سلاااااااااااااااام سلاممممممممممم صد تا سلام به همه دوستای وبلاگی گلم

میدونم میدونم که خیلی دیر به دیر میام..

من خودمم بدم میاد از این حالت ولی نمیدونم چرا هم یکمی تنبل شدم تو نوشتن هم اینکه اصلا وقت ازاد ندارم

جدای از ننوشتن پست جدید من اصلا وقت نمیکنم تو اینترنت بیام.

منی که اگه یه روز نمیاومدم نت ضبحم شب نمیشد!

نیم نیم ما اینقدر ورجک شده که وقتی بیداره همش باید حواست بهش باشه ..باهاش بازی کنی یا اینکه

مراقب باشی کار خطر ناکی انجام نده.

شوشو هم که کارش طوری شده ظهر ها واسه نهار ساعت 1 تا 2 میاد خونه و باز میره دنبال کارهاش تا حدود

ساعت 7 اینا.. و من باید ناهار هم درست کنم.

و همه اینا دست به دست هم داده تا من نتونم زیاد بیام و بنویسم از روزای قشنگ و گاه تلخ زندگیه 3 نفرمون.

خدا رو شکر دیگه تو بچه داری تقریبا وارد شدم ..این 1 سال به اندازه تمام عمرم برابری میکنه انگاری

از لحاظ تجربه ایی که کسب کردم و سختی که کشیدم و روزای شیرینی که تجربه کردم.

هفته دیگه پنج شنبه 13 مهر تولد بچمونه..پسرمونه..نیمای عزیزمونه و ما اصلا باورمون نمیشه 1 سال گذشته.

نیمای من و رضا روز به روز بزرگ تر فهمیده تر و وروجک تر میشه..

به سرعت برق و باد روزا میگذرن.. و من شاید باورتون نشه ولی دلم برای روزای اول با همه سختی هاش

 و شب بیداری هاش و بی تجربه گی هاش تنگ شده.

خدا رو هزار بار شکر که بچه سالم داریم...و این 1 سال با کمک خدا به خوبی گذشت.

10 روزی که گذشت خیلی سخت بود چون نیما 5 تا دندون با هم تو این 10 روز تو فک بالاش زد بیرون.

باورتون میشه ؟

بچم خیلی خیلی اذیت شد و باز دوباره صورتش اب شده و کمی وزن کم کرده و و من باز غصه میخورم و غصه

میخورم.

+ بعد از سفر مشهد مون نیما سرما خورده + خودم.

و بردمش دکتر و 5 روزی هست دارو میخوره(استامینوفن شربت سرماخوردگی و دیفن هیدرامین)

هفته دیگه شنبه هم واکسن 1 سالگیش هست و میدونم بعد اون هم کلی داستان داریم.

غذاش و شیر خوردنش همون طوری هست و وقتی میخوام یه کاسه سوپش رو بهش بدم باید کلییی وسیله

جالب بزارم جلوش رو صندلی غذاش  و کلی ادا و شعر در بیارم از خودم تا سوپش رو بخوره.

امیدوارم مرحله این واکسن رو که رد کرد شروع کنه به وزن گیری و دیگهخ من و رضا اینقدر غصه وزنش رو نخوریم.

نیما دیگه کامل وقتی اسم یکی رو میگیم میشناسه و بر میگرده به اون شخص نگاه میکنه.

بازی کلاغ پر رو یاد گرفته و با مامانم و بابام بازی میکنه.انشگت اشارش رو کلاغ پری میکنه و یه صدایی از

خودش در میاره.

وقتی گشنه یا تشنه است میگه : هم ham و قشنگ بهم میفهمونه که تشنشه. و من کلی حال میکنم.

وقتی هم که شیر میخواد میاد خودش و عین پیشی میچسبونه بهم و یه صدای بامزه از خودش در میاره و من

میفهمم که اقااااااااا دلش هوای شیرش رو کرده.

هر چی میخواد بخوره اول بو میکنه و اگه از بوش خوشش نیاد اصلا نمیخوره.

