241

 

سلام سلام دوستای گل و گلاب خودم

خوبین  خوشین سلامتین

چه خبرااااااااااااااااا چه میکنین با اخرین روز دنیاااااااااااااا!!!

1 درصد فک کن که من باور کرده باشم که نوسترا*داموس راست گفته باشه که امروز اخرین روز دنیاست

تو فیس* بوک که دیگه همه ترکوندن اینقدرررر دربارش مینویسن ..ادم حالش بد میشه.

ولی منو رضا معتقدیم دنیا هم اگه تموم نشه بالاخره یه اتفاق خاصی می افتهه....

حالا امشب که شب یلداست تو خونه مامی شوشو مفصل دربارش همه حرف خواهیییییییییم زد .

راستش خیلی وقته که میخوام بیام و بنویسم مثل همیشه

ولی کو وقتتتت؟>

گاهی هم که میام نت این فیس بوک رو میرم دو مین چک کنم میشه 2 ساعت و دیگه وقتی نمیمونه برام.

ولی واقعا دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه و هیچ جوره دلم نمیاد اینجارو ببندم.

هم برای اینکه خاطراتمون ثبت میشه هم برای داشتن دوستای خوبی مثه شماها.

اززز کی بگم ؟

از بعد مسافرت شوشو.

که دوشنبه شب ساعت 8 شب رسید خونه.

دلمون برای همدیگه خیلی تنگ شده بود و کلا این سفر  و این دوری برای زندگیمون خیلی خوب بود هرچند

دوریش خیلی سخت بود. و همش دلم میخواست زودتر این 4 روز تموم شه و شوشو جونی برگرده.

شوشو هم با اینکه بهش خیلی خوش گذشته بود ولی همش 1 ساعت 1 بار بهم زنگ میزد..

برام تعریف میکرد و میگفت جام خالیه و خیلی دوست داشته که باهم میرفتیم..

ولی اگه باهم میرفتیم شوشو این جوری نمیتونست خستگی در کنه و اینطوری براش بهتر بود.

کلی خوابیده بود چون نیما ی وروجک شب ها کلی بیدار میشه و اکثرا صبح هایی که ما قصد خوابیدن میکنیم

یا خیلی خسته هستیم زودتر بلند میشه از خواب و نمیزاره کسی بخوابه.

اینقدررر خودشو لم میده رو ما و دست میکنه تو چش و چالمون و میخنده و ادا در میاره که نمیشه خوابید دیگه.

برای همین یکی از دلایل اینکه شوشو رو تنها فرستادم این بود و شاید اگه به اصرار من نبود رضا نمیرفت.

ولی خدا رو شکر عالی بوده و بهش خوش گذشته مخصوصا که کلی هم تفریحاتش رو رفته و خیلی خیلی کم

رفته بود خرید.

پاراسل و جت اسکی و غواصی و دوچرخه رو رفته بود و 5 تا پاساژ های خوبش رو سر زده بود.

کلی عکسای خوشگل هم گرفته بود .

سوغاتی هم برامون اورده بود که من اصلا فک نمیکردم تو سوغاتی خریدن اینقدر با سلیقه باشه عشقم.

یه کیف چرم مشکی خیلی خوشگل برای من ..برای نیما یه توپ خیلی با مزه که کل تنش رو میلرزونه وقتی

دستش میگیره.+ خرت و پرت ( کتری برقی مسافرتی البوم صدف شکلات و...) اورده بود.

بازم دمش گرم چون گفته بود اصلا 1 ذره هم نمیخواد بره خرید و فقط برای ریلکس میره.

دیگه اینکهههههههه همون هفته که شوشو اومد چهار شنبه اش دوره دوستای دبیرستانم بود.

که ماه ابان اولین بار استارتش رو خونه ننیس زدیم و قرار شد هر 6 نفرمون هر ماه خونه یکی بریم.

ماه اذر هم قرار شد بیان خونه من .

با همه اوکی کردم و 4 شنبه قرار شد بیان ولی یکی از مریم (ب) ها دبه کرد و رفت مشهد.

