241

سلام سلام دوستای گل و گلاب خودم
خوبین خوشین سلامتین
چه خبرااااااااااااااااا چه میکنین با اخرین روز دنیاااااااااااااا!!!
1 درصد فک کن که من باور کرده باشم که نوسترا*داموس راست گفته باشه که امروز اخرین روز دنیاست
تو فیس* بوک که دیگه همه ترکوندن اینقدرررر دربارش مینویسن ..ادم حالش بد میشه.
ولی منو رضا معتقدیم دنیا هم اگه تموم نشه بالاخره یه اتفاق خاصی می افتهه....
حالا امشب که شب یلداست تو خونه مامی شوشو مفصل دربارش همه حرف خواهیییییییییم زد .
راستش خیلی وقته که میخوام بیام و بنویسم مثل همیشه
ولی کو وقتتتت؟>
گاهی هم که میام نت این فیس بوک رو میرم دو مین چک کنم میشه 2 ساعت و دیگه وقتی نمیمونه برام.
ولی واقعا دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه و هیچ جوره دلم نمیاد اینجارو ببندم.
هم برای اینکه خاطراتمون ثبت میشه هم برای داشتن دوستای خوبی مثه شماها.
اززز کی بگم ؟
از بعد مسافرت شوشو.
که دوشنبه شب ساعت 8 شب رسید خونه.
دلمون برای همدیگه خیلی تنگ شده بود و کلا این سفر و این دوری برای زندگیمون خیلی خوب بود هرچند
دوریش خیلی سخت بود. و همش دلم میخواست زودتر این 4 روز تموم شه و شوشو جونی برگرده.
شوشو هم با اینکه بهش خیلی خوش گذشته بود ولی همش 1 ساعت 1 بار بهم زنگ میزد..
برام تعریف میکرد و میگفت جام خالیه و خیلی دوست داشته که باهم میرفتیم..
ولی اگه باهم میرفتیم شوشو این جوری نمیتونست خستگی در کنه و اینطوری براش بهتر بود.
کلی خوابیده بود چون نیما ی وروجک شب ها کلی بیدار میشه و اکثرا صبح هایی که ما قصد خوابیدن میکنیم
یا خیلی خسته هستیم زودتر بلند میشه از خواب و نمیزاره کسی بخوابه.
اینقدررر خودشو لم میده رو ما و دست میکنه تو چش و چالمون و میخنده و ادا در میاره که نمیشه خوابید دیگه.
برای همین یکی از دلایل اینکه شوشو رو تنها فرستادم این بود و شاید اگه به اصرار من نبود رضا نمیرفت.
ولی خدا رو شکر عالی بوده و بهش خوش گذشته مخصوصا که کلی هم تفریحاتش رو رفته و خیلی خیلی کم
رفته بود خرید.
پاراسل و جت اسکی و غواصی و دوچرخه رو رفته بود و 5 تا پاساژ های خوبش رو سر زده بود.
کلی عکسای خوشگل هم گرفته بود .
سوغاتی هم برامون اورده بود که من اصلا فک نمیکردم تو سوغاتی خریدن اینقدر با سلیقه باشه عشقم.
یه کیف چرم مشکی خیلی خوشگل برای من ..برای نیما یه توپ خیلی با مزه که کل تنش رو میلرزونه وقتی
دستش میگیره.+ خرت و پرت ( کتری برقی مسافرتی البوم صدف شکلات و...) اورده بود.
بازم دمش گرم چون گفته بود اصلا 1 ذره هم نمیخواد بره خرید و فقط برای ریلکس میره.
دیگه اینکهههههههه همون هفته که شوشو اومد چهار شنبه اش دوره دوستای دبیرستانم بود.
که ماه ابان اولین بار استارتش رو خونه ننیس زدیم و قرار شد هر 6 نفرمون هر ماه خونه یکی بریم.
ماه اذر هم قرار شد بیان خونه من .
با همه اوکی کردم و 4 شنبه قرار شد بیان ولی یکی از مریم (ب) ها دبه کرد و رفت مشهد.
کلیم منو حرص داد و خیلی جاش خالی بود.