مثلا دیروز برای سرماخوردگیش شلغم پختم و با شکر اوردم که بخوره ولی اصلا نخورد و همون یه ذره که ریختم

دهنش رو با دست در اورد و قیافش رو عین ادم بزرگا که از یه چیزی خوششون نمیاد کرد !

الان دیگه کاملا با کاشین بازی میکنه..همراه خودش رو زمین راهش میبره و اگه عقب کش باشه کلی از چرخ

خوردن لاستیکاش رو هوا لذت میبره و نگاه میکنه.

مدل خوابیدنش الان رو پا هست و وقتی رو پام تکونش میدم خوابش میبره.

به لب تا پ تلفن ماشین لباسشویی و گاز و درووووووووون یخچال علاقه وافری داره.

تو اشپزخونه باشم بلا استثنا میاد دستش رو میگیره به گاز می ایسته و دونه دونه زیر گاز رو کم و زیاد میکنه

و کلیی حال میکنه.. هرچیم بهش تذکر بدی فایده نداره نمیفهمه.

و من باید دوباره و چند باره زیر غذاهام رو تنظیم کنم نسوزه یا خام نمونه :))

منی که خونه ام خیلی شمع و گل و گدون و مجسمه و ظرف این ور اونورش چیده شده بود الان بیشترش

جمع اوری شده و دیگه از اون میز های براق و بدون لک خبری نیست و بیشتر جاها جای دستای اقا نیمای

گل دیده میشه :)) مامان فدات بشه الهییییییییییییییییی عشق وروجک من.

تازه دعواش میکنه که مثلا نیما مامان به اون دست نزن اون برای شما نیست و دستم رو به حالت نه نه تکون

میدم..دست منو میگیره و اون منو دعوا میکنه و میگه : ااااه یعنی : اصلا به من نگو چیکار نکنم! فک کن!!!!؟

خلاصه که من و رضا جونی با این وروجک داستانی داریم.

واقعا بچه خیلی سرم ادم و گرم میکنه و خیلی وقتی برای 2 نفره بودن باقی نمیزاره.

دیروز پریروز رضا میگفت : هانی یادته که با هم فیلم *24 و لا*ست رو میدیدیم ؟

یعنی این چیزا دیگه شده خاطره ":))

من و رضا هر ماه یه بار سینما میرفتیم ولی 1 ماه پیش بعد 1 سال تقریبا رفتیم کلاه *قرمزی و پسر * ننه

و نمیا رو گذاشتیم پیش مامانم..

ولی میتونم قسم بخورم لحظه لحظه فیلم تو فکر پسرمون بودم و دلم براش تنگ شده بود.

و این میشه که بعد دنیا اومدن بچه همه لحظه های ادم 3 نفره میشه.

ولی این نیست که عشق من به رضا کم شه یا عشق رضا به من کم بشه بلکه این عشق تقسیم شده

بین من رضا و نیما . یه عشق 3 نفره!

اقا نیما بعدا که بزرگ شدی و مردی شدی برای خودت قدر این بابا رضا رو خیلی باید بدونی چون خیلی برات

زحمت میکشه و تو همه چی سعی میکنه بهترینش رو برات فراهم کنه.

نمیدونم واقعا تو بعد ها که این خاطرات مارو بخونی چه احساسی خواهی داشت ولی چیزی که هست

 و واقعیت داره اینه که زندگی ما با تو خیلی قشنگ شده و وجود تو پیوستگی من و پدرت رو صد چندان کرده.

من عاشق رضا بود ولی یه جورایی بعد تو وابستگی این عاشقی بیشتر و بیشتر شده.

بچه داشتن واقعا خیلی عجیبه اثراتش رو زندگی ادم ها.

4 روزی که با مامانم و نیما و دختر عموی مامانم مشهد بودیم خیلی خوشگذشت.

سفر زنونه ی خوبی بود از اونا که تا 2 و 3 شب بیدار بودیم و میخندیدیم و حرف میزدیم.