کلیم منو حرص داد و خیلی جاش خالی بود.

ولی روزه خیلی خیلی خیلی خوبی بود و بهم خیلی خوش گذشت و سعی کردم به همه خوشبگذره.

برای عصرونه هم براشون ته چین و کلاب پیتزایی پختوندم :دی

بروبچ میگفتن خوب شده دیگه نمیدونم !!!:دی

مهمترین خبری هم که تو اون روز شنیدیم در کمال ناباوری البته این بود که فافا از کسی خوشش اومده..

و 5 ماهه باهاش دوسته و قراره بیاد خواستگاریش !

شاخ بود که در ااوردم..اخه اصلا فک نمیکردم با روحیاتی که فافا داره به این زودی تصمیم به مزدوج شدن بگیره

 و خیلییییییییییی براش خوشحال شدم ..ولی کلیم تعجب کردم که چرا فافا اینقدر از من فاصله گرفته که

تا حالا بهم نگفته بود داستان این پسره رو! ولی خب حتما اینجوری راحت تر بوده.

فعلا قراره فکر کنه و به پسره جواب بده که بیاد خواستگاری یا نه ! از خدا براش هرچی خیره رو ارزو میکنم.

دیگه دیگه اینکه ماه دیگه هم قراره بریم خونه یکی از مریم ها ( ن ) و دوره اونجاست.

بعددددددددددددد فردای روز مهمونی خودم هم..مامانم مهمون داشت.

مهمونی اونم دوره فامیلای بابام بود که هر ماه خونه کسی هست که قرعه کشی رو برنده میشه.

خلاصه دوره در دوره ایی بود اون هفته.

مهمونی مامانم هم خیلی عالی برگزار شد و برای نهار کشک بادمجان و کوفته و زرشک پلو با مرغ و سوپ

و سلاد درست کرده بود و منم تنها کمکی که کردم این بود که سالادش و دسر هاش رو که ژله و تیرا*میسو

بود رو به عهده گرفتم :دی

بعددد دیگه اینکه هفته بعدش هم یه روز نیما رو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم با شوشو فیلم بیخود و بی جهت

که قشنگ بود خوشمان امد و شام هم رفتیم همون پیتزا * مهدی خودمون و پیتزا رو زدیم بر بدن.

و شب خیلی خوبی بود ولی چون عادت نداشتیم همش هول بودیم اخه نیما باهامون نبود و من که همش

فک میکردم یه چیزی گم کردم و دلم پیش نیم نیم عزیزم بود.

بعد نیما رو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.

ولی نیما مریض شد از فرداش.. و تا همین الان داره انتی بیوتیک میخوره حیوونی بچم.

تازه تو این ماه اذر عزیز اقا نیما 2 تا دندون دیگه هم پایین در اورد و شد 8 دندونی :دی

4 شنبه همون هفته هم شب خونه سعید پسر خاله شوشو دعوت بودیم با پ و شاد که پس و عروسش

میشن.

اون شب هم نیما کلی حال کرد..اخه اقا سعید خیلی بچه دوست داره و کلی باهاش بازی کرد.

نیما هم کلی اتیش سوزوند و همش رو پله های وسط پذیراییشون بالا پایین میرفت.

خلاصهههههههههههه اینم از روزگار ماااااااااا

دیشب هم شب شب یلدا رو خونه مامان بزرگ مادریم برگزار کردیم همراه همه دایی هام.

خیلی خیلی خوش گذشت دیشب هم خدا رو شکر و کلییی عکس انداختیم با دختر دایی های و پسر دایی

هام..

نیما هم طبق معمول وسط واسه خودش دلبری میکرد و وروجک بازی میکرد.

به این دلیل دیشب برگزار کردیم که همه امشب سمته خانواده های زن هاشون هستن و نمیتونستن بیان.

ما هم که امشب خونه مامی شوشو دعوتیم به همراه کلیه فامیل شوهررررررررررر عزیز و گرامی :*

دیگه دیگه اینکه اقا نیمای ما هم کلی بزرگ شده و هر روز یه لغت جدید میکه.