ولی روزه خیلی خیلی خیلی خوبی بود و بهم خیلی خوش گذشت و سعی کردم به همه خوشبگذره.
برای عصرونه هم براشون ته چین و کلاب پیتزایی پختوندم :دی
بروبچ میگفتن خوب شده دیگه نمیدونم !!!:دی
مهمترین خبری هم که تو اون روز شنیدیم در کمال ناباوری البته این بود که فافا از کسی خوشش اومده..
و 5 ماهه باهاش دوسته و قراره بیاد خواستگاریش !
شاخ بود که در ااوردم..اخه اصلا فک نمیکردم با روحیاتی که فافا داره به این زودی تصمیم به مزدوج شدن بگیره
و خیلییییییییییی براش خوشحال شدم ..ولی کلیم تعجب کردم که چرا فافا اینقدر از من فاصله گرفته که
تا حالا بهم نگفته بود داستان این پسره رو! ولی خب حتما اینجوری راحت تر بوده.
فعلا قراره فکر کنه و به پسره جواب بده که بیاد خواستگاری یا نه ! از خدا براش هرچی خیره رو ارزو میکنم.
دیگه دیگه اینکه ماه دیگه هم قراره بریم خونه یکی از مریم ها ( ن ) و دوره اونجاست.
بعددددددددددددد فردای روز مهمونی خودم هم..مامانم مهمون داشت.
مهمونی اونم دوره فامیلای بابام بود که هر ماه خونه کسی هست که قرعه کشی رو برنده میشه.
خلاصه دوره در دوره ایی بود اون هفته.
مهمونی مامانم هم خیلی عالی برگزار شد و برای نهار کشک بادمجان و کوفته و زرشک پلو با مرغ و سوپ
و سلاد درست کرده بود و منم تنها کمکی که کردم این بود که سالادش و دسر هاش رو که ژله و تیرا*میسو
بود رو به عهده گرفتم :دی
بعددد دیگه اینکه هفته بعدش هم یه روز نیما رو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم با شوشو فیلم بیخود و بی جهت
که قشنگ بود خوشمان امد و شام هم رفتیم همون پیتزا * مهدی خودمون و پیتزا رو زدیم بر بدن.
و شب خیلی خوبی بود ولی چون عادت نداشتیم همش هول بودیم اخه نیما باهامون نبود و من که همش
فک میکردم یه چیزی گم کردم و دلم پیش نیم نیم عزیزم بود.
بعد نیما رو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.
ولی نیما مریض شد از فرداش.. و تا همین الان داره انتی بیوتیک میخوره حیوونی بچم.
تازه تو این ماه اذر عزیز اقا نیما 2 تا دندون دیگه هم پایین در اورد و شد 8 دندونی :دی
4 شنبه همون هفته هم شب خونه سعید پسر خاله شوشو دعوت بودیم با پ و شاد که پس و عروسش
میشن.
اون شب هم نیما کلی حال کرد..اخه اقا سعید خیلی بچه دوست داره و کلی باهاش بازی کرد.
نیما هم کلی اتیش سوزوند و همش رو پله های وسط پذیراییشون بالا پایین میرفت.
خلاصهههههههههههه اینم از روزگار ماااااااااا
دیشب هم شب شب یلدا رو خونه مامان بزرگ مادریم برگزار کردیم همراه همه دایی هام.
خیلی خیلی خوش گذشت دیشب هم خدا رو شکر و کلییی عکس انداختیم با دختر دایی های و پسر دایی
هام..
نیما هم طبق معمول وسط واسه خودش دلبری میکرد و وروجک بازی میکرد.
به این دلیل دیشب برگزار کردیم که همه امشب سمته خانواده های زن هاشون هستن و نمیتونستن بیان.
ما هم که امشب خونه مامی شوشو دعوتیم به همراه کلیه فامیل شوهررررررررررر عزیز و گرامی :*
دیگه دیگه اینکه اقا نیمای ما هم کلی بزرگ شده و هر روز یه لغت جدید میکه.
تلفن رو بر میداره میزاره رو شونش ( مثلا گذاشته در گوشش )و میگه : بئه ( بله ؟) ععو ؟ ( علو ؟)
بعد هم عین ادم گنده ها سرش رو تکون میده میگه : اهوم اهوم مثلا ادداای منو در میاره.
خدا رو شکررر من اصلا تلفنی نیستم نمیدونم اینارو از کجا یاد گرفته؟!
بعددد چون دستشو گرفتم بلند شه گفتم : یا علی
خودش میخواد بلند بشه میگه : عیی با فتحه. یعنی علیییی
دیگه اینکه وقتی حواسش نیست نیم متری قدم بر میداره ولی اصلا اگه یادش باشه نه می ایسته بدون کمک
نه راه میره :( نگرانم..کمی..طبق معمول.
یه روز هم رضا نردبون اورده بود برای بالای کمدش که مرتب کنه... یهو دیدیم نیما در عرض 3 ثانیه ازش رفت بالا
و تا پله اخررررررررررر
منو رضا چشمامون گردددددددددد شد ... ماشلا خیلی وروجک شده.
دیگه اینکه رومیزی ها رو میکشه میندازه..بهش اخم میکنم میگم : کار بد ؟ کی کار بد کرد ؟
یه نگاه میکنه بهم چشماشو ریز میکنه میخنده خودشو لوس میکنه که منو گول بزنه دعواش نکنم.
بعد بهش میگم : فایده نداره این اداها ( حالا تو دلم قربون صدقه میرم دوست دارم بزنم لهش کنم با اون قیافه
مسخره عشقولیش) برو رومیزی رو بزار سر جاش.
اونم قشنگ میفهمه چی میگم: رومیزی رو بر میداره میندازه دوباره رو میز !! ( البته همون طوری گوووله )
و این داستان هزار و شونصذد دفعه تا شب تکرار میشه :))
خلاصه که بساطی داریم دیدنیییییییییییییییییی
روزی 3 دفعه میز ها رو دستمال میکشم گاهش از دستش از بس لک میکنه.
اها راستی فیلم زرندگی * خصوصی رو هم اون موقع که رضا جونی کیش بود رفتیم سینما تنهایییییییی!
فک کن! تنهای رفتم و دیدم.. خیلی هم به نظرم جالب انگیز ناک بود.
فیلم من * یک * مادر * هستم رو هم دو روز پیش با فاطمه دوسته قدیمیم رفتیم دیدیم.. خیلی خیلی غمگین
ولی قشنگ بود..
دیگه دیگه اینکه منو رضا رفتیم مرکز تغذیه و رژیم درمانی که مال یکی از فامیل های نزدیک شوشو هست
و رژیم گرفتیم ازش .. من لاغری شوشو چاقی.
کلاس پیلاتس هم با دوستم "شاد" نوشتم و اونم شروع کردم که ایشالا تا عید بترکونم و حسابی لاغر شم.
همینا دیگه فعلا هم خبری نیست..
جز اینکه دیشب سالگرد شب خواستگاری مون بود..
رفت تو 7 سااااااااااااال !
کی باورش میشه؟
من هر سالی که بهش اضافه میشه رو باور نمیکنم..
ولی مهم این عشقمونه که روز به روز عمیق تر میشه رضای ماهم.. و من با خودم فک میکنم تو توی سرنوشت
من نوشته شده بودی و یهویی اذر سال 85 اومدی شدی همه زندگی من..
عزیز دلم.. بعد 7 سال هنوزم دوست دارم زل بزنم تو چشمات و بهت بگم که عاشقتم..
بهت بگم که زندگی من هستی و بدون تو نمیتونم زنده باشم و نفس بکشم.
و همه قشنگی ها و شادی های دنیا با تو برام قشنگن..![]()
تو بهترین کسی هستی که میتونستم زندگیم رو باهاش شریک بشم و بهترین پدر برای بچمون هستی.
مهربون من.. تو بهترینی.. خیلی دوست دارم.. عزیز منی..عشق منی.........:****************
سالگرد مون مبارک...ماهی من :*![]()
![]()
من متولد فروردین 1366 هستم و همسرم متولد مرداد 1362 .