239
به همه دوستای گل و مهربونم
خوبین بچه ها
چه خبرااا
خیلی وقته که من دیگه مثل قدیم نه بهتون سر میزنم نه براتون مینویسم
شماها هم حتمامیگین برا چی براش کامنت بزاریم.
میدونم حق دارین ولی به خدا نمیدونم چرا نمیشه که بیام.
من عاشق اینجا شماها اینترنت اف بی و کلا فضای مجازی هستم.
ولی کو وقت ؟
نمیدونم چرا من وقت کم هم میارم.
نیما هم که دیگه جدیدا همش چسبیده به من و هر کاری میام انجام بدم میخواد بغلم باشه.
منم دوست ندارم بغلی شه سرش رو سعی میکنم با یه چزی گرم کنم تا کارام رو انجام بدم.
ولی وقتی هم بیداره باهم بازی میکنیم کتاب میخونیم پازل خراب میکنیم.لگو خراب میکنیم.
میگم خراب چون هنوز درست کردنش رو بلد نیست :))
این هفته ایی که گذشت سختتتتتتتتتتتت درگیر بودیم و مشغول.
البته از نوع خوبش.
دوتا عروسی داشتیم یکی پسر عمه بابا رضا یکی هم پسر دختر خاله بابای خودم( نسبت رو داشتین ؟)
ولی هر دوتاش ارایش و مو و حاضر شدن و دنگ و فنگ داشت.
مال پسر عمه بابا رضا که پاتختی هم رفتم و خیلی داستان داشتم.
دیگه دیگه اینکه 3 شنبه هم مهمون داشتیم.3 تا از پسر خاله های شوشو با خانوم هاشون که اون دفعه
همین جمع خونه یکیشون مهمون بودیم رو گفته بودیم.
پیمان..نودی ..و علی.
شب خیلی خیلی خوبی بود..تا 2 بودن پیشمون و فقط علی چرت و پرت میگفت و ماها رو مبل و زمین
از خنده رو ده بر شده بودیم.
نیما هم حاااااااااااااااااال کرده بووود از بس علی باهاش بازی های جور واجور میکرد.
مهمونیمون همون شبی بود که بارون بود خیلی و تهران خیلیییییییی ترافیک بود.
یکی از مهمونامون از سمت غرب میومد و ساعت 11 شب رسید خونمون.
باورتون میشه از 5 تو راه بوده ؟
هیچی دیگه اینجوری شد که ما خیلی جالب همگی ساعت 12 شب شام خوردیم !!
ولی همونشم باحاال بود.
شام هم همه قرار گذاشتیم اگه خونه هم دیگه میریم باید یه مدل غذا باشه.
منم سوپ قارچ درستیدم با شنسل سینه و کتف و یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده و قارچ سرخ کرده و سالاد
و ژله.
خلاصه که شب خیلی باحالی بود.
پنج شنبه هم رفتیم خونه مادربزرگ خودم.
از سفر اومده بود و چون تو تولد نیم نیم نبودن یه تولد هم اونجا گرفتیم تا هم عکس یادگاری گرفته باشیم
هم اونا شاد باشن.
دایی هام رو هم دعوت کردم..خاله ام هم که تهران نبود.
شب باحالی شد..بعد کلییییی گشتن کیک پیدا کردیم و شام هم از هایدا گرفتیم که کسی نخواد حالا ظرف
بشوره و سفر بندازه و ...
20 نفری بودیم.
کلی عکس انداختیم و اون شب هم خیلی خوش گذشت.
برای تزیین هم همون تزیینات جشن زنبوری خودش رو برده بودم که اتفاقا خوب هم شد تو یه فضای جدید.
جمعه هم رفتیم صبحش بهشت زهرا سر خاک بابا جان.
دلمون براش خیلی تنگ شده بود.
بعد هم اومدیم خونه بودیم تا شب به همراه خواهر برادر شوشو تو واحد روبرویی.
فردا ظهرش هم همسایه ام که دوستمه رو گفتم اومد ناهار خونمون. از سفر ( دبی ) برگشته بود و کلی
حرف داشتیم برای هم.
ولی همون تا ظهر خوب بودم..