تلفن رو بر میداره میزاره رو شونش ( مثلا گذاشته در گوشش )و میگه : بئه ( بله ؟) ععو ؟ ( علو ؟)

بعد هم عین ادم گنده ها سرش رو تکون میده میگه : اهوم اهوم مثلا ادداای منو در میاره.

خدا رو شکررر من اصلا تلفنی نیستم نمیدونم اینارو از کجا یاد گرفته؟!

بعددد چون دستشو گرفتم بلند شه گفتم : یا علی

خودش میخواد بلند بشه میگه : عیی با فتحه. یعنی علیییی

دیگه اینکه وقتی حواسش نیست نیم متری قدم بر میداره ولی اصلا اگه یادش باشه نه می ایسته بدون کمک

نه راه میره :( نگرانم..کمی..طبق معمول.

یه روز هم رضا نردبون اورده بود برای بالای کمدش که مرتب کنه... یهو دیدیم نیما در عرض 3 ثانیه ازش رفت بالا

 و تا پله اخررررررررررر

منو رضا چشمامون گردددددددددد شد ... ماشلا خیلی وروجک شده.

دیگه اینکه رومیزی ها رو میکشه میندازه..بهش اخم میکنم میگم : کار بد ؟ کی کار بد کرد ؟

یه نگاه میکنه بهم چشماشو ریز میکنه میخنده خودشو لوس میکنه که منو گول بزنه دعواش نکنم.

بعد بهش میگم : فایده نداره این اداها ( حالا تو دلم قربون صدقه میرم دوست دارم بزنم لهش کنم با اون قیافه

مسخره عشقولیش) برو رومیزی رو بزار سر جاش.

اونم قشنگ میفهمه چی میگم: رومیزی رو بر میداره میندازه دوباره رو میز !! ( البته همون طوری گوووله )

 و این داستان هزار و شونصذد دفعه تا شب تکرار میشه :))

خلاصه که بساطی داریم دیدنیییییییییییییییییی

روزی 3 دفعه میز ها رو دستمال میکشم گاهش از دستش از بس لک میکنه.

اها راستی فیلم زرندگی * خصوصی رو هم اون موقع که رضا جونی کیش بود رفتیم سینما تنهایییییییی!

فک کن! تنهای رفتم و دیدم.. خیلی هم به نظرم جالب انگیز ناک بود.

فیلم من * یک * مادر * هستم رو هم دو روز پیش با فاطمه دوسته قدیمیم رفتیم دیدیم.. خیلی خیلی غمگین

 ولی قشنگ بود..

دیگه دیگه اینکه منو رضا رفتیم مرکز تغذیه و رژیم درمانی که مال یکی از فامیل های نزدیک شوشو هست

و رژیم گرفتیم ازش .. من لاغری شوشو چاقی.

کلاس پیلاتس هم با دوستم "شاد" نوشتم و اونم شروع کردم که ایشالا تا عید بترکونم و حسابی لاغر شم.

همینا دیگه  فعلا هم خبری نیست..

جز اینکه دیشب سالگرد شب خواستگاری مون بود..

رفت تو 7 سااااااااااااال !

کی باورش میشه؟

من هر سالی که بهش اضافه میشه رو باور نمیکنم..

ولی مهم این عشقمونه که روز به روز عمیق تر میشه رضای ماهم.. و من با خودم فک میکنم تو توی سرنوشت

من نوشته شده بودی و یهویی اذر سال 85 اومدی شدی همه زندگی من..

عزیز دلم.. بعد 7 سال هنوزم دوست دارم زل بزنم تو چشمات و بهت بگم که عاشقتم..

بهت بگم که زندگی من هستی و بدون تو نمیتونم زنده باشم و نفس بکشم.

 و همه قشنگی ها و شادی های دنیا  با تو برام قشنگن..

تو بهترین کسی هستی که میتونستم زندگیم رو باهاش شریک بشم و بهترین پدر برای بچمون هستی.

مهربون من.. تو بهترینی.. خیلی دوست دارم.. عزیز منی..عشق منی.........:****************

سالگرد مون مبارک...ماهی من :*


240

سلام سلام دوستای گلم خوبین خوشین سلامتین

چه خبرا چه میکنین با این سرمای استخوان سوووووووووووز

واقعا خیلی سرده امسال و الان 2 ماهه من همش حس زمستونو دارم از سرما انگار نه انگار پاییزه.

این سرماخوردگی هم حسابی ترسوندتم و کلی خودم و نیما رو میپوشونم.

دوروز پیش که برای دیدن شتر ها و علم ها و تعزیه رفته بودیم نزدیک خونمون و شب بود با این حالی که کلیییی

لباس تن نیما کرده بودم و پتوش رو هم دورش پیچیده بودیم ولی باز اومدیم خونه پاهاش سرد بود.

دلم یه جوراب خیلی کلفت میخواد براش بخرم ولی جز این حوله ایی ها گیرم نیومده.

همه بوت های سیسمونیش هم براش بزرگن از بس این پسرک ما فسقلیه.

پاپوش هاش هم بهش کوچیک شدن.. حالا فردا پس فردا میرم دم خونه مامانم یه مغازه هست کلاه ها و

جوراب های نیما رو ازش میگیرم شاید از این پاپوش ها اورده باشه بگیرم براش.

اخه من از فردا تا دوشنبه میرم خونه مامانم.. اخه شوشو جونی داره فردا صبح میره کیش.

یادتونه گفتم یه بلیط رفت و برگشت فرست کلاس برنده شد تو *جشنواره ؟

همون رو اوکی کرده و فردا داره میره.

هتل هم قراره بره اونجا بگیره.. اخه یکی از همسایه هامون کیش هست پسرش و قراره اون بیاد دنبال شوشو

 و راهنماییش کنه یه هتل بره. چون تور نیست باید جدا بگیره.

برای همین من و نیما هم میریم خونه مامان من تا شوشو جونی برگرده ایشالا زودی.

اخه من شب ها تنهایی میترسم وگرنه نمیرفتم.

خلاصه اینم از این.. و من از حالا موندم که 4 روز بی شوشو چیکار کنم.. دلم برات خیلی تنگ میشه هانی.

دیگه دیگه اینکه الان 4 ماهه من یه نوکی خریدم ولی هی یادم میره اینجا بنویسم.

یعنی فک کنم ننوشتم ؟!!

نوکی هم ماشین عزیز منه .. یه ام وی ام نوک مدادی. اسم نوکی هم از رو ماشین فافا برداشتم.

شوشو داشت برام میخرید این ماشین رو ولی بابام فهمید گفت من براتون میخرم.. چون بالاخره من اگه

م ( یعنی من ) تو خونه من بود میخواستم براش یه ماشین بخرم حالا که میخواد واقعا بشینه پشت ماشین

من میخرم براتون.این شد که نوکی رو بابام هدیه داد بهمون.

البته این داستاااااااااااااااان سر دراااااااااااااااااز دارد.

ما این ماشین رو تحویل فوری 2 هفته ایی نوشتیم و به رنگ قرمز رژی!

اونم کی ؟

ماه اردیبهشت!

بله درست شنیدین اردیبهشت. ولی از اونجایی که این شرکت **مدیران* خودرووووووووو گند ترین بی نظم ترین

بد قول ترین و مزخرفترین شرکت تولید ماشین هست کلیی مارو اذیت کرد و کلیییییییییییی اعصابمونو خورد کرد

هی امروز فردا کرد هی این ماه و اون ماه کرد برای رنگی که سفارش داده بودیم.

اخر هم زنگ زد بهمون ماه مرداد و گفت : قرمز تولید نمیشه بیاین یه رنگ دیگه بردارین.

ما هم اعصابمون خط خطی شد و اصلا میخواستیم منصزف شیم و بریم ازاد بگیریم.

ولی دیگه بر حسب شرایط رفتیم و همون نوک مدادی رو برداشتیم.

من عاشق قرمز هستم تو ماشین و یا صورتی ولی هرچی صبر کردیم قسمتم نیود که نیود.

 و با دلی نه چندان خوشحال نوکی رو گرفتیم.

و اینجوری شد که نوکی مال من شد و قرار شد دیگه خودم بشینم و با نیم نیم اینور اون ور  بریم.

5 جلسه هم تعلیم رفتم چون گواهینامه ام مال 5 سااااااال پیش بود و یادم رفته بود همه چی.

کمی هم میشینم با کمک شوشو ولی به طور جدی از هفته دیگه شروع میکنم تا رانندگیم عالی بشه به امید

خدای بزرگ.

خلاصه که اینم از داستان ماشین من که مدت هاست میخواستم بنویسم تو خاطره هامون نمیشد.

 و این شد که ما تصمیم گرفتیم دیگه عمرا ابدا هرگز سمته این کارخونه نریم.

به شما هم همین توصیه رو میکنم دوست جونیااااااااای مهربون.

دیگه دیگه اینکه من الان با هزااار زور و کلک نیما رو خوابوندم تا تونستم بیام و بنویسم وگرنه که نمیزاره وروجک

همش میگه بغلم کن باهام بازی کن منو اینور اونور ببر یا اینکه میخواد مثل من بزنه رو کیبور لب تاپ و تایپ کنه.

عاااااااشق لب تاپه..رححمم هم اصلا نداره.

کلیم وروجک شده اقاااااااااااااااااااااا

مثلا در موردش دارم با کسی حرف میزنم سریع میفهمه و میاد جلو بهمون میخنده یا همون کاری رو که دارم

توصیفش میکنم دوباره انجام میده یعنی اینکه : داره منو میگه که این کار رو میکردم !!!!!

کتاب حیواناتش رو خیلی دوست داره..

امروز کتاب رو گذاشتم جلوش ..تقریبا یک هفته ایی بود که براش نخونده بودم..

اخرین باری که براش میخوندم هر حیوونی رو که میگفتم بهش و میگفتم : نیما این حیوون مثلا پیشی

چی میگه ؟ همه رو در جواب میگفت : ba ba

فک میکرد همه حیوونا مثل ببعی میگن به به

ولی امروز کتابش رو بعد یه هفته بدون اینکه من اصلا براش بخونم باز کرد عکس سگ اومد.

سریع خودش گفت : آآپو ( همون هاپوی خودمون)    و بعدش با یه مکس کوتاه گفت : آ پ آ پ

یعنی این هاپوئه و میگه هاپ هاپ

من خشکم زد که چظور بعد یه هفته یادش مونده و دیگه فهمیده همه حیوونا نمیگن به به


دیگه دیگه از کاراش اگه بخوام بنویسم:

تندی میدوئه و اگه من پای گاز باشم سریع زیر گاز رو کم و زیاد و خاموش میکنه و منو حرص میده.

و وقتی هم که میگم : نیما جان مامان نکن کار بدی و براش توضیح میدم که اگه به گاز دست بزنه چی مشه

در جواب میخنده.. کمی خودش رو در حد چند ثانیه کنترل میکنه و دست نمیزنه ولی بعد چند ثانیه باز

طاقت نمیاره و کار خودشو میکنه :))

دیگه اینکه همه خونمون لک لک و جای انگشتای اقا نیماست و دیگه از اون خونه بدون لک و برااق خبری نیست

و گاهی روزی دو بار میز ها و سطوح رو پاک میکنم ولی باز اخر شب لک لکه.

دیگه دیگه اینکه بدون اینکه کسی یادش داده باشه اکثر اوقات 4 زانو میشینه فسقل خان.

من قربون اون پاهای کوچولوت مامانییییییییییییییییییییی اخه منو میکشی با این کارات نفسسسسسم.

دیگه دیگه اینکه اگه صدای ایفون یا زنگ در ورودی بیاد سریع میگه : گیه ؟   همون کیه خودمون.

تلفن موبایل یا بیسیم رو میزاره دم گوشش و روشونش بیشتر و یه چیزایی برای خودش میگه و مثلا حرف میزنه.

وقتی کسی نماز میخونه یا مهر میبینه یا یه پارچه شکل جا نماز روزمین میبینه سریع سجده میره یه حالت

با مزه ایی که یه پاش رو هواس و سرش زمینه و مصلا داره سجده میکنه..جدیدا چون به رضا موقع نماز خوندن

خیلی نگاه میکنه .. وقتی سجده میره یه چیزایی هم الکی زیر لب میگه و لباش رو تند تند تکون میده :))


هر نوری یا لوستری یا نور خورشید رو که میبینه صداش رو اروم میکنه انگشت اشاره اش رو به اون نور میگیره

 و با صدای خیلی اروم میگه : ببببببق با فتحه. یعنی برق !


همچنان به غذا و قاشق و پستونک  و هر مدل خوردنی میگه : هم با فتحه.

می می که میخواد یقه منو از جا میخواد در بیاره خودشو لوس میکنه و میچسبونه که یعنی می می میخوام.

به اب هم میگه اب با فتحه.

خیلی راحت در کشو و کابینت ها رو باز میکنه.

یه کار بد که بهش مربوط نیست انجام میده یا دست میزنه به چیزی که نباید بزنه خودش یه صدای ناراحت

ددر میاره یا انگشتش رو سمت ما میگیره این ور اون ور میکنه یعنی نباید دست زد به این !

( ولی مدیونین اگه فک کنین  دست نمیزنه :))....)

کلاغ پر و اتل متل و ماشین بازی و این کارا رو هم که خیلی وقته بلد ه.

دیگه دیگه اینکه هوشششششششش زیاااد ولی تنبلی فراووون ...یعنی منظورم اینه که هنوز راه نمیره.

در استانه ی 1 سال و دو ماهگی هستن اقاااا ولی میترسه بدون کمک بایسته یا راه بره.

گاهی حواسش نیست میبینم چند ثانیه بدون کمک ایستاده ولی تا میفهمه سریع میشینه..میترسه فک کنم.

برای وزنش هم که هنوز 8 کیلو هست یه دکتر دیگه بردم به اسم *حسن * برخوردار.

که خیلی تعریفش رو شنیده بودم ولی چیز خاصی نگفت. ازم خواست شیرم رو قطع کنم و گفت ژنتیک

پدر هست و نگران راه رفتنش نباشم. گفت اگه شیرت رو قطع کنی غذا خوردنش بهتر میشه وگرنه

تا 2 سالگی 9 کیلو هم نخواهد شد.

من کلی دپرس شدم.. ولی اصلا نمیتونم شیر خودم رو قطع کنم و از شیرم محرومش کنم..

فقط سپردم دیگه دست خدا و سعی میکنم مثل قبل تا ایشالا در ماه های اینده خدا بخواهد و نیما

بهتر غذا بخوره.. چون فعلا که خیلیییییییییییییییییییییییی موقع غذاش اذیت میکنه و خیلی بد غذاست.

دیگه دیگه هم خبری نیست و جز اینکه خیلی دوستون دارم. حتی اگه کامنتا و نوشته هاتون

رو از من دریغ کنین.

میبوسمتون ببخشید اگه پستم طولانی شد. ممکنه برای شما جذابیتی نداشته باشه کارای بچه یه ادم

دیگه ولی من مجبورم تو نوشته هام اینا رو هم بنویسم تا یادگاری برامون بمونه.

بوسسسسسسس زیاااد

پ ن : یکی از دوست جونیا دستور تیرا*میسو رو خواسته بود .. عسل جون هم فایل های تصویری زنبوری

دو تاش رو یادمه و قول میدم هفته دیگه انجامش بدم.بوسسسسسسس



239

سلام سلام

به همه دوستای گل و مهربونم

خوبین بچه ها

چه خبرااا

خیلی وقته که من دیگه مثل قدیم نه بهتون سر میزنم نه براتون مینویسم

شماها هم حتمامیگین برا چی براش کامنت بزاریم.

میدونم حق دارین ولی به خدا نمیدونم چرا نمیشه که بیام.

