پارسال همچپین روزی تو بدنیا اومدی و شدی همه ی  دنیای ما.

تو گریه کردی و نمیدونستی که اینجا..  زمین ...دنیای ما ....خیلی قشنگه..

شاید به قشنگیه دنیای پاک قبلیت نباشه فرشته کوچولو ولی اینجا هم میتونه زیبا باشه

اگه خودت بخوای عزیز من.

من از شنیدن اولین صدای تو که همون گریه ات بود اشک شوق ریختم و گفتم :

خدایا ..پسرمون تا اخر دنیا بخنده!

نیما نیمای خوشگل من و بابا رضا تو این ۱ سال که تو کنار ما بودی بهترین سال عمرمون رو تجربه کردیم.

پسرک کوچولو و مهربون من..از صبح بغض دارم و هی فکر به سال پیش اشک میاد تو چشمام..

چون نمیدونم چطوری خدا رو شکر کنم برای دادن تو به ما..

برای اینکه تو سالمی.. و این از همه چیییییییییییی مهم تره.

خدا یا شکرت هزاران بار شکرت که به ما فرزند سالم دادی و توان این رو دادی که این ۱ سال مراقبش باشیم

خدایا خودت محافظ و نگهبانش باش..تا هم سالم باشد و هم صالح.

و تو این بهترین روز خدا صدای تو از صبح پیچیده تو خونه ما..

صدای خنده و وروجک بازی های تو و هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست..

هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست که صبح ها که چشمات رو باز میکنی اگه منو نبینی ماماماماما میکنی

تا من بیام و بغلت کنم و ببوسمت..

در کمال نا باوری ۱ سال گذشت ... و تو فندق کوچولوی خونه ی ما ۱ ساله شدی

1 سالی که هر روزش تو مارو ذوق زده و متعجب کردی

 وقتی اولین بار خندید..

وقتی برای اولین بار منو شناختی..

وقتی برای اولین بار خودت رو به من چسبوندی و با کسه دیگه ایی غریبی کردی

وقتی برای اولین بار گردنت رو بلند کردی

 وقتی برای اولین بار غلط زدی

 وقتی برای اولین بار سینه خیز رفتی

 وقتی برای اولین بار نشستی

وقتی برای اولین بار دست دستی کردی

 وقتی برای اولین بار چهار دست و پا رفتی

 وقتی برای اولین بار با دستای کوچولوت میز رو گرفتی و روی دو تا پای کوچولوت ایستادی

 ما برات ذوووووق کردیم دست زدیم و خوشحال شدیم...

نیما پسرک مهربون وگل من.

واقعا نمیدونم حس دوست داشتنمون رو چطوری تو این نوشته ها جا بدم..

وقتی فک میکنم اولین بار کی عاشق شدم اون روزی رو یادم میاد که ازمایشگاه بهم گفت باردارم

 و من و بابا رضا جفتمون از خوشحالی داد مییزدیم میخندیدیم..

وایی... چه روزی بود.

نیما ماهم.. شاید فقط وقتی اندازه عشق ما رو بفهمی که ایشالا خودت پدر شده باشی و یه پسر یا دخترپ

ناااز مثه خودت خدا بهت داده باشه.

عزیز دل مامان..

خیلی دوست داریم خیلی خیلی خیلی زیاد.

تولدت هزاران و هزاران بار مبارک..


پسرک شیرین من تو همه زندگی من و بابا هستی..

اینقدرر بزرگ شدی که من میدونم خیلی چیز ها رو میفهمی..

وقتی من و بابا رضا همدیگه رو بغل میکنیم تو قشنگ عشق رو میفهمی..

خودت رو میچسبونی به ما و میخندی..اروم میشی.

وقتی انسانی عشق رو فهمید بزرگ شده !

خیلی خیلی خیلی خیلی دوست داریم

عزیز دلم.. تولد مبارک عشق مامان و بابا

پ ن : این پست رو 5 شنبه صبح ساعت 8 نوشتم.

پ ن 2 : امروز نیما گلم واکسن 1 سالگیش رو زد. و خدا رو شکر به سختی قبلی ها نبود.

پ ن 3 : امروز نیما از رو ماشینش افتاد رو زمین و من و خودش و لباسامون شد غررررررررررق خون.

اگه رضا نبود نیمدونم چطوری میخواستم جیغ زدنم رو تموم کنم و خودم و کنترل کنم.هیچ وقت

یادم نمیره... دندون پایینش رفت تو لب بالاش

خیلی خیلی روز بدی  بود انگار از عمرم کم شد.. ولی خدا رو شکر بخیر گذشت. میدونم تازه

اولشه..اولین زمین خوردن پسر بچه... ولی من سعی خودم و تو مراقبت ازت میکنم..پسرکم.

پ ن 4: تولد نیما بعد 2 ماه تلاش شبانه روزی من و بابا رضا  رو این پروژه به خوبی هر چه تمام تر برگزار شد

به لطف خدا.در اولین فرصت با شرح تولد و عکساش میام.

دوستون دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی