگ شده بود.

و این میشه که بعد دنیا اومدن بچه همه لحظه های ادم 3 نفره میشه.

ولی این نیست که عشق من به رضا کم شه یا عشق رضا به من کم بشه بلکه این عشق تقسیم شده

بین من رضا و نیما . یه عشق 3 نفره!

اقا نیما بعدا که بزرگ شدی و مردی شدی برای خودت قدر این بابا رضا رو خیلی باید بدونی چون خیلی برات

زحمت میکشه و تو همه چی سعی میکنه بهترینش رو برات فراهم کنه.

نمیدونم واقعا تو بعد ها که این خاطرات مارو بخونی چه احساسی خواهی داشت ولی چیزی که هست

 و واقعیت داره اینه که زندگی ما با تو خیلی قشنگ شده و وجود تو پیوستگی من و پدرت رو صد چندان کرده.

من عاشق رضا بود ولی یه جورایی بعد تو وابستگی این عاشقی بیشتر و بیشتر شده.

بچه داشتن واقعا خیلی عجیبه اثراتش رو زندگی ادم ها.

4 روزی که با مامانم و نیما و دختر عموی مامانم مشهد بودیم خیلی خوشگذشت.

سفر زنونه ی خوبی بود از اونا که تا 2 و 3 شب بیدار بودیم و میخندیدیم و حرف میزدیم.

هتلمون هم خوب بود در کل و خیلی به حرم نزدیک بود .اسمش ابریشم بود.پروازمون هم زاگ*رس بود.

که من زیاد خوشم نیومد از سیستمش.

حرم و زیارت هم که گفتن نداره چه حس بی نظیری هست اونم برای منی که 4 سال بود نرفته بودم.

یه انرژی فوق العاده گرفتم... و فک میکنم هیچ جای دنیا انرژی + حرم * امام رضا (ع) رو نداره.

راستی امروز تولد * امام * رضا هست.. که بهتون تبریک میگم .

یه روز هم نهار خونه دوسته مامانم دعوت بودیم که 2 سالی هست مشهد زندگی میکنه.

2 الی 3 باری هم رفتیم یه گشتی تو پاساژها زدیم و کمی خرید کردم و برای همه یکی یه تیکه کوچیک

سوغاتی خریدم.. جز بابا رضا که هرچی به نظرم جالب میومد براش خریدم.مثل چراغ ماشین و چراغ قوه هد

بندی و ...از این چیز میزا که میدونم خیلی علاقه داره.

ولی با همه این احوال همش یه تیکه از خوشیم کم بود اونم رضا بود که پیشم نبود و هر جا بهم خوش

میگذشت جای رضا خالی بود.

دیگه دیگه هم اینکه سختتتتتتتتتت مشغول کارای تولد نیما هستیم دو تایی.

من طراحی میکنم رضا پرینت میگیره.

من میکشم رو مقوا و رضا برش میزنه .. و من میچسبونم.

کیکش رو هم سفارش دادیم به قنادی * کوک.غذاهاش رو هم انتخاب کردم.

تقریبا 60 درصد کارهاش شده.

لباس های نیما و مانتو خودمم زحمتش رو دادم به مامانم و اون بنده خدا هر روز سر ایناس..و داره برامون میدوزه

دلیلش هم اینه که مامانم خیاطیش فوق العاده است و هیچ کس جز اون نمیتونه اون چیزی رو که میخوام

برام در بیاره.

دیگه میمونه خرید و کارای قبل تولد که این هفته است و خیلییییییی در گیریم..

دعا کنید برامون که مهمونی تولد نیما به خوبی برگزار بشه.

فردا شب هم عروسی پسر خاله بابام هست یه باغی تو کرج و من غصم گرفتم که چطوری برمممممممم

اونم با بچه !

اصلا تو مودش نیستم..

یه خبر بد هم دارم که گذاشتم اخر بدم..

خاله کوچیکه شوشو که خیلی جووونه.. متاسفانه دکتر ها براش تشخیص سر*طان کبد داد.

و گفت 6 ماه دیگه بیشتر زنده نیست..

این خبر  بعد فوت باباجان و عموی رضا برای ماهایی که هنوز تو شوک اونا بودیم و اصلا روحیه نداشتیم

خیلی خیلی خیلی خیلی بد بود.. و اصلا هیچ کی باورش نمیشه همچین چیزی رو..

داره شیمی * درمانی رو شروع میکنه.. و هممون براش دعا میکنیم و خییلی نگرانش هستیم..

بخصوص که خاله جون خیلی زن خوب مهربون و عزیزی هست..

ازتون میخوام براش خیلی خیلی دعا کنین..ما هممون امیدوار به شفای خداوند بزرگ هستیم.

دیگه واقعا هیچ کدوممون روحیه خوبی نداریم.خیلی خیلی التماس دعا.

و صد البته دکترا کاره ایی نیستن و تا خدا نخواهد برگی از درخت نمیافتد..


دیگه اینکه خیلییییییییییییییی دوستون دارن و میبوسمتوننننننننن یه دنیاااااااااااااااااااااااااا


پ  ن : خیلی ممنونم دوستای مهربون و عزیزم برای راهنمایی هاتون در مورد ماشین و غذاهام..

من به گفته خیلی هاتون با شوشو رفتیم خ * گم*رک و خریدیم..دوستون دارم و ممنونم که همیشه کنارم

هستین:*