من عاشق اینجا شماها اینترنت اف بی و کلا فضای مجازی هستم.

ولی کو وقت ؟

نمیدونم چرا من وقت کم هم میارم.

نیما هم که دیگه جدیدا همش چسبیده به من و هر کاری میام انجام بدم میخواد بغلم باشه.

منم دوست ندارم بغلی شه سرش رو سعی میکنم با یه چزی گرم کنم تا کارام رو انجام بدم.

ولی وقتی هم بیداره باهم بازی میکنیم کتاب میخونیم پازل خراب میکنیم.لگو خراب میکنیم.

میگم خراب چون هنوز درست کردنش رو بلد نیست :))

این هفته ایی که گذشت سختتتتتتتتتتتت درگیر بودیم و مشغول.

البته از نوع خوبش.

دوتا عروسی داشتیم یکی پسر عمه بابا رضا یکی هم پسر دختر خاله بابای خودم( نسبت رو داشتین ؟)

ولی هر دوتاش ارایش و مو و حاضر شدن و دنگ و فنگ داشت.

مال پسر عمه بابا رضا که پاتختی هم رفتم و خیلی داستان داشتم.

دیگه دیگه اینکه 3 شنبه هم مهمون داشتیم.3 تا از پسر خاله های شوشو با خانوم هاشون که اون دفعه

همین جمع خونه یکیشون مهمون بودیم رو گفته بودیم.

پیمان..نودی ..و علی.

شب خیلی خیلی خوبی بود..تا 2 بودن پیشمون و فقط علی چرت و پرت میگفت و ماها رو  مبل و زمین

از خنده رو ده بر شده بودیم.

نیما هم حاااااااااااااااااال کرده بووود از بس علی باهاش بازی های جور واجور میکرد.

مهمونیمون همون شبی بود که بارون بود خیلی و تهران خیلیییییییی ترافیک بود.

یکی از مهمونامون از سمت غرب میومد و ساعت 11 شب رسید خونمون.

باورتون میشه از 5 تو راه بوده ؟

هیچی دیگه اینجوری شد که ما خیلی جالب همگی ساعت 12 شب شام خوردیم !!

ولی همونشم باحاال بود.

شام هم همه قرار گذاشتیم اگه خونه هم دیگه میریم باید یه مدل غذا باشه.

منم سوپ قارچ درستیدم با شنسل سینه و کتف و یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده و قارچ سرخ کرده و سالاد

 و ژله.

خلاصه که شب خیلی باحالی بود.

پنج شنبه هم رفتیم خونه مادربزرگ خودم.

از سفر اومده بود و چون تو تولد نیم نیم نبودن یه تولد هم اونجا گرفتیم تا هم عکس یادگاری گرفته باشیم

هم اونا شاد باشن.

دایی هام رو هم دعوت کردم..خاله ام هم که تهران نبود.

شب باحالی شد..بعد کلییییی گشتن کیک پیدا کردیم و شام هم از هایدا گرفتیم که کسی نخواد حالا ظرف

بشوره و سفر بندازه و ...

20 نفری بودیم.

کلی عکس انداختیم و اون شب هم خیلی خوش گذشت.

برای تزیین هم همون تزیینات جشن زنبوری خودش رو برده بودم که اتفاقا خوب هم شد تو یه فضای جدید.

جمعه هم رفتیم صبحش بهشت زهرا سر خاک بابا جان.

دلمون براش خیلی تنگ شده بود.

بعد هم اومدیم خونه بودیم تا شب به همراه خواهر برادر شوشو تو واحد روبرویی.

فردا ظهرش هم همسایه ام که دوستمه رو گفتم اومد ناهار خونمون. از سفر ( دبی ) برگشته بود و کلی

حرف داشتیم برای هم.

ولی همون تا ظهر خوب بودم..

داشتیم با مریم حرف میزدیم که در عرض یک ربع یهوییییی تموم بدنم درد گرفت و استخون دردی شروع شد

که نگوووووووووو

بلهههههههههههه هنوز که هنوز ه من خوب نشدم.