داشتیم با مریم حرف میزدیم که در عرض یک ربع یهوییییی تموم بدنم درد گرفت و استخون دردی شروع شد
که نگوووووووووو
بلهههههههههههه هنوز که هنوز ه من خوب نشدم.
یه ویروس گرفتم از همون شب منو انداخت .. تب بدن درد شدید سرفه و هرچی بگییییییییی
همون شب جور و پلاسم و جمع کردم و با شوشو و نیما رفتیم خونه مامانم.
چون رضا هم فرداش میخواست اون سمتی بره دکتر تغذیه.
اخه خیلی لاغر شده بعد فوت بابا جان و ضعیف شده.
و رفت مطب دختر عمه اش که یه دکتر تغذیه خیلی معروف و خوبه ولی ما رو حساب فامیلی تا حالا نرفتیم.
ولی دیگه من زورش کردم که بره چون میدیدم خیلی ضعیف شده.
این شد که از اون شب که ما رفتیم خونه مامان من مریض بودم هنوزم هستم.
خیلی بی حالم و نمیدونم چه ویروس مزخرفی بوده من گرفتم.
حدس میزنم تو بهشت زهرا اینجوری شدم..خیلیم سرد بود اخه.
بعد من روز دوشنبه ظهر نیما بچم هم گرفت.. شوشو هم گرفت و مریضی این دو تا هم از دوشنبه شروع شد.
نیما شب دونشبه خیلی تب داشت و با مامان بابام بردیمش دکتر.
اخه رضا خیلی حالش خراب بود و نمیتونست ببرتمون.
رفتیم بیمارستان مفید چون شب بود و دکتر نبود.
خدا رو شکر متخصص کودکان داشت و معاینه کرد و گفت تبش 39 و 6 هست و خیلی بالائه و گلو گوشش
عفونت داره و هی گفت خانوم پاشویه اش کن تشنج نکنه.
منم فقط از ترس تشنج بردمش وگرنه فک نمیکردم اینقدر بد باشه وضعش در عرض چند ساعت.
از بیمارستان اومدیم بیرون نیما بغلم بود بی حاااال و من گریه میکردم.. و همش میگفتم مامان اگه تشنج کنه
من چیکار کنم؟
مامانم هم هی دلداریم میداد و میگفت نمیکنه خدا رو شکر که زود اوردیمش دکتر.
خلاصه تا دیشب هم خیلی تب شدید داشت بچم و کلی صورتش اب شده.
خیلی چاق بود مریضی اینجوری هم گرفت.
کلی دلمون براش میسوزه و کلی با مامانم بالا سرش شب اول تا صبح دعا خوندیم و پاشویه اش کردیم
و دستمال گذاشتیم رو پیشونیش تا تبش کمی اومد پایین.
بچم خیلی اذیت شد ولی خدا رو شکر به لطف اول خدا و بعد شیاف و پاشویه ها تبش خیلی کم شده
من تو این 1 سال و خورده ایی همش تلاش کردم که تو مریض نشی تا بخوای انتی بیتویک بخوری
ولی اولین انتی بیوتیک رو تو سن 1 سال و 1 ماه و 20روزگی خوردی.
ایشالا دیگه هیچ وقت مریض نشی.
خلاصههههههههه این چند روز حسابی به مامان بابام اینا زحمت دادیم و دیگه امروز ظهر اومدیم خونه خودمون.
ولی همچنان هیچ کدوم حاال نداریم.. و هر کدوم یه جا ولووووووو شدیم.
منم همش این چند روز تو فکر شما و اینجا بودم.
گفتم چند خطی براتون بنویسم.
تا سر فرصت بیام و از نیما جونی و شیرین کاری هاش و اداهاش بنویسم.
الان هی میاد سیم لب تاپ و میکشه و چشماش رو ریز میکنه و دندوناش رو یه جور با مزه ایی به من نشون
میده ( این کار رو وقتی میکنه که چیزی میخواد و با این کار خودشو لوسس میکنه تا ادم رو گول بزنه)
منم هی میفرستمش پیش بابا جونیش که عاشقشه و هنوووووووووووووووز نمیزاره من محکم بوسش
کنم. منم وقتی نیستش کلی بوسش میکنم.
دیگه دیگه فعلا خبری نیست دوست جونیا.
میبوسمتون... بابایییییییییی
من متولد فروردین 1366 هستم و همسرم متولد مرداد 1362 .