هتلمون هم خوب بود در کل و خیلی به حرم نزدیک بود .اسمش ابریشم بود.پروازمون هم زاگ*رس بود.

که من زیاد خوشم نیومد از سیستمش.

حرم و زیارت هم که گفتن نداره چه حس بی نظیری هست اونم برای منی که 4 سال بود نرفته بودم.

یه انرژی فوق العاده گرفتم... و فک میکنم هیچ جای دنیا انرژی + حرم * امام رضا (ع) رو نداره.

راستی امروز تولد * امام * رضا هست.. که بهتون تبریک میگم .

یه روز هم نهار خونه دوسته مامانم دعوت بودیم که 2 سالی هست مشهد زندگی میکنه.

2 الی 3 باری هم رفتیم یه گشتی تو پاساژها زدیم و کمی خرید کردم و برای همه یکی یه تیکه کوچیک

سوغاتی خریدم.. جز بابا رضا که هرچی به نظرم جالب میومد براش خریدم.مثل چراغ ماشین و چراغ قوه هد

بندی و ...از این چیز میزا که میدونم خیلی علاقه داره.

ولی با همه این احوال همش یه تیکه از خوشیم کم بود اونم رضا بود که پیشم نبود و هر جا بهم خوش

میگذشت جای رضا خالی بود.

دیگه دیگه هم اینکه سختتتتتتتتتت مشغول کارای تولد نیما هستیم دو تایی.

من طراحی میکنم رضا پرینت میگیره.

من میکشم رو مقوا و رضا برش میزنه .. و من میچسبونم.

کیکش رو هم سفارش دادیم به قنادی * کوک.غذاهاش رو هم انتخاب کردم.

تقریبا 60 درصد کارهاش شده.

لباس های نیما و مانتو خودمم زحمتش رو دادم به مامانم و اون بنده خدا هر روز سر ایناس..و داره برامون میدوزه

دلیلش هم اینه که مامانم خیاطیش فوق العاده است و هیچ کس جز اون نمیتونه اون چیزی رو که میخوام

برام در بیاره.

دیگه میمونه خرید و کارای قبل تولد که این هفته است و خیلییییییی در گیریم..

دعا کنید برامون که مهمونی تولد نیما به خوبی برگزار بشه.

فردا شب هم عروسی پسر خاله بابام هست یه باغی تو کرج و من غصم گرفتم که چطوری برمممممممم

اونم با بچه !

اصلا تو مودش نیستم..

یه خبر بد هم دارم که گذاشتم اخر بدم..

خاله کوچیکه شوشو که خیلی جووونه.. متاسفانه دکتر ها براش تشخیص سر*طان کبد داد.

و گفت 6 ماه دیگه بیشتر زنده نیست..

این خبر  بعد فوت باباجان و عموی رضا برای ماهایی که هنوز تو شوک اونا بودیم و اصلا روحیه نداشتیم

خیلی خیلی خیلی خیلی بد بود.. و اصلا هیچ کی باورش نمیشه همچین چیزی رو..

داره شیمی * درمانی رو شروع میکنه.. و هممون براش دعا میکنیم و خییلی نگرانش هستیم..

بخصوص که خاله جون خیلی زن خوب مهربون و عزیزی هست..

ازتون میخوام براش خیلی خیلی دعا کنین..ما هممون امیدوار به شفای خداوند بزرگ هستیم.

دیگه واقعا هیچ کدوممون روحیه خوبی نداریم.خیلی خیلی التماس دعا.

و صد البته دکترا کاره ایی نیستن و تا خدا نخواهد برگی از درخت نمیافتد..


دیگه اینکه خیلییییییییییییییی دوستون دارن و میبوسمتوننننننننن یه دنیاااااااااااااااااااااااااا


پ  ن : خیلی ممنونم دوستای مهربون و عزیزم برای راهنمایی هاتون در مورد ماشین و غذاهام..

من به گفته خیلی هاتون با شوشو رفتیم خ * گم*رک و خریدیم..دوستون دارم و ممنونم که همیشه کنارم

هستین:*