یه ویروس گرفتم از همون شب منو انداخت .. تب بدن درد شدید سرفه و هرچی بگییییییییی

همون شب جور و پلاسم و جمع کردم و با شوشو و نیما رفتیم خونه مامانم.

چون رضا هم فرداش میخواست اون سمتی بره دکتر تغذیه.

اخه خیلی لاغر شده بعد فوت بابا جان و ضعیف شده.

و رفت مطب دختر عمه اش که یه دکتر تغذیه خیلی معروف و خوبه ولی ما رو حساب فامیلی تا حالا نرفتیم.

ولی دیگه من زورش کردم که بره چون میدیدم خیلی ضعیف شده.

این شد که از اون شب که ما رفتیم خونه مامان من مریض بودم هنوزم هستم.

خیلی بی حالم و نمیدونم چه ویروس مزخرفی بوده من گرفتم.

حدس میزنم تو بهشت زهرا اینجوری شدم..خیلیم سرد بود اخه.

بعد من روز دوشنبه ظهر نیما بچم هم گرفت.. شوشو هم گرفت و مریضی این دو تا هم از دوشنبه شروع شد.

نیما شب دونشبه خیلی تب داشت و با مامان بابام بردیمش دکتر.

اخه رضا خیلی حالش خراب بود و نمیتونست ببرتمون.

رفتیم بیمارستان مفید چون شب بود و دکتر نبود.

خدا رو شکر متخصص کودکان داشت و معاینه کرد و گفت تبش 39 و 6 هست و خیلی بالائه و گلو گوشش

عفونت داره و هی گفت خانوم پاشویه اش کن تشنج نکنه.

منم فقط از ترس تشنج بردمش وگرنه فک نمیکردم اینقدر بد باشه وضعش در عرض چند ساعت.

از بیمارستان اومدیم بیرون نیما بغلم بود بی حاااال و من گریه میکردم.. و همش میگفتم مامان اگه تشنج کنه

من چیکار کنم؟

مامانم هم هی دلداریم میداد و میگفت نمیکنه خدا رو شکر که زود اوردیمش دکتر.

خلاصه تا دیشب هم خیلی تب شدید داشت بچم و کلی صورتش اب شده.

خیلی چاق بود مریضی اینجوری هم گرفت.

کلی دلمون براش میسوزه و کلی با مامانم بالا سرش شب اول تا صبح دعا خوندیم و پاشویه اش کردیم

 و دستمال گذاشتیم رو پیشونیش تا تبش کمی اومد پایین.

بچم خیلی اذیت شد ولی خدا رو شکر به لطف اول خدا و بعد شیاف و پاشویه ها تبش خیلی کم شده

من تو این 1 سال و خورده ایی همش تلاش کردم که تو مریض نشی تا بخوای انتی بیتویک بخوری

 ولی اولین انتی بیوتیک رو تو سن 1 سال و 1 ماه و 20روزگی خوردی.

ایشالا دیگه هیچ وقت مریض نشی.

خلاصههههههههه این چند روز حسابی به مامان بابام اینا زحمت دادیم و دیگه امروز ظهر اومدیم خونه خودمون.

ولی همچنان هیچ کدوم حاال نداریم.. و هر کدوم یه جا ولووووووو شدیم.

منم همش این چند روز تو فکر شما و اینجا بودم.

گفتم چند خطی براتون بنویسم.

تا سر فرصت بیام و از نیما جونی و شیرین کاری هاش و اداهاش بنویسم.

الان هی میاد سیم لب تاپ و میکشه و چشماش رو ریز میکنه و دندوناش رو یه جور با مزه ایی به من نشون

میده ( این کار رو وقتی میکنه که چیزی میخواد و با این کار خودشو لوسس میکنه تا ادم رو گول بزنه)

منم هی میفرستمش پیش بابا جونیش که عاشقشه و هنوووووووووووووووز نمیزاره من محکم بوسش

کنم. منم وقتی نیستش کلی بوسش میکنم.

دیگه دیگه فعلا خبری نیست دوست جونیا.

میبوسمتون... بابایییییییییی